خداوند بخشي است دست نيافتني

عبور هر کلمه

عبور يک عمر است

مي توانيم بهتر و کامل تر فکر کنيم

حتي اگر نمي خواهيم براي کسي تعريف کنيم

***

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دست نوشته :


"ميخوام ببينمت "
 
بنام آنکه ميداند از کجا آمده ام و باز ميداند که بکدام سو پروازم

ادامه مي يابد ...
 
 در جائي دوردست که شاهد ستارگان بودم و نام ديگري داشتم و
 
    اما ..
 
      درين قلمرو رنج و درد نام و نشان تازه اي دارم ؛
 
                                                     " عاشق "
 
بنام شاه بي کاخ فرعون زده و بنده نوازي که بزرگترين فرمانش

اينست ؛
 
                                                  " عاشقانه دوستم بدار ، همچون خودم .."
 
بنام تمثال جاودانه عشق ،
 
بنام تکتاز دشت بي بديل يغما برده از سکوت زيبانواز فريادگر

تنهائي ،
 
بنام آن بي ادعا که قرون شاهد اين بي ادعائيش بود تا من يک آن

صدايش کنم !!!
 
ببين دلم چقدر تنگ شده که روبروت بشينم و حرفام يکي يکي که

نه ! همشون يهويي يادم
 
بره و زبونم بند بياد که چي ميخواستم از ته دل بي کينه ام برات

بگم !
 
حال عزيز دلم چطوره ؟
 
معلومه با کدوم جمله از دست بي ذوقم در رفتي که با طومار

طومار لغت نميتونم
 
آرومت کنم ؟!!!
 
چرا رحمِت منو به آتيشِ خودآزاري ميندازه ؟
 
چرا باورم رنگبندي از نوع اين بيدلان گرفته بدست و تورو بيداد

ميکنه ؟
 
آخه فدات شم ! چي گفتم که اينهمه بايد درد گم شدنتو اونم تو

ثانيه هائي که هميشه
 
مثل نفس بودي و رگهاي اميدمو مملو از خون سرخِ سبزينه بودنت

ميکرد ، احساس کنم ؟!
 
بيا دورت بگردم !
 
بيا دردت به جونم !
 
بيا آيه "خودآ"ئي بودنم !
 
بيا احساس سرخ طپيدنم !
 
بيا نقشينه پر رونق دل ساده بي پيرايه ام !
 
بيا فريادترين آغوش تنهائيهام !
 
بيا آشوبگر بي پرواي دل بيقراران دلدار !
 
بيا منتهاي جاده هاي ييلاقي تنها باتو بودن !
 
بيا ابرک بيقرار دل طوفان خيزم !
 
ميدوني چرا دارم اينطور صدات ميکنم ! ميدوني ، درسته ؟
 
پس منو لابلاي اين بي ترانه ها جا نذار ،
 
ميخوام دوباره ، همونجوري ، واسه حتي يکباره ديگه ...
 
ميخوام ببينمت ،
 
                   ميخوام ببينمت ،
 
                                      ميخوام ببينمت ،..
                    
                                 ********************
 
دو روز در هفته ست که نسبت به آن هرگز نگران نيستم ؛

                                        دو روز بدون دغدغه و رها از بيم و هراس ؛

    يکي ازين روزها : "ديروز" است و روز ديگر : "فردا" .
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها

هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل

رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل ' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر

داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله 

مي كرد و صدمه مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي

سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش

كشيد ' دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا

برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيب ببر كوچك ' عضوي از

ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه

به ببر رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت

هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن

خانواده بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق '

دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به

دست آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند

فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را

 ترك كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در

اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه

هاي شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و

كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود '

بدون ممانعت و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و

ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري ' با ببرش

وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و

بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از

شوق ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره

شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين

ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را

باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش

كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا

رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر

وحشي گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و

خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و

آرام بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا

كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي

دركش نياز به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه

عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس

 آنقدر متعالي است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا

ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  مادر

 جامي است که عقل، آفرين مي زندش

صد بوسه ز مهر بر جبين مي زندش

***
از آتش عشق است سرشت گل مادر

وز صبح بهشت است صفاي دل مادر

آن عشق که خالي است زِ  هر روي و ريايي

عشقي است که آميخته شد با گل مادر

***
تاج از فرق فلک برداشتن

تا ابد آن تاج بر سر داشتن

بر تو ارزاني که ما را خوشتر است

لذّت يک لحظه مادر داشتن

***
من هر چه بکوشمش به احسان

هرگز نتوانش سزا داد

جز فضل خدا که خواهد اورا

با جنت جاودان جزا داد

  مادر، فرشته اي از آسمان  که خداوند موقتاً جسمي به اوعاريت

داده است.

 وجود مادر، سرچشمه ي جوشان و فيّاض عواطف آسماني و

فيضي است که هر چند از دل زمين مي جوشد، ليک زلال تر از هر

قطره ي ژاله و شبنمي، گرد و غبار از رخساره ي زندگي 

مي شويَد.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

(قصه روزها)

روزهاميگذرند,لحظه ها ازپي هم ميتازند

وگذشت ايام,چون چروکي است که برچهره من ميماند

روزهاميگذرند,که سکوتي ممتد,برلبم ميرقصد

قصه هايي که زدل مي آيند,زيرسنگيني اين بارسکوت 

بي صداميميرند

روزها ميگذرند,که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرداشت زلب مهرسکوت

گرکسي آمدوگفت قطعه شعري بسرود

گرکسي آمدوازراه صفادل مارابربود

حرفهاخواهم زد,شعرهاخواهم خواند

بهرهرخلق جهان,قصه اي خواهم ساخت

روزها ميگذرند

که به خود ميگويم

گرکسي آمدوبرزخم دلم,مرحمي تازه گذاشت

گرکسي آمدوبرروي دلم,طرحي ازخنده گذاشت

گرکسي آمدودرخاطرمن,نقشي ازخودانداخت

صدزبان بازکنم

قصه هاسازکنم

گره ازابروي هرغمزده اي درجهان بازکنم

من به خود ميگويم

اگرآمدآن شخص

من به او خواهم گفت,آنچه درمحبس دل زندانيست

من به او خواهم گفت,تاابددردل من مهمانيست

                     ولي افسوس ودريغ

آمدي نقشي زخوددرسرمن افکندي

                              دل ربودي وبه زيرقدمت افکندي
ديده دريا کردي

عقل شيداکردي

طرح جاويدسکوت,توبه جاي لبخند,برلبم افکندي

دل به اميد دوا آمده بود

به جفا درد برآن زخم کهن افکندي

روزها مي آيند

لحظه ها ازپي هم ميتازند

من به خود ميگويم

((مستحق مرگ است

                        گرکبوتربدهد دل به عقاب))

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
زندگي همچون يك خانه شلوغ و پراثاث و درهم و برهم است و تو
 
درآن غرق . اين تابلو را به ديوا ر اتاق مى زنى ، آن قاليچه را جلو
 
پلكان مى اندازى، راهرو را جارو مى كنى، مبلها به هم ريخته است
 
مهمان ها دارند مى رسند و هنوز لباس عوض نكرده اى در

آشپزخانه واويلاست وهنوز هم كارهات مانده  است . يكي از

مهمان ها كه الان مى آيد نكته بين و بهانه گير و حسود و چهار

چشمى همه چيز رامي پايد . از اين اتاق به آن اتاق سر 

مي كشى، از حياط به توى هال مي پرى، از پله ها به طبقه بالا

ميروى بر ميگردى پرده و قالى و سماور ،
 
گل و ميوه  و چاى و شربت و شيرينى و حسن وحسين و مهين و
 
شهين ....... غرقه درهمين كشمكشها و گرفتاريها و مشغوليات و
 
خيالات و مى روى و مى آ يى و مى دوى و مى پرى كه ناگهان سر
 
پيچ پلكان جلوت يك آينه است از آن رد مشو...! لحظه اى همه چيز

رارها كن ، خودت را خلاص كن، بايست و با خودت روبرو شو

نگاهش كن خوب نگاهش كن ا و را مى شناسى ؟ دقيقا 

وراندازش كن كوشش كن درست بشنا سي اش،  درست بجايش

آورى فكر كن ببين اين همان است كه مى خواستى با شى ؟ اگر

نه پس چه كسى و چه كارى فوريترو مهمتر از اينكه همه اين

مشغله هاى سرسام آور و پوچ و روزمره     
 
و تكرارى و زودگذر و تقليدى و بي دوام و بى قيمت را از دست و
 
دوشت بريزى و به او بپردازى، او را درست  كنى، فرصت كم است
 
مگر عمر آدمى چند هزار سال است ؟!
 
چه زود هم مى گذرد مثل صفحات كتابى كه باد ورق مى زند، آنهم
 
كتاب كوچكى كه پنجاه، شصت صفحه بيشتر ندارد. 
 
( دكتر شريعتي )
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عاشق همه سان مست و رسوا بادا

ديوانه و شوريده وشيدا بادا

با هوشياري

با هوشياري غصه هر چيز خوري

چون مست شدي هر چه بادا بادا

***

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

و نور ماه اينبار هم بر من مي تابد

و مرا در تراوشات نقره فامش غرق مي سازد

و من يكبار ديگر خسته از

حل معماي زندگي لحظات كم مانند جواني را

در زير دست و پايم به هدر مي دهم

و من يك شب ديگر را تا سپيده تنها ترين فانوس

روشنايي بيدار خواهم پيمود

و هيچكس نخواهد فهميد كه چه زيبا ستاره ها

غروب مي كنند

و من چه بينا بر آنها مي نگرم

و يكباره هجوم روز ديگري است كه بر من مي تازد

و من چه تنها به نبرد روشنايي مي روم

و من پر از سكوت روز بعدي را نيز خواهم گذراند

تا به مهتاب شب برسم

تا عمرم را با ورق زدن شب و روز

تاريكي و روشنايي

.فقط پر كرده باشم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ساده مي توان گفت

سخت مي توان فهميد

باور نکردني هم هست

و ساده مي توان فراموش کرد

دوست داشتن را

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  هرگز نميرد آنكه دلش زنده شد به عشق

شب شده ساكته دوباره خونه

 ميگرده دل دنبال يك بهونه

 ميگرده باز گنجه ي خاطراتو

 پي يه حرف ناب و عاشقونه

 عكس تو رو باز ميذاره روبروش

 كه تا ته شب واسه تو بخونه

 دلم تو التهابه كه چه جوري

 قدر چشاي نازتو بدونه

 تو عصري كه قحطي عطر ياسه

 اما به جاش دوست دارم گرونه

 كافيه اسمتو يه جا ببينم

 تا حس شعرم بزنه جونونه

من نميتونم بگم اندازه شو

اينو فقط شايد خدا بدونه

 محاله كه عشق ما رو ندونن

 برو سوال كن از گلاي پونه

 اگه بخوان خيلي كم از تو بگن

 ميگن همون كه خيلي مهربونه؟

 بي خبري تو ولي از حال من

 ميندازم اينو گردن زمونه

 چقدر حسوديم ميشه وقتي همه

 بهم ميگن دل تو پيش اونه؟

 من خودم باز ميزنم به اون راه

 ميگم بياريد واسه من نشونه

 اما تا كي فريب بدم دلم رو

 اون داره كلي آدرس و نشونه

 مهم ولي تويي كه اسم نازت

 با من يه جايي پشت آسمونه

اونا نميدونن ستاره هامون

 دوتاس ولي توي يه كهكشونه

 اينو بخون تا دوباره بدوني

 ديوونتم، ديوونتم، ديوونه

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


تمام من نا تمام کسي نيست

و نا تمام کسي

تمام من نخواهد بود

بيت هاي آخر را تنها خودم سرودم

براي يک قهرمان سوخته

شايد همان کسي که نور را با رنگ ها کشيد

کسي که گياه گونه شکل گرفت

من کسي را ديدم

که عکس نان را با چندشي عجيب مي ديد

مرگ را مي بلعيد

و ترانه ها را تنها شعار مي دانست

تا کجاي حرف هايم خوب بود

يک مرد که زير بار فقر خم مي شود

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

غلط هاي زيادي 

وقتي هر گوشه ي اين شهر 
  
پر تزريقي و معتاد

وقتي شاعر سياست

به مسافر کشي افتاد

وقتي با توم و کشيده

زده تو غرور مردم

وقتي ضجه شکنجه

توي اين همه صدا گم

جايي که چرا و اما

غلطي خيلي بزرگه

وقتي کودک خيابون

نصفه شب آدامس به دسته

اونکه مسئول و مدير

يا خماره، يا که مسته

دختر فراري هر شب

وقتي تو تخته جديده

روي موهاش حتي رنگ

گل سر رو هم نديده

وقتي که گليم تصميم

قد پاي من وما نيست

وقتي حرف، حرف يه فرده

حرف، حرف اجتماع نيست

وقتي مزه تن تو

باب دندون سياست

جائيکه شعر جديدت

دردسر ساز ميشه واسه ات

از دو تا چشماي آبيت

شعر گفتن خنده داره

توي شهري که غم نون

اشک مرد درمياره

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


فقري کشنده و قوي

شايد کسي که سعادت نمي فهمد

با دست هاي بي شرمانه اش

با مشت هايش

اين مرد را نشانه رفته است

يک انتها از حرف هاي من

چيزي است که من درون پيله ام خواهم نهاد

من پوست خواهم انداخت

و تنها تاريکي فهم پروانگي ام را دارد

مردم نمازشان را

از محراب ها بريده اند

مردم پر از تنفر و شکايت ا ند

اما کسي هنوز اينجا

شايد

به تنگ نيامده

هر صبح کسي که خورشيد را کشيده است

با حالتي مقدس و

دستاني از لطافتي عريان

بر پوستم روشني مي بخشد

من صبح ها دوباره زنده مي شوم
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

درد شكافتن پوستي است كه ادراك شما را در خود پيچيده باشد

ومستور بدارد.

هم بدان سان كه بر دامن مهربان خاك

تا هسته ايي پوست نشكافد و مغز به گرماي آفتاب ننمايد

هرگز جوانه اي نرويد و گياهي تازه سر از خاك بر نكند

باشما نيز طبيعت درد چنين است


جبران خليل جبران

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
كاشكي ميشُد پيش كسي سُفره ي دل رو وا كُنم

 
كاشكي ميشُد يكي باشه اون و رفيق صدا كُنم

 
تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دَمه

 
بازار بي مِهري شلوغ ... اما وفا خيلي كَمه

 
دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره

 
در غم بي همزباني كارم از گريه گذشته

 
خنده با روي لبانم سالهاست بيگانه گشته

 
با كه گويم اين همه غم قصه هاي سر گذشته

 
همچو گُل پَر پَر شدن ها راه و رسم سر نوشته

 
دريغا يك دلي افسانه گشته محبت با ريا همخانه گشته

 
نميبينم صفايي در گلستان كه بلبل هم ز گُل بيگانه گشته

 
من از صداقت به خود رسيدم عاشق تر از خود هرگز نديدم

 
دار و ندارم يه قلب عاشق كه بوده با خلق هميشه صادق

 
دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سرنوشت را مي خوانم در افكارم

گاه درست

و گاه اشتباه

خطاهايم را مي توانم ببينم ولي نمي توانم عبرت بگيرم

و غبار در راه آنقدر در راه زياد است كه من در

ميان هياهو خود را نيز گم مي كنم

و تو كه در پيچش هاي زمان گاهي خود را به من مي نمايي

من به انتظار آمدنت همه راهها را نيمه كاره

رها كرده ام

به گلباران كردن مقدمت خواهم پرداخت و

طلسم خود را بر گردنت خواهم انداخت

و آن روز من هنگام ترانه خواندن

تنها نخواهم بود

و تو براي هميشه غبار جاده ها را برايم

كنار خواهي زد

                              

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

                      
اي گل من گل شبو

واسه شبهام ميشي خوشبو

دل ميگه بي تو ميميرم

واسه من هستي يه دل جو


همه شبها هستي بيدار

دل من شده گرفتار

دلو از خودت نرنجون

من ميشم برات يه هميار

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو

من بدون تو ميميرم

كمكم كن جون بگيرم

نزار اينجا منو تنها

من به عشق تو اسيرم

هيچي مثل تو نميشه

زندگيم بي تو نميشه

توي شب تو رو شناختم

عطرشب بي تو نميشه

شبها زيبا ميشه با تو

غصه هام وا ميشه با تو

اين همه قشنگيهارو

چه كسي داره بجز تو
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

کداميک از ما بدجنس تريم؟

من؟
    
 که آرزوي کشيدن موهايت يکدم رهايم نمي کند؟

يا تو؟
   
  که هميشه هوس کندن گوش هايم آزارت مي دهد؟

بدجنس!!
 
کداميک بچه تريم؟

 من؟
     
که کودکانه بهانه چشمهايت را مي گيرم؟

 يا تو؟
    
 که بچه گانه شعرم را خط خطي مي کني؟
 
کداميک عاشق تريم؟

من؟
    
 که ذره ذره وجودم چون شمع در حسرت نگاهت آب مي شود؟

يا تو؟
   
  که شعله نگاهت هردم شعله ور نگشته خاکسترم مي کند؟
 
کداميک بازيگوش تريم؟

 من؟

که دلم  بازيچه بازي موهايت در نسيم  هر لحظه به

شوق بوييدن زلفت مي تپد؟

 يا تو؟
  
که با هر کرشمه ات بيچاره دلم را به بازي گرفته اي؟
 
           
 ... ها؟! ...کداميک؟! 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


گويند كه معشوق تو زشت است و سياه

گر زشت و سياه است مرا نيست گناه

من عاشقم و دلم بدو گشته تباه

عاشق نبود زعيب معشوق آگاه

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  اميدوارم هميشه موفق باشيد...

بي شك به خوندنش مي ارزه :

-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

آزادي در بي آرزويي است.

تولد و مرگ اجتناب ناپذيرند ، فاصله اين دو را زندگي کنيم.

انسان نمي تواند به همه نيکي کند ولي مي تواند نيکي را به همه

نشان دهد.

بدي را با عدالت پاسخ دهيد و مهرباني را با مهرباني.

اگر تنها از اميد انتظار معجزه داري در اشتباهي ، اميد بايد با حرکت

توأم باشد.

دانستن کافي نيست بايد به دانسته خود عمل کنيد.

اين که چقدر زمان داري مهم نيست ، چگونه مي گذراني مهم

است.

نيک بخت کسي است که از حال ديگران پند گيرد و بدبخت کسي

است که از حال او پند گيرند.

اين دوست داشتن است که به انسان توان حرکت کردن مي دهد.

يک لبخند به هم نوع مي تواند دوستي را برقرار کند.

عشق در ذات انسان است نمي توان آنرا انکار کرد.انسان همواره

عاشق است.

عشق به چيزهاي پايدار ، انسان را جاويدان مي کند.

هرگز نعمت دوست داشتن را از خود دريغ نکنيد.

اگر مي خواهيد دوستتان داشته باشند اول بايد دوست داشتن را

ياد بگيريد.
 
وقتي که بجز عشق هيچ چيز برايمان باقي نمانده باشد ، براي

نخستين بار آگاه مي شويم که فقط عشق کافي است.

اگر مي پنداريد که بيش از اندازه محبت کرده ايد ، دوباره فکر کنيد.

هميشه جايي براي عرض محبت بيشتر وجود دارد و کسي هم

هست که اين محبت را به او بدهيد.

ما فقط با دوست داشتن مي توانيم عشق را بياموزيم.

آن زندگي که به اميد فردا بگذرد ، هميشه يک روز عقب  مانده

است.

روش و دستورالعملي وجود ندارد ، شما دوست داشتن را با

دوست داشتن ياد مي گيريد.

دانش از راه جهل به دست مي آيد پس ما بايستي از آنچه 

نمي دانيم استقبال کنيم.

ذهن متعصب همچون مردمک چشم است ، هر چه نور بيشتري بر

 آن بتابد جمع تر مي شود.

سعي کنيد تمام روزهاي عمرتان را زندگي کنيد. روزها را بيهوده

تلف نکنيد.

 
برگرفته از : کتاب بيا دريا شويم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم*

*وز پس آيينه ها نام تو را مي بينم*

*در دلم عشق تو را مي کارم*

*در سرم بوي تو را مي فهمم*

*در نگاهم خم ابروي تو را مي نگرم*

*در گلويم بغض تو را مي شکنم*

*من در اين دهکده عشق تو را مي خوانم ...*

من گنه کردم تو بخشايش بکن


من گرفتارم تو آزادم بکن


سر به سوداي تو دارم


من خرابم تو آرامم بکن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ايندفعه ميخوام نامه عاشقانه "جان کيتس" رو براتون بنويسم

ميدونم که خوشتون مياد:
 
 
جان کيتس (1821- 1795 )

داستان عشق جان کيتس و فاني براوني داستاني غمبار است.

کيتس که از شعرا يعمده قرن نوزدهم به شمار مي آيد در طول

عمر کوتاه خودآثار مهمي همچون "قصيده اي درباره گلدان يوناني"

و شعرحماسي "هايپي ريون" را سرود.

"جان" در نوامبر 1818 "فاني" را ملاقات کرد و شديدا دلباخته او

شد و اين اتفاق خانواده فاني و دوستان کيتس را نگران کرد.

آن دو به زودي مخفيانه نامزد کردند اما کيتس در زمستان 1820

بيمار شد. تشخيص پزشکان بيماري سل بود.

به تدريج وضع جسماني او رو به وخامت گذاشت و در آخرين تلاش

براي نجات زندگي خود به ايتاليا نقل مکان کرد.

عاقبت درسال 1821 در سن بيست و پنج سالگي چشم از جهان

فرو بست.او را همراه با نامه ناگشوده اي از فاني که روي سينه و

نزديک قلبش گذاشته بودند به خاک سپردند.
 
فاني شيرينم

گاه نگران ميشوي که نکند آنقدر که انتظار داري تو را دوست

نداشته باشم . عزيزم،دوستت دارم هميشه و هميشه بي هيچ قيد

 و شرطي. هر چه بيشتر تو را ميشناسم بيشتر به تو علاقه مند

ميشوم. همه احساسات من حتي حسادتهايم ناشي از شور

عشق بوده است.

در پر شور ترين احساسم حاضرم برايت بميرم.تو را بيش از اندازه

ناراحت و آشفته کرده ام، ولي تو را به عشق قسم، آيا کار ديگري

ميتوانم بکنم؟

هميشه براي من تازه هستي. آخرين تبسم تو شاداب ترين و

آخرين حرکات تو، زيباترين آنهاست.
 
دوستدار تو

جان کيتس
 
 
تقديم به کسي که بودنش دليله بودنم شد و اگه يه روز نباشه

ديگه زندگي هم نيست 

چون با بودنش زندگي معنا و هدف پيدا کرد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :


مهم نيست تو چه كسي هستي ، ولي مي تواني و بايد تمام

تلاش خود را براي استفاده از تمام امكانات زندگي ات خرج كني .

هيچ كس نمي تواند تو را زمين گير كند و هيچكس هم قدرت چنين

كاري را ندارد جهان براي تو پر از فرصت است . امروز را روز شكار

فرصت هايت قرار بده و از همين الان براي شكار اقدام كن . تو

لياقت بهترين ها را داري و تنها كسي هستي كه مطمئناً 

مي تواني اين بهترين ها را بدست آوري .


بيا تا حال يكديگر بدانيم

مراد هم بجوييم ار توانيم


« حافظ»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

كاش آن زمان كه عشق در خانه قلب هامان رخنه مي كرد اول

اجازه مي گرفت.

كاش آن زمان كه قلب تندتر مي تپيد اول از عقل فرمان مي گرفت.

كاش آن زمان كه نفرت به بارگاه قلبت هجوم مي آورد از اشك من

شرم داشت.

كاش آن زمان كه مي رفتي خاطره نگاه پر تمنايت را با خود 

مي بردي.

كاش آن زمان كه گلويم از بغض مي سوزد و قلبم از سردي هوا

منجمد مي شود

كلاغ هاي خبر چين خبر نابودي مرا به تو برسانند.كه بداني چه آرام

و بي صدا افكار دخترك تنهايي را ربوده و با خود در فراسوي زمان

زنداني كرده اي.تو شايد به مانند آن داستاني باشي كه كسي

ديوارهاي هزار قلعه را خراب مي كند و ذره اي خاك هم بر تنش

نمي نشيند.لحظه اي كه نباشي اشك هاي من وام دار ديدار دوباره

 ات خواهد بود.

قصر مرا به لمحه اي در هم شكستي بي اعتنا عبور مي كني تو را

 بيم دل شكستن خيال كودكانه اي بيش نيست!

من مي ترسم از فردايي كه ديگر نتوانم بي تو در آن نفس بكشم.

از فردايي كه در ميان تنديس هاي پر تمنا ،ترنم آواي تو در انعكاس

افق هايم گم شود.

بيا باز هم بال بگشاييم گرچه خوب مي دانم تو را براي هم پروازي

من نيافريده اند.بيا در اين هوس پر نياز كودكانه باز هم مرا شناور

كن.بيا با هم قايقي بسازيم مي دانم زود خيس و نابود 

ميشوم....من آنقدر با رؤيايت زندگي كرده ام كه دلم در واقعيت هم

برايت تنگ مي شود و شايد اين از بدترين گناهان رؤيا باشد.

زودترها فكر مي كردم بسيار قوي تر از اين قصه ها خلق شده ام

ولي انگار انكار حسي كه هيچ گاه نبود خيلي ساده تر از به

فراموشي سپردن توست.ذره ذره ذوب مي شوم

شايد شبي شمع هم دلش برايم بسوزد.تو در سنگي و سردي

قافيه ها هم نمي گنجي .

آنقدر مات و يخ زده اي كه سوزش و ضجه ي تلخم از پنجره هاي

خانه ات رخصت ورود ندارند.

تمنايم در پس واژه ها ...بغضم از ترس رسوايي ...به حنجره راه

ندارد....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


وادي ويران

يارب دار دنيا را تاريك گردان

داغ دنيا را افزون گردان

آنچه كاشتيم داغون كن

آنچه برداشتيم ويران كن

من همينم نه آنم كه تو خواهي

گر نمي خواهي نخواه باش باشد

اگر گذر از گناهم نكردي

بخشاي بر ديگران چون تو خواهي

نخواستم, نخواستم,نخواستم

لطف و كرمت را بيش از اين

ببر ببر ما را آنچه

تو وعده دادي زود زود

ديگر از ما نايي نمانده

از وجود ما اثري نمانده

آنچه بيني نقش ضمير است

نه يك وجود بنده' مطلوب

بگذار بگريم , بگريم

ديگر نخواستيم اين وادي ويران را

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عشق بردباري ست.

اين رفتار عشق است که با آرامش صبر کند بي شتاب و بداند که

در لحظه مشخصي خواهد توانست خود را تجلي دهد . آماده است

تا در آن زمان مشخص وظيفه خود را انجام دهد اما تا آن زمان با

بردباري و آرامش صبر مي کند .عشق برد بار است همه چيز را

تحمل مي کند. همه چيز را باور دارد . منتظر همه چيز است . چون

عشق مي تواند بفهمد.

مهرباني ، عشق فعال.

فقط يک چيز مهمتر از شادي ست : قداست . اين در دسترس ما

نيست اما امکن شاد کردن ديگران که در توان ما هست. خداوند اين

 امکان را تقريبا به رايگان در دستان ما گذاشت . اگر به دقت بنگريم

در مي يابيم که اين امکان براي ما هيچ خرجي ندارد.پس چرا در

کمک به ديگران ترديد مي کنيم ؟ شاد ي کالايي نيست که در

احتکار زياد شود نيز چيزي نيست که به بخشيدن بکاهد. بر عکس با

 پراکندن عشق است که مي توانيم سهم خود را بيفزاييم.

عشق کارمايه راستين حيات است.جايي که عشق باشد انسان

هست و خدا هست.کسي که در عشق شادي مي يابد در انسان

شادي مي يابدو در خداوند شادي مي يابد .خدا عشق است پس

عشق بورزيد.بدون تبعيض بدون زمان مشخص بدون پيش فرض

بدون ترس از رنج : عشق بورزيد

سخاوت. عشق در آتش حسد نمي سوزد

عشق حسد نمي ورزد سوختن در آتش حسد يعني عشق به

رقابت با عشق ديگران.بگذاريد ديگران عشق بورزند و بکوشيد خود

همچنان عشق بورزيدسهم خود را ادا کنيد بهترين بخش وجودتان را

 . يگانه راه گريز از حسادت تمرکز نيروها در عشق است . فقط بايد

به يک چيز حسادت کنيم : به روح عظيم ، غني و سخاوتمند آنان که

 عشقي را مي شناسند که در آتش حسد نمي سوزد .

و بنابراين پس از آموختن همه اينها بايد چيز ديگري را نيز بياموزيم :

فروتني.که مهري بر لبهامان بگذاريم و بردباريمان ، نيکيمان ،

سخاوتمان را فراموش کنيم . پس از نفوذ عشق در زندگيمان و

تحقق يفتن وظيفه زيبايش بايد خاموش بمانيم و هيچ نگوييم .

عشق پنهان مي کند حتي خودش را .عشق مي پر هيزد از خود

ارضايي.عشق کبر ندارد ، غرور ندارد.

پنجمين عنصر چيزي ست که مي تواند در اين رنگين کمان عشق

غريب و بي فايده بماند: ظرافت. اين عشق ميان انسانها ست

عشق به جامعه . بسيار مي گويند که ظرافت احساسي کامل

است . عشق نمي تواند خشن يا ناسازگار باشد نمي تواند رفتار

نادرست داشته باشد . شايد پر حياترين آدم جهان باشيد هيچ آماده

 رويارويي با ديگران نباشيد اما اگر اندکي عشق در قلبتان باشد

همواره درست عمل خواهيد کرد . کسي که عشق در قلب داشته

 باشد نمي تواند رفتار زمخت داشته باشد حال آنکه نجيب زادگان

دروغين کساني که تنها افاده دارند دستخوش احساسات خويشند

و نمي توانند عشق بورزند. عشق اطوار ناپسنديده ندارد.

سخاوت . عشق در پي نفع خويش نيست خودش رانمي خواهد .

عشق حتي به دنبال کوچکترين داشته خويش نيست. عشق

بورزيد چرا که عشق عطيه برتر است نه به خاطر آنکه در ازايش

چيزي به ما مي دهد..

مهمترين درس در تمامي آموزه هاي روحاني به ما مي گويد شادي

 در داشتن و پذيرفتن نيست فقط در دهش است. . . . . .


قسمتي از : "عطيه برتر رساله اي در باره عشق" اثر پائولو کوئليو

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سراب

عمري به سر دويدم در جست وجوي يار

جز دسترس به وصل ويم آرزو نبود

دادم در اين هوس دل ديوانه را به باد

اين جست و جو نبود

هر سو شتافتم پي آن يار ناشناس

 گاهي ز شوق خنده زدم گه گريستم

بي آنكه خود بدانم ازين گونه بي قرار

مشتاق كيستم

 رويي شكست چون گل رويا و ديده گفت

اين است آن پري كه ز من مي نهفت رو

 خوش يافتم كه خوش تر ازين چهره اي نتافت

در خواب آرزو

هر سو مرا كشيد پي خويش دربدر

 اين خوش پسند ديده زيباپرست من

شد رهنماي اين دل مشتاق بي قرار

بگرفت دست من

و آن آرزوي گم شده بي نام و بي نشان

 در دورگاه ديده من جلوه مي نمود

در وادي خيال مرا مست مي دواند

 وز خويش مي ربود

 از دور مي فريفت دل تشنه مرا

 چون بحر موج مي زد و لرزان چو آب بود

وانگه كه پيش رفتم با شور و التهاب

 ديدم سراب بود

بيچاره من كه از پس اين جست و جو هنوز

 مي نالد از من اين دل شيدا كه يار كو ؟

 كو آن كه جاودانه مرا مي دهد فريب ؟

 بنما كجاست او

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

پروردگار عالم فرموده :من عاشق بنده ام هستم. پس عشق

حكمت فراوان داردكه مي توان كلي تحليل كرد, متا"سفا نه افرادي

 هستند كه علاقه را با عشق اشتباه مي گيرن.

 يك مثال: آيا جذابيت يك گل زيبا ومعطر با جذابيت بازي فوتبال مي

توان مقايسه كرد؟! از جاذبه گل به كجا ها سير مي كنيد , واز ديدن

 يك بازي عالي چه لذتي مي بريم؟! آيا ليلي ومجنون عاشق بودن

آيا فقط به هم علاقه داشتن !؟ آيا كودك شيرخوار به مادرش علا قه

 داره يا از روي غريزه است ؟ در اين موارد فرق ميان كلما ت را

بيشتر مي توان حس كرد.... كلماتي چون  عشق , علاقه ,  لذ ت,

غريزه و دوست داشتن ...  يك سوال كدام يك از كلمات معني قويتر

 دارد ؟ عشق , غريزه يا دوست داشتن.....

همان گونه كه در اول اشاره شد خدا نيز عاشق است و مطمئنا"

همانگونه قدرت خدا عالم را پوشانده آفريدهاش هم از موهمت 

عشق محروم نمانده اند ... .

كودكي كه به دنيا چشم مي گشايد به خاطر معشوق (خدا) چشم

مي گشايد , ما در وسيله رسيدن عاشق به معشوق است وظيفه

اي كه مادر دارد ( ارزشش را )  بيشتر كسان مي دانند پس هيچ

علاقه يا غريزه اي ديده نمي شود بلكه اين عشق است كه قدر ت

وابسته بودن كودك ومادر را زياد كرده وچه قدرت زيبايي كه همگان

بر آن واقفند , قدرتي كه همه زيبايي را در خود جمع كرده جذابيت

گل بخاطر آن است كه زيباست پس جزئي از عشق است قدرتي

كه بنده را به معشوق مي رساند .
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 من از سياهي چشمانت

كه آن را انتهائي نيست

مي ترسم

هر چند معصومي

هر چند گفتم عاشقت هستم

هر چند تو هم گفتي دوستم داري

هر چند حرفهايت ذره اي بوي ريا نمي داد

هر چند و هر چند...

اما..اما باز هم مي توانم

مي توانم به سياهي چشمانت

به اين راه بي انتهاي تاريك كه مملو از ستاره هاي سرابي ست

سفر كنم

چه تضميني ست مرا؟

به من بگو چه تضميني ست مراكه جان من

وعشقم سالم به آن نامعلوم برسد؟

آه شايد راه زني در اين راه تمام من كه تمام توست را از من بگيرد

يا جادوگري بد در كمين باشد

كه به سحرش به شك و ترديدم كشد

و يا ديو غرورت به سراغم آيد و آزارم دهد

من از سياهي چشمانت كه آن را انتهايي نيست مي ترسم

من بدان جا سفر مي كنم

چشمها هيچ گاه دروغ نمي گويند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم  :

بدترين عواقب مرگ نيست ، روز مرگي است .

 لطف مردن در بهار ، شكفتن است .

 با يك دست آب حيات مي نوشم و با دست ديگر ماشه اسلحه اي

كه روي مغزم گذاشته ام مي كشم .

 عزرائيل آنچنان به من نزديك بود كه وقتي به قصد خودكشي

ماشه اسلحه را چكاندم همزمان جان سپرديم .

 با دسته گل به عيادت هزار دستاني رفتم كه خار پايش را مجروح

كرده بود .

 روحم براي پرواز به آسمان پيله جسمم را سوراخ كرد .

 ساز شكسته را در دستگاه سكوت كوك مي كنم .

 به عيادت گل پژمرده شتافتم

 هميشه زندگي با عقربه ساعت جلو نمي ره گذر عمر رو به گردن

عقرب ها نندازيم

 اگر به حرف مفت پول ميدادن من الان 21 برابر بيل گيتس پول

داشتم

 براي آدم بزرگ شدن اجباريه ولي رشد كردن چيزييه كاملا اختياري

ـ بجز يكيش همشو خودم گفتم.اونايي كه بيمزس رو خودم در

اوردم

 گربه موش رو گرفته بود و دنبال تاريخ مصرفش ميگشت

ـ وقتي كبريت رو كشيدم شنيدم كه داد زد سوختم

 يك كف دست صدا نداره

شباهت انسان به سيب :

 سقوط ، سرنوشت سيب هايي است كه به درخت سنگيني 

مي كنند .

 درخت سيبي كه شاخه هاي پرباري داشته باشد ، باعث نابودي

خود مي شود .

 .شاخه درخت سيب ، به خاطر سنگيني ميوه هاي خود مي شكند

 سيب به درخت چسبيده به فرضيه نيوتون دهن كجي مي كند .

 كرم سيبها ، از درون خود آنهاست .

 سيبها مي گويند : از ماست كه بر ماست .

ـ اي كاش گل سرخ مي توانست در فصل پائيز صورتش را با سيلي

 سرخ نگه دارد .

اي كاش جاده متروك مي توانست صداي پاي گذشتگان را نشخوار

كند .

 صداي پايت تشويق به گام برداشتنم مي كند .

 گوش سنگين فرياد را نجوا مي شنود .

 يكي مي گفت : همه اش تقصير اين عقربه هاي ساعته و گرنه

عمر ما به اين كوتاهي نبود

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


آنا

صبح مي خندد و باغ از نفس گرم بهار

 مي گشايد مژه و مي شكند مستي خواب

 آسمان تافته در بركه و زين تابش گرم

 آتش انگيخته در سينه افسرده آب

 آفتاب از پس البرز نهفته ست و ازو

آتشين نيزه برآورده سر از سينه كوه

صبح مي آيد ازين آتش جوشنده به تاب

 باغ مي گيرد ازين شعله گل گونه شكوه

 آه ديري ست كه من مانده ام از خواب به دور

مانده در بستر و دل بسته به انديشه خويش

مانده در بسترم و هر نفس از تيشه فكر

 مي زنم بر سر خود تا بكنم ريشه خويش

 چيست انديشه من ؟ عشق خيالي آشوبي

كه به بازويم گرفته ست به بيداري و خواب

 مي نمايد به من شيفته دل رخ به فريب

مي ربايد ز تن خسته من طاقت و تاب

آنچه من دارم ازو هست خيالي كه ز دور

 چهره برتافته در آينه خاطر من

همچو مهتاب كه نتوانيش آورد به چنگ

دور از دست تمناي من و در بر من

مي كنم جامه به تن مي دوم از خانه برون

مي روم در پي او با دل ديوانه خويش

پي آن گم شده مي گردم و مي آيم باز

 خسته و كوفته از گردش روزانه خويش

خواب مي آيد و در چشم نمي يابد راه

يك طرف اشك رهش بسته و يك سوي خيال

 نشنوم ناله خود را دگر از مستي درد

آه گوشم شده كر يا كه زبانم شده لال

 چشم ها دوخته بر بستر من سحرآميز

خواب بر سقف نشسته ست چو جادوي سياه

 آه از خويش تهي مي شوم آرام آرام

مي گريزد نفس خسته ام از سينه چو آه

 بانگ برمي زنم از شوق كه : آنا آنا

ناگهان مي پرم از خواب گشاده آغوش

 مي شود باز دو دست من و مي افتد سست

 هيچ كس نيست به جز شب كه سياه است و خموش

 
شاعر:هوشنگ ابتهاج

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم کمتر است؟؟؟

شيشه اي مي شکند ... يک نفر مي پرسد...چرا شيشه شکست؟

 مادري مي گويد...شايد اين رفع بلاست يک نفر زمزمه کرد...باد

سرد وحشي مثل يک کودک شيطان آمد، شيشه ي پنجره را زود

شکست.

کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ي مغرورشکست، عابري خنده

 کنان مي آمد... تکه اي از آن را بر مي داشت... مرحمي بر دل

تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ کس هيچ نگفت، قصه ام را

 نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره

هم کمتر است؟؟؟

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ديگر چندان گرم نمي شوم وقتي که مي رسد تا دستم را بگيرد

ديگر چندان شاد نمي شوم

ديگر ماه که پشت ابر پنهان شود نمي ترسم

و گفتگويي را که با سايه آغاز کرده ام ادامه مي دهم


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم سهم کمي نيست

گسترده تر از عالم من عالمي نيست

غم آنقدر دارم که مي خواهم تمام فصل ها را

بر سفره رنگين خود بنشانمت بنشين غمي نيست

حواي من بر من مگير اين خودستايي را که بي شک

تنهاتر از من در زمين و آسمانت آدمي نيست

آيينه ام را بر دهان تک تک ياران گرفتم

تا روشنم شد در ميان مردگانم همدمي نيست

همواره چون من نه فقط يک لحظه خوب من بينديش

لبريزي از گفتن ولي در هيچ سوي ات محرمي نيست

من قصد نفي بازي گل را و باران را ندارم

شايد براي من که همزاد کويرم شبنمي نيست

شايد به زخم من که مي پوشم ز چشم شهر ان را

در دست هاي بي نهايت مهربانش مرهمي نيست

شايد و يا شايد هزاران شايد ديگر اگر چه

اينک به گوش انتظارم جز صداي مبهمي نيست


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آن دم که در تنهايي غمگين خود انديشه مي کنم

و کبوتران سفيد مغموم بر فراز کاج ها به پرواز در مي آيند

آن روز که انجير خانه در احتضاري دراز مي خشکد

و پرندگان مضطرب از بلنداي بام در آن خيره مي شوند

آن دم که بر زخم هاي خويش مي گريم

و تو در من مي نگري

در مي يابم که ميان ما

اندوه پلي ست استوار

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 يک انگيزه هزار انتقام


تمام حرف هايم نم گرفته

شايد

تنها چيزي که برايم مانده

همين تنفر کاغذي است

هر دو جيبم

کاملا خالي است

از چيز هايي مانند احساس و محبت

صداي خشن دستانم

آغوش نيست

من مشت هايم مشت هستند

من دستانم گناه را فهميده اند

تمام کسي که تمام من بود

مرا از من گرفت

مرا شکافت و دوباره از نو

با تنفر بافت

چيزي که بودم نيستم

تمام شب بو ها خشک اند

ماهي هاي برکه ي شعور مرده اند

درک پيدا نيست

نهايت در بي نهايت گم شده

يک سيگار روشن

با چند مهمان نا خوانده

اين مهمان هر لحظه اي من شايد باشد

باور کن

براي دقايق يک اثيم

چقدر بايد دقيقه ها محکوم مي شدند

تا گذشته هاي خشمگين باور کــــنند

که حالا همه چيز فرق کرده

انگار تمامشان يک رويا بيش نبود

من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام

من براي سقوط کردن

وقت کسي را نگرفتم

درست است که

اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند

اما کسي هنوز نمي داند

آسه دل را چه کسي دارد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 ...و خدا زن را از پهلوي چپ مرد آفريد
 
آري خداوند زن را از پهلوي چپ مرد آفريد

 نه از سر او تا فرمانرواي او باشد

نه از پاي او تا لگد كوب اميال او گردد

 بلكه از پهلوي او تا برابر با او باشد

و از زير بازوي او تا مورد حمايت او باشد

و از نزديكترين نقطه به قلب او تا معشوق و محبوب او باشد
                 
 
                                             Yes , god created woman out of

                                            Adam’s left side

                                           Not from his head to rule over him

                                   Not from his foot to be trompled byhim

                                         But from his sid to be equal with him

             And from under his arm to be supported by him

                  And from nearest to his heart to be loved by him
 
        

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
بي تو

بي تو به روي پلکم لم داده خون و شبنم

بي تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم

بي توچه برگريزي در باغ حمله ورشد

مي ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم

بي تو اگر بميرم نام و نشان ندارم

بايد بگويم اينک زاين مرگ مي هراسم

بي تو نوشتن من محدود يا نحيف است

بي تو است قصه ام گنگ بي تواست شعر مبهم

بي تو نمي شود گفت با هيچکس غمم را

بي توکجاست همدل بي تو کجاست همدم؟

حالا که نيستي تو اي کاش من بميرم

بي تو دراحتزازم در انتظار مرگم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عكس العمل انسان در برابر رفتار هاي ديگران
 
چالش بزرگ : گفتاري پيرامون عكس العمل انسان در برابر رفتار

هاي ديگران !!!!

اين يك بينش عميق روانشناسي است : اگر فردي به شما ناسزا

بگويد , موقعي به او عكس العمل نشان خواهيد داد كه نا خود آگاه

احساس كنيد راست ميگويد . اگر حس كنيد كه مطلقا اشتباه مي

كند , آن وقت ميتوانيد به او بخنديد . اگر كسي نزد شما بيايد و به

شما بگويد كه از لحاظ جنسي ناتوان هستيد ناراحت ميشويد , اما

فقط موقعي كه اين ناتواني را در خود احساس كنيد , و گر نه

چنين چيزي رخ نميدهد . فقط اگر نكته بيان شده به يك جاي مخفي

 در وجودتان زخم بزند ان وقت است كه عكس العمل با ان همراه

خواهد بود . بنابراين همه آن نكته بيان شده را سبك و سنگين كنيد

و اگر حق با اوست متشكر باشيد

روانشناسي نوين ميگويد كه ذهن انسان به دو قسمت تقسيم

شده : بخش كوچكي كه آگاهي است و بخش بزرگي كه نا آگاهي

است . من نسبت به بخش ناخوداگاه خود وقوف ندارم , اما هر

كسي كه با من در تماس قرار ميگيرد شروع به شناختن آن ميكند ,

زيرا اين بخش نا آگاه از طريق رفتار , كردار , و بيان من خود را نشان

 ميدهد . ضمير ناخوداگاه وسط هر آن چيزي كه من انجام ميدهم

خود را ابراز ميكند .

اين خود تبديل به يك مشكل ميشود , مشكلي عميق . شما از طرز

 فكر , خواستهاي عميق , و محدوديت هاي عميق خود آگاه نيستيد

, اما بقيه از ان با خبر ميشوند . در نتيجه بياموزيد كه در مورد

اتفاقات , بر خورد تحليلي داشته باشيد . اگر كسي از دست شما

عصباني شد , وضعيت را تحليل كنيد ; شايد حق با او باشد . آن

وقت شما از بخشي از ضمير ناخود آگاهتان مطلع ميشويد ,

بخشي كه از آن اطلاع نداشتيد . چه بسا ممكن است تا حدي حق

با او باشد و يا نه – اين راه سوم است . اگر تا حدي حق با او بود ,

شما هم از او ممنون باشيد و از قسمت اشتباهش ناراحت نشويد .

 اگر كاملا بر خطا بود , پس اظهارات او ربطي به شما پيدا نميكند .

اين مشكل خود اوست .

 
اشو---- شاد باشيد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


قرن هاست کر گشته ايم

حتي صداي تپش قلب خويش را از ياد برده ايم

سالهاست که قلب را انکار کرده ايم

و در سر زندگي ميکنيم

سالهاست که بودن را با ماندن اشتباه گرفته ايم
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :


با طعم زندگاني ..
 
زندگي سخت تر از تصويري  است که هميشه افکار نو پاي کودکانه

 ام براي من به صحنه مي کشيد

من هرگز درک نمي کردم  در ماوراي اين جريان ، حقايقي است که

گوش هايم را از شنيدش نا شنوا ساخته اند

خيال من واهي ترين جلوه ازيک حادثه که به دنيا  آمدن من بخشي

 از آن شمرده مي شد را به تصوير مي کشاند

و از دروغ و نيرنگ چيزي نمي فهميد

صفحه ي نقاشي من آسمان هاي آبي داشت و صورت هاي خندان

 و بچه اي که دست پدر و مادرش را محکم گرفته بود تا با تبسمش

تمام  محيط پيرامونش را سبز کند .

من هرگز نمي دانستم پشت اين صحنه چهل و شايد هم بيشتر

نقاشي مي کشند

آري

 من فقط متظاهر ترين  جنبه از وقايع  را مشاهده مي کردم و فراتر

از آن براي من حتي مجهولي بيش هم نبود

همه چيز براي من همان بود که....

 بود !
 
نمي دانستم اين معصوميتي که سراسر وجودم از آن آکنده است

را تباه مي سازم و روزي نظاره گر نيست شدنش مي شوم

من از دريده شدن پرده ي عصمت آدم ها چيزي نمي دانستم و

فقط به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم

سهم من از رخداد هاي اطرافم غفلتي بود که بر من حاکم مي شد
 
ذهن من کوچک تر از آن بود تا  درک کند که  گاهي  مجاهدي

پشيمان مي شود از ايثار ها و فداکاري هايش

يا جواني  براي فرار از دغدغه ي افکارش افيون را دواي مخاطره

اش مي نمايد

من از ظاهر فريبي آدم ها براي دستيابي به ايده آل هاي شان هيچ

 نمي دانستم !

و از ريخته شدن خون آدم ها به نا حق هم خبري نداشتم

من به بازي ها ي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط "
 
من دوست داشتن را در بوسيدن زبري ريش پدر خلاصه مي کردم

نمي دانستم براي آموختنش بايد نگاهم باشد و نگاهي

نمي دانستم آسمان وجود من محتاج گلبرگي است تا شيفته ي

درون ساده و زيبايش شود   

تا به واسطه ي اشتهاي حس کردنش  وجود خالقم را لمس کنم

و اسم من خوشبخت ترين كس روي زمين شود !

آري ،!

عشق براي من گمنام ترين واژه براي احيا نمودن بود

و احساسي است  که هنوز هم براي من گنگ و نامفهوم جلوه

 مي کند  و هيچ گاه هم دچارش نخواهم شد !!!
 
سختي و رنج براي من با اشيايي  تفسير مي شد که آرزوي

مالکيت شان را داشتم اما زندگي من خالي از وجودشان بود

نمي دانستم رنج يعني مناظره ي دخترکي که زخم تازيانه هاي

زمانه را با فروختن  شاخه گلي جراحي مي کند

نمي دانستم يعني رضا نبودن شاکي از حکم قاضي

نمي دانستم يعني دغدغه ي پدر براي  امتداد مسير معيشت

خويشتن

 همه ي اين ها غريب ترين خيال بودند براي دغدغه شدن

رنج براي من اندوه  نداشتن دوچرخه بود و ساعت شماطه دار !

و من به بازي هاي کودکانه ام فکر مي کردم "فقط"
 
دروغ براي من ترسناک ترين هيولا بود که هر گاه زبانم  وجودش را

محسوس مي شد از ترس آتش جهنم بند مي آمد .

درک اين که روزي اين هيولا به فرشته ي نجات آدم نماها مبدل 

مي شود براي من فراتر از افسانه هاي مادر بزرگ بود !

من نمي دانستم اين هيولا روزنه ي اميدي مي شود براي

جاودانگي ظلم و افزون وعده ها و وعيد ها

من نمي دانستم دروغ  براي شيطان هاي دور و نزديکم سايه ي

امني مي شود براي فرار از آفتاب پرعطش کوتاهي غفلتشان

من فقط به بازي هاي کودکانه ام فکرمي کردم . 
 
روزها شب شدند و شب ها هم روز

من چند سال بزرگ تر شدم  و مناظره گر افکاري گرديدم  که

گستردگي درونم را ترنم خيالم مي نمود

زندگي براي من مقصدي بود که تک ايستگاه سرابش ،  مرا به

انتهاي مسير هدايت مي نمود

سرابي که در اعماق مه آلودش ،  نقش و نگارهايي زيبا ، چشم

آدم را خيره مي نمود به شکوه نهفته شده در آن و ديده را از

نظاره ي حقايق محروم مي نمود تا ظاهر پديده ها براي من حاکي

ازصفات درونشان باشد 

اين گونه مقصد من به ظاهر سامي و متعالي بود و همه چيز زيبا و

دوست داشتني مي شد

خيال من از لبخند جنبنده هاي اطرافم ،  مهرباني شان را به من

عرضه مي کرد و هرگز درک نمي کردم شيطان هم قهقهه مي زند

به گناه هايي که من مرتکبشان مي شوم

من نمي دانستم زيبايي سلطان جنگل مانع از درندگي او 

نمي شود

و شايد هم اين گونه دل مي بستم

به لب هاي قلوه اي ، قدي رعنا و دستاني کشيده و هم ظريف

آري ،

بصيرت من ناشي از قضاوتي بر ظاهر اشيا بود ! و باطن آن ها 

براي من غريب ترين سوژه براي مناظره بود ! 
 
من و تنهايي من  با هم رشد پيدا کرديم و دفترچه ي اعمالمان را

هم سياه و سفيد نموديم

تا امروزها  را با هم تجربه کنيم

امروزهايي که سرنوشت جواني من و تنهايي ام  به واسطه ي

رفتن و آمندشان  طرح کتابت مي خورد

و من تازه ،  آهي مي کشم از سر تمام غفلت هايي که تجربه ي

کوچکم آن ها را  آموخت  و عبرت کرد

کسي چه مي داند ، شايد هنوز همان کودک سال ها پيش هستم

که آرزوي ساعت شماطه دار را دارد  ويک دوچرخه

و گنجايش  ذهنم به کوچکي دستان نمناک همان دوران است !

چه سودي  دارد وقتي معادله را مي داني و حتي جزيي کوچک از

حل آن  نمي شوي

اين گونه لااقل خيالمان راحت تر مي شود و فکر مي کنيم که 

نمي دانيم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 جمله ي روز :


هدف هاي زندگي به منزله ي بالها يي مي مانند كه با سوار شدن

بر آن ها مي توانيم از هم اكنون فراتر از آن ها رويم . ما نيازمند

داشتن چنين هدف هايي هستيم نه به خاطر آنچه هدف ما براي ما

به ارمغان مي آورند ، بلكه آنچه بر ما مي گذرد . زيبايي كار همواره

رفتن به سوي هدف است نه رسيدن به آن و تمام شدن .


از مي عشق تو چنان مستم

كه ندانم كه نيستم يا هستم


« عطار»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته،نامه اي به عزيزم :

عزيز من!
 
بي پروا به تو مي گويم كه دوست داشتني خالصانه، هميشگي، و

رو به تزايد، دوست داشتني ست بسيار دشوار- تا مرزهاي

ناممكن. اما من، نسبت به تو از پس اين مهم دشوار به آساني

برآمده ام؛ چرا كه خوبي تو، خوبي خالصانه، هميشگي و روبه

تزايدي ست كه هر امر دشوار را بر من آسان كرده است و جميع

مرزهاي ناممكن را فروريخته.

امروز كه روز تولد توست، و حق است خانه را به مباركي چنين

روزي گل باران كنم، اگر تنها غنچه فروبسته گل سرخ به همراه

اين نامه كرده ام دليلش اين است گمان مي كنم، عصر، بچه ها، و

شايد برخي از دوستان و خويشان، با گل هايشان از راه برسند. و

اين،البته،شرط ادب و مهمان نوازي نيست كه ما،پيشاپيش،همه ي

 گلدان ها را اشغال كرده باشيم.

گلدان، خانه ي محبت دوستان ماست.
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته،نامه اي به عزيزم :

عزيز من!
 
بي پروا به تو مي گويم كه دوست داشتني خالصانه، هميشگي، و

رو به تزايد، دوست داشتني ست بسيار دشوار- تا مرزهاي

ناممكن. اما من، نسبت به تو از پس اين مهم دشوار به آساني

برآمده ام؛ چرا كه خوبي تو، خوبي خالصانه، هميشگي و روبه

تزايدي ست كه هر امر دشوار را بر من آسان كرده است و جميع

مرزهاي ناممكن را فروريخته.

امروز كه روز تولد توست، و حق است خانه را به مباركي چنين

روزي گل باران كنم، اگر تنها غنچه فروبسته گل سرخ به همراه

اين نامه كرده ام دليلش اين است گمان مي كنم، عصر، بچه ها، و

شايد برخي از دوستان و خويشان، با گل هايشان از راه برسند. و

اين،البته،شرط ادب و مهمان نوازي نيست كه ما،پيشاپيش،همه ي

 گلدان ها را اشغال كرده باشيم.

گلدان، خانه ي محبت دوستان ماست.
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 بهترين باش.......

اگر نمي تواني بلوطي بر فراز تپه اي باشي ، بوته اي در دامنه اي

باش.

                                          ولي بهترين بوته اي باش كه در كناره راه

روييده.

اگر نمي تواني درخت باشي ، بوته باش،

 اگر نمي تواني بوته باشي ، علف كوچكي باش و

                                         چشم انداز كنار شاه راهي را شادمانه تر

 كن

اگر نمي تواني نهنگ باشي ، فقط يك ماهي كوچك باش

                                          ولي بازيگوش ترين ماهي درياچه

در اين دنيا براي همه كاري هست

كارهاي بزرگ

              كارهاي كمي كوچك

                               و آنچه كه وظيفه ماست ، چندان دور از

دسترس نيست.

اگر نمي تواني شاه راه باشي ، كوره راه باش

اگر نمي تواني خورشيد باشي ، ستاره باش

                                               با بردن و باختن ، اندازه ات نمي گيرند
                                    
       هر آنچه كه هستي، بهترين باش


                                                                                                         (داگلاس مالوچ) 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آينه

        كاش آينه نبود كار آينه فقط زشت نماييست

                                                      همين

                 كار آئينه

                      مضاعف شدن زشتيهاست

                     روشني خود پيداست

                     فارغ از آئينه

                        پلك شفاف حقيقت

                                            پيداست

              گونه  سرخ حيا دست گرم رافت

                  لعل شيرين صفا

                   فارغ از آئينه

                            همگي

                                 خود پيداست

              كاش

                    آئينه نبود

             آينه كثرت نازيبايي ست

        كار آئينه فزون ساختن  زشتي هاست 

              فارغ از آئينه

                هرچه خوبي پيداست

              خنده شاد صميميت و مهر

                     قد وبالاي فريباي وصال

                رقص موزون نگاه عاشق

                                 دست مهر مادر

                               با نوازش هايش

                همگي خود پيداست

                                   فارغ از آينه ها   


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر آنچه كه توسط بخشى از جامعه انجام ميشود ، توسط  كل

جامعه انجام شده . چه كارى ظالمانه را تائيد كنيد چه در برابر آن

ساكت بمانيد ، هر دو يكى است . شما هم در انجام آن سهيم

هستيد . من هر آنچه را غلط بدانم به باد انتقاد ميگيرم . من اگر از

آنچه نارواست انتقاد نكنم بخشى از آن ناروا ميشوم ، در آن سهيم

 ميشوم ، براى من مهم نيست اين امر ناروا و غلط امروز اتفاق

افتاده يا سه هزار سال پيش . گذشتگان و حاضران و آيندگان همه

بخشى از يك كل اند. همه آنها در لحظه حال حاضرند . من همه

بشريت را يك اندام ميبينم . بنابر اين وقتى كه بى رحمانه كسى يا

 چيزى را مورد انتقاد قرار مىدهم ، در واقع مشغول انتقاد از خودم

هستم . ( اشو )

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

گل محمدي

اين غنچه گل محمدي پردرد است

گلبرگ دلش ز غصه ها پر گرد است

برعکس تمام غنچه ها، اين گل

گَه نيلي و گَه کبود و گاهي زرد است

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نقره ...

...نمي دانستم ... به خدا نمي دانستم ... که

چقدر دلتنگت مي شوم ... که چقدر دوستت دارم ... که

چه زود تو همه آنچه شدي که دارم ... که چه آسان

برايت مي گريم ... شايد

فهميده بودم ... که تو ... ديگر پاره اي

 از وجودم شده اي ... اما باور نداشتم ...

که من ... که براي هيچ کس و هيچ

چيز ... دلتنگ نمي شوم ... بري تو

... چنان بي تاب شوم ... که همه آنچه هست و

نيست را ... به يکباره ... فراموش کنم و ...

بگريم ... زودتر از اينها ...

مي خواستم بگويم ... مي خواستم فرياد

بزنم ... اما ... حالا که نيستي ... همه

آنچه هستم ... فرياد مي زنند ...

اي کاش ... امروز و فردا ... خورشيد کمي

بيشتر ... عجله مي کرد ... چه ...

وقتي که نيستي ... هر روز ... روز

مباداست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

Let nothing disturb thee

Nothing affright thee

All things are passing

God never changeth

Patient endurance

Attainth ta all things

Who God possesseth

In nothing is wanting

Alone God sufficeth

نگذار چيزي تو را آشفته کند

يا چيزي تو را به هراس افکند

همه چيز در گذر است

و تنها خداست که مي ماند

شکيبايي و پايداري ، کمنديست ،

که هر شکاري را به دام مي کشد

آن کس که خداي را دارد

ديگر به هيچ چيز نياز نخواهد داشت

و

.. خدا به تنهايي اوراکافيست


  
                                                                                                                                                                                                                                                                                               

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


درد جدايي

دلم از همرهان وامانده اي عشق

و از اين کاروان جا مانده اي عشق

چه سازم چاره ي درد جدايي

دلم بسيار تنها مانده اي عشق

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تنها در شب تار

ايستاده در كنار نعشي سرد

مي زنم فرياد

اي رفيق ديرينم

چه شد كه خفته اي چنين آرام

مي خوانم سوره ي يا سين

شايد كه شود بيدار

و دهد جان دوباره به من تنها

به من شيفته ي دنيا....
 
تو كجايي؟

درگستره ي بي مرزاين جهان

تو كجايي؟

-من در دوردست ترين جاي جهان ايستاده ام:

كنار تو.

تو كجايي؟

در گستره ي ناپاك اين جهان

تو كجايي؟

-من در پاك ترين مقام جهان ايستاده ام:

برسبزه شور اين رود بزرگ كه مي سرايد

براي تو.
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دلم مي خواست دست مرگ را از دامن اميدما کوتاه مي کردند!

در اين صحراي بي آغاز و بي پايان

در اين صحرا که جز گردو غباراز ما نمي ماند

خدا زين تلخ کامي ها ي بي هنگام بس مي کرد!

نمي گويم پرستوي زمان را در قفس مي کرد!

نمي گويم به هر کس بخت و عمر جاودان مي داد.

نمي گويم به هر کس عيش و نوش رايگان مي داد.

همين ده روز هستي را امان مي داد!

دلش را ناله ي تلخ سيه روزان تکان مي داد!

دلم مي خواست :عشقم را نمي کشتند

صفاي آرزويم را که چون خورشيد تابان بود مي ديدند

چنين از شاخسار هستيم آسان نمي چيدند

گل عشقي چنان شاداب را پرپر نمي کردند

به باد نا مرادي ها نمي دادند.

به صد ياري نمي خواندند

به صد خواري نمي راندند

چنين تنها به صحراي بي پايان اندوه هم نمي بردند....

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


خون دل

گذر کردم زکوي و برزن عشق

دلم شد مست بوي دامن عشق

از اين بي احتياطي ها خدايا

نيفتد خون دل بر گردن عشق

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

امروز وقتي از زير يک درخت عبور مي کردم صداي زيبايي گوشم را

 نوازش داد . اري صدا صداي خرد شدن برگهاي مرده زير پاي من

بود . نگاهي به درخت کردم هنوز درخت برگهاي سبز داشت که به

انسان شادي مي داد.

مي خواهم برايتان در باره برگ بگويم برگي که از تولد تا بعد از مرگ

 هميشه زيباست . اري وقتي برگ تولد مي شود با ان رنگ سبز

زيبايش به انسان شادي وطراوت خاصي مي بخشد و انسان را

زنده نگه مي دارد و وقتي که مرگش فرا مي رسد بدون هيچ منتي

 بر درخت از ان جدا مي شود تا جايش را به جوانه تازه اي بدهد و با

رقص در هوا دور تا دور خود را مي بيند و از اين دنيا خدا حافظي

مي کند و اين خدا حافظي چه زيباست در چشم هر انسان. به

زمين که مي رسد ديگر در اين دنيا وجود ندارد ولي با عبور يک نفر

از روي ان خرد مي شود و صداي دل نشيني از ان پخش مي شود

تا ديگر اثري از ان در اين جهان باقي نماند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
من در لحظه دوستت دارم

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

هرگز بنظر نميرسـد كـه خبرهاي بدي در رابطه هاي تازه و نو وجود

داشته باشد. زوجين در مورد هر چيزي با يكديگر موافقند، از نوع

غذايي كه در رستوران سفارش مي دهـنــد گرفته تا مقدار كره اي

كه در سينما روي ذرت بو داده خود ميريزند. متاسفانه، در نهـايـت

لبخندهاي ساده حاكي از رضايت و موافقت و نيز ابراز علاقه هاي

پـر شـور و نشاط پايان مي يابند.

زماني فرا ميرسد كه جمله دو كــلمه اي معروف گفته شده و

احساسات سرد و بي روح موجود در آن آشكار مي گردد. هرچند

گـفتن "دوستت دارم،" لـزوما جهتي صـحيح براي حـركت كـردن

نـــيست. اين عبارت كوچك بايد براي زمان مناسبش كنار گذاشته

شـده و نبايد همانند نقل و نبات در عروسي مرتب بالا انداخته شود.

گفـتن اين كـه صادقانه به شريك زندگي خود علاقمنديد، ارزشش

بسيـار والاتـر از ادعاي دروغين دوسـت داشتــن او مي باشد.

دروغگويي همچنين ممكن است يك رابطه خوب بالقوه را به خطر

بيندازد. اين قانون در مورد زن و مرد هر دو صادق است ، از آنـجـايي

 كه زوجين گاهي اوقات مايل ميگردند احساسات خود را طريق

نشان دادن علايق خـود بــه ديـگري بــزرگ جلوه دهند. اين به آن

معنا نيست كه برخي از زوج ها هـرگـز هـمـديـگر را دوست نخواهند

 داشت، بلكه منظور اين است كه نبايد گرفتار لحظات لذت بــخش

كاذب و زودگذر شد و آنچه كه واقيعت دروني نيست را بروز داد.

واقعيات را به او نشان دهيد :

ـــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــــــ

از قديم گفته اند "دو صـد گفته چو نيم كردار نيست،" اين جمله در

مورد روابط خانوادگي نـيـز صادق است. ما عادت ميكنيم جمله اي

قديمي و تكراري را بارها و بارها بشنـويـم، اما براي اينكه آن كلمات

مؤثر واقع شوند، بايد عمل خـود را نـيـز به آنها اضافه كنيم. پس

دفعه بعدي كه به همسرتان ميگوييد كه براي شما ارزشمند اسـت،

 فــراموش نـكنيد كه چگونگي احساس خود را در عمل به او نشان

دهيد.

براي اين كار لازم نيست برايش گوشواره الماس بخريد. چرا كمي

نوازشش نكرده و او را جايي كه هميشه دوست داشته برود،

نبريد؟ گفتن به يك زن كـه او دنـيـاي شـمـا است خيلي آسان

اســت، اما آيا ثابت نمودنش هم به اين آساني است؟ چه تعدادي

از شما در اين لحظه از رابـطه تان به همسر خود مي گوييد كه

براي او هر كاري انجام ميدهيد و در فـرصـت بـعـدي خــلاف جـهـت

حركت كرده و جمعه شب به جاي اين كـه وقــت خود را با

همسرتان سپري كنيد با دوستان خود به گردش و تفريح ميرويد؟

نامزد شما اين حقيقت را كه شما از يك شب تفريحي بياد ماندني با

 دوستانتان صـرفـه نظر نموده و ترجيح مي دهـيــد كه وقتي او نياز

 به شما دارد، وقت خود را با وي بگذرانيد بـسيار تحسين ميـكـنـد.

يك رابطه مانند شركتهاي تجاري است؛ نـيـاز بـه زمـان، تـلاش و از

خود گذشتگي بسيار دارد. زوجين ميـآيند و مــيروند، اما رابطه هاي

حقيقي آنهايي هسـتـنــد كه علي رغم مشكلات زندگي تداوم

يافته و زن و مرد بـيش از پـيـش بـه هـم نزديك ميگردند.

يك راه ديگر براي فهميـدن ايـنكه هــمسر شما آيا واقعا همان كسي

 است كه ميخواهيد باقي عمر خود را با او سپري كنيد ايـن است

كه مطمئن شويد داراي ديدگاهي يكسان درباره آينده ميباشيد. آيا

هر دوي شما خودتان را چندين سال دورتر در حـال مشـاركـت براي

بدست آوردن خانه اي براي زندگي و ارتقاي خانواده اي صميمي

تصور ميكنيد؟ اگر به همگي سؤالات فوق به يك نحو پاسخ 

مي دهيد، به رابطه خود اميدوار باشيد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نوبتي هم كه باشه نوبت پسرهاست

فقط يادتون باشه... تعداد خيلي كمي از پسران شامل اين متن

مي باشند:

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دختر ها و پسر ها چگونه نيمرو درست مي کنند

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

دخترها

توي ماهيتابه روغن ميريزن

اجاق گاز زير ماهيتابه رو روشن ميكنن

- تخم مرغها رو ميشكنن و همراه نمك توي ماهيتابه ميريزن

چند دقيقه بعد نيمروي آماده رو نوش جان ميكنن

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

پسرها

توي كابينتهاي بالايي آشپزخونه دنبال ماهيتابه ميگردن

توي كابينتهاي پاييني دنبال ماهيتابه ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن

توي ماهيتابه روغن ميريزن

توي يخچال دنبال تخم مرغ ميگردن

يه دونه تخم مرغ پيدا ميكنن

چند تا فحش ميدن

دنبال كبريت ميگردن

با فندك اجاق گاز رو روشن ميكنن و بوي سركه همراه دود

آشپزخونه رو بر ميداره

(بگو چرا روغنش بوي ترشي ميداد ماهيتابه رو ميشورن!

ماهيتابه رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن واقعي ميريزن

تخم مرغي كه از روي كابينت سر خورده و كف آشپزخونه پهن شده

 رو با دستمال پاك ميكنن

چند تا فحش ميدن و لباس ميپوشن

ميرن سراغ بقالي سر كوچه و 20 تا تخم مرغ ميخرن و برميگردن

تلويزيون رو روشن ميكنن و صداش رو بلند ميكنن

روغن سوخته رو ميريزن توي سطل و دوباره روغن توي ماهيتابه

ميريزن

تخم مرغها رو ميشكنن و توي ماهيتابه ميريزن

دنبال نمكدون ميگردن

نمكدون خالي رو پيدا ميكنن و چند تا فحش ميدن
 
دنبال كيسهء نمك ميگردن و بلاخره پيداش ميكنن

نمكدون رو پر از نمك ميكنن

صداي گزارشگر فوتبال رو ميشنون و ميدون جلوي تلويزيون

نمكدون رو روي ميز ميذارن و محو تماشاي فوتبال ميشن

بوي سوختگي رو استشمام ميكنن و ميدون توي آشپزخونه

چند تا فحش ميدن و تخم مرغهاي سوخته رو توي سطل ميريزن

توي ماهيتابه روغن و تخم مرغ ميريزن

با چنگال فلزي تخم مرغها رو هم ميزنن

صداي گــــــــــل رو از گزارشگر فوتبال ميشنون و ميدون جلوي

تلويزيون

سريع برميگردن توي آشپزخونه

تخم مرغهايي كه با ذرات تفلون كنده شده توسط چنگال مخلوط

شده رو توي سطل ميريزن

ماهيتابه رو ميندازن توي سيني

دنبال ظرفهاي مسي ميگردن

قابلمهء مسي رو روي اجاق گاز ميذارن و توش روغن و تخم مرغ

ميريزن

چند دقيقه به تخم مرغها زل ميزنن

ياد نمك ميفتن و ميرن نمكدون رو از كنار تلويزيون برميدارن

چند ثانيه فوتبال تماشا ميكنن

ياد غذا ميفتن و ميدون توي آشپزخونه

روي باقيماندهء تخم مرغي كه كف آشپزخونه پهن شده بود ليز

ميخورن

چند تا فحش ميدن و بلند ميشن

نمكدون شكسته رو توي سطل ميندازن

قابلمه رو برميدارن و بلافاصله ولش ميكنن

چند تا فحش ميدن و انگشتهاشون كه سوخته رو زير آب ميگيرن

با يه پارچهء تنظيف قابلمه رو برميدارن

پارچه رو كه توسط شعله آتيش گرفته زير پاشون خاموش ميكنن

نيمروي آماده رو جلوي تلويزيون ميخورن و چند تا فحش ميدن...

+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

                  

آرزويم اينست :

نتراود اشک در چشمان تو هرگز

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه هر روز

هر لحظه

تو عاشق باشي

عاشق آنکه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد

به همان اندازه

که دلت مي خواهد ...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

در شگفتم از بخيل ،


به سوي فقري مي شتابد که از آن مي گريزد ، و سرمايه اي را از

دست مي دهد که براي آن تلاش مي کند ، در دنيا چون تهيدستان

زندگي مي کند اما در آخرت چون سرمايه داران محاکمه مي شود


و در شگفتم از متکبري که ديروز نطفه اي بي ارزش ، و فردا

مرداري گنديده خواهد بود ،

و در شگفتم از کسي که مردگان را مي بيند و مرگ را از ياد برده

است ،

و در شگفتم از آن کس که پيدايش دوباره را انکار مي کند در حالي

که پيدايش آغازين را مي نگرد

و در شگفتم از آن کس که خانه نابود شدني را آباد مي کنداما

جايگاه هميشگي را از ياد برده است .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۳٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


والاترين موهبت
 
از بزرگمهر پرسيدند : والاترين موهبت از جانب خداوند كدام است ؟
 
پاسخ داد : « خرد طبيعي »

پرسيدند : اگر آن نباشد ؟

گفت : « ادب » كه سيرتهاي نكوهيده و عادت هاي ناپسند را 

بپوشاند .

گفتند : اگر آن هم نباشد ؟

گفت :« خوي خوش » كه با مردمان مدارا كند .

گفتند : اگر چنين صفتي هم نباشد ؟

گفت : هيچ چيز بهتر از مرگ نيست ،

 زيرا وجود چنين فردي نه فايده اي براي خود و نه سودي براي

ديگران دارد .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دست نوشته :

قسم به مهتاب كه عكس رخ اوست...

عزيز دل.....

گفتم كه هيچگاه اشكهايم را نمي بيني مگر .....

در شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ.....

خودت برايم خواندي...نگذار در لحظاتي از زندگي به خاطر كوچك

ترين چيزها كه بزرگ جلوه ميكند اشك در چشمانت

جاري شود اشك براي شاديهاي بزرگ و غم هاي بزرگ

است...

و امروز من در بزم بودن با تو اشك ريختم تا چشمانم نا تمام نماند

وكوير تنم پر شد از بوي عطر تو...

هق هقي نشنيدي آرام گريه كردم همچون شمع....

 
 قسم به تو كه بهانه اي براي سجده به او
 

امشب من هستم و يه دل كه دلتنگ نگاهت هست يه دل كه دلتنگ

 طنين صدايت هست...

اي تو كه منم...اي مهربان يارم...

كاش تمام لحظات من پر مي شد از طعم شيرين حضورت

نه ياد آن ...كاش تمام لحظات بودنم پر مي شد از طنين جاودانه

صدايت نه انتظار شنيدن...اما در لازمان عشق انتظار براي من طعم

 حضورت هست...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يكي يه شب ميخوابه وخواب خدا رو ميبينه

خواب ميبينه كه خدا هميشه همراه اونه
 
تو جاده هاي زندگي خدا مي رفته پابه پاش

كنار رد پاي اون پاي خدا تو جاده هاش
 
يه روز به فكرش ميرسه پشت سرش نگاه كنه

جاي پاي خودش را از مال خدا جدا كنه
 
به زندگي ديروزش يه نگاه خوب ميكنه

ولي با ديدن يه چيز خيلي تعجب ميكنه
 
جاده هاي سختي رو كه دوباره از نو ميبينه

ميفهمه كه فقط تو اون روزا جاي پاي اونه
 
با يك زبون گله مند وآه وشكوه شديد

ميخاد خدا بدونه كه جاي پاي اونو نديد
 
رو ميكنه سوي خدا كلي شكايت ميكنه

كم شدن جاپاها رو بازم حكايت ميكنه
 
ولي خدا ندا ميده كه اين نه رسم ديدنه

اوني كه تو ديده بودي فقط جاي پاي منه
 
فكر ميكني تو سختيها تو تنهايي راه اومدي

نه بلكه پيش مشكلات تو خيلي كوتاه اومدي
 
اون روزاي سخت ستم من توي آغوش خودم

از روي پلهاي بلا تنها عبورت ميدادم
 
دست تو ،تو دستاي من ،پاهاي تو رها بودن

هر دو پاهات تو مشكلات از رو زمين جدا بودن
 
حالا ببين كه حتي باز تو جاده هاي مشكلات

تو روي دستاي منو منم هميشه پابه پات

 
شعر از ثنا نعمتي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


«جبران خليل جبران»
 
آهنگري بود كه با وجود رنج هاي متعدد و بيماري اش عميقاً به خدا

عشق مي ورزيد. روزي يكي از دوستانش كه اعتقادي به خدا

نداشت از او پرسيد: «تو چگونه مي تواني خدايي را كه رنج و

بيماري نصيبت مي كند دوست داشته باشي؟»

آهنگر سر به زير آورد و گفت:«وقتي كه مي خواهم وسيله اي

آهني بسازم يك تكه آهن را در كوره قرار مي دهم. سپس آن را

روي سندان مي گذارم و مي كوبم تا به شكل دلخواهم درآيد. اگر

به صورت دلخواهم درآمد مي دانم كه وسيله مفيدي خواهد بود اگر

 نه آن را كنار مي گذارم. همين موضوع باعث شده است كه

هميشه به درگاه خداوند دعا كنم كه خدايا! مرا در كوره هاي رنج

قرار ده اما كنار نگذار!»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

گل سرخ

ديدي اي غمگين تر از من

 بعد از آن دير آشنايي

آمدي خواندي برايم

 قصه ي تلخ جدايي

مانده ام سر در گريبان

 بي تو در شب هاي غمگين

 بي تو باشد همدم من

 ياد پيمان هاي ديرين

 آن گل سرخي که دادي

 در سکوت خانه پژمرد

 آتش عشق و محبت

 در خزان سينه افسرد

 کنون نشسته در نگاهم

 تصوير پر غرور چشمت

 يک دم نمي رود از يادم

 چشمه هاي پر نور چشمت

 آن گل سرخي که دادي

 در سکوت خانه پژمرد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اينم بخونين به خوندنش مي ارزه :
 
مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام

اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .

 
پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار پنج

ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين

بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني

از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي

تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش

تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي  به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست

. امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند

مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه

آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او

گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه

جوريه ؟ من داره يادم ميره  !

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عادت همه چيز را ويران مي کند واي به روزي که چيزي -حتي

عشق-عادتمان شود....

عاشق کم است و سخن عاشقانه فراوان ديگر سخن عاشقانه

گفتن،دليل عشق نيست وآواز عاشقانه خواندن،دليل عاشق بودن

ولي اي دوست،تو نگاه عاشقانه ات راعاشقانه نگهدار و کلام ساده

 ي عاشقانه ات راخالصانه بگو و هميشه به ياد داشته باش شبه

عشق در کنار عشق بوده.............


خو شبختي توپي است که وقتي مي غلتد به دنبالش ميدويم و

وقتي مي ايستد به آن لگد مي زنيم

کاش تنها يکنفر هم در اين دنيا مرا ياري کند اي کاش مي توانستم

با کسي درد دل کنم تا بگويم که . من ديگر خسته تر ازآنم که

زندگي کنم تا بداندغم شبها يم را.... تا بفهمد درد تن خسته و

بيمارم را..... قانون دنيا

تنهايي من است..... و تنهايي من قانون عشق است....و عشق

ارمغان دلدادگيست.. و اين سرنوشت سادگيست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


اي کاش براي آخرين بار دستان تو را در دستم لمس مي کردم اي

کاش يک بار ديگر در چشمان همچون دريايت نگاه مي کردم اي

کاش براي آخرين بار حس تو را در مورد خود مي دانستم اي کاش

براي اولين بار سر روي شانه هاي پر مهرت مي گذشتم اي کاش

در کنارم مي ماندي و مرا تنها نمي گذاشتي و اي کاش همان گونه

که من تو را دوست داشتم تو هم مرا دوست داشتي


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دوش ديدم صورت يار"
 
دوش ديدم هنـــــگام سحــــــر صـــورت يار

رفتم از هــــــــوش و روح از من شـــد فرار

گفتم اي جان جهان هستم از دست تودر ناله

گفت مثل تو هر طرفي هست مرا کشـته هزار

گفتم جان خود ميسوزم ومي سازم به خويش

گفت نيستي عاشق گر نداري صبـــــر و قـرار

گفتم از درد و غم ام نيک شـــــوي ؟ گفـتا ني

گفتم آخر به وصلت مي رســــم ؟ گفتا دشـوار

گفتم از رنج و غم عشـــق تا کي نالم ؟ جانان

گفت باش تا دل ز محبت شـــــــود بيــــــــزار

گفتم اي جان و دلم زود مرا ســـــــوز و گداز

بکشم زود از اين بيــــــش مرا رنجـــــه مدار

کرد با من روي و گفت اين قدر بيــهوده مگو

کي گــــــــذارم تا جهانت نکنم تــــــــيره و تار

هيــــــچ عاشق  از عشق شــــــــــکايت نکند

برو از پيــــــــش من و کار به من باز گــــذار

گفت اگر ســـــوزم و اگر سازم خــــــــود دانم

در ره عشــق و محبت ترا با خويــش چه کار

حاصل عشـــق نداني که افـــــــــروخـتن است

اشک ريـــزان و گريان ، از عشق گله مــــدار

گر چه من چو بلبل ز عشقش شـکايت نکند

تو بکن سجده بر اين عشق از او غصه مـدار
 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بي مصرف ترين روز روزي است كه در آن اصلاَ نخنديده باشيم

كاري مكن كه فردا روي سنگ قبرت بنويسند :

كسي در زير اين خاك خفته كه همواره تصميم

داشت ، فردا خوشحال و شاد باشد !!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


يادگار

روزها بيهوده از پي هم ميگذرندونشاني ازخود نمي گذارند

اما اي آخرين روياي عشق هيچ خيال روي ترا از جان من دور 

نمي تواند بکند.

سالها عمرم بشتاب گذشت ومن اينک چوروزها از پي هم

مي آيندو مي گذرند و نشاني از خود

نمي گذارند، درختي که بر خزان برگهاي پژمرده،خويش 

مي نگرد،آنها را در قفاي خود ميبينم.

اما تصوير جمال تو،که اينک به زيور حسرت آراسته است،پيوسته

باهمان جواني و طراوت در آئينه دلم ميدرخشد،زيرا که روي تو نيز

 چون روح از گزند زمان بر کنار است.

هنوزهم آفتاب لرزان گيسوانت بر لطف جمال تو مي افزايد،و روي

زيبا تراچون فجر که سر از حجاب سحرگاهي بر كشيده است،

جلوه گاه ميسازد


شعر از يه شاعر فرانسوي بنام دلا مارتين

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ضرب المثل هاي زيبا و كمياب
 
آدم پول را پيدا مي كنه، نه پول آدم را .

آدم ناشي ، سرنا را از سر گشادش مي زنه!

آنقدر بايست، تا علف زير پات سبز بشه!

آن زنده كه كاري نكند ، مرده به است.

آدم خوش معامله ، شريك مال مردم است!

آدم دست پاچه، كار را دوباره انجام مي دهد!

اجاره نشين خوش نشين است.

از اين ستون تا اون ستون فرج است!

از بي كفني زنده ايم !

از چشم دور و از دل دورتر.

آرزومند پيوسته نيازمند بود.

از ريشه گناه است.

آسوده كسي كه خر ندارد، از كاه و جويش خبر ندارد.

آن يكي مي گفت اشتر را كه هي     از كجا مي آيي اي فرخنده پي

اسب دونده ، جوي خود را زياد مي كنه!

اگر بيل زني ، باغچه خود را بيل بزن!

اگر براي من آب نداره، براي تو كه نان نداره!

گفت: از حمام گرم كوي تو      گفت: خود پيداست از زانوي تو

ادب مرد ز دولت اوست.

از هر چه بدم آمد ، سرم آمد!

از مال پس است و از جان عاصي!

از مردي تا نامردي يك قدم است!

ارزان خري ، انبان خري ! (ا نبان: كيسه اي بزرگ از پوست گوسفند

 دباغي شده)

از پس هر گريه خنده اي است .

از تو حركت، از خدا بركت .

اسباب خونه به صاحب خونه مي ره !

اسب را گم كرده ، پي نعلش مي گردد!

از ماست كه بر ماست!

از گير دزد در آمد، گير رمال افتاد!

از گدا چه يك نان بگيرندو چه بدهند!

از كيسه خليفه مي بخشد!

از كاه كوه نساز.

اگر باباش را نديده بود، ادعاي پادشاهي مي كرد!

از نخورده بگير، بده به خورده !

از حرارتش خبري نديديم، اما از دودش كور شديم .

از اسب افتاده ايم، اما از نسل نيفتاده ايم!

از اونجا مونده، از اين جا رونده!

از اين گوش مي گيره، از آن گوش در مي كنه!

از خرس، مويي غنيمت است!

اگر بپوشي رختي، بنشيني به تختي، تازه مي بينمت به چشم آن

وقتي!

اگر زري بپوشي ، اگر اطلس بپوشي، همون كنگر فروشي!

اين دغل دوستان كه مي بيني          مگسانند دورشيريني(سعدي)

اميدواري يعني پيروزي

اندك اندك خيلي شود، قطره قطره سيلي

انگور خوب، نصيب شغال مي شود.

اول، چاه را بكن، بعد مانر را بدزد.

اگر حسود نباشد دنيا گلستان است.

اگر علي ساربونه ، مي دونه شتر رو كجا بخوابونه!

اول انديشه، وانگهي گفتار.

اول بچش، بعد بگو بي نمك است.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آدم عاقل وقتي عاقل است که عاشق باشد و آدم احمق به اين

دليل احمق است که خيال مي کند عشق را مي فهمد . به زميني

که مارا احاطه کرده است نگاه کن. بيا روي زمين دراز بکشيم و

صداي قلب زمين را بشنويم . من مثل همه هستم با اين تفاوت که

به قلبم گوش مي دهم و در مقابل اسرار حيات شگفت زده مي

شود،به معجزه ها باور دارم و همه کارهايم مرا به شوق مي آورد

. جهان هميشه در مبارزه ما براي تحقق روياهايمان به ما کمک 

مي کند هر چند روياها احمقانه به نظر برسند ، روياهاي ما هست

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  آيا فهميدي چقدر طول کشيده است

لحظاتي را که با تو بودم به کجا رفتند

و تمام خاطرات

که مانند دوستان، قسمت کرديم

به خاطرم آمده اند، در قلبم

جايست که نشان مي دهد

با رويايي زندگي مي کنم که به حقيقت مي پيوندد

در آنچه مي کني،سر در گم هستم

دوستت دارم

و هر لحظه را براي با تو بودن حفظ مي کنم

در جايي پنهان هستي که ايمن و راستين است

دوستت دارم،هر چه مي کنيم

با هر ثانيه

مرا در بر مي گيري

من به جايي که دوستش دارم ، نزديکتر هستم

تا زمزمه هايت را بشنوم

هيچکس نمي شنود

که عشقت را مي خواهم

براي اينکه تا ابد در وجودم بماند

در خلوت مان به چشمانت مي نگرم

حرفهايي را مي شنوم که نيازي به گفتنشان نداري

فقط صبر کن

به اين دليل که در نيايش هستم

تا احساس کني،آنچه را که احساس مي کنم

در همه حال

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 خواسته هاي آدمي اغلب درآخرين لحظه بر آورده ميشوند چون

آدمي کار را وانهد. يعني از استدلال دست ميکشد و خرد لاينتاهي

مجال کار مي يابد.

چه بسيار پيش مي آيد که به سراغ چيزي مي رويم و چيزي ديگر

پيدا مي کنيم.

بخواهيد که به شما داده خواهد شد ، بطلبيد که خواهيد يافت.

نه هيچ انساني دشمن توست ، و نه هيچ انساني دوست تو ، بلکه

 هر انساني معلم توست.

ترس تو است که شير را درنده مي کند ، بر شير بتاز تا ناپديد شود

. فرار کن تا دنبالت کند.

از سخنان خود عادل شمرده خواهي شد و از سخنان تو بر تو حکم

خواهد شد.

از "وانمود کردن"   خسته نشويد . هنگامي که کمتر از هر وقت

ديگر انتظارش را داريد ميوه اش را خواهيد چيد.

 
 
 "چهار اثر از اسکاول شين"

  ترجمه گيتي خوشدل

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


اولين کسي رو که عاشقش مي شي دلت رو مي شکنه و ميره

دومين کسي که مياي دوست داشته باشي و از تجربه هاي قبلي

استفاده کني دلت رو بدتر ميشکنه و ميذاره ميره بد ديگه هيچ چي

برات مهم نيست و از اون به بعد مي شي اون آدمي که هيچ وقت

نبودي............ واگه يه آدمه خوب باهات دوست بشه تو دلش رو

مي شکني که انتقام خودت رو بگيري و اون ميره با يکي

ديگه........ اينطوريه که دل هم رو ميشکنن و کسي ديگه به عشق

 احترام نميذاره.....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


اسير شب
 
جغد بارون خورده اي تو کوچه فرياد مي زنه

زير ديوار بلندي يه نفر جون مي کنه

کي ميدونه تودل تاريک شب

                           چي ميگذره؟!

                          پاي برده هاي شب اسير زنجير غمه
 
دلم از تاريکيها خسته شده

همه درها به روم بسته شده
 
من اسير سايه هاي شب شدم

- شب

اسير تو دل سرد آسمون

پا به پاي سايه ها بايد برم

همه شب به شهر تاريک جنون
 
دلم از تاريکيها خسته شده

همه درها به روم بسته شده
 
چراغ ستاره من روبه خاموشي مي ره

بين مرگ و زندگي اسير شدم

باز دوباره

تاريکي با پنجه هاي سردش از راه مي رسه

توي خاک سرد قلبم بذر کينه مي پاشه
 
دلم از تاريکيها خسته شده

همه درها به روم بسته شده
 
مرغ شومي روي ديوار دلم

خودشو اين ورو اونور مي زنه

تو رگاي خسته سرد تنم

                             ترس مردن

                            داره پرپر مي زنه
                            
                        دلم از تاريکيها خسته شده

                                  همه درها به روم بسته شده

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باز باران بي ترانه

باز باران ,با تمام بي کسي هاي شبانه

مي خورد بر مرد تنها ,مي چکد بر فرش خانه

باز مي ايد صداي چک چک غم...باز ماتم
 
من به پشت شيشه ي تنهايي افتاده

نمي دانم...نمي فهمم

کجاي قطره هاي بي کسي زيباست؟؟؟؟
 
نمي فهمم, چرا مردم نمي فهمند

که ان کودک که زير ضربه شلاق باران سخت مي لرزد

کجاي ذلتش زيباست؟؟؟
 
نمي فهمم..کجاي اشک يک بابا

که سقفي از گل و اهن به زور چکمه هاي باران

به روي همسر و پروانه هاي مرده اش ارام باريده

کجايش بوي عشق وعاشقي دارد؟؟؟
 
نمي دانم..نمي دانم چرا مردم نمي دانند

که باران, عشق تنها نيست

صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست

کجاي مرگ ما زيباست...نمي فهمم!!!!؟
 
ياد ارم, روز باران را

ياد ارم مادرم در کنج باران مرد

کودکي ده ساله بودم

مي دويدم زير باران..از براي نان

مادرم افتاد

مادرم در کوچه هاي پست شهر ارام جان مي داد

فقط من بودم و باران و گل هاي خيابان بود

نمي دانم

کجاي اين لجن زيباست؟؟؟؟
 
بشنو از من, کودک من

پيش چشمم, مرد فردا

که باران هست زيبا از براي مردم زيباي بالادست

و ان باران که عشق دارد ...فقط جاريست براي عاشقان مست

 و باران من و تو درد و غم دارد
 
خدا هم خوب مي داند که
 
اين عدل زميني ,عدل کم دارد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

پروانه

با بهار زادن و با رنگهاي سرخ جان سپردن

بر بال صبا در هواي پاک شنا کردن

بر سينه گلهاي نيم شگفته آويختن و ازبوي خوش

آفتاب و آسمان سر مست شدن

درعين جواني گرد از بالها فرو ريختن و

چون نفسي بربام جاودان سپهربريدن

اينست سرنوشت دلپذير پروانه

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خداوند بي‌نهايت است و لامكان وبي‌زمان

اما به قدر فهم تو كوچك مي‌شود

و به قدر نياز تو فرود مي‌آيد

و به قدر آرزوي تو گسترده مي‌شود

و به قدر ايمان تو كارگشا مي‌شود

و به قدر نخ پيرزنان دوزنده باريك مي‌شود...

پدر مي‌شود يتيمان را و مادر

برادر مي‌شود محتاجان برادري را

همسر مي‌شود بي‌همسرماندگان را

طفل مي‌شود عقيمان را

اميد مي‌شود نااميدان را

راه مي‌شود گمگشتگان را
 
نور مي‌شود در تاريكي ماندگان را

شمشير مي‌شود رزمندگان را

عصا مي‌شود پيران را

عشق مي‌شود محتاجان به عشق را

...

خداوند همه چيز مي‌شود همه كس را...

به شرط اعتقاد، به شرط پاكي دل، به شرط طهارت روح، به شرط

پرهيز از معامله با ابليس

بشوييد قلب‌هايتان را از هر احساس ناروا

و مغزهايتان را از هر انديشه خلاف

و زبان‌هايتان را از هر گفتار ناپاك

و دست‌هايتان را از هر آلودگي در بازار...

و بپرهيزيد از ناجوانمردي‌ها،ناراستي‌ها، نامردمي‌ها!

چنين كنيد تا ببينيد خداوند چگونه

بر سفره شما با كاسه‌اي خوراك و تكه‌اي نان مي‌نشيند

در دكان شما كفه‌هاي ترازويتان را ميزان مي‌كند

و در كوچه‌هاي خلوت شب با شما آواز مي‌خواند...

مگر از زندگي چه مي‌خواهيد كه در خدايي خدا يافت نمي‌شود ...؟
 
 
  

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سلام ، سلام به همه ي دوستاني كه لطف مي كنن و به كلبه ي

درويشي من سر مي زنن .

و اما بعد ... راستش امروز 28 فروردين تولد وبلاگ ماه و ستاره

است و من تصميم گرفتم از همه ي زبانهاي دنيا كمك بگيرم و

تولدوبلاگم رو جشن بگيرم واين حاصل امدادم بود .

تقديم ميكنم به همه ي دوستان و تمام كسايي كه تولد وبلاگشون

بود

              تولد                  تولد                   تولدت مبارك     

 

Happy Birthday


Afrikaans              Veels geluk met jou verjaarsdag!

Armenian                Taredartzet shnorhavor!

Albanian               Urime ditelindjen!

Arabic                      tayeb/a! (masculine/feminine)

Danish                     Tillykke med fodselsdagen!

Dutch                       gefeliciteerd met je verjaardag!

English                     Happy Birthday!

Esperanto                Felichan Naskightagon!

French                      Joyeux Anniversaire

German                   Alles Gute zum Geburtstag!

Greek                      Chronia Pola!

India                        Janam Din ki badhai

Italian                      Buon Compleanno!

Japanese                 Otanjou-bi Omedetou Gozaimasu!

Korean                    Saeng il chuk ha ham ni da!

Norwegian              Gratulerer med dagen!

Persian                      Tavalodet Mobarak!

Romanian               La Multi Ani!

Russian                   S dniom razhdjenia!

Spanish                   Feliz Cumplea!

Turkish                   Dogum gunun kutlu olsun!

 

                         تولد يك سالگي ماه و ستاره مبارك


اميدوارم با همراهي و مساعدت شما ياران صميمي  وبلاگ ماه و

ستاره صد ساله بشه . 

 

                                        TinyPic image

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

توي يكي از اين هزار شب وقتي سرت رو بلند ميكني مي بيني

بين ميليونهاستاره يكي از اون ستاره هاي خيلي قشنگ و فروزان

نظرت رو به خودش جلب مي كنه.

بعد از اون شب هر شب سرت رو بلند مي كني و اون ستاره رو

اونقدر تماشامي كني تا بالاخره به خواب مي ري.

اما يك شب كه سرت رو رو به آسمون بلند ميكني ديگه هيچ اثري

ازاون ستاره نيست

اون موقعي است كه تموم غماي دنيا

هري ميريزه تو دلت.

بعد از اون شب تا مدتها ديگه سرت رو رو به آسمون بلند نمي كني.

تا بالاخره بعد از مدتها مي فهمي با رفتن اون ستاره باز هم

زنده اي..

باز هم زندگي مي كني..نفس مي كشي و

دنياي پيرامونت هنوز وجود داره.پس دليلي نداره كه نخواي به اون

ميليونها ميليون ستاره ديگه نگاه نكني.

بعد از اون تصميم هر شب مي ري و يكي از اون ستا ره هاي خيلي

قشنگ رو تماشا ميكني و باز هم يه شب مي ري و

مي بيني اثري از اون ستاره نيست.

اما ديگه مثل دفعه قبل نا اميد نمي شي و باز مي ري سراغ

يه ستاره زيباي ديگه

همشون مي رن تا اينكه نوبت مي رسه به آخرين ستاره اي

كه توي آسمون وجود داره.

اما آخرين ستاره هرگز از بين نمي ره...چون تو با نهايت وجود

دوستش داري

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عشق ( از زبان کودکان )

** عشق وقتيه که مادر بزرگ من ارتروز گرفته، نمي تونه خم بشه

و ناخن هاش رو لاک بزنه. پدر بزرگم اين کار رو براش ميکنه ،حتي

حالا که دستاش ارتروز گرفتن .

** عشق وقتيه که شما واسه غذا خوردن ميري بيرون و بيشتر

سيب زميني سرخ شده خودتون رو ميدهيد

به دوستتون بدون اينکه از اون انتظار داشته باشيد که کمي از

غذاي خودشو به شما بده.

** عشق وقتيه که مامان براي بابا قهوه درست ميکنه قبل از اينکه

بده به بابا امتحانش ميکنه تا مطمئن بشه که طعمش خوبه.

** عشق وقتيه که شما همش همديگر رو ميبوسيدبعد وقتي از

بوسيدن خسته شديدهنوز دوست داريد با هم باشيد پس بيشتر با

هم حرف ميزنيد.

** عشق وقتيه که شبها مامان من و ميبوسه تا خوابم ببره.

** عشق وقتيه که مامان بهترين تيکه مرغ رو ميده به بابا.

** عشق وقتيه که مامان بابا رو خندان مي بينه و بهش ميگه که

هنوز از رابرت ردفورد خوش تيپ تره.

** عشق وقتيه که سگت مي پره بغلت و صورتت رو ليس ميزنه

حتي اگه تمام روز تنهاش گذاشته باشي.

** عشق وقتيه که خواهر بزرگترم تمام لباسهاي خودشو ميده به

من و خودش مجبور ميشه بره بيرون تا لباس جديد بگيره.

** عشق اون چيزيه که لبخند رو وقتي خسته اي به لبت مياره.

** عشق همون باز کردن کادوهاي عيد به شرطي که يه

لحظه دست نگهداري و با دقت گوش کني.

** عشق مثل يه پيرزن و پيرمرد کوچولو مي مونه که هنوز با هم

دوست هستن بعد از سالها زندگي.

** عشق اون موقعس که تو به پسره ميگي از تيشرتش خوشت

مياد بعد اون هر روز مي پوشتش.

 
زندگي آنچه زيسته ايم نيست ، بلکه چيزي است که به ياد مي

آوريم تا روايتش کنيم (کابريل کارسيا )


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

روزي مردي ثروتمند در اتومبيل گرانبها و جديد خود با سرعت از

خيابان کم رفت و امدي مي گذشت.ناگهان از بين دو اتومبيل پارک

شده در خيابان ، يک پسر بچه پاره اجري به سمت او پرتاب کرد.

پاره اجر به اتومبيل او برخورد کرد. مرد پايش را روي ترمز گذاشت و

سريع پياده شد و ديد اتومبيلش صدمه زيادي ديده است. به طرف

پسرک رفت و او را سرزنش کرد.پسرک گريان ، با تلاش فراوان

بالاخره توانست توجه مرد را به سمت پياده رو ، جايي که برادر

فلجش از روي صندلي چرخدار به زمين افتاده بود جلب کند .

پسرک گفت: اينجا خيابان خلوتي است و به ندرت کسي از ان عبور

ميکند. برادر بزرگترم از روي صندلي چرخدارش بر زمين افتاده و من

 زور کافي براي بلند کردنش ندارم.براي اينکه شما را متوقف کنم ،

ناچار شدم از اين پاره اجر استفاده کنم.

مرد بسيار متاثر شد و از پسر عذرخواهي کرد . برادر پسرک را بلند

 کرد و روي صندليش نشاند و سوار اتومبيل گرانبهايش شد و به

ارامي به راهش ادامه داد.
 
در زندگي چنان با سرعت حرکت نکنيد که ديگران مجبور شوند براي

 جلب توجه شما پاره اجر به طرفتان پرتاب کنند.خدا در روح ما

زمزمه ميکند و با قلب ما حرف ميزند . اما بعضي اوقات که ما وقت

نداريم گوش کنيم ، او مجبور مي شود که پاره اجري به طرف ما

پرتاب کند.اين انتخاب خودمان است که گوش کنيم يا نه؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باران نيمه شب چقدر دوست داشتني است انگار هر كه بيدار باشد

صداي پاي قطره ها  را روي قلب  خود ميشنود گاهي از خود  

مي پرسم چرا روز يكباره در اوج شادي و درخشندگي ها فرو ميرود

و تولد شب  براي چيست؟بعد مي انديشم اگر شب نبود از روزهاي

خالي از شور زيستن  به كجا بايد  پناه  ميبرديم؟مگر نه اين است 

كه بعضي  شبها  وقتي  كه  همه فانوسها و مهتابي  وقلبها 

خوابيده اند احساس ميكنيم كسي زمين را در دستهايش گرفته

است  و تكان ميدهد؟مگر نه اين است كه همه كوچك و بزرگ و

زشت و زيبا درون شب گم مي شويم و در شب كلمات از همه

وقت بي تاب ترند و رسا تر؟

ايا كسي براي بدرقه صداي ما كاسه اي اب خواهد  پاشيد؟ايا يك

بار ديگر ميتوانم خورشيد را ببويم و سفره صبحانه را روي فرش 

 سالخورده بچينم؟ هميشه از خودم ميپرسم نام من در كجا به خاك

 سپرده خواهد شد؟خوب است نام مرا پاي درخت نارون در حاشيه

خياباني كه شهيدان از ان عبور كرده اند به خاك بسپارند.اين براي

كسي كه حتي استخوانهايش براي لاله ها اواز خوانده اند  ارزوي

موهمي نيست.اتاقم در شب غوطه ور است پيشاني ام را روي

سجاده  ميگذارم و از خاك فاصله  ميگيرم....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تو كيستي كه من اينگونه بي تو بي تابم

شب از هجوم خيا لت نمي برد خوابم

تو كيستي كه من از موج هر تبسم تو

به سان قايق سر گشته روي گردابم

من از كجا سر راه تو امدم ناگاه

چه كرد با دلم ان نگاه شيرينا

تو دور دست اميدي و پاي من خسته است

چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است

 تو ارزوي بلندي و دست من كوتاه

مدام پيش نگاهي مدام پيش نگاه

چه ارزوي محالي است زيستن با تو

مرا همي بگذارند يك سخن با تو

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


در عالم دو چيز از همه زيباتر است : آسماني پرستاره و وجداني

آسوده. (كانت)
                         

TinyPic image

                                                   

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دل ربودي قصد جانم مي کني

اندک اندک بي نشانم مي کني
 
اي بهار خاطرات سبز من

 با جفاي خود خزانم مي کني
 
در پس ابر سياه قهر خود  

عاقبت چون مه نهانم مي کني
 
من چو مومي در کف بي مهر تو 

هر چه مي خواهي همانم مي کني
 
تير غم را با نگاهي اتشين   

جانب روح وروانم مي کني
 
بي وفايي تا به چند اي تند خو  
 
مهر خود را کي عيانم مي کني
 
پير شد دل در عزاي هجر تو

کي به يک عشوه جوانم مي کني
 
داستان عشق ما افسانه شد 
    
 اي که رسواي جهانم مي کني
 
بعد از اين ماييم و داغ دوريت  

اي که دائم قصد جانم مي کني
 
امير هوشنگ عظيمي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

When the night comes, look at the sky. If you see a falling

star, don't wonder why, just make a wish. Trust me, it will

come true, 'cause I did it and I found you!

هنگام شب به آسمان بنگر اگر يک ستاره را درحال افتادن ديدي

تعجب نکن فقط يک آرزو کن. باور کن حتما برآورده خواهد شد.زيرا

من اين کار را کردم و تو را يافتم.
 
It must have been a rainy day when you were born, but it

wasn't really rain, the sky was crying because it lost his

most beautiful angel...

تو بايد در يک روز باراني متولد شده باشي.اما واقعا باران 

نمي باريد.آسمان داشت مي گريست زيرا بهترين فرشته اش را گم

کرده بود

You may meet people better than me, funnier than me, more

hilarious than me, but one thing I can say to you, I will

'ALWAYS' be there when they ALL leave YOU!

تو ممکن است افرادي بهتر از من را ملاقات کني.شوخ تر از من و با

نشاط تر از من.......اما يک چيز مي توانم به تو بگويم.من هميشه

کنارت خواهم بود زماني که همه ي آنها ترکت کردند.

 
Someday you'll 4get about me, ... My name, ...My voice, who

I am & who I am 2 you... But even if you 4get about me, I

just wan u to know... I'll never 4get you...

يک روز همه چيز را درباره ي من فراموش خواهي کرد. نامم را

...صدايم را...که هستم و چه نسبتي با تو دارم.......اما حتي اگر تو

فراموشم کني من فقط مي خواهم بداني........من هرگز

فراموشت نخواهم کرد.
 
Hearts could only love for a while , feets could only walk for

some miles, clothes won't 4ever be in style, but having U as

my 'lover' is 4ever worthwhile....

دلها فقط مي توانند براي مدتي عاشق باشند پاها مي توانند فقط

چند مايل راه بروند.لباسها هميشه رو فرم نخواهند بود.اما تو

هميشه عشق من خواهي موند.

 
They say forgive and forget,

but if someone is worth forgiving

then you'll never forget them.

مي گويند ببخشيد و فراموش کنيد.......اما اگر کسي ارزش

بخشيده شدن را داشته باشد.....تو هرگز فراموشش نخواهي کرد.
 
 
If I had the letter "HRT", I can add "EA" to get heart or a "U"

and get "HURT"

But Id rather choose "U" and get "HURT" than to have a

"HEART" without "U".

اگر من حروف" HRT"را داشتم متوانستم "EA" را اضافه کنم تا

"HEART"را بدست آورم ياU اضافه کنم تا"HURT "را.اما ترجيح مي

دهم"U" را انتخاب کنم که"HURT" داشته باشم تا"HEART  "داشته

 باشم بدون تو.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

»  پيدا شد «
 
به شبهاي تودل بستم که زلف و شانه پيدا شد

به چشمان تو خو کردم که صد افسانه پيدا شد
 
رها کردم دل خودرابه دشت بي خياليها

هزاران لاله درسرماي اين ويرانه پيدا شد
 
شکستم عاشقانه بين دستان صميميّت

که ليلي بر سردرعشق اين ديوانه پيداشد
 
به صوداي وصالت همچنان پيوسته مي سوزم

که دراين بزم تنهايي پر پروانه پيدا شد
 
هواي اين و آن درسر نمي آيد که برخيزم

چنان مستم که گويي طوطي مستانه پيدا شد


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تولد، مرگ زندگي و حركت و خواستن و توانستن .......... سختي و

 رنج و شادي . محبت و دوست داشتن . عاشق شدن ......... همه

يعني زندگي .همه داريم زندگي مي كنيم و براي رسيدن به آرزو

هامون قدم بر مي داريم اما اين مهمه كه اولاٌ هدفمون چيه؟ چه

هدفي براي لحظات زندگي مون كه هيچ جايگزيني در برابر ارزش

اون وجود نداره در نظر گرفتيم؟ ثانياٌ: چطور و از چه راهي 

مي خواهيم به اين هدفمون برسيم ؟ چقدر در هدفمون ثابت قدم

هستيم؟ اين راهي كه انتخاب مي كنيم آيا واقعاٌ ما رو به مقصد

مي رسانند؟ آيا توشه اي كافي براي اين راه داريم؟ آيا هر روز كه

طلوع زيباي خورشيد رو مي بينيم و نگاهمون به آسمون پاك 

مي ا فتد بي اهميت از كنارشون ميگذريم؟ چون براي ما ديگه 

تكراري شدن؟ آيا هيچ فكر نمي كنيم كه شايد اين آخرين نگاهمون

باشه؟ شايد ديگه فرصتي براي ديدنه اين همه زيبايي نداشته

باشيم؟ پس بياييد خوب به همه چيز نگاه كنيم نه يك نگاه ساده و

معمولي بلكه نگاه به اعماق وجودمون ، خلقتمون اين كه از كجا

آمده ايم و به كجا خواهيم رفت؟ و......... چرا آمده ايم .............

آمده ايم تا كامل شويم و با ديدن و شناخت زيباي ها از لحظات

زيستنه خود نهايت لذت را ببريم .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اولين بار که چهره تو را ديدم

اينگونه فکر کردم که خورشيد در چشمان تو طلوع کرده

و ماه و ستارگان،موهبتهاي بودند که تو هديه کرده اي

به شب و آسمانهاي بي ستاره،آري محبوب من

به شب و آسمانهاي بي ستاره

اولين بار که بر لبانت بوسه زدم

اينگونه احساس کردم که زمين در دستان من است

همچو قلب لرزان پرنده اي در قفس

محبوب من، آنجا در فرمانم بود

آنجا در فرمانم بود

اولين بار که در کنارت آرميدم

و تپش قلبت را بسيار نزديک به خود حس کردم

فکر کردم، زمين از مسرت ما پر مي شود

و تا ابد به طول خواهد انجاميد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به مجنون گفت روزي عيب جويي

كه پيد ا كن به از ليلي نكويي

كه ليلي گرچه در چشم تو حوريست

به هر جزوي زحسن او قصوريست

زحرف عيبجو مجنون برآشفت

در آن آشفتگي خندان شد و گفت

اگر در ديده مجنون نشيني

به غير از خوبي ليلي نبيني

تو كي داني كه ليلي چون نكوييست

كزو چشمت همين بر زلف وروييست

تو قد بيني ومجنون جلوه ناز

تو چشم و او نگاه ناوك انداز

تو مو بيني و مجنون پيچش مو

تو ابرو، او اشارت هاي ابرو

دل مجنون ز شكر خنده خون است

تو لب ميبيني و دندان كه چونست

كسي كاو را تو ليلي كرده اي نام

نه آن ليليست كز من برده آرام

اگر مي بود ليلي بد نمي بود

ترا رد كردن او ،حد نمي بود


وحشي بافقي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 قسم به خالق دنياي من كه جز من نيست و اين من كسي جز او

نيست...

سلا م به تو نازنين يارم...به رسم هميشگي...

خسته شدن و حوصله نداشتن... اما به معني دوست نداشتن

نيست...

عشق رجعت به آغاز آغاز است...به شروع...به همان لبخند...به

همان نگاه...همان عطر... عطر آويشن يادت هست...

عطري كه هر صبحدم با آن بازدم عطر آگيين در گوش زمان زمزمه

مي كنم سرود عاشقي را...

كه تا ابد جاودانه بماند...طنين در قلبم تا ابد جاودانه اي اي مهربان

تر از خورشيد...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مطرب دل
 
با من صنما دل يكدله كن

گر سر ننهم ، آنگه گله كن
 
مجنون شده ام از بهر خدا

زان زلف خوشت يك سلسله كن
 
سي پاره به كف ، صد پاره شكست

صد پاره منم ، ترك چِله كن
 
اي مطرب دل ، زان نغمه ي خوش

اين مغز مرا پر مشغله كن
 
اي موسي جان ، شبان شده اي

بر طور برآ ، ترك گَله كن


مولانا

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 تو همه را دوست داري

دوست دارم هر روز پنج بار پنجره ي روحم را به سوي تو باز کنم و

عاشقانه با تو حرف بزنم.

دوست دارم هر وقت دفتر شعرم مه آلود مي شود و تن حرفهايم

درد مي گيرد،آنها را به ملاقات تو بفرستم.
 
دوست دارم وقتي با تو گفتگو مي کنم ،هيچ کبوتري ميان حرفم

نپرد و آنقدر محو زيبايي تو باشم که حتي اگر زمين از سقف

هستي فرو بيفتد،پلک بر هم نزنم.
 
علفها و زنجيره ها به من گفته اند تو دروازه ي مهرباني ات را  به

روي گناهکارترين صداها نيز نمي بندي. تو همه را دوست داري.
 
مردابي کهنه مي گفت اگر خدا مرا دوست ندارد،پس چرا مدام

نيلوفران را به سوي من مي فرستد؟
 
دوست دارم هميشه در من جاري باشي و سلولهايم در نام تو

زندگي کنند .

مهربانا چه کنم با اين گناهاني که مرا از تو دور کرده اند؟دير سا لي

 ست که در قفس نفس زنداني ام و هيچ پرنده اي به من جرعه اي

پرواز نمي نوشاند.
 
آفريدگارا!از آينه ها بخواه غبار گناه را از چهره من بر گيرند و به

فرشته ها بگو با من آشتي کنند.

دوست دارم دستان گناهکارم را به سوي تو دراز کنم و يقين دارم

دستهايم را به گرمي خواهي فشرد .قناريها و شب بوها به من

گفته اند تو همه را دوست داري...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سرانجام

عشق من نمايان شده است

زندگي همچون يک ترانه است

آه،آري ،آري ،سرانجام

آسمانهاي بالا،آبي هستند

قلبم پوشيده از سبزه و گل بود

در شبي که به تو نگريستم

رويايي يافتم

که مي توانم در موردش صحبت کنم

رويايي که من مي توانم خود را فراخوانم

هيجاني پيدا کرده ام که بفشارم

گونه هايم را به تو

هيجاني که هرگز احساس نکرده بودم

آه ، آري ، آري

و تو لبخند مي زني

و طلسم موثر واقع شد

زيرا اينجا در بهشت هستيم

به خاطر اينکه تو سرانجام از آن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 بنويس از سر خط
 
وقتي به هم رسيديم .

هر دو شکسته ،

هر دو خسته ،

هر دو بال و پربسته ،

هر د و زخمي از اين زمونه .

خاطرات خوش ِ تمام شده ،

از جلوي چشمت مي گذره .

من از سر خط تو شروع کردم ،

با بهار.

من فراموش کردم .

آغاز کردم .

ولي باز انديشه پليد « ترس از پايان » ،

مي آزارد مرا .

شايد دوباره شکستن .

شايد مرگ ...

ولي مينويسم از سر خط .

اما ...

براي تو سخت است ،

از سر خط نوشتن .

حتي از روي خط من نوشتن .

شايد ترس از تکرار پايان .

منم مثل تو ،

زخم خورده ،

درد کشيده ،

تنها و تنها ...

چيزي در من مي جوشد .

تو را فرا مي خواند .

به نوشتن از سر خط .

به خط کشيدن روي نوشته هاي شکسته ،

به مرگ سپردن خاطرات ترک خورده ،

به نوشتن با يک دل شکسته ولي پيوسته .

من نوشتم از سر خط دفتر تازه ،

خط کشيدم روي نوشته هاي شکسته ،

به مرگ سپردم خاطرات ترک خورده را ،

مي نويسم با يک دل شکسته ولي پيوسته .

به نداي قلبي من گوش کن .

شروع کن .

حالا نوبت توست .

سر خط دفتر تازه منتظرم ...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

در شگفتم از بخيل ،


به سوي فقري مي شتابد که از آن مي گريزد ، و سرمايه اي را از

دست مي دهد که براي آن تلاش مي کند ، در دنيا چون تهيدستان

زندگي مي کند اما در آخرت چون سرمايه داران محاکمه مي شود

و در شگفتم از متکبري که ديروز نطفه اي بي ارزش ، و فردا

مرداري گنديده خواهد بود ،

و در شگفتم از کسي که مردگان را مي بيند و مرگ را از ياد برده

است ،

و در شگفتم از آن کس که پيدايش دوباره را انکار مي کند در حالي

که پيدايش آغازين را مي نگرد

و در شگفتم از آن کس که خانه نابود شدني را آباد مي کنداما

جايگاه هميشگي را از ياد برده است .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چو گلها سراپا نشاط و شوري ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

بهار اميدي ، همه سروري، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

گل من ! چشمِ دلم از تو روشن شکفتي زيباتر از گل به گلشن

نشستي ، چون لاله در باغ هستي ، تويي تو ، بهانه يِ هستيِِ من

دور ، از هر ، بلايِ ، خزاني بماني ، با شور و نشاطِ جواني بماني

گل،باشي،که درجمعِ ياران نشيني،درعالم،به جز روي شادي

نبيني

چو گلها سراپا نشاط و شوري ، تولّدت مبارک ، تولّدت مبارک

بهار اميدي ، همه سروري، تولّدت مبارک ، تولّت مبارک

گل من ! چشم دلم از تو روشن شکفتي زيباتر از گل به گلشن

نشستي ، چون لاله در باغ هستي ، تويي تو ، بهانه ي هستيِ من

دور ، از هر ، بلايِ ، خزاني بماني ، با شور و نشاطِ جواني بماني

گل،باشي،که درجمع ياران نشيني،درعالم،به جز روي شادي

نبيني


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۸ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 جمله ي روز :

 يك نفر هست كه الان دوست دارد صداي تو را بشنود . پس درنگ

نكن و حتماً با او تماس بگير ، يك نفر هست كه واقعاً به كمك تو

احتياج دارد . پس مدتي را هم براي او كنار بگذار . يك كتاب هست

كه هميشه آرزو داشتي آن را بخواني ، پس چرا خواندن آن را از

همين الان شروع نمي كني ؟


                       *******************    

بگذار كه دور از رخت اي يار بم‍‍‍‍‍‍‍يرم  
        
 يـك ره بگـذر بـر من و بگـذار بمي‍رم

 گفتي به تو گر بگذرم از شوق بميري

 قربـان سـرت ‏‏ًٌَُ‏‎، بگـذر و بگـذار بمـيرم

 مي ميرم و از مردن من آگهيش نيست

  يا رب ، كه دعا كرد ، چنين زار بميرم

 هر مشكلي آسان شود از مستي و ترسم

  سـاغـر شـودم خـالـي و هشـيـار بمـيـرم

 خارم مشكن در جگر از بوي گل اي باد

  بـگـذار كـه از حـسـرت گـلـزار بمـيرم

 بر سر ز هما سايه ام افتاد ”صباحي“

  باشـد كه در آن سـايـه ي ديـوار بميرم


                                                 «صباحي بيدگلي»
           

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

: "زندگي زيباست ،

    زندگي آتشگهي ديرنده ، پابرجاست ،

    گر بيفروزيش رقص شعله اش تاهرکران پيداست.

    ورنه خاموش است و خاموشي

                                          -گناه ماست."

                                                          " سياوش کسرائي"

***********************************

باز از تو شروع و باتو آغاز ميکنم ، چون پاياني نداري . همين علت

خوبيه واسه اينکه ديگه اينبار از پايانش نترسم و ديگه ازينکه ؛ "

نکنه دوباره ناغافل ناتمومم بذاره و بره !" هراسي به دل راه نميدم.

آره فدات شم ! تو موندني هستي و منو با اين اميد براي يه عمر درد

 ديدن و لمس کردنش آماده ميکني.

چقدر قشنگه که ميشه باتو بي پايان شد و اين جاودانگي (با همه

سختي هاش و غصه هاش) خواستني ترين خواسته منه !

آخ ...!!!

شرمنده شدم !!!

ديدي يادم رفت به دوستاي بي مثالم سلام کنم ؟...

سلام بچه ها ! منو ببخشيد که تو عالم "خود"م هم خودخواهيم ولم

 نميکنه ! آخه انگار وقتي دارم باهاش گپ ميزنم ، دوست ندارم

حرفي و کلامي و دعائي جز خودم و نياز خودم و حال خودم در

ميون باشه ؟! ... بگذريم ....(شماهم گذشتين !)

اينبارم از "خود"م ميخوام که منو مثل هميشه ياري کنه ، تا بتونم

مثل هميشه ، براي باشما بودن ؛ "خود"م باشم و "خود"م حرف

بزنه!!!

                                                     *****

                                                   
شايد واسه واژه "خودآگاهي" ؛ تعبير و تفسيري که عقل از سر به

سري آدمهاي "خودآزار" ببره ؛ نداشته باشم ! ولي ميتونم اينجور

بگم که ؛ اون چيزيه که منو از بيرون ، ازين مشغوليت هاي دائم (که

 منو قرباني ميکنه) به "خود"م فرا ميخونه تا هرچند وقت يکبار "

خود"مو جلوي "آئينه" قرار بدم ؛ تا من "خود"مو ببينم .

ولي هيچ کس نيست که تصوير حقيقي و راستين "خود"ش ، جلو

چشماش باشه !!!

حتي کساني که روزي سه ، چهار ساعت جلو آئينه هستن ؛ يکبار

هم "خود"شونو نديدند !!!

اگه ميگم : "خود"م کردم که ... ، خودش گواه اينه که از زمان قديم

و نديم ، حتي آدمهاي بيسوادي که از درس و علم و دانش کاملا

بدور بودن هم به اين راز غريب درون پي برده بودن که جدا از جسم

خاکي و با مشخصات ظاهري و کمابيش باطني ؛ وجود يک

شخصيت نهان و نا شناخته دروني هست.حالا چيه و کجاست و چه

 قابليتي داره؟!...نمي دونستن.

                                                   *****

يه چيزي هست که منو به فکر واميداره ! تو لحظه هائي که از يه

علامت سوال تو ذهنت داري عذاب ميکشي و به هيچ منبع و

مرجعي دسترسي نداري ، نميتوني با کسي ارتباط برقرار کني و

جواب سوالتو بگيري ، اگرم کسي باشه تو نميتوني اون سوالو

ازش بپرسي ، همون لحظه بايد اون سوالو درجا پاسخ بدي .. اما

چه جوري و با چه اطلاعاتي ؟!! آخه الآن بايد بدونم که چيکار کنم ...

 آخه دير ميشه بخوام دربارش تحقيق کنم و ...ازين مدل فکرا دائم

داره مغزتو به يويو تبديل ميکنه !...

-ناگهان يه جرقه تو ذهنت ميزنه و خيلي با هيجان به وجد مياي و

ميخواي با بشکنت به ديگران نشون بدي که ؛ به يه موفقيت ذهني

رسيدي و بهشون ثابت کني که :"ببين کسي بهم نگفتا ! خودم

فهميدم !"

خوب .. باشه بابا ! ما که حرفي نزديم ! خودت فهميدي ، کسي هم

 کمکت نکرد ، اينم درست. ولي ببينم ؛ خدائيش تو دلت هم به "

خود"ت همينو ميگي ؟! انصافا ميتوني دلت و وجدانتو، مثل ما که

حرفتو بي هيچ بحث و گفتگوئي پذيرفتيم ؛ قانع کني و اونا هم بگن

: "آره تو بميري ! تو که راست ميگي !" ؟؟؟

پس بذار با خودمون کمي روراست تر باشيم و به اينهمه توانائي و

قابليتهاي زيادي که "خدا" درونمون به وديعه گذاشته ، بيشتر بها

بديم . مگه چي ازمون کم ميشه که به وجود يه نيروئي که به ما

تعلق داره و ميخواد با همه وجودش مارو در راه و بيراه کمک کنه

اعتراف کنيم و ازش بيشتر و بهتر استفاده کنيم ؟!

پس واسه جواب دادن به تمام سوالاتمون تو زندگي بهتره اول خود

سوال رو درست متوجه بشيم ، چون فهم سوال خودش نصف

جوابه ! اينو هيچوقت فراموش نکن عزيزم. حالا تو مثال کوچيکي که

 تو ستونهاي بالا بهش اشاره کردم ، ميتوني بگي ؛ چي تو اون

لحظات بهت جواب درستو داد؟

******************************************

من که "خود"م بهم ميگه : نگران نباش ! تنهات نميذارم !

منم باورش کردم و الآنم باهم خوش و خوب و سرحاليم .

پيشنهاد ميدم از کنار "خود"تون بي تفاوت نگذريد ، بهش نياز پيدا

ميکنيداااا


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

فرمول محاسبه خوشبختي!

خوشبختي چيست؟ يك عشق وافر، داشتن شغل عالي يا يك

اتومبيل بزرگ؟ تمام اينها تعريف خوشبختي واقعي نيستند.

روانشناسان انگليسي مشخص كرده اند كه خوشبختي با

شخصيت ارتباط مستقيم دارد. همچنين آنها فرمولي را براي

محاسبه خوشبختي پيدا كرده اند، بدين صورت كه:

(P+(5xE)+(3xH = خوشبختي

در اين فرمول، P بيانگر خصوصيات فردي مانند برنامه ريزي براي

زندگي و قابليت سازش است. E بيانگر موجوديت است كه خود

شامل سلامتي، ثبات مالي و دوستي مي شود.

 H بيانگر ارزشهاي بالايي چون احساس خود ارزشمندي، انتظارات

و داشتن حس شوخي است. بنابر توضيحات يكي از سازندگان اين

فرمول، محاسبه ميزان خوشبختي، كه ميزان حداكثر آن 100 در

نظر گرفته مي شود، با طرح 4 سوال انجام مي پذيرد كه پاسخهاي

 آنها براساس مقادير بين يك (حداقل) و ده (حداكثر) طبقه بندي

مي شود:

1- آيا شما برون گرا، پر انرژي و انعطاف پذير هستيد؟

2- آيا شما براي زندگيتان برنامه ريزي مثبت داريد و مي توانيد

بسرعت از يك وضعيت بحراني بيرون بياييد و آيا احساس مي كنيد

كه بر روي زندگيتان تسلط و كنترل داريد؟

پاسخ به سوالهاي 1 و 2 و جمع و برآيند نتيجه آنها مقدار P را

مشخص مي كند.

3- آيا نيازهاي اوليه شما در ارتباط با سلامتي، وضعيت مالي و

حس اجتماعي بودن برآورده مي شود؟

پاسخ به اين سوال مقدار E را مشخص مي كند.

4- آيا شما از حمايت و پشتوانه افرادي كه در كنارتان هستند

برخورداريد و كارهاي شما براي آنها خوشايند است؟ آيا انتظارات

شما برآورده شده است؟

پاسخ به اين سوال مقدار H را مشخص مي كند.

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 آسمان

نغمه خاطر نواز مرغ شب

کاروان ماه راهمراه بود

نيمه شب ها آسمان را عالمي است

آه اگراين آسمان بي ماه بود

****

از جهان آرزوها بوي جان

برفراز باغ دامن مي کشيد

از بهشت نسترن هامي گذشت

بال خودبرگونه من ميکشيد

****

اختران قند يل ها آويخته

زير سقف معبد نيلوفري

کهکشان لرزنده همچون دود عود

مي کنددربزم ماه افسونگري

****

راز هاي خفته درآفاق دور

درسکوت نيمه شب جان مي گرفت

پر به سوي آسمان ها مي گشود

دامن ماه درخشان مي گرفت

****

خوشترازشبهاي مهتاب بهار

عالمي ديگرکجاداردخدا؟

عالم عشق واميدوآرزوست

عالم تنهايي وانديشه ها

****

درفضاي روشن وبي انتها

راه،سوي آسمان ها باز بود

چشمه نوروصفاي ماهتاب

روح من ديوانه پرواز بود!

****

نيمه شب بر عالم افلاکيان

بادلي افسرده مي کردم نگاه

همچنان در پهن دشت اشتياق

کاروان ماه مي پيمود راه...

****

اشک حسرت چهره ام را ميگداخت

ديگرازغم طاقت وتابم نبود

زانکه دراين کوره راه زندگي

آسمانم بودومهتابم نبود!

****

پرده جانکاه ظلمت رابسوز!

اي دل من شعله آهت کجاست؟

جانم از اين تيرگي برلب رسيد

آسمان عمر من ماهت کجاست


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

داستاني از مثنوي (بلبل وزاغ )

********

 سالها پيش ودرباغي سرسبز وپرطراوت از همين سرزمين

آبادخودمان دو پرنده زندگي مي کردند اين دوپرنده هيچ شباهتي با

همديگر نداشتند.

اولي جثه کوچک داشت وآواز خوش مي خواند اسم آن پرنده بلبل

بود.پرنده دوم بزرگتر بود وصدايش ناهنجار وگوشخراش اسم اين

پرنده زاغ بود.

اما بلبل وزاغ با هم دوست بودند وهر دوبرآسمان باغ مي پريدند

وبازي مي کردند.

يک روز همين طور که بلبل کوچک در باغ مي پريدوبراي خودش

نغمه سرايي مي کرد دلش خواست که سربه سر زاغ بگذارد و

کمي اورااذيت کند براي همين بود که به او گفت : اي زاغ مي بيني

 که چه آواز قشنگي مي خوانم تازه اگر خوب نگاه کني خواهي ديد

که من زيبا هستم . بلبل چرخي درآسمان زدووقتي روي نزديکترين

شاخه به زاغ نشست به سخن ادامه داد وگفت : اما توچي ؟صداي

خوب که نداري شکل وقيافه ات هم که خيلي زشت است ...

بلبل ازخودش تعريف کردوگفت وگفت تا اينکه کم کم شوخي او

تبديل به جدي شد وراستي راستي دل زاغ راسوزاند.

زاغ که بلد نبود مثل بلبل حرف بزند واز طرف ديگر خودش هم 

مي دانست که شکل وقيافه وصداي خوبي هم ندارد پرزد وبه

آسمان پريد او رفت ورفت تاازنظردورشد.

بلبل که فکر مي کرد زاغ از آن باغ بيرون رفته است پرزد وبرآشيانه

او نشست وباشادي خيلي زياد شروع به نغمه سرايي کرد.

زاغ کجا رفت ؟

زاغ دلسوخته تصميم داشت تابراي هميشه از آن باغ برود. اما. چند

دقيقه درآسمان پرواز کردوبادقت به پايين نظر انداخت زير پايش

همه جا سبز وخرم بود.

زاغ مي توانست آشيانه اي ديگر انتخاب کند آشيانه اي در جايي

ديگر اما چون احساس مي کرد به آشيانه قبلي خودش هنوز هم

علاقه دارد سرانجام به همان باغ برگشت ودورتر از آشيانه اش بر

درختي نشست . او که خيلي ناراحت وغمگين بود مي ديد که بلبل

چه پرو بالي از شادي گشوده است گوشهايش هم صداي آواز بلبل

را مي شنيد اما بلبل خيلي شاد وزاغ خيلي غمگين در همان روز به

دام افتادند. کودکي که به باغ آمده ودامن پهن کرده بود درگوشه اي

نشست و منتظر ماند بلبل سر مست از غرور بي آن که احتياط کند

و فکرش را به کاربگيرد پرواز کرد وبه دام نشست .

زاغ هم که از شدت اندوه همه جارا تيره تار مي ديد با سرعت به

زمين فرود آمد واوهم به دام افتاد . وقتي بلبل حال و روز خودش را

فهميد ازترس به لرزه افتاد وصدايش بريده بريده وبد آواز شد مثل

ناله پرنده اي زخمي .

زاغ که چشمش به بلبل افتاده بود غم اسيري را فراموش کرد

وگفت اي بلبل آخر وعاقبت تو به اينجا رسيد که ازخروش افتادي ؟

بلبل چه جوابي داشت بدهد؟ هيچ صدايش از ترس بيرون نمي آمد

چه آينده اي در انتظار او بود؟ چه بلايي بر سرش مي آمد ؟ صياد با

او چه ميکرد؟ آيا ممکن بود بعد ازاين زنده بماند؟...

بلبل بيچاره اسير ترس خودش شده بود بالهايش از دوسوي بدن

پايين افتاده ونوک آنها به زمين مي رسيد سر کوچکش را روي

سينه گذاشته وبدنش لرزه گرفته بود .زاغ وقتي حال وروز بلبل را

ديد آخرين سخن را به او گفت : وقتي زندگي به پايان برسد چه

فرقي مي کند که در دنيا چگونه بوده باشي ؟ ماهردودرراه مرگ

هستيم پس اکنون بگو که آيا باز هم بر آواز خوش وچهره زيبايت

افتخار مي کني يا نه ؟

بلبل همچنان ساکت بود.


********

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


محبت ديدن ...

محبت ديدن

خيلي دوست داشتني است

ولي

دوست داشتني تر از آن

محبت کردن است

بعضي ها که روح بزرگي دارند

هر محبتي را جبران مي کنند

ولي بزرگتر از آنها کساني هستند

که بي هيچ چشمداشتي محبت مي کنند

بعضي ها ارزش محبت ديدن ندارند

ولي

بي ارزشتر از آنها

کساني هستند که قدر محبت رو نمي دونند

خوبه که محبت کردن رو ياد بگيريم

ولي بهتره که هميشه منتظر محبت ديدن نمانيم

عشق و محبت مثل بوم رنگ مي مونه

به هرطرف و با هر قدرتي که پرتابش کني

به طرف خودت بر مي گرده

حتي اگر مسيري که پرتاب شده اشتباه باشه

حتي اگر به هدف بخوره يا نخوره

اگر هزار بار هم بوم رنگ احساست را پرتاپ کردي

و به هدف نخورد

نااميد نشو

چون هنوز  چيزاي هدف بوده که لايق اين برخورد نبوده
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اگر دستي كسي سوي من آرد

 گريزم از وي و دستش نگيرم

به چشمم بنگرد گر چشم شوخي

سياه و دلكش و مستش نگيرم

به رويم گر لبي شيرين بخندد

 به خود گويم كه: اين دام فريب است

 خدايا حال من داني كه داند؟

 نگون بختي كه در شهري غريب است

 گهي عقل آيد و رندانه گويد

 كه: با آن سركشيها رام گشتي

گذشت زندگي درمان خامي ست

متين و پخته و آرام گشتي

ز خود پرسم به زاري گاه و بي گاه

 كه: از اين پختگي حاصل چه دارم؟

به جز نفرت به جز سردي به جز يأس

ز ياران عاقبت در دل چه دارم؟

مرا بهتر نبود آن زندگاني

كه هر شب به اميدي دل ببندم؟

 سحرگه با دو چشم گريه آلود

بر آن رؤياي بي حاصل بخندم؟

مرا بهتر نبود آن زندگاني

كه هر كس خنده زد گويم صفا داشت؟

مرا بهتر نبود آن زندگاني

كه هر كس يار شد گويم وفا داشت؟

 مرا آن سادگي ها، چون ز كف رفت؟

كجا شد آن دل خوش باور من؟

چه شد آن اشكها كز جور ياران

 فرو ميريخت، از چشم تر من؟

چه شد آن دل تپيدن هاي بيگاه

ز شوق خنده يي، حرفي، نگاهي؟

چرا ديگر مرا آشفتگي نيست

 ز تاب گردش چشم سياهي؟

خداوندا شبي همراز من گفت

 كه: نيك و بد در اين دنيا قياسي ست

 دلم خون شد ز بي دردي خدايا

 چو مينالم،‌مگو از ناسپاسي ست

 اگر دردي در اين دنيا نباشد

كسي را لذت شادي عيان نيست

 چه حاصل دارم از اين زندگاني

كه گر غم نيست شادي هم در آن نيست
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دقايقي با كلمات بزرگا ن :

انسان ، معمولاً بيش از حدي که تصور مي کند ، قدرت دارد.

ليکن نقيصه بزرگ او اين است که خود نمي داند چه مي تواند

انجام دهد.

تنها وقايع ناگهاني است که مي تواند استعدادهاي ناشناخته او را

به خودش بشناساند.

       لوبون :

دو چيز تفاوت فاحشي بين انسان و حيوان به وجود مي آورد :

قدرت بيان و دروغ گويي.

   فرانس:

دولت ، دين ، مالکيت و کتابها ، چيزي نيستند مگر وسيله اي براي

ساختن انسان .

شوپنهاور:

انسان،تنها آفريده اي است که نميخواهد همان باشد که هست . ?

  کامو :

انسان ، موجودي است در جستجوي معنا.

افلاطون:

 انسان ، موجودي است که به همه چيز عادت مي کند .

داستايوفسکي:

 انسان ابرمرد شده است ، ولي اين ابرمرد که نيروي ابر انساني

پيدا کرده ، به خرد انساني دست نيافته است . به همان اندازه که

قدرت بشر فراتر مي رود ، انسان به موجودي ضعيف تر بدل مي

گردد. در هر گامي که به سوي ابرمردي برمي داريم ، غير انساني

تر مي شويم و اين روند ، بايد وجدان ما را به لرزه درآورد.


   شوايتزر :

آيا به راستي تمامي افراد بشر انسان اند؟ آيا اين سوال ترديد آميز

، علت بسياري از اشتباهات سياسي و اجتماعي را روشن 

نمي سازد؟

مترلينگ:

 ارزش انسان به اندازه حرف هايي هست که براي نگفتن دارد.

دکتر علي شريعتي :

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او در قالب

فكرهاي كوتاه، در برابر نگاههاي پست و پليد، و احساس او در

روحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد انسانيت حد و مرزي

نميشناسد ..قبل از آنكه داراي هويت زن و يا مرد بودن باشيم ...

انسانيم ..و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است...همديگر را به اين

نام بشناسيم ، مقام بالاتري داريم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خداراشکر ميکنم...

- خداراشکرميکنم که هرروزصبح با صداي ناهنجاربلندگوي ميوه

فروش دوره گرد بيدارميشوم اين يعني من هنوز زنده ام.

- خداراشکرميکنم که تمام شب صداي خرخرشوهرم رامي شنوم

اين يعني او زنده وسالم درخانه است.

- خداراشکرکه گاهي توان پرداخت هزينه درمان را ندارم اين يعني

به يادم ميآورد که اغلب اوقات سالم هستم.

- خداراشکر که رئيسم خيلي بداخلاق است.اين يعني شغل و

درآمدي دارم.

- خداراشکر که دختر نوجوانم هميشه از کمک کردن به من در

کارهاي خانه شاکي است،اين يعني او درخانه است و درخيابانها

پرسه نمي زند.

- خداراشکرکه پرداخت شهريه دانشگاه پسرم به تعويق افتاده

است اين يعني پسرم تحصيل ميکند وبيکار نيست.

- خداراشکرکه بايد روزي چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم.اين

يعني آنها زنده اند.

- خداراشکرکه بايد خريد روزانه کلي راه بروم،اين يعني من توان راه

 رفتن دارم.

- خداراشکرکه بايد براي کارهاي خانه صبح تا شب راه بروم اين

يعني خانه اي دارم.

- خداراشکرکه خريد هداياي نوروزي جيبم راخالي ميکند اين يعني

عزيزاني دارم که ميتوانم برايشان هديه بخرم.

- خداراشکرکه اين همه شستني واتو کردن دارم اين يعني من

لباسي براي پوشيدن دارم.

- خداراشکر که لباسهايم برايم تنگ شده اين يعني غذاي کافي

براي خوردن دارم.

- خداراشکرکه درپايان روزاز خستگي روي تخت ولو مي شوم اين

يعني توان سخت کارکردن دارم.

- خداراشکرکه سروصداي همسايه ها مزاحم خواب ظهر من

 مي شود اين يعني مي توانم بشنوم.

- خداراشکرکه بايد به تنهايي وسايل پذيرايي از دوستانم را فراهم

کنم اين يعني من دوستاني دارم.

- خداراشکر امروز در خيابان اتومبيلم پنچر شدو خيلي معطل شدم

اين يعني من اتومبيلي دارم.

- خداراشکرکه شب تا صبح از بيقراريهاي نوزادم،نمي توانم بخوابم

اين يعني فرزندي دارم.

- خداراشکرکه مي توانم ريخت و پاش هاي همسرم و فرزاندانم را

ببينم اين يعني من نابينا نيستم.

- خداراشکردهانم از بس بايد به پسرم بگويم تکاليفت را انجام بده

کف ميکند اين يعني لال نيستم.

- خداراشکرکه من در سختي و آساني شکرش را به جا ميآورم

يعني من خدايي دارم و تنها نيستم.


برگرفته از مجله زن روز

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آخراي دوست نخواهي پرسيد

که دل ازدوريت چه کشيد

سوخت در آتش وخاکستر شد

وعده هاي توبه دادش نرسيد

داغ ماتم شد و بر سينه نشست

اشک حسرت شد و برخاک چکيد

آن همه عهد فراموشت شد

چشم من روشن و روي تو سپيد

جان به لب آمده درظلمت غم

کي به دادم رسي، اي صبح اميد

آخر اين عشق مرا خواهد کشت

عاقبت داغ مرا خواهي ديد

دل پر درد فريدون مشکن

که خدا برتو نخواهد بخشيد

 
اثري از «فريدون مشيري»


«بياييد عشق را بياموزيم»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 نيايش

انساني خلاق پا به جهان مي گذارد، به زيبايي

جهان مي‌افزايد... 

ترانه‌اي اينجا، نقاشي ديگري آنجا،

او با وجود خود رقص جهان را موزون مي سازد.

لذ ت را افزون، عشق را ژرفتر و مكاشفه را نيكوتر پيش

مي‌برد؛

و آنگاه كه اين جهان را ترك مي‌گويد جهاني زيباتر از خود به

 جاي نهاده است.

آفريننده باش،

اينكه اكنون چه مي‌كني مهم نيست،

از بسياري از كارها گريزي نيست.

اما هر كاري را با آفرينندگي، با دل و جان پيش ببر.

آن گاه كار تو خود نيايش خواهد بود.

                                                       ” اشو“
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اینو شنیدین :
 
خون قرمزه رنگ عشقه اشك بي رنگه درد عشقه.

خون وقتي مياد بيرون ميسوزه اما اشك اول ميسوزه

 بعدميادبيرون. 

خون مال زخم جسمه ولي اشك مال زخم روحه.

جاي زخم خون خوب ميشه ولي مال اشك خوب نميشه.

خون هميشه ناشي از دردو غمه ولي اشك بعضي وقتها

ناشي ازخوشحاليه.

جلوي خون رو ميشه گرفت ولي جلوي اشك رو نه!

از جاري شدن خون كسي خجالت نمي كشه اما بعضي ها

 براي اينكه از اشك ريختن خجالت نكشن دستاشونو

ميزارن روصورتشون! 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

قرارمان فردا
 
پاي همين شعر
 
که قرار است.
 
ادا مه اش آواز کشتگان باشد
 
يا نيمه ي ديگر تو
 
که پشت همين ديوار جا مانده است
 
نگران مباش
 
اين بالهاي بريده
 
پايان خوشي خواهدداشت.
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چشمهايم را مي بندم

و زير لب آرام آرام زمزمه مي كنم :

گل من !

زندگي ،‌بدون روزهاي بد نمي شود؛ بدون روزهاي اشك و

درد وخشم و غم .

اما ،‌روزهاي بد ، همچون برگهاي پاييزي ،  شتابان فرو مي

ريزند،ودر زير پاهاي تو،اگر بخواهي،استخوان مي شكنند

 استوار ومقاوم بر جاي مي ماند.،و درخت 

گل قشنگ من !

برگهاي پاييزي ، بي شك ، در تداوم بخشيدن به مفهوم

درخت ومفهوم بخشيدن به تداوم درخت ، سهمي از ياد

نرفتني دارند .... 

طعم حرفات هنوز شيرينه .

چه سخته با تو بودن و تنها موندن

چشمام رو مي بندم

سكوت مي كنم ....سكوت

و مزه شور قطرهاي بي تاب،دهان خشكم را به ضيافت

مي خواندچشمهايم هنوز بسته است

باور كن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

رنج بزرگ يك انسان اين است كه عظمت او و شخصيت او

در قالب فكرهاي كوتاه در برابر نگاههاي پست و پليد و

احساس اودرروحهاي بسيار آلوده و اندك و تنگ قرار گيرد

انسانيت حدومرزي نمي‌شناسد ... قبل از آنكه داري هويت

 زن يا مرد بودن باشيم     

انسانيم و تكليف آدميت از جنسيت بالاتر است همديگر را با

 اين نام بشناسيم، كه مقام بالاتري داريم .....


 

 
   

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اگر خدا كفيل رزق است غصه چرا؟

اگر رزق تقسيم شده است حرص چرا؟

اگر دنيا فريبنده است اعتماد به آن چرا؟

اگر بهشت حق است تظاهر به ايمان چرا؟

اگر قبر حق است ساختمانهاي مجلل چرا؟

اگر جهنم حق است اين همه ناحق چرا؟

اگر حساب حق است جمع مال چرا؟

اگر قيامتي هست خيانت چرا؟؟؟


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر صبح که مي بينمت آري به جرم عشق

در دادگاه دلهره

محکوم مي شوم

محکوم به اعدام در صبح روز بعد

اما

هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

از پشت پنجره مي بينمت سپس

سرباز جذبه هاي ماهر چشمان نافذت

سوي سلول انفرادي چشم تو مي برند

من راکه محو نگاه تو گشته ام.........

تا عصر مي رسد از خواب مي پرم

فکر فرار از محبس چشم تو ام ولي

حکمم به دادگاه تجديد نظر داده مي شود...........!!

اي داد

اين حکم آخر است_: تبعيد

اينگونه است

که شبها به وقت خواب

من به جزيره خيال تو تبعيد مي شوم......................

.................

در مصاف عشق چون شمعم که آبم مي کنند

همنشين شعر دلگير و شرابم مي کنند

شعرهايم تا به اوجم مي برند اما دريغ

چشم هاي مست تو فورا خراب مي کنند

باز مي آيم ولي با ديگران مي بينمت

ديگران هم چون تو در درگير عذابم مي کنند

فکر رفتن مي کنم اما همين نا مردمان

با نواي ماندن بيهوده خوابم مي کنند.......

...............

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ارامتر از خواب درختان

مي دانم دير کرده ام.مي دانم خيابان ها تمام شده اند و

پاهاي من هنوز نرسيده اند.

مي دانم بنفشه هاي پارسال ديگر برنمي گردند و عقربه

هاي ساعت حتي يک ثانيه هم منتظر نمي مانند

پاره هاي روحم روي دفترم است.هر چه دستم را دراز 

مي کنم نمي توانم ستاره اي بچينم

هر چه جست و جو مي کنم نمي توانم تو را لمس کنم

باور کن دل من اتفاقي نيست.مي توان از گل سرخي که

در ترانه هايم شکفته است پرسيد

مي توان از همه ي رهگذراني که در پياده روهاي دلتنگي

زير باران مانده اند پرسيد

يا نه! از اولين پرنده اي که فردا بيدار مي شود پرسيد

خدايا مرا درياب! همه ي اميدم به توست...نا اميدم مکن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

پيروزي

آره پيروز شدم قلب غمو شكستم

قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم

به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه

عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم

نه گلايه نه شكايت نه يه بغض بي نهايت

يك شروع تازه دارم ، يه ترانه يك حكايت

صاف و ساده ، پاك و معصوم ، عشقو تو چشات ميديدم

واسه به تو رسيدن ، ديگه هيچ غمي نديدم

آره پيروز شدم قلب غمو شكستم

قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم

به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه

عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم

ميخوام حالا پرش كنم ، سفر به شهر عشق كنم

فرمانده باشم تو خوشي ،زندگيمو بهشت كنم

آره فرداها قشنگه ، دل واسه فردا خيلي تنگه

دل ديگه قهرمان شد ، با غصه ها بجنگه

آره پيروز شدم قلب غمو شكستم

قصر عشق و فتح كردم ، تو دلش نشستم

به فلك چيزي نگفتم ، نكنه چشم بزنه

عهد و پيموني رو كه با سادگي هاي تو بستم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

زندگي يك لبخند يك احساس در نگاهي روشن از فراسوي

افق، تاكه آينه‌هاست زندگي با صداقت با شوق با تپشهاي

 دونبض عاشق همدل و همراه است زندگي بركه‌اي از

شاديهاست كه چنان معني زيباي شفق بي‌همتاست و در

اين بركه نور، ماهي قرمزعشق با سرشت باران، هم بازي،

 هم پيمانست.  

 

 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٧ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  دست نوشته:

آدم، کلمه ي غريبي است، مدت ها از مرگ آدم گذشته است.در

اين دنيا ي پوچ که حتي تصوّراز دست دادنش اين موجودات را تا

مرزجنون ميکشد، سخن گفتن جرم است. آزادي هويتش را از

دست داده. محکوم به اعدام، يک تبعيدي، به جرم سخن گفتن،

محروم اززندگيست. گرفتن نفس ديگران براي اين موجودات گلي

به حدّي سهل گشته است که حتّي هيچ حيواني به حيواني ديگر

روا نمي دارد. اينجا آزادي را از خيابان مي طلبند. طلبه ي آزادي

بازندست بههنگام سخن، يک مهر باطل و پايان زندگي اش. پرنده

اي در قفس مشتاق آزادي،حسرت پرواز بدون ترس از صياد تمام

فکر و ذهنش را مشغول کرده. صياد در کمين است، اگر آزادي

دست ندهد پرنده خواهد مرد. پرنده آزادي اش در پروازش و

موجودات در کلام شان خلاصه مي شود. فراتر از حد پرواز نکن،

حرف نزن، زندگي را بر بادمده، اين ها قوانين اين دنيا ي پوچي

است که اين موجودات بهش وابستن...         

براي طالبان آزادي تا زماني که مطيع و برده ي ترس باشند آزادي

تنها يک نام است، يک نام کهنه در صفحه ي آخر کتاب تاريخ آدميت.

هر آنکه با تو گفت آزادم، بدان به زنداني بودن خود هنوز پي نبرده

است. به کدامين اميد زندگي بر پا ساخته ايد؟؟؟ در آن نقطه اي که

تبعيت قانون است، در پي آزادي هستيد؟؟؟
 
در کوير به دنبال آب مباش، آب را به کوير بياور. به کوير ثابت کن آب

را، حيات را، معناي ديگر زندگي را. آنگاه است که شاهد دست به

دعا شدن کوير از آسمان و ابر ها و باران شوي.
 
 به کودکان ياد مي دهند، آزادي همين جاست، تا روزي را نيابند که

پرنده اسير بودن خود را در يابد و ميله هاي زندان را به وضوح ببيند.

يک ماهي کوچولو توي يک اقيانوس بزرگ گر گم شود، هيچ کس

متوجه غيبت اش نخواهد شد. يک ستاره ميان آن همه ستاره ي

پرنور گر نورش را از دست بدهد، کسي تاريکي اش را نمي يابد. تا

زماني که رازغيبت ماهي و تاريکي ستاره فاش نشود قفس پايدار

است.
 
چشمانت را باز کن فراتر از آن چه معين شده ببين. گر تواني

چشمانت و دهانت را بر دليل غيبت ماهي و تاريکي ستاره ببندي،

پس وجدانت را چه ميکني؟؟؟

گر اينگونه حياتت را حفظ کرده اي آن را زندگي ننام

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

لطفا بخونین  :

 اميد نا اميدان (قسمت اول)

بسم الله الرحمن الرحيم

واي از آن كوچه اي كه خلق را بيچاره كرده....

سلام!

قصه، قصه پزشك و بيمار است.

پزشك و بيماري كه بسيار متفاوت با همنامان و هم كيشان خود

هستند.پزشك ما پزشك جسم نيست، روانپزشك هم نيست،

او پزشك اعمال و رفتار است.


بيمار هم نه از نظر جسمي مريض است و نه از نظر رواني. بلكه

مشكل لاينحلي دارد كه همه پزشكان از او قطع اميد كرده اند و

اكنون به مطب پزشك داستان ما آمده است.

ولي چه پزشكي! چه بيماري! و چه مرضي!

قسمت اول اين سريال را نظاره گر باشيد:

نام بيمار ما احسن الخالقين است.

احسن الخالقين دچار بيماري شده است كه همه پزشكان از او

قطع اميد كرده اند. همانطور كه گفته شد بيماري او نه جسمي

است و نه روحي.

او دچار امراض نفساني و رذايل اخلاقي گشته است به خاطر

همين هم همه اطرافيان از ترس اينكه مبادا اين مرض به انها هم

سرايت كند از او دوري جسته و قطع ارتباط كرده اند زيرا كه همه بر

اين باور بودند كه وي دچار بيماري خطرناكي شده است و همين

امر باعث شده تا احسن الخالقين قصه ما دچار افسردگي هم

بشود.

و اما نام پزشك قهار ما الله است.

احسن الخالقين از چند نفرديگر هم كه دچار اين بيماري شده بودند

تحقيقاتي را به عمل مي اورد و بالاخره آدرس پزشكي را كه براي

هر دردي دوايي دارد را پيدا مي كند.

با دكتر ارتباطي برقرار مي كند و قرار ملاقاتي مي گذارد. نتيجه ان

شد:

هر روزي كه احسن الخالقين بخواهد و هر زماني كه او بخواهد.

احسن الخالقين در پوست خود نمي گنجيد اما جالب اينجاست كه

بعد از آنكه او با پزشك صحبت كرده بود. مشكلي به مشكلاتش

افزوده شد.

شك

بله! او دچار شك و ترديد شده بود.

با خود مي گفت: پزشك به اين قهاري كه همه از او تعريف مي كنند

 و هيچ بيماري دست خالي از مطب او بيرون نمي ايد.

پزشكي به اين معروفي، پزشكي به اين عظمت، چطور با مثل

مني كه همه با من قطع رابطه كرده اند اينگونه نرم و شيرين

برخورد مي كند؟

او چگونه پذيراي من گشته؟

نكند اشتباه گرفته باشم؟

نكند خودش نباشد؟

و ...

و سيل حجيم اما و اگرهاست که به سوي احسن الخالقين جاري

مي شود.

خلاصه صبح فجر صادق دم مطب دكتر حاضر بود. عاقبت به نشاني

 كه مورد نظرش بود رسيد.

مقابل در مطب ايستاد و در حاليكه از شادي در پوست خود 

نمي گنجيد يك بار ديگر آدرس و پلاك را چك كرد كه درست آمده

باشد.

از خيلي ها شنيده بود كه هيچ بيماري بدون جواب از اين مطب

بيرون نمي ايد. او هم به اميد اينكه براي بيماريش مرحمي يابد وارد

 مطب مي شود. يك آن اضطراب سراپاي وجودش را فرا مي گيرد.

از رفتن باز مي ايستد و نگاهي به پشت سرش مي اندازد. نظري

به درب ورودي مي اندازد و مي گويد:

با دلي پر اميد از در وارد شدم يعني ميشه كه اميدم نااميد نشه.

جلوي درب اتاق مي ايستد. همينكه دستگيره در را ميگيرد صدايي

او را بر سر جايش ميخكوب مي كند.

صدا: صبر كن.

براي ورود شرطي لازم است.

احسن الخالقين دستگيره را رها كرده و منتظر مي ماند تا شرط را

بشنود.

صدا: شرط ورود به اتاق، درمان و بهبودي صد در صد تو اينست كه

از همه قطع اميد كني. كوچكترين اميد به غير را از دل بيرون كني.

همه اشياء و افراد دور و بر خود را هيچ انگاري و به علاوه باور

داشته باشي كه از در سالم بيرون مي روي.

احسن الخالقين: از همه قطع اميد كردم. دل از همه بريده ام تا

بدينجا رسيده ام.

صدا: ثابت كن.

احسن الخالقين: چگونه؟

صدا: با عملت. با عملت به همه اعلام كن كه همه شما را پشت

سر ريختم و اكنون تنها من هستم و پزشكم.

دستهايت را تا كنار گوشهايت بالا ببر، نيت كن كه از همه قطع اميد

كرده اي و به زبان آور كه تنها به من اميد داري

الله اكبر

(( تا بدينجا نحوه ورود به مطب پزشك (يا همان كلاس درس) بود.

اكنون تكبيره الاحرام را گفته و به نماز مي ايستيم.))

به نظر شما كدام يك از اصول دين ما در قسمت اول سريال اميد نا

اميدان ثابت مي شود؟

و حسن ختام ما يك حديث قدسي مي باشد:خداوند خطاب به

پيامبرش مي گويد:اي رسول ما اگر بندگان من بدانند كه چه

آغوشي براي در بر گرفتن انها باز كرده ام اما انها از من غافلند.


يا ستار العيوب!

به حق صديقه شهيده...

به حق صديقه شهيده...

به حق صديقه شهيده...

استر عيوبنا في الدنيا و الاخره

التماس دعا

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

گلهاي تازه
 
گاهي دلم نمي خواست تو را ببينم ام تو در کنارم بودي و با

نفسهايت يخ روزهايم باز مي شد.

گاهي دلم نمي خواست تو را بخوانم،اما تو چون يک ترانه ي زيبا بر

لبم زندگي مي کردي.

من در کنار تو بودم بدون اينکه شور و نوايي داشته باشم.بي آنکه

بدانم تو از خورشيد کروتري.بي آنکه بدانم تو تا کنون از شعرهايي

که تا به حال از بر کرده ام،شنيدني تري.

من در کنار تو بودم اما دريغا نمي دانستم کجا هستم.حکايت من

حکايت دره اي است که عمري در کنار کوهستان زندگي مي کند و

با قله بيگانه است.

نمي دانستم از آسمان و زمين چه مي خواهم .هر شب در ديوان

حافظ دنبال کسي مي گشتم که مرا تا دروازه هاي قيامت ببرد.

من انگار منتظر بودم کسي بيايد که قلبش زادگاه همه ي گلها

باشد.

وقتي به من نگاه کردي،چشمهايم را بستم،وقتي در جاده هاي

خاطره غزل مي خواندي،ايستادم و خاموش ماندم .مهربانانه آمدي

،سنگدلانه رفتم.از شکفتن گفتي ،از خزان سرودم و ناگهان مه

همه جا را گرفت.حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابر هاي

مهاجر رفتند.

اکنون مي خواهم دنيا پنجره اي بشود و من از قاب آن بر افق نگاه

کنم و آنقدر دعا بخوانم که تو با نخستين خورشيد به خانه ام بيايي.

اکنون دوست دارم باغهاي زمين را دور بريزم،آنگاه گلهاي تازه اي

بيافرينم و تقديم تو ميکنم
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


آسمان دلم هنوز باراني است

امشب هوا باراني است.

امشب هوا باراني است و من گريه نمي كنم.

امشب هوا باراني است و من

نه

من امشب مي گريم.

شايد دل گرفته ام،همچو ابر باراني

گشايشي از گريه شبانه بگيرد.

شايد اشكهايم در ميان قطرات باران گم شود.

باران اشكهايم را مي شويد.

شايد هيچكس نفهمد كه من گريسته ام.

اما نه

تو حتماًمي فهمي.

فردا كه ببينمت،

صفاي آسمان بهاري دلم را خواهي ديد

و به نمناكي هواي دلم پي خواهي برد...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


وقتي گريه مي کنم تو را در ميان اشکهايم مي بينم

ولي اشکهايم را پاک مي کنم تا کسي تو را نبيند
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


در اين دنيا سراب محکوم است به پوچي... پرستو محکوم به کوچ

کردن... شمع محکوم به اشک ريختن... خارها محکوم به تنهايي...

روز محکوم به غروب کردن... شب محکوم به رسيدن... قلب با

همه ي پاکي وصداقتش محکوم به دوست داشتن وچه محکوميتي

شيرين تر و دلپذير تر ازاين است؟ اما اي کاش همه  اين

محکوميتها ي زيبا را مي پذيرفتند. اي کاش...؟
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

از روشني به روشني
 
 
 
... من كه از بازترين پنجره با مردم

اين ناحيه صحبت كردم .

حرفي از جنس زمان نشنيدم .

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود .

كسي از ديدن يك باغچه مجذوب نشد ...

"شاعري ديدم

هنگام خطاب

به گل سوسن مي گفت : شما"

شايد نمرده باشد ... ، شايد نگاه كنيد ! آنجاست . صداي سرفه اش

 از كنج باغ مي آيد . دارد كنار "اطلسي" تازه را مي پويد . اسم

تمامي گلهاي باغ را مي داند . با جوي هاي آب "گلستانه"

آشناست .

نگاه كنيد ، حالا نشسته است .ساقه ي ياسمني را رنگ مي زنند .

ديروز ، طرحي از ساقه هاي بيد را مكرر در مكرر كشيده است

ديشب ، شعري براي ماه گفته است . شعري براي آسمان كوير ،

شعري براي مهرباني ، شعري براي تو .

نگاه كنيد حالا در سايه ي خنك ديوار كاهگلي راه مي رود . با قامتي

 خميده راه ميرود . حضور گلها را ، حضور باغ را ، حضور خاك را ،

حس مي كند . كنار قامت "تبريزي" ، به آواز غمناك جيرجيرك گوش

 مي دهد . به صداي جوشش آب در چشمه دل مي سپارد . 

مي گويد : "من نديدم دو صنوبر را با هم دشمن" .

كنار پنجره يي ، يك پرنده با حنجره يي زخمي مي سرايد : "قايقي

خواهم ساخت ... دور خواهم شد" . اما همه كس مي داند . كه

پرنده باز مي گردد . باز مي خواند . پشت يك پنجره ، با حنجره يي

زخمي .

ديروز ، بيد را مي بردند ، سرو را مي بردند ، سايه را مي بردند ،

شاخه را مي بردند ، ميوه را مي بردند باغ را مي بردند . در نسيم

خنك عصر ، "چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ...

"چه كسي بود صدا زد : سهراب" ؟ ، بي گمان ... "روشني ، من ،

گل ، آب" ... "در گلستانه چه بوي علفي مي آمد" ، وقتي باغ را

مي بردند .

نگاه كنيد ، آنجاست : "لاي گل هاي حياط" ، پشت گل هاي "حيات"

، هنوز آنجاست . رقم مي زند : اميد را ، عشق را ، زيبايي را . هنوز

اوست كه دارد مي سرايد : "بو كنيم اطلسي تازه ي بيمارستان را"

... ، "بد نگوئيم به مهتاب اگر تب داريم" .

صداي پاي آب ، از اعماق باغ مي آيد . از پشت پرچين ، صداي پاي

عرفان مي آيد صدايي كه دور مي شود اما رفتني نيست . صدا

هميشه مي آيد . اگر ما نمي شنويم ، عيب از گوش هاي ماست .

هنوز در كوچه سار شب ، صداي پاي تو مي آيد .

صداي آشناي تو مي آيد . هر وزني دارد ديوار زمان كه از آن چهره

ي تو پيداست" . هنوز مي توان پنداشت كه "خواهي آمد ، گل

ياسي به گدا خواهي داد ، زن زيباي جذامي را گوشواري ديگر

خواهي بخشيد ، كور را خواهي گفت : چه تماشا دارد باغ" .

... هنوز دارد مي آيد و مي گويد : "دوره گردي خواهم شد ، كوچه

ها را خواهم گشت ، جار خواهم زد . آي شبنم ، شبنم ، شبنم ،

رهگذاري خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است . كهكشاني

خواهم دادش . روي پل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او

خواهم آويخت . هر چه دشنام از لب ها خواهم برچيد . هر چه ديوار

 از جا خواهم بركند . رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد . بارش

لبخند" .

انگار همين حالا بود كه گفت : "من از هجوم حقيقت به خاك

افتادم."

نگاه كنيد ، آنجاست . دارد از شاخه ي نور بالا مي رود . دست دراز

مي كند . از خوشه ي عرفان چيزي مي چيند . پائين مي آيد 

بي صدا ، آرام و مهربان در باغ فلسفه گردش مي كند . مي رود "تا

ته كوچه ي شك" اما بر مي گردد .

نگاه كنيد ، چه با احترام به طبيعت مي نگرد . قدر و حرمت هر

چيزي را مي داند . او همان شاعري است كه هنگام خطاب به گل

سوسن مي گويد  .

او كسي نيست جز سهراب

«روحش شاد»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


جمال بي کمال و کمال بي جمال محال است

آرامش را بايد از يك گل آموخت

كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته

و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود

ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند

و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده

اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود

آي كه غم زندگي ات را تيره كرده

چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي

كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي

و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده

... به بي تابي ها بگو، كمي صبر

لحظه ها راه خود را خواهند رفت

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سياهي در سياهي ,شب پي شب

منو مهر خموشي خورده بر لب

عروس ارزوهام سياه پوش

شدم از خاطر دنيا فراموش

نه اميدي به صبح روشنايي

نه اوايي, نه اهنگ درايي

نه مجنوني که عشق اموزم از او

نه ليلايي که جان افروزم از او

نه خورشيدي که ظلمت سوز باشد

نه فردايي که شايد روز باشد

کويرم ,خشکم و بي حاصلم

غريقي خسته,دور از ساحلم

من از ساحل دور و ساحل از من

من از او غافل و او غافل از من

نه منصورم که مرد دار باشم

نه چون نقشي که بر ديوار باشم


                                                سروده:ابوالقاسم جليليان مصلحي شاعر معاصر

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عشق آتش است اما آتشي سرد با وجود اين بايد در اين آتش

سوخت زيرا اين آتش تطهير کننده است.
 
اين آتش فقط براي تطهير کردن مي سوزاند ناخالصي است که 

مي سوزد و طلاي خالص باقي مي ماند .
 
بدين سبب عشق رنج آفرين است زيرا خواهان خراب کردن ماست

تا دوباره آباد کند دانه بايد شکسته شود وگرنه درخت چگونه 

مي تواند متولد گردد؟
 
رود بايد به انتها برسد وگرنه چگونه مي تواند به دريا ملحق شود؟
 
بنابر اين راحت باشيم و بگذاريم سوخته شويم وگرنه چگونه 

مي توانيم متولد گرديم و خويشتن خويش را بيابيم؟

به هيچ كس آزار مرسانيد كه كار روزگار دائم در تغيير و تحول است

و بدبخت آن است كه از يادآوري عاقبت خود غافل باشد.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


با غزل ها هم آواز

در ژرفاي واژه گم بايد شد

همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال

راه فردا را بايد پيمود

هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت

و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد

تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد

در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سلام

سلام به همه

سلام به تو

سلام به تو كه هرروز در انتظارت،ساعتها پشت اين دريچه كوچك

مي نشينم وبه اميد اينكه لحظه اي بيايي،چشم برهم نمي زنم.

سلام به تو

سلام به تو كه هميشه همراهم بوده اي.در غمهايم،غمگين

ودرشاديهايم،شادمان بوده اي.

سلام به تو

سلام به تو كه هميشه نگران حالم بوده اي.

سلام به تو

سلام به تو كه حق رفاقت را ادا كردي.

سلام به تو

سلام به تو كه نمي شناسمت.

سلام به همه شما

من همه را دوست دارم.

من تورا بيشتر از همه دوست دارم.

مرا ببخشيد.

من در قلعه تنهايي خود،محبوس شده ام.

بلندترين بيستونهاي جهان،ازقلعه تنهايي من،سربه فلك كشيده

اند.

بي رحم ترين خسروان،در اينجا فرمانروايي مي كنند.

همه منتظر ديدن سوختن سياوش در آتش هستند.

عده اي شادي و دست افشاني مي كنند و عده اي مي گريند.

تو چه مي كني؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

كسي كه دائما در حال محك زدن ارزش هايش است، در واقع خود

را تا حد يك

كالا بي ارزش كرده است ! به خاطر بسپاريد كه بزرگترين تجربيات

زندگي از ميان كارهايي كه انجام مي دهيد به دست نمي آيد ،

بلكه از طريق عشق و مديتيشن حاصل مي شود.

حقيقت اين است كه ما مردم را با كيفيت ها يشان مي سنجيم .

من نمي گويم كه هيچ كاري انجام ندهيد ، مفيد نباشيد . چرا ! هر

كاري كه لازم است را انجام دهيد ولي به ياد داشته باشيد كه

بزرگترين تجربيات حقيقي زندگي خارج از كارهايي است كه شما

انجام شان مي دهيد .

تجربه حقيقي زندگي از درون شعر ، نقاشي ، عشق و مديتيشن

مي آيد . سيل شادي حقيقي زندگي فقط زماني جريان دارد كه

قادر به انجام كارهايي كه قابل تبديل شدن به كالاهاي كم ارزش

هستند ، نباشيد و بر آنها فائق آييد ، پاداشتان ، اصلي باطني است

؛ رسيدن به اين قدرت ، يعني ماوراي كار عادي رفتن .

زماني كه ديگران با بايدها و نبايدها ، بار مسئوليت هايي را بر روي

دوشتان ميگذارند ، شما زبر و خشن مي شويد . پس از آنها فاصله

بگيريد تا ببينيد چه يا كه هستيد و همين عمل نه براي شدنتان ،

بلكه براي بودنتان مهم خواهد بود. كالا بودن از شما يك دروغ 

مي سازد . بايد ها و نبايد ها از شما يك دروغ مي سازد اعمال نفوذ

ديگران بر روي شما ، از شما يك دروغ مي سازد . پس اعمال نفوذ

ديگران ، بايد ها و نبايد ها و كالا شدنتان از شما دروغي بسيار بزرگ

 خواهند ساخت.

ديگر وقت آن است كه براي چيزهايي از اين نوع ، بلااستفاده شويد.

در اين صورت توانايي هاي حقيقي تان بروز خواهد كرد ، زيرا دروغ

هرگز حقيقي نمي شود . اصلي جلوه دادن چيزهاي فرعي را

متوقف كنيد . غير ضروري ها ،

غير ضروري و اصلي ها ، اصلي باقي خواهند ماند . زيرا آنها تغيير

پذير نيستند

مي بايست فقط دروغ از بين برود . واقعيت دروغ را تشخيص دهيد .

 در واقع شما يك دروغ هستيد ، يعني دستكاري و كشت شده

توسط ديگران ؛ آري ، شما چنين هستيد . دروغ را ببينيد ، به درون

شخصيت دروغينتان عميقا نگاه كنيد ، زيرا نگريستن به دروغ باعث

توقف آن مي شود . براي رسيدن به حقيقت ، به دنبال دروغ ها و

توهمات نرويد و بيش از اين در دروغ هايتان باقي نمانيد ، زيرا هيچ

نيازي به آنها نداريد . هر گاه دروغ ناپديد شود ، حقيقت با تمام

زيبايي و پرتو درخشانش طلوع خواهد كرد . اين همان جايي است

كه دروغ نابود گشته و تو قادر خواهي بود توانايي هايت ، ارزش

هايت و زندگي حقيقي ات را ببيني . من از قابل استفاده ترين

توانايي هايتان بهره خواهم جست . من شما را تبديل به درخت پر

شاخ و برگي مي سازم تا مردمي كه به كارهاي مملو از دروغشان

 مشغولند ، هر از گاهي براي استراحت به زير سايه تان پناه

بياورند.


 
اوشو

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


خموشم،

اما مي نويسم.

آنچه را مي نويسم كه دلم فرمان مي دهد.

آني را انجام مي دهم كه دلم مي گويد.

شايدخودرابيابم

روزها يكي پس از ديگري مي آيند و مي روند و تنها خاطراتي را از

 خود به جا مي گذارند.

يك روز آسمان آفتابي و روز ديگر ابريست.

يك روز باد غارتگر خزاني مي وزد و يك روز سفيدي برف همه جا را

پر مي كند.

اما من هر روز را با آرزويي كهنه و اميدي تازه شروع مي كنم و به

انتظار فردايي ديگر چشم به راه تو هستم.

چشم به راه تو هستم كه

بيايي و مژده بهار را به باغ آرزوهايم بدهي

بيايي و ...

وچشمانت

با من گفتند

فردا روز ديگري است

اما من هنوز دلم تنگ است

من دلتنگ تو هستم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


من كدخدا هستم

جرمم،شيدايي است.

آماده ام كه در ميان آتش بروم.

يا در شعله هاي آتش ناپديد خواهم شد وقدم درراه آن سفر بزرگ

خواهم گذاشت ويااز آتش خواهم گذشت و به مقصود مي رسم.

هر چه خداي خواهد ،آن خواهدشد.

من فرهادم.

همان فرهاد كوهكن.

من عشقم.

همان عشق كه در فرهاد بود.

او نمي دانست و خود را مي ستود.

من مجنونم.

همان مجنون صحراگردي كه درسياه چادرش،آواي نگاه ليلا

برپاست.

من همه هستم و هيچ نيستم.


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
هنگامي دستم را دراز کردم که دستي نبود

هنگامي لب به زمزمه گشودم که مخاطبي نداشتم

و هنگامي تشنه آتش شدم که در برابرم دريا بود و دريا و دريا...
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

: گواراترين حس هستي

شبي بود تاريك

من در آن تاريكي ناپيدا

رو به تو كردم

گفتم صدايم را ميشنوي؟

گفتي واضحتر از صداي قلبت!

گفتم مرا ميبيني؟

گفتي درون توام!

گفتم من كي هستم؟

گفتي هستي من!

گفتم مرا دوست داري؟

گفتي آري!

گفتم چگونه ثابت ميكني؟

گفتي تمام وجودت از ذره ذره عشق من بافته شده

و آنگاه قطره اي زلال از درياي لرزان بيرون چكيد

و ناگه نور شدم!

آن لحظه بود كه حرفش را باور كردم

و با تمام عشق وجودش را درونم حس كردم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


زندگي شايد آن لحظه مسدوديست

که نگاه من درني ني چشمان تو خود را ويران مي سازد

و دراين حسي است که من آن رابا ادراک ماه

وبا دريافت ظلمت خواهم آميخت


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


بايد امشب بروم .

بايد امشب چمداني را

كه باندازه ي پيراهن تنهايي من جا دارد ، بردارم

و به سمتي بروم .

كه درختان حماسي پيداست .

رو به آن وسعت بي واژه كه همواره مرا مي خواند .

يك نفر باز صدا زد : سهراب ؟

كفش هايم كو ؟"

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 گفتمش بي تو چه ميبايد کرد ؟ عکس رخساره ي ماهش را داد ..

گفتمش همدم شبهايم کو ؟ تاري اززلف سياهش راداد .. وقت

رفتن همه روميبوسيد به من ازدور نگاهش راداد .. يادگاري به همه

داد و به من... انتظار سرراهش را داد ..!!
 
 

 
 
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


وقتي شب آرام آرام به خلوت خاموش من پا مي گذارد..........

و من در ستاره باران خدا ستاره تو را ندارم ...

حضور آرامت مدتهاست در کنارم نيست.... لبخند شيرينت  را ندارم

......

وقتي دلتنگ تو ام اما چشمانت نيست تا بيقراريم را در خود گم کند

وقتي ماه رويت در تاريکي اين شبها بي فروغ است 

وقتي رقص گيسوانت را در سر انگشتانم ندارم

وقتي نوازش دستان مهربان و گرمت را ندارم

وقتي نگاه معصو مانه ات را براي هميشه به خاطره ها سپرده ام

وقتي تنهاي تنهايم و ياد تو تنها مهمان شبهاي بي صبح من است 

من مي مانم و ياد تو  و دلي پر درد .....

سفره اي از عشق و غزل.... و شمعي که به ياد چشمان

روشنت تا صبح مي درخشد

در خيالم .... برايت کلبه اي در سبزترين خلوت دنج خدا مي سازم

...

و با خواهش نگاهم تو را به اين ضيافت عاشقانه مي خوانم

به دستان لطيف و کوچکت هزاران بوسه مي زنم

نياز دلم را با ناز نگاهت پيوند مي زنم هزاران گلبرک شقايق را نثار

لبخندنگاهت مي کنم

و با تو تا اوج آبي عشق پر ميکشم  

با ز هم هوا پر از شعر و غزل و قاصدک است

تو را مي خوانم

غزل هاي خاموش دلم را بي دغدغه تا بلنداي وجود فرياد ميزنم :

دوستت دارم..... دوستت دارم....... دوستت دارم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 مي‌خواست برود، ولي چيزي او را پايبند کرده بود؛ مي‌خواست

بماند، ولي چيزي او را به سوي خود مي کشيد؛ مي‌خواست

بنويسد، قلمي نداشت، مي‌خواست بايستد، چيزي او را وادار به

نشستن مي‌کرد. مي‌خواست بگويد، لبان خشکيده‌اش

نمي‌گذاشتند. مي‌خواست بخندد، تبسم در صورتش محو مي‌شد.

مي‌خواست بپرد، ديگر آسمانش تنگ بود، مي‌خواست دست بزند و

 شادي کند، ولي دستانش ياري نمي‌دادند. مي‌خواست نفس

عميقي بکشد و تمام اکسيژن هاي هوا را ببلعد، اما چيزي راه

تنفسش را بسته بود. مي‌خواست آواز سر دهد، نغمه اش به

سکوت مبدل شد. مي‌خواست پنجره کلبه‌اش را باز کند و از ديدن

زيبايي‌ها لذت ببرد، اما با اين که پنجره با او فاصله اي نداشت، اين

کار برايش غير ممکن بود. مي‌خواست بي‌پروا همه چيز را تجربه

کند ولي ديگر فرصتي وجود نداشت. مي‌خواست گلي بچيند و به

کسي که به او خيره شده بود بدهد، دستش جلو نمي‌رفت. 

مي خواست به همه بگويد دوستشان دارد و عاشقشان است،

لبش گشوده نمي‌شد، مي خواست ستاره هاي آسمان را بشمارد

و هنگام عبور شهاب آرزو کند که اي کاش روزهاي رفته برگردند.

آخر او عکسي در قابي کهنه بود که توان هيچ کاري را نداشت.

مي‌خواست حداقل لبخندي به لب داشته باشد اما لبانش خشکيده

بود. يادش افتاد کاش وقتي عکاس گفت (بگو سيب) از دنيا گله

نمي‌کرد. دلش مي خواست اگر نمي تواند هيچ کاري بکند فقط

بگويد (سيب)


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

دگرگوني از فرد آغاز مي شود و دنيا را در بر مي گيرد . هرچه

بيشتر بياموزيم كه از شهودمان پيروي و بر مبناي آن عمل كنيم ، و

هرچه بيشتر عواطفمان را تجربه كنيم و بپذيريم انرژي هستي

بيشتر مي تواند در ما جريان داشته باشد ، با جريان انرژي ، ما نيز

دگرگون مي شويم و شفا مي يابيم .

 
عشق آن باشد ، كه غايت نبودش

همه نهايت ، هم بدايت نبودش
 

« عطار»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم :

قطره باران خسته همسفر آبشار مي شود .

 ابر عقيم قطره اشكم را به فرزندي پذيرفت .

 قطرات باران خشكسالي را هاشور زدند .

 در اكثر جوامع ، بعضي ها رديف ند و بعضي را رديف مي كنند .

 تنهايي واسه فكر كردنه ، نه واسه زندگي كردن ...

 آنها كه سر ندارند از كله شدن باكي ندارند .

 عشق ،‌فنا شدن نيست ، فدا شدن است .

 ديروز رفته كه فردا بيايد ، حالا كجاست ؟

 بعضي ها ، براي اينكه آفتابي نشوند ، خودشان را گم مي كنند و

بعضي خودشان را گم مي كنند كه آفتابي نشوند .

 عينك تان ايرادي ندارد ، سعي كنيد نگاه تان را عوض كنيد .

 ممكن است همه چيز رو به پايان باشد ولي آدمي هيچ پاياني را

نمي شناسد .

 اكثرا براي اينكه شخصيتشان نمره بياورد تقلب مي كنند ، شما

چطور ؟

 احمق كسي است براي  رد گم كردن روي برف راه برود .

 از وقتي شنيدم زندگي چشم به هم زدني است ديگه پلك 

نمي زنم .

 در جوامعي كه فرداي ما ديروز آنهاست ، وضع به همين منوال

است . البته با يك روز تفاوت .

 درست است كه آدمي تا بالاي دار هم مي رود ، ولي در زندگي

هيچ چيز پايدار نيست .

 صدايش را مي توان خواباند ، سعي كنيد تقش در نيايد .

 براي پايان دادن ، به آغاز نيازي نيست .

 آدم ها عشق را قطره قطره به دست مي آورند و دريا دريا به هدر

مي دهند .

 زندگي يك معادله چند مجهولي است كه تنها جواب معين آن مرگ

است .

 محبت تنها چيزي است كه در مصرف آن نبايد صرفه جويي شود .

 كله گنده ترين آدمهاي روي زمين ، بچه ها هستند .

 مرگ لغتي است كه در فرهنگ اشك معني مي شود .

 وقتي آب دريا خشكيد ، اشكهايم را با او قسمت كردم .

 تنها كشيدني كه اعتياد نمي آورد ، نفس است .

 ابر براي صرفه جويي در مصرف آب باران را نم نم مي فرستد.

 آنقدر خسيس بود كه لبخندش را هم از ديگران دريغ مي كرد .

 هيچ راهي مطمئن تر از لبخند براي نزديكي آدمها به يكديگر وجود

ندارد .

 به اميد موفقيت روزافزون

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

منتظرت نشستم

بازم دلم گرفته ، مي خوام يه کم ببارم

وقتي سبک تر شدم ، چشمامو هم بذارم
 
بازم تو دام غربت ، کبوترام اسيرن

اگه تو رو نبينن ، دق مي کنن مي ميرن
 
بازم غروب که مي شه ، با ياد تو مي شينم

هر چي که غصه دارم ، از چشم تو مي بينم
 
باز آسمونه چشمام ، هواي گريه دارن

براي گريه کردن ، شونه تو کم مي يارن
 
بازم يه چن وقته که ، من از تو خيلي دورم

واسه لحظه ديدار ، من پره شوق و شورم
 
بازم قناري دل ، بهونه تو مي گيره

دونه واسش نپاشي ، جون مي ده و مي ميره
 
باز يه هواي کهنه ، سر به سرم مي ذاره

به جاي جاي خاليت ، تو سينه گل مي کاره
 
بازم چن تا قاصدک ، ياد تو رو مي يارن

عطرتو مثل بارون ، از آسمون مي بارن
 
بازم قصه مجنون ،  واسم تداعي مي شه

شايد که تو ندوني ، يارت فدائي مي شه
 
باز اين دل بي قرار خيلي واست تنگ شده

دل که يه وقتي سبز بود ، ببين چه بي رنگ شده
 
بازم هواي اينجا ، خيلي تاريک و سرده

سهم من از زندگي ، همش غصه و درده
 
باز از غم فراقت ، دلم داره پير مي شه

اين تنه خسته من ، از زندگي سير مي شه
 
بازم بيا تا شعرام رنگه تو رو بگيرن

قنارياي عاشق ، ديگه آروم نگيرن
 
بازم بيا دستتو ، بذار رو قلب خستم

با اين دل شکستم ، منتظرت نشستم ...


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دريغ بر ملتي که حاکم جديدش را با بوق و کرنا خوشآمد مي گويد،

و با قهقهه و غوغا وداعش مي گويد، تا با بوق و کرنا ديگري را

خوشآمد گويد

دريغ بر ملتي که فرزانگانش از پيري خرف شده اند و مردان

نيرومندش هنوز در گهواره اند
 
در آخر نوشته ء خودم را تقديم دوستان ميکنم
 
از روي خستگي ، از روي بي حوصلگي ، از روي شکايت لب به فکر

و خيال ميزنم . ديگه وقتي بارون مياد اسمون پاک نميشه ديگه هيچ

 پرنده اي عاشق نميشه .

به کجا بايد رسيد ؟ مهم اينست ؟ نشايد نه ، شايد چگونه بايد

رسيد ؟ قدم ها را بايد سبک برداشت روي ابرها هيس هيس

ساکت ... بنگر به پايين همه کوچک هم حقير  کجايي ؟ در اسمونه

تخيلت به کجا پرواز ميکني ؟ به انديشه وسوسه انگيز دنيا ؟ به

دنبال چي ؟ پي اسمون ؟ قطره باراني که پاک کننده باشه ؟ يا

دريايي که پاک باشه ؟  نه نه چه مقصود پاکي محاله . شايد

گودالي دون زمين حاصل انديشه يا مقصودي نا پاک . صدايي مياد

گوش کن تيک تيک اره صداي ثانيه است داره مياد با چه عجله اي

چه کاره بيهوده اي تکرار تکرار. ثانيه اي بي سرانجام در پي هدف

بي فرجام .سرانجام از اين بالا زمين پر از حفره ، گودال نه چاه

بهتره ، حاصل اين ادمکها . بسه اينهمه به تماشا نشستن روي ابر

هاي خيال تو هم درون چاهي دور و برتو نگاه کردي ؟ کسي صداي

منو مي شنوه باز تکرار نه تکرار ازمن ، من حتي خسته از تکرار ،

تکرار از چاه کسي صداي منو ميشنوه ميشنوه ... نيست طنابي

نيست نردباني شايد انديشه آنها نيست . به دنبال چه ميگردنند اين

بي انديشه ها درون چاههاي عميق تر با کلنگ و بيل . اري هست

طنابي هست نردباني چه محکم چه نوراني گويي نيست انديشه

بالا رفتن همه در انديشه چاه کندن غافل . هيس هيس بکن بکن ...

  خورشيد...خموش

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هرجا كه عشق هست خدا هم وجود دارد
                  
********

زيباترين كلامت را بگو

شكنجه پنهان سكوتت را آشكار كن

و هراس مدار كه بگويند ترانه بيهوده اي مي خوانيد

چرا كه ترانه ما ترانه بيهودگي نيست

چرا كه عشق حرفي بيهوده نيست

احمد شاملو

**************

اگر تنهاترين تنهايان هم كه باشم باز هم خدا با من است

 او جانشين تمام نداشتن هاي من است

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هـمه دلتنگي هاي من

هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود،بود كه

رفتي.پنداري تقديري بود اين ماندن بامن.

قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال

باريدن به اين من خسته را دادي؟

نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در

هاي وهوي رفتنت دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك

پرواز،فقط پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟!

دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم .

اصلا مي دانـي كه من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل نـمي

گيرم!مي پرسي از كي؟

از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي

 سرد انتظار يخ زد وآرزو هاي من هم!!!

ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن

سرد سخاوت – آذين دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت

آن گريه كه نه،لـحظه اي سكوت هم نكرد.

از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد

وسهم رفتـن هاي بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!!

به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در

ابري ترين هواي دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم.

اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار

اين دل بي قرار با تو در عالـم روياست.

نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم.

توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟؟؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يك زوج در اوايل 60 سالگي، در يك رستوران كوچيك رمانتيك سي و

 پنجمين سالگرد ازدواجشان را جشن گرفته بودن.

ناگهان يك پري كوچولوِ قشنگ سر ميزشون ظاهر شد و گفت:چون

شما زوجي اينچنين مثال زدني هستين و درتمام اين مدت به هم

وفادارموندين ، هركدومتون مي تونين يك آرزو بكنين. 

خانم گفت: اووووووووووووووووه ! من مي خوام به همراه همسر

عزيزم، دور دنيا سفر كنم.

پري چوب جادووييش رو تكون داد و..

اجي     مجي    لا ترجي

دو تا بليط براي خطوط مسافربري جديد و  شيك   QM2در دستش

ظاهر شد.

حالا نوبت آقا بود، چند لحظه فكر كرد و گفت:

خب، اين خيلي رمانتيكه ولي چنين موقعيتي فقط يك بار در زندگي

 آدم اتفاق مي افته ، بنابراين،

خيلي متاسفم عزيزم ولي آرزوي من اينه كه همسري 30 سال

جوانتر از خودم داشته باشم.
 
 
   خانم و پري واقعا نا اميد شده بودن ولي آرزو، آرزوه ديگه  !!!
 
پري چوب جادوييش و چرخوند و.........
 
 اجي     مجي    لا ترجي

و آقا 92 ساله

 شد!

پيام اخلاقي اين داستان
 
مردها شايد موجودات ناسپاسي باشن ،

 ولي پريها.......

مونث هستند !!!!!!!!
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نمئ دانم چگونه آن چه را كه در ذهن برائ تان دارم بر صفحه ئ

سفيد كاغذ حكاكئ كنم . تنها مئ دانم به همين جمله ئ كوتاه اما

زيبا اكتفا كنيم كه دوستتان دارم.
 

اولين روزئ كه توراديدم ’‌فقط برايم يك دوست بودئ . يك همدم

برائ پركردن لحظات فراغتم . من با تو و دنيائ قشنگ واژگانت رشد

 كردم قد كشيدم با تك تك همراهانت همدلئ كردم و ذره ذره ئ

وجودت رابا خودم قسمت كردم . تو ناجئ قلب من شدئ در همه

ئ شادئ ها و غم ها در كنارم بودئ ومن چه عاشقانه تورا دركنار

خود نگه داشتم .

امروز تو ديگه برايم يك دوست نيستئ ’‌ تو قشنگ ترين و زلال ترين

گوهرئ هستئ كه من مئ توانم داشته باشم . هميشه با تو

خواهم بود . هميشه بهترينت مئ دانم و هميشه دوستت خواهم

داشت .

زمانئ كه چشم باز كردم تو آمدئ نرم و لطيف بر مژگانم نشستئ .

 ديدگانم راكم كم مرطوب كردئ و گذاشتئ تا ابرها به كنارئ روند و

نور اميد بر زندگئ ام بتابد . اينك كه بعد ازايام شادئ تورا مئ جويم

’ديگر از من رويگردان شده ائ ’ نمئ دانم چرا اما اكنون كه نيازم به

 نگاهت گره مئ خورد ’ تومصرانه به من مئ گويئ كه راهئ

نيست برائ من .

خدايا ’‌اينك كه تنها بهانه ئ ديدگانم را ربوده ائ نمئ دانم خرسند

باشم يا غمگين .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر كه رفت انگار پاره‌اي از دل ما رو با خود برد
 
 
چه گويمت ؟ كه تو خود با خبر ز حال مني

چو جان، ‌نهان شده در جسم پر ملال مني

چنين كه ميگذري تلخ بر من، از سر قهر

گمان برم كه غم انگيز ماه وسال مني

خموش و گوشه نشينم ، مگر نگاه توام

لطيف و دور گريزي، مگر خيال مني

ز چند و چون شب دوريت چه ميپرسم

سياه چشمي و خود پاسخ سوال مني

چو آرزو به دلم خفته اي هميشه و حيف

كه آرزوي فريبنده ي محال مني

 هواي سركشي اي طبع من، ‌مكن! كه دگر

اسير عشقي و مرغ شكسته بال مني

 ازين غمي كه چنين سينه سوز سيمين است

چه گويمت؟ كه تو خود باخبر ز حال مني


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 اي دوست من

من آن نيستم كه مينمايم

نمود پيراهنيست كه بر تن دارم پيراهني بافته ز جان كه مرا از

پرسش هاي تو وتورا از فراموشي من در امان مي دارد

آن مني كه در من است اي دوست در خانه خاموشي ساكن است

و تا ابد همان جا مي ماند ناشناس و در نيافتني

من نمي خواهم هرچه مي گويم باور كني و هرچه مي كنم بپذيري

زيرا سخنان من چيزي جز صداي انديشه هاي تو

وكارهاي من چيزي جز عمل آرزوهاي تو نيستند

هنگامي كه تو مي گويي باد از مشرق مي وزد من مي گويم

آري به مشرق مي وزد

زيرا نمي خواهم تو بداني كه انديشه من در بند باد نيست

بلكه در بند درياست

تو نمي تواني انديشه هاي دريايي مرا در يابي

و من هم نمي خواهم كه تو دريابي

مي خواهم در دريا تنها باشم

وقتي در نزد تو روز است در نزد من شب است

با اين همه من از رقص روشناي نيمروز بر فراز تپه ها سخن 

مي گويم

و از سايه بنفشي كه دزدانه از دره مي گذرد

زيرا كه تو ترانه هاي تاريكي مرا نمي شنوي و سايش بال هاي مرا

بر ستارگان نمي بيني

ومن مي گويم نمي خواهم تو ببيني يا بشنوي

مي خواهم با شب تنها باشم

هنگامي كه تو به آسمان خودت فرا مي شود

من به دوزخ خودم فرو مي روم

حتي در آن هنگام تو از آن سوي مغاك بي گذر مرا آواز مي دهي

همراه من رفيق من

و من در پاسخ تو را آواز مي دهم

رفيق من همراه من

زيرا من نمي خواهم تو دوزخ مرا ببيني

شراره اش چشمت را مي سوزاند و دودش مشامت را مي آزارد

و من دوزخم را بيش از آن دوست مي دارم كه بخواهم تو به آنجا

بيايي

مي خواهم در دوزخ تنها باشم

...............................

دوست من تو دوست من نيستي

ولي من چگونه اين را به تو بفهمانم؟

راه من راه تو نيست

گرچه با هم راه مي رويم دست در دست

!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 بگو آخر من با تو چه کردم؟

گفتي که مرا دوست داري زندگيم زيبا شد

گفتي که عشق مرا در دل نهاده اي

خيال کردم که خوشبختي از ان ما شد

هر چه کردي پس از آن گله اي نداشتم

گفتم عاقبت يارم پيدا شد اندک اندک از کنارم دور شدي

نم نمک ديدم که ديگر مرا نميخواهي

نگو که غافل بودم دلت با ديگري آشنا شد

کم کم از من فرار کردي

نم نمک رميدي و رفتي

فهميدم که دلت ديگر از دلم جدا شد

آري درست حدس زده بودم

روزي آمدي و بانگ بر داشتي که دلم از تو رها شد

بگو آخر من با تو چه کردم

که اينگونه مرا اسير کردي

آنگاه وجودت اينقدر بي وفا شد ......
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ديشب تفريح تازه اي اختراع كردم

و هنگامي كه خواستم آغاز كنم يك فرشته و يك شيطان

دوان دوان به خانه ام آمدند

بر در خانه به هم رسيدند و بر سر تفريح تازه من با هم جنگيدند

يكي فرياد مي زد كه اين گناه است

ديگري مي گفت عين تقوي ست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  برداشت ازاد شما در مورد مطلب زير چيست؟

آنگاه كشاورزي گفت : با ما از كار بگو

                             و او پاسخ داد بدين گفتار كه:

 پيوسته گفته ايد كه كارو تلاش عذاب است وامرار معاش سيه

روزگاري

من اما برآنم كه تكاپوي شما تحقق دورترين روياي خاك است كه بر

دوشتان نهاده اند وتلاش مدام شما خود اثبات عشقي راستين به

زندگي ست.

لكن به گستره درد و به روزگار زجر مداوم خويش ، اگر شكوه تولد

را مصيبت مي ناميد و حمايت سرنوشت را عذابي شوم كه بر

پيشانيتان نوشته اند پاسخ اينست كه تنها عرق جبين شما سياهي

 اين لوح مكتوب بشويد.

و نيز با شما گفته اند كه زندگي، تاريكي است وسياهي ، وشمادر

كشاكش بيزاري و كسالت خويش پيام دلمردگان تكرار كرده ايد.

و من مي گويم كه زندگي براستي تداوم سياه تاريكي است ، مگر

شوقي باشد.

و شوق ، انگيزه اي ست كور ، مگر دانشي فراهم آيد .

و دانش ، به تمامي بيهودگي ست ، مگر به نام عشق ، مگر عشق

در ميانه باشد .

وباري آن زمان كه با عشق ، دل به كار نهيد ، خود را در پناه خويش

گيريد و به خويشتن پيوند دهيد و به ديگران و با خداوند.

 و كار با عشق چه باشد؟ چونانكه بافتن جامه اي به تار برآمده از

دل و پود بركشيده از جان ، گويي براي قامت دلدار .

يا كه بنياد خانه اي همه از نازك دلي و شور ، تا كه ماواي معشوق

شود.

و دلپذيري افشاندن بذر است به اشتياق و به اميد ، و شوق خوشه

 چيدن و خرمن ، بدان خيال كه حاصل به كام يار ميرود آخر .

و بر دميدن جان است به كالبد آنچه مي سازي ، گوئيا كه از روح

خويش او را نفس ميدهي.

 ...

 كار تجسم عشق است .

 ليكن شما را اگر توان آن نباشد كه كار خود به عشق درآميزيد و

پيوسته بار وظيفه اي را بي رغبت به دوش مي كشيد ، زنهار دست

 از كار بشوييد و برآستان معبدي نشينيد و از آنان كه به شادي ،

تلاش كنند ، صدقه بستانيد.

زيرا آنكه بي ميل ، خميري در تنور نهد ، نان تلخي وا ستاند كه

انسان گرسنه را تنها نيمه سير كند ،

 و آنكه انگور به اكراه فشارد ، عصاره اي مسموم به شراب دهد ،

 و آنكه حتي به زيبايي آواز فرشتگان نغمه ساز كند ، چونكه با ترنم

خودعشق نورزد ، باري تنها گوش آدمي بر صداي روز و نجواي شب

 دربندد.


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آن قدر مي خندم ...

زندگي را نفسي

ارزش غم خوردن نيست

و دلم بس تنگ است

بي خيالي

سپر هر درد است

باز هم مي خندم

آن قدر مي خندم

که غم از روي رود .
 
 
        کسي درد خنديدنم را نفهميد 

و از ريشه پوسيدنم را نفهميد

همان اول راه  او از من جدا شد

که به بيراهه پيچيدنم را نفهميد

زمين و زمان پشت سر ميزد اما

کسي بر زمين خوردنم را نفهميد

چنان نرم و آهسته در خود شکستم

که حتي ترک خوردنم را هم نفهميد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نگو گذشته از ما

نگو ازم گذشتي

نگو دلت گرفته . . .

از اين که پام نشستي

تقديرم اينه که . . .پيش من نموني

نگو باز مي توني تو بي من بموني

تقديرم اينه که . . .بمو نم تو قفس

هميشه بمونم

يه تنها

يه بي کس

بنويس واسه من

دلت از چي شکست

واسه چي تو چشات

 رنگ غصه نشست

بنويس واسه من

دلت از چي بريد

بگو کي رو چشات

نقش گريه کشيد

اه . . .

بنويس بنويس

واسه من بنويس

که دلت تنگ شده

طاقت گريه نيست

                    * * *

نگو گذشته از ما

نگو از من گذشته

نگو دلت گرفته

از اين که پام نشستي

تقدير م اينه که

 پيش من نموني

نگو بازمي توني

تو بي من بموني

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بهار آمده .

خاک باغچه ي خانه ي پاييزي ما آبستن رويش مجدد است .

و غنچه ها...

بي هراس از چيده شدن ? مانند دختران تازه بلوغ يافته ? طنازي

مي کنند .

بهار آمده ?

باغچه ? بهاري است اما !

خانه هنوز بوي پاييز مي دهد....

صداي پاي بهار شنيده مي شود

درخت ها جان تازه اي گرفته اند

آسمان هم با آسمان زمستان فرق دارد

گاهي سرد مي شود اما خيلي زود نسيم بهاري سردي زمستان را

 به خنکاي دوست داشتني بهار تبديل مي کند

خيابان که مي روي مي بيني مردم با چه شوقي رفت و آمد 

مي کنند، خريد مي کنند و ...

ولي نگاه عاشق به بهار نگاه ديگري است

يک نسيم از درد عشق است اين بهار

آري دستاورد عشق است اين بهار


بهار با همه خوبي و عظمت و طراوت يک وزش از نسيم عشق

است

بهار حقيقي در دل آنان است که عاشقانه مي انديشند، عاشقانه

مي نگرند، عاشقانه رفتار مي کنند، عاشقانه مي زيند و عاشقانه

مي ميرند

گويي بهار مي خواهد به ما بگويد که اگر عاشقانه مرديم، هرگز

نمي ميريم

آه، باور دارم که عشق پر از زخم و داغ است خصوصا براي عاشقي

که جز جفا هيچ نبيند و حتي براي عاشقي که وفا ديده است نيز

تلخ است، اما مگر بهار تلخ نيست؟ بهار هم با همه زيبايي تلخ

است. مگر همه گلهاي بهاري روزي به باد خزان دچار نمي شوند؟

بهار نيز چونان عشق زيباي پيچيده شده در غمهاست و آن چه که

بهار را با عشق پيوند مي زند همين پارادوکس زيباي بهار است.
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به نام خداي مهربون

گرگم به هوا

باز از پيش خدا مياد

صداي خوب سادگي

مي خوام که باورت کنم

وقتي مي گي دوسم داري ؛

هر روز و هرشب تو صدات

دنبال آشنا مي رم

دست خدا رو شونمه

تا از چشات نگاه کنم ؛

دنيا برات چه بي دروغ

هنوز از عاشقي مي گه

آره تو قلب عاشقت

بهشت هنوز واقعي ِ ...

***

دلبرکم ساده نباش

دنيا پُر از گرگِ هنوز

مي خنده باز به عاشقا

اگه مي خواي!به پاش بسوز ؛

الآن مي گه دوست داره

عاشقتِ،مرام داره

يه لحظه بستي چشاتُ

تمومِ؛تنهات مي ذاره...

***

هر کسي هر چي مي دونه،

نمي گم از روي عناد!

ولي مي گه تا بشکنه

قلبتُ با سرعت باد ؛

خنده کنن يا نکنن

بسوزونن يا بشکونن

خدا خودش نمي ذاره

قندُ تو دل آب بُکنن ؛

ما که شديم گيج به خدا

کي راست مي گه؟دل يا اونا؟

زندگي ِ من و توِ؟؟؟

يا بازم ، گرگم به هوا ...


رهّام – (4و6و7)فروردين 1386 .

يه ذرّه توضيح:اين ترانه شامل 3 قسمت که با *** از هم

متمايزشدن؛قسمت اوّل : براي يکي از دوستانم بود امّا تغيير جهت

دادم و با حفظ همون ابيات مي گم که مفهوم اونا بيشتر در مورد

تصويري ِ که عشّاق در مورد عشق و معشوق دارن؛قسمت دوّم:

معمولا ً نظر افرادي که باهاشون آشنا ميشيم تا ما رو راهنمايي

کنن؛قسمت سوّم:نتيجه گيري خودم از دو قسمت اوّله!!!!!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يك بار به مترسكي گفتم لابد از ايستادن در اين دشت خلوت خسته

شده اي

گفت لذت ترساندن عميق و پايدار است من از آن خسته نمي شوم

دمي انديشيدم و گفتم درست است چون كه من هم مزه اين لذت

را چشيده ام

گفت فقط كساني كه تنشان از كاه پر شده باشد اين لذت را 

مي شناسند

آنگاه من از پيش او رفتم و ندانستم كه منظورش ستايش از من بود

يا خوار كردن من

يك سال گذشت و در اين مدت مترسك فيلسوف شد

هنگامي كه باز از كنار او مي گذشتم ديدم دو كلاغ دارند زير

كلاهش لانه مي سازند


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٥ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

...هميشه ازين شعر خوشم ميومد:

امیدوارم شما هم خوشتون بیاد 

**************************
 
کاش مي دانستيد زندگي با همه ي وسعت خويش

محفل ساکت غم خوردن نيست

حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست

زندگي خوردن و خوابيدن نيست .

*

*

*

زندگي حس جاري شدن است

زندگي کوشش و راهي شدن است .

از تماشاگر آغاز حيات

تا به جايي که خدا ميداند
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 درد و دل من  با خدا.

بياييد يادمان باشد كه ما انسانيم و به ياد زنده ايم.

و گاهي نياز داريم تا براي خودمان دعا كنيم.
 
روزها و هر لحظه با خود تكرار مي كنم بارالها به من تواني بخش تا

همه را دوست بدارم و به همه عشق بورزم آن سان كه تمامي

وجودم از عشق سيراب گردد و ببخشم بيشتر از آنچه بستانم و با

همه باشم و در كنار همه بي آنكه متوقع باشم از آنها .

و بدين سان است كه مي توان تجلي عشق خداوند را در وجود

خودم و ديگران به وضوح ببينم و مسرور گردم و از اين فرصتي

زندگاني كه به من بخشيده شده تا بجويم و بشناسم استفاده كنم.
 
خداوندا مرا ياري كن كه به كسي جز تو دل نبندم كه همه فاني اند

و تو تنها كسي كه مي توانم به آن تكيه كنم و پناه برم كه وجود تو

خانه امني است برايم.

خداوندا ياريم كن تا از هيچ كس غمي به دل نگيريم و با همه با تمام

 وجود محبت كنيم تا محبت و مهرباني و عشق به سويمان بازگردد.

خداوندا آغوش مهربانت را هميشه به رويم بازگذار تا هر گاه دلم

گرفت جايي و پناهي براي غصه هايم در خلوت تو داشته باشم و

مرا بپذير كه من از تو ام .

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ر جا كسي با خاطري خرم نشسته است

در خنده هايش، پرده غم نشسته است

اندوه هم در دل نماند جاودانه

زيرا « غم و شادي » كنار هم نشسته است

شايد نپايد، زانكه شادي چون چراغي

در رهگذار صر صر ماتم نشسته است

هر جا كه ديدم ـ در كنار « شادماني »

« اندوه » در جان بني آدم نشسته است
 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

حقيقت

جوهره آفرينش مفرد است. و اين جوهره عشق نام دارد . عشق

نيرويي است كه ما را بار ديگر به هم مي پيوندد تا تجربه اي را كه

در زندگي هاي متعدد و در مكان هاي متعدد جهان پراكنده شده

است ، بار ديگر متراكم كند . ما مسئول سراسر زمينيم ، چرا كه

نمي دانيم بخشهاي ديگر ما كه از آغاز زمان وجود ما را تشكيل مي

داده اند ، حالا كجايند ، اگر خوب باشند كه ما هم خوشبختيم . اگر

بد باشند ، هر چند ناهشيار، از بخشي از اين درد ، رنج مي بريم .

اما بالاتر از هر چيز ، مسئول آنيم كه در هر زندگي دست كم يكبار ،

 با بخش ديگر خود كه سر راه ما تجلي مي كند ، يگانه شويم . حتا

اگر فقط براي چند لحظه باشد . چون اين لحظات عشقي چنان

عظيم به همراه دارد كه بقيه روزگار ما را توجيه مي كند . همين

طور مي توانيم بگذاريم كه بخش ديگر ما به راهش ادامه دهد ، بي

آنكه اين حقيقت را بپذيرد يا حتا دركش كند.

در اين صورت ، براي ملاقات دوباره با او ، نيازمند حلول ديگري

هستيم . و به خاطر خود خواهي مان ، به بدترين عذاب محكوم

مي شويم . عذابي كه خودمان خلق كرده ايم :

تنهايي ........   

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
« زندگي » زيباست، كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

كو « دل آگاهي » كه در « هستي » دلارائي به بيند ؟

 
صبحا « تاج طلا » را بر ستيغ كوه، يابد

شب « گل الماس » را بر سقف مينائي به بيند
 
ريخت ساقي باده هاي گونه گون در جام هستي

غافل آنكو « سكر » را در باده پيمائي به بيند
 
شكوه ها از بخت دارد « بي خدا » در « بيكسي ها »

شادمان آنكو « خدا » را وقت « تنهائي » به بيند
 
« زشت بينان » را بگو در « ديده » خود عيب جويند

« زندگي » زيباست كو چشمي كه « زيبائي » به بيند ؟

 
پروين اعتصامي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ايينه هاي باغ تماشـــــــــا هنوز هست، ر اهي به سمت كوچه

دلهــا هنوز هست

د رها اگر چه بسته به روي نگــــاه ماست صد پنجره براي تمـــاشا

هنوز هست

 بايد كه چشم خويش گشود و دوباره د يـد غير از سراب جاده و

دريــــــــــا هنوزهست  

امروز اگر تازه كني شيوه نــــــــــگاه فرصت براي د يــــــدن فردا

هنوز هست 

  با يك نگاه تازه جهـــــــان ديدني تر است چشم دلــــــــــي براي تو

 ايا هنوز هست 
                   
د رها اگر چه بسته به روي نگــــاه ماست  صد پنجره براي تمـــاشا

هنوز هست

بايد كه چشم خويش گشود و دوباره د يـد ، غير از سراب جاده و

دريــــــــــــــا هنوزهست

 امروز اگر تازه كني شيوه نـــــــــــــــگاه فرصت براي د يــــــــدن

فردا هنوز هست

 با يك نگاه تازه جهـــــــان ديدني تر است چشم دلــــــــــي براي تو

 ايا هنوز هست

باور كـــــــنيد فرصت د يــــــــــــــــــدار مي رود د م راغنيمت است

كه با ما هنـــوز هست
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


توروزي از وراي جنگل سرسبز امدي . ان موقع زمستان بود و كولاك

 . همه از وجود سرما به ستوه امده بودند وتو با گرماي بي دريغت

 بر زندگي من تابيدي و به وجودم گرما بخشيدي . حالا مدتها از ان

زمان ميگذرد  .اينكه تو با كوله باري از خاطرات تركم ميكني اما من

همچنان دلم با توست و در غم رفتنت چاره اي جز اشك ريختن

ندارم .با ان كه گرما بر همه جا مستولي است و مردم عرق ميريزند

  اما من از سرما به خود ميلرزم.مهربان ، دلم سنگ فرش قدمت


واشكهايم بدرقه را هت . 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


مرا از عصر دلتنگي نترسانيد که عمري چشم در راهم

اميدم را ز ياس من نترسانيد که عمري چشم درراهم

هم آوازم شويد ذکري دعايي حاجت خيري

بيايد آن سفر کرده که عمري چشم در راهم

گل گلدان عشق او دگر بال و پري دارد

بگو آيد گلستانم که عمري چشم در راهم

کجاست آن موج نا آرام و آن درياي طوفاني

منم آن صخره ي سنگي که عمري چشم در راهم .
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مطا لبي از عارف معاصر اوشو    ،   ترجمه از آقاي محسن خاتمي

اميدوارم خوشتون بياد

".... عشقي كه مي آيد و مي رود فقط بازتابي است از عشق

واقعي. ماه تمام كه در درياچه بازتاب دارد، دقيقاً همچون ماه به

نظر مي آيد، ولي آن بازتاب به آساني با مختصر نسيمي مختل 

مي گردد. آن بازتاب به هزاران تكه ي نقره فام در سراسر درياچه

شكسته مي شود و چون درياچه بارديگر ساكن مي شود، آن

بازتاب دوباره همچون ماه به نظر مي آيد.

ولي ماه واقعي در آسمان، با باد و تغيير فصل ها و هيچ چيز ديگر

مختل نمي شود.

حتي در روز نيز وجود دارد، باوجوديكه به سبب نور شديد خورشيد

قابل ديدن نيست.

عشق نيز دقيقاً در همين موقعيت است. عشق واقعي فقط "

عشق-بودن"being love  است،

عشق واقعي يك رابطه نيست، موقعيت وجودين تو است. عشق

واقعي هيچ ربطي به هيچ كس ندارد، تو به سادگي سرشار از

عشقي.

بسياري مي توانند آن عشق را سهيم شوند، آنان كه تشنه اند 

مي توانند از آن سيراب شوند.

اين حالت "عشق بودن"، اوج والاي معرفت است كه مي تواني آن

را حالت بيداري يا اشراق بخواني، موقعيت گوتام بودا. بودا عشق

نمي ورزد __ او عشق هست.

او از جانب خودش هيچ كاري نمي كند __ فقط حضورش عشق را

تشعشع مي كند.

اين عشق به شخص بخصوصي متوجه نيست، درست همانگونه

كه شعاع آفتاب متوجه هيچ گياه يا درخت بخصوصي نيست، بلكه

به هر آنچه كه پذيراي آن باشد مي تابد.

عشق به عنوان حالتي از بودش، فقط يك پذيرا بودن است. 

مي تواني تا آنجا كه ممكن است از آن برداشت كني، فراوان و

سرشار است. انساني در چنين موقعيت، حتي اگر تنها نشسته

باشد، به تشعشع آن ادامه مي دهد.

اين عشق در انواع مختلف عشق  بازتاب دارد، ولي اين ها فقط

بازتاب هايي هستند.

"عشقي بين زن و مرد وجود دارد __ فعال، پراحساس و

بازيگوشانه و عشقي نيز بين مرشد و مريد وجود دارد __ منفعل،

خنك و ساكت..."   

عشق ميان دوستان مي تواند تجلي هاي بسيار داشته باشد، ولي

 اين ها پيوسته در تغيير هستند. اين تجلي ها بايد هم تغيير كنند،

زيرا فقط بازتاب هستند و سايه، و در زمان خودشان، سبب رنج

بسيار خواهند شد.

وقتي كه ماه در درياچه بازتاب دارد، شادماني هست، زيبايي

هست و وقتي كه با بادبرهم مي خورد و يا فقط با تكه سنگي كه

در درياچه فرو بيفتدرفته است، شكسته مي شود. ،

و تو با تجربه هاي خودت مي داني كه روابط عاشقانه ات با

دوستان، با شوهرها، با همسران و با مرشدان، همگي شكننده

هستند. هر مورد جزيي كه پيش آيد، تمامي آن عشق ناپديد 

مي گردد. نه تنها ناپديد مي شود، بلكه به ضد خودش بدل 

مي شود. دوستان دشمن مي شوند.

زنان و شوهران نيازي ندارند كه دشمن شوند، زيرا پيشاپيش

دشمن هستند!

مريدان به مرشدانشان خيانت مي كنند.

هميشه يهوداهايي وجود دارند كه مرشدان خود را بفروشند.

ما با تمام اينگونه عشق ها آشنا هستيم، تمام اين عشق ها

مشروط هستند. حتي عشق والدين

به فرزندانشان نيز مشروط است: اگر مطيع آنان باشي، اگر

عصيانگر نباشي، اگر هماني شوي كه آنان بخواهند، مورد عشق

والدين هستي.

ولي اگر راه خودت را بروي، مطرود مي شوي، از ارث محرومت

مي كنند.

ولي اين بازتاب ها نشان مي دهند كه واقعيتي بايد وجود داشته

باشد كه بازتاب دارد.

بدون چيزي واقعي، نمي تواني هيچ بازتابي داشته باشي.

 
ادامه دارد....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


سر فرود خواهم آورد

و از شفعي غني که برمن چيره مي شود

خواهم گريست

صبح در زنده بودن باران شريک خواهم شد

و در حريم سبز علف

خواهم سرود بودن را

صبح در بند عشق قدرت بازوانم را خواهم آزمود

و در رهايي محصور خواهم ماند

ره به قله بيستون خواهم برد

و در آستان عشق خواهم مرد

صبح دست ديگري فراز خواهد آمد

آنجا که فرهاد هرگز نمي ميرد


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 بخوانيم و تامل كنيم :
 
...داريم اين مسير رو طي ميکنيم

در حال رفتنيم . هم خودمون...هم عمرمون...

داشتم فکر ميکردم که راه هاي نرفته زياد داريم : طي کردن راه

تحصيلي و کنکور , رشته ها ,شغل , گرفتن مدرک , زندگي آينده ,

پيشرفت هاي علمي و بهتر کردن وضع جامعه و انجام وظايف ديني

همه و همه بايد درست به پايان برسه  تا با خيال راهت راهي اون

دنيا شيم...

آخه ما فقط يک بار به دنيا مي آييم , يک بارهم از اين جا ميريم

پس چه بهتر که وقت عزيزمونو صرف کاراي بيهوده که هيچ سود

دنيوي و اخروي توش نيست نکنيم...

 
***************************
 
 
- زندگي هديه اي بزرگ است که به ما مي دهند ،از آن خوب

استفاده کن
 
- براي نفوذ کردن به دل دشمن ، اول خوب به حرفهاش گوش کن
 
- گذشته را نه پنهان کن و نه در آن زندگي کن
 
- هر چه را داريم به ما داده اند
 
- هيچ کاري را به تنهايي نمي کنيم
 
- روح ، جسم و ذهن هر سه با هم اند
 
- حرف حق ،زخم نمي زند
 
-حرفهاي خودت را بشنو
 
-نتيجه کار، آموزگار بزرگي است
 
-به حقوق حريفت احترام بگذار
 
-ابتدا راهت را بشناس
 
-سکوت را فقط با آوازي دل نشين بشکن
 
-نور از درون مي تابد
 
-خدا را خوب بشناس و شاکرش باش.
 
-دوست توقعات نادرست نباش.
 
-کمک خواستن قدرت مي خواهد
 
-زندگي هديه اي غير قابل تصور است
 
-ايمان مضطرب نمي شود
 
-همواره به قلبت رجوع کن
 
-هرگز فراموش نکن چرا به وجود امده اي
 
-بد بختي همواره به دنبال نادان مي گردد

-هيچ چيز را به خطر نينداز و اين پاداش تو خواهد بود

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اصلاحات از يک ميز عسلي شروع شد  


سالها پيش در يکي از سرزمين هاي دور يک آقاي بسيار سنتي بود

که با همسر بسيار مدرنش زندگي ميکرد.همسر مدرن آقاي سنتي

که از اساس با امور کلاسيک مخالف بود ،درست سه ساعت بعد از

 ازدواج فکر کرد که دچار بحران هويت شده و فهميد در اين تضاد

سنت و مدرنيسم موجود در خانه ي آقاي سنتي احتمالا دچار يک

شيزوفرنياي حسابي خواهد شد .به تابلوها ي کوبلن و مبلهاي

استيل و ميزهاي کنده کاري شده و آباژور منگوله دار و لاله و

شمعداني خانه ،نگاه ميکرد و حرص ميخورد.با خودش ميگفت :بعد

از يک عمر (مارکز) و (پاز) و (روبلس) خواندن شديم

شمس الملوک.

سرانجام در يک صبح درخشان پاييزي ،ساعت 8 صبح که آقاي

سنتي سنگک داغ و چاي قند پهلو را خورده بود ، ولي هنوز سر کار

نرفته بود ،خانم مدرن نه گذاشت و نه ورداشت وگفت : "آقا؟من

ديگه تحمل اين ميز عسلي چوبي رو ندارم ،لکه چايي ميمونه

روش."آقاي سنتي بهش برخورد ،کلي استدلال کرد که هويت

فرهنگي خيلي مهم است ، اماخانم مدرن به قضاياي کاربردي

مربوطه به لکه چايي فکر ميکرد سرانجام عصر سه شنبه و در يک

غروب غم انگيز ساعت 6 بعد ازظهر آقا سنتي يک ميز عسلي

شيشه اي آورد و گذاشت توي پذيرايي،بعد خانوم که ديده بود آباژور

 منگوله دار به ميز شيشه اي نميايد گفت که آباژور را عوض کنند و

بعد ديدند که آباژور مدرن طرح (وازرلي )به مبل کلاسيک مدل لويي

 چهاردهم نميخورد،دادم مبل را سمسار برد و به جاش مبل مدرن

به طرح ورنگ بندي (موندريان) آوردند و بعد ديدند مبل جديد با قالي

 کاشان نميخورد،قالي ها را فروختند و به جاش کف خانه را پارکت

کردندو بعد ديدند که کف پارکت با پرده مخمل کرم و قهوه اي مدل

لويي پانزدهم نميآيد ،پرده بافت گوني به جاش آوردند و مقاديري

لووردراپه سفيد آويزان کردند .پشت پنجره ها و سه ماه نشده بود

 که خانه آقاي سنتي سابق تبديل شد به يک خانه کاملا مدرن

،آقاي سنتي که در راستاي اصلاحات جديد کلي تغييرات کرده بود

يواش يواش کت و شلوارهاي سرمه اي را گذاشت کنار شلوار و

ژاکت تنش کرد و به جاي سيگار بهمن و تير و آزادي ،پيپ و توتون

کپتان بلک کشيد .صبح جمعه سه ماه بعد آقاي سنتي که کاملا

مدرن شده بود و چه بسا که نزديک بود پست مدرن هم بشود و به

همسرش که براش چايي آورده بود گفت: " من ديگه چايي

نميخورم، کيک ميخورم با کاپو چينو"

تا زن رفت کاپو چينو درست کند ،مرد به فکر آخرين اصلاحات خانه

افتاد،تنها چيزي که به اين خانه نميخورد خانم خانه بود.سه ماه

بعدي آقاي پست مدرن خانم مدرن را هم عوض کرد.

متن بالا نوشته ي سيد ابراهيم نبوي است .

من كه خوشم اومد طنز قشنگي بود اميدوارم شما هم خوشتون

بياد 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مهربانانه امدي

سنگدلانه رفتم

از شکفتن گفتي

 ازخزان سرودم

ناگهان مه همه جا را گرفت

حرفهايم مرطوب شد و چشمهايت با ابرهاي مهاجر رفتند


شب امد و چراغها نيامدند

ظلمت امد و چشمهايت نيامدند

                            ********************
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٠٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ندانستم......

ندانستم که من کيستم.......

ولي دانستم تو کي هستي........

ندانستم که عاشق کيست...

 ولي دانستم عشق چيست.......

احساس نکردم شب روز ميگذرد...

ولي احساس  کردم تويي که ميگذري...

چشمانم به روشنايي جوابي نمي گفت.....

چشمانم  تو را جواب گفت....

دست هايم را باز خواهم گذاشت تا تورا در آغوش بگيرم....

قلبم را خواهم بست تا هيچ کس ديگري وارد آن نشود....

چشمانم را خواهم بست تا  تصويري غير از تو در آن نقش نگيرد....

زبانم را خواهم بست تا بستن در هاي بسته را نگوييم....

گوش هايم را خواهم بست تا صداي عشق از ان بيرون نرود...

نگاهم را باز خواهم گذاشت تا عشق را هميشه ببينم...

احساس نکردم تکه آينه عشق در قلبم فرو رفت....

احساس نکردم سم عشق وجودم را فرا گرفت.....

احساس نکردم روزي خواهم شکست.....

روزي خواهم گريست...

روزي خواهم رفت  به آن طرف آينه....

آينه اي که تکه اش در قلبم است...

و نور زندگي من ...

و توان زندگي ام...

ندانستم زمستان کي گذشت...

ندانستم بهار آمد....

ندانستم بهار هم دارد مي رود...

فقط دانستم اين ما هستيم که مانده ايم و گذشتن ها رو تماشا

ميکنيم...

تماشا ميکنيم و براي روزهاي که بر نمي گردند اشک ميريزيم......

ندانستم زندگي چيست.....بلکه دانستم زندگي کردن چيست...

ندانستم دستانم به هم  ميرسند.... دانستم دستانم به تو 

نمي رسند....

نگاهم تورا نخواهد ديد.....قلبم تورا خواهد ديد....

بعد از همه ندانسته هايم....

دانستم که  دوست داشتن تو است که تا آخر عمر خواهد ماند....و

من دوست دار تو...

و دانستم که عشقم براي تو است......و من عشق تو....

 
 
            

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


در خيالت مثل من پرواز كن

تو خود عشقي مرا اغاز كن

سرزمين ارزوهايت كجاست

امدم در را به رويم باز كن

با من از بارون و از شبنم بگو

عشق را با قلب من دمساز كن

عشق تو يك اتفاق ساده نيست

با نگاهت باز هم اعجاز كن
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 خشم و عواقب خشم را بشناسيم :


خشم خاطره آزردگي است.

 خشمگين شدن دليلي است برابر از ننمودن آزردگي خاطر در

زمان وقوع

خود شما مسئول ابراز احساساتتان هستيد , ولي توضيح خشم

کار مشکلي است.

 بيرون ريختن خشم بدون آزار دادن ديگران امري غير ممکن به نظر

مي رسد. بهترين راه براي ابراز خشم باز نمودن دريچه هاي قلب

است.

 براي خاموش نمودن خشم ابتدا بايد آزردگي را شناخت. مشکل

مي توانيد آزردگي خود را نشان دهيد اگر  ظاهرا خودتان را مقاوم

جلوه دهيد.

 اگر بخواهيد براي محافظت از خودتان احساستان  را مخفي سازيد

, واقعيت وجودتان به ترديد مي افتد و  ارتباطتان با خود واقعي قطع

مي شود. حتي اگر دردتان را نديده بگيريد باز هم در رفتارتان

آزردگي و خشم ديده  مي شود. شما نسبت به آزردگي حساس

مي شويد و رفتارتان با ديگران نا هموار مي شود.

محافظت ديگران با کنترل خشم خود باعث مي شود که آنها از

شما فرار کنند.

بعد از مدتي به احساس بد داشتن عادت مي کنيد و هنگامي که

ديگران مشکل شما را بپرسند قادر به اعتراف  نمودن   نخواهيد بود

و آزردگي خاطر کوچک تبديل به مشکلي بزرگ و کهنه تبديل خواهد

شد.

آنهايي که باعث آزردگي خاطر شما شده و بعد مانع مي شوند که

خشمتان را ابراز کنيد بزرگترين لطمه روحي  به شما مي زنند.

هر کسي بتواند خشمتان را درون بطري وجودتان مخفي سازد

قادر به کنترل شما خواهد گشت.

بايد خودتان را از خشم رها سازيد تا بتوانيد دوست داشته باشيد.

 هنگامي که عشق دست دوستي با خشم مي دهد , عشق

معني واقعي خود را گم مي کند.

اما هنگامي که خشم با عشق آميخته مي شود همچنان خشم

معني مي دهد.

خشم خود را در زمان و مکان مناسب ابراز کنيد تا هميشه بتوانيد

دوست داشته باشيد.

تا زماني که ازردگي روي لبهايتان ظاهر شود عشق همچنان

شما را تعقيب مي کند

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 اینم به خوندنش می ارزه :


مرگ،پايان کبوتر نيست.اما براي بعضي ها،مرگشان زودتر از مُردن

فرا مي رسد.

                      ***********

بدرود دلِ من!در اين زندگي تهي از عشق،چه کسي را دوست

بداريم؟

در اين تنهايي بي کرانه،به ديدار چه کسي برويم؟

                   *************

دوست داشتم در سرزميني به دنيا مي آمدم که مردمش جُز از

عشق نمي گويند،

جزازعشق نمي نويسند،جُز خواب عشق را نمي بينند، وجز از

عشق نمي ميرند.

                       البته هيچ سرزميني اين گونه نيست.

                                  افسوس!

                      *************
هيچ چشمداشتي ندارم از آن هايي که دوست شان مي دارم.از

آنها جز اين نمي خواهم

که آزاد باشند.اين حق آنهاست که گاهي بي هيچ دليل وتوجيهي

مرا ترک کنند و بروند.

دلايل و توجيح ها همواره کاذبند.بنابراين نيازي به آنها ندارم.


                    **************

هرگز از تنهايي دلگير نمي شوم.

                   **************
آه قحطي ستاره است.قحطي عشق است.قحطي دستي گرم

است که دست تو را بگيرد

و بگويد:سلام.قحطي يک لبخند صميمي ست.

                  **************

  دوستان من بياييد توامشب واسه تموم دل شکسته ها،واسه

تموم مريضا واسه تموم کسايي که چشم انتظار دعاي ما هستند

از ته دل و باخلوص نيت دعا کنيم .

بچه ها واسه پرنده ي دل منم حتما دعا کنيد.اون خيلي وقته

که منتظر دعاي شماست.  
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٦:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بهتر است

زشتروئي پيش من از زشتخوئي بهتر است

لال بودن صد ره از بيهوده گوئي بهتر است

عيبجوئي از كسان عيب مرا زائل نكرد

عيب خود پيراستن از عيبجوئي بهتر است

پيش دشمن خنده كن گيرم دلت در گريه است

هرچه يكروئيست به ، اينجا دوروئي بهتر است

از سبك سيري بود پيمانه سرگردان ببزم

گوشه اي بگزين وسنگين شو سبوئي بهتر است

با لئيمان چون نشستي دست ودل بازي مكن

نزد دون همت زهمت صرفه جوئي بهتر است

چند ميبايد پي يك لقمه نان خواري كشيد

مردن ورستن از اين بي ابروئي بهتر است


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٦:٥٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چگونه فراموشت کنم؟.. چگونه فراموشت کنم؟

 
تو را که از خرا به هاي هرزگي؛ به قصر سپيد عشق هدايتم کردي

و عاشقي بيقرار و ياري با وفا براي خويش ساختي.

آهو بره اي شدي که دوستي گرگ را پذيرفتي و براي آشک هاي او

شانه هايت را ارزاني داشتي؛و با صداقت عاشقانه ات دلش را به

درد آوردي.
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که سال ها در خيالم سايه ات را مي ديدم و طپش قلبت را

حس مي کردم؛ و به جستجوي يافتنت به درگاه پروردگارم دعا 

مي کردم...

که خدا يا پس کي او را خواهم يافت؟!
 
چگونه فراموشت کنم؟..

تو را که همزمان با تولدت در قلبم همه را فراموش کرده ام!

برايم..برايم تمامي اسم ها بيگانه شده اند و همه ي خاطرات

مرده اند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


هرگاه يك مسيحي ميميرد بر سر مزارش

صليبي مي اويزند تا همه بدانند كه انجا

گوريست  تو نيز بر گردنت صليبي بياويز

تا همه بدانند كه سينه ي توگورستان عشق من است
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٦:٥٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اه از اين فاصله ها که هيچ گاه مرهم زخم بي کسي نمي شوند.

اه از اين جاده ها که نقش جدايي مي زنند و بوي غربت مي دهند.

( اينجا که باشي تنهايي ام را با تو قسمت مي کنم و تو هم سهم

لبخند هر روزه ات را به من مي بخشي و باز هم بوي صميميت به

مشام مي رسد )

وطن تو قلب من است و من تصوير خود را جز در چشمان تو

نخواهم يافت.

پس کاش برگردي...

که عشق اينجا سرخ تر خواهد بود !!


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مي بيني سكوتم را! 

مي بيني درماندگي ام را؟!

مي بيني نداشتنت چه بر سر فرياد خاموشم آورده است؟!

مي بيني ديگر رؤياي داشتنت هم نمي تواند تن لرزه هاي شبانه ام

 را آرام كند؟!

مي بيني هق هق ِ نگاهم چه سرد بر ديواره ي هميشه جاودانه ي

 نبودنت مشت مي زند؟!

مي بيني؟!...

ديگر شانه هايم تاب تحمل خستگي هايم را ندارد.

ديگر حتي حسرت باران هم نمي تواند حسرت نداشتن تو را كم

كند.

ديگر آنقدر بغضم سنگين شده است كه توان گريستنم نيست.

مي بيني دستهايم سرد تر از هر زماني عكس ِ نداشته ات را مسح

 مي كند؟!

مي بيني؟!...

هنوز هم گمان مي كنم پائيز است و قرار است تو بيايي...

بهار هم نتوانست براي من پاييز را به پايان برساند...

مي بيني؟!... تقويم من تنها يك فصل دارد!!!

به ديوارها بنگر...

مي بيني ديوار هاي اتاق پر از خط هاي گذر زمان ست؟!

ديگر ديوارها جايي ندارند كه من خط نشان نيامدنت را بر پيكرشان

نقش كنم!

مي دانم نازنين خاطري ندارد تا خيالت را از سفر پاك كند،

لااقل به هواي ديوار ها باز گرد!!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تورا گم کرده ام امروز ... وحالا لحظه هاي من ... گرفتار سکوتي

سرد و سنگينند ...

وچشمانم ... که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ... نمي داني

چه غمگينند ...

چراغ روشن شب بود ، برايم چشم هاي تو ...  نمي دانم چه خواهد

 شد ...

پر از دلشوره ام ... بي تاب ودلگيرم ... کجا ماندي که من بي تو

هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آموخته ام ...

آموخته ام ... که بهترين کلاس درس دنيا، کلاسي است که زير پاي

پيرترين فرد دنياست

آموخته ام ... که وقتي عاشقيد، عشق شما در ظاهر نيز نمايان

مي شود

آموخته ام ... که تنها کسي که مرا در زندگي شاد مي کند کسي

است که به من مي گويد: تو مرا شاد کردي

آموخته ام ... که داشتن کودکي که در آغوش شما به خواب رفته،

زيباترين حسي است که در دنيا وجود دارد

آموخته ام ... که مهربان بودن، بسيار مهم تر از درست بودن است

آموخته ام ... که هرگز نبايد به هديه اي از طرف کودکي، نه گفت

آموخته ام ... که هميشه براي کسي که به هيچ عنوان قادر به

کمک کردنش نيستم دعا کنم

آموخته ام ... که مهم نيست که زندگي تا چه حد از شما جدي بودن

را انتظار دارد، همه ما احتياج به دوستي داريم که لحظه اي با وي

به دور از جدي بودن باشيم

آموخته ام ... که گاهي تمام چيزهايي که يک نفر مي خواهد، فقط

دستي است براي گرفتن دست او، و قلبي است براي فهميدن وي

آموخته ام ... که راه رفتن کنار پدرم در يک شب تابستاني در

کودکي، شگفت انگيزترين چيز در بزرگسالي است

آموخته ام ... که زندگي مثل يک دستمال لوله اي است، هر چه به

انتهايش نزديکتر مي شويم سريعتر حرکت مي کند

آموخته ام ... که پول شخصيت نمي خرد

آموخته ام ... که تنها اتفاقات کوچک روزانه است که زندگي را

تماشايي مي کند

آموخته ام ... که خداوند همه چيز را در يک روز نيافريد. پس چه چيز

باعث شد که من بينديشم مي توانم همه چيز را در يک روز به

دست بياورم

آموخته ام ... که چشم پوشي از حقايق، آنها را تغيير نمي دهد

آموخته ام ... که اين عشق است که زخمها را شفا مي دهد نه

زمان

آموخته ام ... که وقتي با کسي روبرو مي شويم انتظار لبخندي

جدي از سوي ما را دارد

آموخته ام ... که هيچ کس در نظر ما کامل نيست تا زماني که

عاشق بشويم

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم

آموخته ام ... که فرصتها هيچ گاه از بين نمي روند، بلکه شخص

ديگري فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد کرد

آموخته ام ... که آرزويم اين است که قبل از مرگ مادرم يکبار به او

بيشتر بگويم دوستش دارم

آموخته ام ... که لبخند ارزانترين راهي است که مي شود با آن،

نگاه را وسعت داد

آموخته ام ... که نمي توانم احساسم را انتخاب کنم، اما مي توانم

نحوه برخورد با آنرا انتخاب کنم

آموخته ام ... که همه مي خواهند روي قله کوه زندگي کنند، اما

تمام شادي ها و پيشرفتها وقتي رخ مي دهد که در حال بالا رفتن

ازکوه هستيد

آموخته ام ... که بهترين موقعيت براي نصيحت در دو زمان است:

وقتي که از شما خواسته مي شود، و زماني که درس زندگي دادن

فرا مي رسد

آموخته ام ... که کوتاهترين زماني که من مجبور به کار هستم،

بيشترين کارها و وظايف را بايد انجام دهم

شکست تنها يک چيز را ثابت مي کند: اينکه اراده و قصدمان براي

پيروزي کافي نبوده است

هيچکس مجبور نيست انسان بزرگي باشد . تنها انسان بودن کافي

است


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

.اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...


پرواز را از همان كودكي آموخته بودم


اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه

 
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...


چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه

پنداشت من اين بوده است كه

عشق زائيده سادگيست و ميوه درخت شيطاني دروغ ، نفرت است

و بس ، ‌فاصله است و دوري 

،‌ فرار است ،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني

كردن خويش درون غار

تاريك تنهايي روح !

 
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...


همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه

 ،‌خود خود عشق است

ولي همانند دونده‌‌اي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،‌ماندم

و ديدم كه درخت دروغ

حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا

كردم و دوباره دويدم و مرا

همواره اين انديشه ياري مي داد كه :

«عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب

حرمان نشود »

و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته

اين فكر به من اميد مي داد كه

 « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »

اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم 

مي انديشم كه

اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...

كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،‌ يك نفس در

ايستگاهي تازه نكرد!

و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه

واي به ايستگاه آخر !

آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه

اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخواب اي دختر آرام مهتاب

ببين گلهاي ميخك خسته هستند

تمام اشك هايم تا بخوابي

ميان مخمل چشم شكستند

بخواب اي پونه باغ شكفتن

گل اندوه امشب زرد زردست

هوا را زرد كرده عطر پاييز

فضاي پاك ايوان سرد سردست

بخواب اي غنچه بي تاب احساس

فضاي شهر شب بو ها طلايي ست

بهار سبز عاشقها خزانست

خزان بي قراران بي وفايي ست

بخواب اي مرغ نا آرام دريا

گل آرامشم تنهاي تنهاست

اگر امشب ز بي تابي نخوابي

دلم تا صبح در چنگال غم هاست

بخواب اي شبنم نيلوفر دل

دو چشمان تو رنگ موج درياست

ميان كوچه هاي زندگاني

گل شادي فقط در باغ روياست

بخواب اي هديه ناز سپيده

كه دنيا يك گذرگاه عجيب است

هميشه نغمه مرغان عاشق

پر از يك حس نمناك و غريب است

بخواب اي برگ تبدار شقايق

بدان عاشق هميشه ارغواني ست

همين حالا كنار بستري سرد

دلي در آرزوي مهرباني ست

بخواب اي لذت سرشار پرواز

فضاي قلب شب بو ها بهاري است

پرستو هم نمي ماند به بك شهر

هميشه هجرتش از بي قراري است

بخواب اي بوته ناز گل سرخ

تمام شاخه ها از غم خميدند

تمام كودكان در خواب نوشين

به اوج آرزوهاشان رسيدند

بخواب اي يادگار شهر رويا

كه اشكم گونه ها را سرخ و تر كرد

شبي مثل همين شب توي پاييز

دلم به غربت ياسي سفر كرد

بخواب اي راز سبز آرزويم

علاج درد پيچك ها رهايي ست

اگر ديدي گلي مي لرزد از اشك

بدان اندوهش از رنج جدايي است

بخواب اي آشنا با خلوت شب

دلم در آرزويش تنگ تنگ است

نمي داني كه او وقتي بيايد

بلور اشكهايم چه قشنگ است

بخواب اي آفتاب بي غروبم

شب تنهايي دل ها درازست

دعايت مي كنم هر شب همين وقت

كه درهاي دعا تا صبح بازست


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 تقديم به درد کشيده هاي عشق

قبولش کن که ديگه تنها شدي

کسي نيست ديگه واسش اشک بريزي

بهونه نداري بيدار بموني

بگي عاشقي بي اون خواب نداري

توي اين جهان بايد تنها باشي

هميشه کنجه اتاقت بميري

ديگه رفته اون روزاي عاشقي

که واسش شعر بگيو اشک بريزي

به خدا من ميدونم دوسش داري

ولي قسمت نبوده با هم باشين

فراموش کن عشقتو تا بتوني

دوباره شعر بگيو زنده باشي

خيلي سخته که ازش دل بکني

فراموش کني واسش شعر نخوني

ولي چاره اي نمونده ميدوني

بهترين کاره که تنهاش بذاري

تا ببينه بي وفايي يعني چي

دوري و صبرو جدايي يعني چي

اگه تنها شدي اون بالا يکي

هميشه يادته تا تنها نشي


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


اينم بشنوين بد نيست، درسي از دروس :


 در دانشگاه استنفورد، استاد در حال شرح دادن مفهموم بازاريابي

به دانشجويان خود بود....


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر

ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي

مستقيم


شما در يک مهماني به همراه دوستانتون ، يک دختر بسيار زيبا رو

مي بينين و ازش خوشتون مياد ، بلافاصله يکي از دوستاتون ميره

پيش دختره ، به شما اشاره مي کنه و مي گه : " اون پسر

ثروتمنديه ، باهاش ازدواج کن" ، به اين مي گن تبليغات


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و شماره تلفنش رو 

مي گيرين ، فردا باهاش تماس مي گيرين و مي گين : "من پسر

ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، به اين ميگن بازاريابي تلفني


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، بلافاصله کراواتتون رو مرتب مي کنين و ميرين

پيشش ، اون رو به يک نوشيدني دعوت مي کنيين ، وقتي کيفش

مي افته براش از روي زمين بلند مي کنين ، در آخر هم براش درب

ماشين رو باز مي کنين و اون رو به يک سواري کوتاه دعوت 

مي کنين و ميگين : " در هر حال ، من پسر ثروتمندي هستم ، با من

ازدواج مي کني؟" ، به اين ميگن روابط عمومي


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين که داره به

سمت شما مياد و ميگه : "شما پسر ثروتمندي هستي ، با من

ازدواج مي کني؟" ، به اين مي گن شناسايي علامت تجاري شما

توسط مشتري


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر

ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" ، بلافاصله اون هم يک سيلي

جانانه نثار شما مي کنه ، به اين ميگن پس زدگي توسط مشتري


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، بلافاصله ميرين پيشش و مي گين : "من پسر

ثروتمندي هستم ، با من ازدواج کن" و اون بلافاصله شما رو به

همسرش معرفي مي کنه ، به اين مي گن شکاف بين عرضه و

تقاضا


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که حرفي بزنين ، شخص ديگه اي

پيدا مي شه و به دختره ميگه : "من پسر ثروتمندي هستم ، با من

ازدواج کن" به اين ميگن از بين رفتن سهم توسط رقبا


شما در يک مهماني ، يک دختر بسيار زيبا رو مي بينين و ازش

خوشتون مياد ، ولي قبل از اين که بگين : "من پسر ثروتمندي

هستم ، با من ازدواج کن" ، همسرتون پيداش ميشه ، به اين ميگن

منع ورود به بازار


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 وسعت زندگيت به آنچه انباشته اي نيست، به ميزان بخشندگي

توست

                       *****************

خود را از جنس نور بدانيم و احساس کنيم از نور هستيم نه از

جسم.

در اين صورت آهسته آهسته با نور درون مانوس خواهيم شد.

اين نور هر گاه ما را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .

کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز

احساس خواهد کرد .

اگر بتوانيم عميقتر در خويش کنکاش کنيم به درون ديگران نيز

عميقتر نفوذ خواهيم کرد.

آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانمان شفاف مي شود و از خلال آن

خواهيم ديد که هستي چيزي نيست مگر توده هاي آشوبناک از نور

و انرژي .


                             *******************

هرشب از فرياد من بيداره خلق اما چه

سودآنکه بايد بشنود بيدار نيست
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تقديم به هيچ کس...

تو روزي خواهي آمد...همراه با نسيم...همراه با پرستوي مهاجر...

همراه با ريزش اولين قطرات باران...

تو روزي خواهي آمد...سوار بر بال نرم آرزوها...پس از تابيدن اولين

اشعه آفتاب...و با خود دنيايي را خواهي آورد...

تو روزي خواهي آمد...و خاطراتي را زنده خواهي کرد که در پس

خروارها خاک بوي تعفن گرفته اند...

تو روزي خواهي آمد...روزي خواهي آمد از سفري که سر آغازش

ماجراي عشق بيگانه اي ديگر بود و فصل آخرش کوله باري از

حسرت و پشيماني...

تو روزي خواهي آمد...روزي که من ديگر هيچ چيز را به خاطر

نخواهم آورد... روزي که ديگر نه چشمانم برقي خواهد داشت.. نه

در قلبم رده پايي از عشق...

روزي که ديگر خيلي دير خواهد بود...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

"ابراز عشق"

نگاه کن به درخت

هزار شاخه، چو آغوش – باز کرده به شوق –

که آسمان را، مانند جان به برگيرد.
 
ولي دريغ – که ابراز عشق را، با او

به صد هزار زبانش که هست، نتواند.

خموش مي‌ماند.
 
نگاه کن به پرنده، که با هزار سرود

به روي شاخه، لب بام

                  با هزار سرود

براي دوست

براي آنکه نگاهش به اوست مي‌خواند.
 
به رود مست نگه کن که عاشق درياست

به شوق آن‌که کٌند راز خود به او ابراز

به عشق آن‌که به آن بيکران بپيوندد

چگونه نعره‌زنان، مست، پيش مي‌راند.
 
به من نگاه کن اي جان، چگونه، در همه حال

صبورتر از درخت

گشوده دست به سويت، ز عشق سرشارم
 
پرنده‌وار به هر جا، به صد هزار سرود

ترانه‌خوان توام، با تو گرم گفتارم
 
به سوي کوي تو، درياي من! روان چون رود

نفس زنان همه در آرزوي ديدارم
 
دگر چگونه بگويم که دوستت دارم

اگر تو نيز نداني، خداي مي‌داند!


                                                           «فريدون مشيري»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

روزي مردي , عقربي را ديد که درون آب دست و پا مي زند . او

تصميم گرفت عقرب را نجات دهد , اما عقرب انگشت او را نيش زد.

مرد باز هم سعي کرد تا عقرب را از آب بيرون بياورد , اما عقرب بار

ديگر او را نيش زد .

رهگذري او را ديد و پرسيد:"براي چه عقربي را که نيش مي زند ,

نجات مي دهي" .

مرد پاسخ داد:"اين طبيعت عقرب است که نيش بزند ولي طبيعت

من اين است که عشق بورزم" .

چرا بايد مانع عشق ورزيدن شوم فقط به اين دليل که عقرب طبيعتا

نيش مي زند؟

عشق ورزي را متوقف نساز . لطف و مهرباني خود را دريغ نکن

حتي اگر ديگران تو را بيازارند.

 
بدانيد :

خوب بودن (( به خدا )) سهل ترين كار است

و نمي دانم،

                كه چرا انسان،

                                   تا اين حد،

                                                با خوبي،

                                                            بيگانه است!

                                   و همين درد مرا مي آزارد!


                                                                                (فريدون مشيري)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 "در بهشت دوزخيان"

گر راست گفته‌اند که شيطان فرشته است

چشم تو اين نجيب سراپا فريب را

شيطان سرشته است !

وان چهره را که مثل کتاب مقدس است

شيطان نوشته است
 
هر خنده و نگاه تو، آيات اين کتاب

مانند آذرخش

گويي ز آسمان

بر من فرود آمده !

بي رحم !، بي امان !
 
روزي هزار رکعت

              در پيش آن نگاه و تبسم

من در نماز حيرت و حسرت

              استاده، گيج، گم !

ديري ست، اي فرشته و شيطان توامان !

ايمان من مرا

از هر چه غير توست درين دهر کنده است !

خوش، در بهشت دوزخيان فکنده است !


« فريدون مشيري»  

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ارامتر از خواب درختان

مي دانم دير کرده ام.مي دانم خيابان ها تمام شده اند و پاهاي من

هنوز نرسيده اند.

مي دانم بنفشه هاي پارسال ديگر برنمي گردند و عقربه هاي

ساعت حتي يک ثانيه هم منتظر نمي مانند

پاره هاي روحم روي دفترم است.هر چه دستم را دراز مي کنم

نميتوانم ستاره اي بچينم

هر چه جست و جو مي کنم نمي توانم تو را لمس کنم

باور کن دل من اتفاقي نيست.مي توان از گل سرخي که در ترانه

هايم شکفته است پرسيد

مي توان از همه ي رهگذراني که در پياده روهاي دلتنگي زير باران

مانده اند پرسيد

يا نه! از اولين پرنده اي که فردا بيدار مي شود پرسيد

خدايا مرا درياب! همه ي اميدم به توست...نا اميدم مکن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ميدوني ؟

آخرين باري که مستقيم به چشمام نگاه کردي کي بود ؟

ميدوني ؟

آخرين باري که من مستقيم به چشمات نگاه کردم کي بود ؟

ميدوني ؟

از آخرين باري که خيسي گونه هام رو با دستام تبديل به کوير

کردم چند روز ميگذره ؟

ميدوني ؟

که چند روز به سنگ شدنم مونده ؟

ميدوني ؟

تا به حال چند بار عذاب خودمو با پرومئته مقايسه کردم ؟

ميدوني ؟

چقدر به لذت بي کجايي فکر کردم ؟

.

.

.

نه نميدوني

به خدا نميدوني .

.

.

.

.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دوستش داشتم

تا اينکه مرا از خود راند

بهانه آورد و قلب مرا ، هديه مرا چونان برگي زرد و پاييزي به

فراموشي سپرد

من ماندم و خاکسترهاي آتش گرفته وجودم

من ماندم و مشتي حرف عاشقانه

من ماندم و اشکهايم

من ماندم و.........

 
 
مدتي گذشت

دوباره همه چيز از اول شروع شد

اما نه با کلام من – اشتباه نکنيد –

لبخندها ، نگاهها ، اشکها و از همه مهمترعاشقانه ها

حال منتظر جواب من است

و من بازهم دوستش دارم ، ولي

 
                                        جوابي ندارم

************

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
برداشت آزاد

مرا به کوچه هاي غم زده شهر نبر ؟

 من از اين تنهايي شب خسته ام ؟

از اين همه آدم نشانها ؟

از اينهمه ستاره هاي آهني بر سينه ماتم گرفته آسمان ؟

 از اينهمه چراغ خاموش ؟

از اينهمه مدال شجاعت بر سينه آدمکها ؟

و از اين نم نم خشک و خالي و بدون احساس باران ؟

اينک سالهاست که پروانه هاي عاشق گرماي وجود شمع را تجربه

نکرده اند . از دور صداي زوزه شغال و بانگ جغد مي آيد .

کسي از من ساده سراغي نميگيرد .

که اي ساده دل اهل کجايي ؟

از چه مي نالي ؟

کسي نيست که بتوانم درد و دل روزهاي تنهايي – که حسرت

روزهاي پيشين –  را با او بگويم .

همه غرق در عادات خويش شده اند ؟ همان عادات لاجرم

هميشگي؟

همچون همان ستارگان آهني که جز تابيدن چيزي نمي دانند .

همچون من که چراغ پرست شده ام  و خورشيد را چونان عنصري

زائد و قديمي مي پندارم .
 
شايد سطرهاي سپيد به کار آيند – چونان ذهنهاي سپيد –

بس است ديگر .

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عطش

ترسانم

از اين شب

از اين روز
 
از آنان عاشقان

وز آنان عارفان

از اين تزوير بر ديوار ترسانم
 
چونان برگ پاييزي

چونان ابر باراني
 
ترسانم

ز سيلي زن

ز سيلي خور

زآنان عاشقان
 
وز اين تصوير بر ديوار ترسانم

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

                                                نشانه‌ها

زمستان گذشت و جاي خود را به بهار داد، بهاري كه نمي‌دانم

چگونه خواهد بود؟

وقتي به درخت خشكيده باغچه مي‌نگريستم باور نمي‌كردم ظرف

چند روز لباسي از برگ و گل بر تن مي‌كند، درخت به ظاهر مرده‌اي

كه يكباره جان مي‌گيرد.

خدايا چقدر نشانه برايمان قرار داده‌اي و ما، در خوابيم.

شبيه‌ترين نشانه به زندگي ما همين تغيير فصلهاست (بهار-

تابستان- پاييز- زمستان).

زمستاني كه در آن درخت‌ها مي‌ميرند بهاري كه جان تازه مي‌دهد

تابستان فصل ميوه و محصول و پاييز وقت ريزش برگ از تن درخت

باز زمستان و مرگ، باز بهار و زندگي.

درست مثل دنيا و آخرت اصلاٌ خود زندگي تولد- جواني- پيري و

مرگ.

باز زندگي پس از مرگ و مائيم و اعمال ما نزد خدا.

كاش مي‌دانستم چگونه زندگي كنم تا فردا شرمنده نباشم.
 
دوستان اگر در نوشته‌هايم ردپايي از غم ديديد مرا ببخشيد فقط

مي‌خواستم يادآور شوم كه همه چيز به سرعت مي‌گذرد بياييد قدر

لحظه‌هاي زندگيمان را بدانيم.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بعضي موقع ها چيزايي اطراف ما هست که شايد خيلي ساده و

بي اهميت از کنارشون رد مي شيم ولي آيا شده تا به حال کمي با

دقت به اطرافمون نگاه کنيم و از خودمون بپرسيم چرا ؟ به راستي

چرا ؟

 
بعضي ها دلشان سياه است

بعضي ها پوستشان سياه است

بعضي ها فکرشان سياه است

بعضي ها روزگارشان سياه است

بعضي ها بختشان سياه است

بعضي ها روزگارشان سياه است

بعضي ها از کتک بدنشان سياه است

بعضي ها پاي چشمشون سياه است

بعضي ها ماشينشون سياه است

بعضي ها بعضي ها دعاهاشون اثر نداره مثل گربه سياهه که به

حرفش بارون نمي ياد

بعضي ها لباسشان سياه است

بعضي ها موهايشان سياه است

بعضي ها دهنشان سياه است

بعضي ها چشمشان سياه است

بعضي ها چشمشان سياهي مي رود

بعضي ها چشمشان هه جا را سياه مي بيند

بعضي ها از ريسمون سياه و سفيد مي ترسن

بعضي ها سياه کارن

بعضي ها سياه بازي مي کنن

بعضي ها سياه رو رنگ عشق مي دونن

بعضي ها سياه رو رنگ عذا مي دونن

بعضي ها سياهي شبو دوست دارن

بعضي ها تو سياهي شب با خداي خودشون خلوت مي کنن

بعضي ها فقط تو سياهي شب کار مي کنن

بعضي ها تو سياهي شب دعاهاشون برآورده مي شه

بعضي ها مي گن اگه سياهي شب نبود روشنايي روز معنايي

نداشت

بعضي ها تو سياهي شب ستاره آرزوهاشونو پيدا مي کنن

بعضي ها هم تو سياهي شب عزيزانشونو از دست مي دن

بعضي ها تو سياهي شب خدا بهشون عزيزي رو مي ده

بعضي ها به دل سياه شيطون لعنت مي فرستن

بعضي ها اسمشون تو ليست سياهه

بعضي ها سياهه مي نويسن

بعضي ها به بعضي هاي ديگه مي گن روت سياه

بعضي ها سياه برزنگي هستن

بعضي ها سياه آفتاب سوخته

بعضي ها هم رو سياه

بعضي ها مي گن بالاتر از سياهي رنگي نيست

بعضي ها هم فقط با رنگ سياه مي نويسن

بعضي ها هم ديگه سياهاشون تموم شد مثل من

بعضي ها اميدوارم به اين چرا ها کمي فکر کنيد

بعضي ها شاد و موفق باشيد .
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۳ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
آه!

باز اين دل سرگشته من   

               ياد آن قصه شيرين افتاد

بيستون بود و تمناي دو دست

آزمون بود و تماشاي دو عشق

در زماني چو كبك
                                           
    خنده مي زد «شيرين»

                                                تيشه مي زد «فرهاد»!
 
نتوان گفت به جانبازي «فرهاد»، افسوس

نتوان كرد زبي دردي «شيرين» فرياد

كار «شيرين» به جهان شور برانگيختن است

عشق در جان كسي ريختن است!

كار «فرهاد»

            برآوردن ميل دل دوست

                              
     خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن

                                                                   
    خواه با كوه درآويختن است.

رمز شيريني اين قصه كجاست؟

كه نه تنها شيرين

بي نهايت زيباست!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 در بياباني دور

كه نرويد جز خار

كه نتوفد جز باد

كه نخيزد جز مرگ

كه نجنبد نفسي از نفسي

                    خفته در خاك كسي!

زير يك سنگ كبود

در دل خاك سياه

مي درخشد دو نگاه كه به ناكامي از اين محنت گاه

كرده افسانه هستي كوتاه!

بازمي خندد مهر

باز مي تابد ماه

باز هم قافله سالار وجود   

              سوي صحراي عدم پويد راه

با دلي خسته و غمگين، همه سال

دور از اين جوش و خروش

مي روم جانب آن دشت خموش

تا دهم بوسه بر آن دشت كبود

تا كشم چهره بر آن خاك سياه

و ندرين راه دراز

مي چكد بررخ من اشك نياز

            مي دود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان راه دراز

من اكنون و همان دشت خموش

من و آن زهر ملال

من و آن اشك و نياز

بينم از دور، در آن خلوت سرد

در دياري كه نجنبد نفسي از نفسي: ايستاده است كسي!

«روح آواره كيست؟ پاي آن سنگ كبود كه در اين تنگ غروب پرزنان

آمده از ابر فرود؟»

مي تپد سينه ام از وحشت مرگ

ميرود روحم از آن سايه دور

مي شكافد دلم از زهر سكوت!

مانده ام خيره به راه

نه مرا پاي گريز، نه مرا تاب نگاه

شرمگين مي شوم از وحشت بيهوده خويش

سرونازي است كه شاداب تر از صبح بهار

قد برافراشته از سينه دشت

سرخوش از باده تنهايي خويش

«شايد اين شاهد غمگين غروب چشم در راه من است؟

شايد اين بنده صحراي عدم با منش يك سخن است؟»

من در انديشه كه اين سرو بلند

وينهمه تازگي و شادابي

در بياباني دور

    كه نرويد جز خار   

          كه نتوفد جز باد  
             
كه نخيزد جز مرگ 

          كه نجنبد نفسي از نفسي......

غرق در ظلمت اين راز شگفتم، ناگاه

خنده اي مي رسد از سنگ به گوش!

سايه اي مي شود از سرو جدا!

در گذرگاه غروب   

          در غم آويز افق  
   
          لحظه اي چند به هم مي نگريم!

سايه مي خندد و مي بينم واي.......   
       
........مي خندد!

....اي..... خوب  

          اين چه روحي است عظيم؟

وين چه عشقي است بزرگ؟

كه پس از مرگ نگيري آرام    

        تن بي جان تو، در سينه خاك

به نهالي كه در اين غمكده تنها ماندست  

         باز جان مي بخشد

قطره خوني كه به جا مانده در آن پيكر سرد  

   سرو را تاب و توان مي بخشد

شب هم آغوش سكوت، مي رسد نرم زراه    

   من در آن دشت خموش

باز روكرده به اين شهر پر از جوش و خروش

             مي روم خوش به سبكبالي باد

همه ذرات وجودم آزاد 

                   همه ذرات وجودم فرياد
 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هميشه مقصر توئي!

اين چيزيه که هست.مثل آش خاله.بخوريم يا نه فرقي نداره.نشون

دادن ديگري راحت ترين کاره.چون کسي نمي تونه خودش رو به

خودش نشون بده.هم سخته و هم جا نيفتاده.کدوم ذهن درگير رد و

قبول اونچه ازش منع شده نيست.منع کردن يعني ارزش افزوده .هر

چه ممنوع تر.جذاب تر و پر طرفدار تر.

احساس هائي که مي تونستن زيبا باشن،بازي باشن.شدن

آرزوهاي محال،شدن ريشه جنايت هاي احمقانه.و خوبه که هميشه

 ديگري هست که اشتباه مي کنه.نه ما که مثلا با هزار زحمت

کشفش مي کنيم و نيشمون تا اونور گوش باز مي شه.و يه آخش

به خودمون مي گيم که هنوز يا شهامتي نداشتيم يا سعادتي.

عزيز من همه توي يه باتلاق دست و پا مي زنيم.باتلاقي که جهل و

خرافه درست کردن.باتلاقي که زيبا تزئين شده.

و البته کسي که چماق مي شه.احمقي هست که يادش دادن به

حماقتش افتخار کنه.

تا وقتي جامعه گله باشه.و کاري رو انجام بده که همه انجام 

ميدن.تا وقتي هر کس اجازه خود بودن رو بايد از ديگري بگيره.تا

وقتي شهامت خود بودن زير حماقت سنگين عرف و اخلاق له

باشه.تاوقتي مطالعه يه کالاي لوکس باشه.و کتاب ها ارزششون

به جلد وکاغذ و سايز و تعداد باشه و اينکه کي بيشتر و بهتر داره.چه  
 انتظاري به تغيير مي تونيم داشته باشيم.تا زماني که دل به تغيير

ديگري خوش کنيم تا تغييرش رفاه و امنيت و لذت ما رو تامين کنه.

يعني خوش خيالي صرف.يعني چشم بستن به زندگي و در توهم

خيال خوشي و رنج رو نشخوار کردن.

چه کسي رنج و درد رو نمي شناسه.چه کسي از ديدن زشتي

هائي که جامعه رو در خودش غرق کرده بي خبره و يا شاده.ما

حساسيتمون رو از دست داديم .ما رباط شديم.ما به فرمان آموزه ها

 و عرف مي خنديم.گريه مي کنيم.و سنگ مي شيم.ما سکه

خودمون رو براي امروز به فقير سر کوچه داديم.پس تکليف مون

تموم شده.مي تونيم بقيه روز رو مثل بره بچريم و منتظر گرگ

باشيم.گرگ هائي که همين عرف ها و آموزه هاي به ظاهر زيبا

پرورش مي دن.چه کسي دزد بدنيا اومده.چه کسي جنايت کار بدنيا

اومده.چه کسي ناگزير نيست هزاران نقابي شده که هر لحظه توي

جامعه مجبوره به چهره ببره.

راستي دزدها و جنايت کارها چه شکلي هستن.رنگ لباس هاشون

چيه.نقاب ها نشانه دزدي و جنايت نيستن.فقط کسي که لو رفته

دزده ،جنايت کاره.فقط کسي که بدشانسي اورده.

همه دزد هستيم .همه در حال جنايتيم .و همه لبخند مي زنيم.همه

دزد هاي محترمي هستيم .جنايتکاراني متشخص.فقط بايد بخت با

ما يار باشه.حداقلش دزدها و جنايتکاراني ناکام هستيم.ما فقط

امکاني براي دزدي و جنايت نداشتيم و نداريم.کدومون وقتي نسبت

به کسي عصباني شديم ،نخواستيم سرش رو از تنش جدا کنيم.

کدوممون وقتي به يه مال دندونگير بي صاحب رسيدم ، وسوسه

تصاحبش نشديم.اينهائي که به دادگاه ها مي رن.اينهائي که پول

هاي کلان به وکيل مي دن تا ازشون دفاع کنه.يعني دو طرف نمي

دونن که حق با کيه.آيا وکيل با حيله راي قاضي رو عوض نمي کنه.با

 تبحر.و هر چه قيمتش بالاتر باشه.يعني در تحريف اونچه هست

ماهر تره.حقيقت ساده هست.نيازي به هيچ ادله اي نداره.اينو

حيوانات هم مي دونن .طبيعت هم مي دونه.فقط ما تو خيال

خوابمون برده.ما تافته هاي جدابافته.
 
ذهن دغلباز شده.حيله گر شده.از بچگي ذهن رو زشت و منحرف بار

 اورديم.جامعه حاکميت ذهن هاي بيمار هست.ارزشهائي

دروغين.هر جامعه ارزش هاي خاص خود را دارد.و بايد اين ارزشها

بهترين نشان داد البته براي همان جمع و جامعه.در غير اين صورت

چگونه مي توان ديگران را وادار به پذيرش و قبول کرد.بايد خوب

تزئين شود.

کودک زلال و زيبا و هوشمند به زندگي مي آيد.خانواده ارزش ها و

انتظارات خود را تحميل مي کند.بعد جامعه اي که کودک ناگزير در آن

 زندگي مي کند.ارزش ها رو مي دهد.و همين کودک در جواني بايد

سربازي باشد که براي حفظ اين ارزش ها بکشد و کشته شود.

توهين کند و توهين بپزيرد.رنج بدهد و رنج ببرد.بعد هم تعجب کند

که چرا زندگي زشت شده است.کاش همه آموزش ها متوقف 

مي شد.کاش از باورها و انتظارات و عقايدمان چيزي به کودک 

نمي داديم تا همواره شاداب و زنده بماند.تا زندگي از چنگال هاي

مخوف ذهن آزاد شود.

جنگيدن با طبيعت و نياز حماقت است.و ريشه رنج ها و جنايت ها.

براي تامين نيازي ساده شايد تا جنايت هم پيش بروي.تصور 

ميکني ريشه بيماري آن پيرمردي که با دختري ده ساله ازدواج 

ميکند.در کجاست.آن پيرمردي که موقعيت چنين ازدواجي را

ندارد،چه بايد بکند.اگر باورها و عرف ها دست اين پيرمرد که در

جامعه از نوجوان تا پيرمرد کم نيستند در همان نوجواني نمي

بست.اگر او و هزاران هزار مثل او ياد مي گرفتند که چگونه صادقانه

و زيبا نيازشان را بازي کنند.حسرتي را تا پيري با خود حمل 

مي کرد.آيا نقشه شوم جنايتي کمرشکن را با خود نجوا مي کرد.

همه ما قرباني جهل هستيم.جهل هائي زيبا.تزئين هائي فريبنده.

پادشاه يا رهبر همانقدر مقتدر است که کودکي چهار ساله.کودک

نيز اسباب بازي ها را به دلخواه خود بازي مي کند.اقتدار با زير دست

 راحت ترين کار است.بيدار شدن ما در اين اقتدارها و توهم ها تنها

کار ارزشمنديست که مي توانيم انجام دهيم .بيدار بودن در

نيازها،حسرت ها و آرزوها تنها کار واقعي هر کسي مي تواند باشد


موفق باشين .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باران *گل*خاطره*لبخند و بهار
 
هيچ باراني نمي بارد مگر صفا دهد.

هيچ گلي جوانه نمي زند مگر هديه شود.

هيچ خاطره اي زنده نمي ماند مگر شيرين باشد.

هيچ لبخندي نيست مگر شادي بياورد.

وهيچ بهاري نمي ايد مگر سال ديگري در پيش باشد.

پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد تا روحت را صفا دهد.

گل هاي عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به ديگران هديه کني .

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بيادشان بياوري.

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني.

و بهار بيايد تا بداني باز هم فر صت بودن هست......

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هنوز هم فراموشت نکرده ام   
   
بااين که فراموش شده ام

هنوز هم صدايت را مي شنوم

با اين که صدايم نکرده اي

هنوز هم همه جا مي بينمت

با اين که به ديدنم نيامده اي

هنوز هم  با عشق تو پا بر جام

با اين که خودت را زير بار عشق ديگري شکسته اي

هنوز هم همان طور مقدس دوست ميدارمت

با اين که زندگي خود را به تباهي کشانده اي

هنوز هم چشماني به اشتياق نگاهت منتظرند

با اين که چشم به چشم  ديگري دوخته اي

هنوز هم دلواپس دل نگراني هاي توام

با اين که از همه ادما بريده اي

هنوز هم نمي توانم گرد غم رو روي صورتت تحمل کنم

با اين که شنيده ام خودت را باخته اي

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکيه گاهي براي شانه ات باشد

با اين که شانه هايم زير بار اين عشق شکسته است

هنوز هم از اميد حرف ميزنم

با اين که تو از زندگي خدا حافظي کرده اي

هنوز هم نميدانم دست سرنوشت چرا گره دوستي ما را گسست

با اين همه ميدانم

.من هنوز به تو ايمان دارم و تو..........

 
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هنوز هم فراموشت نکرده ام   
   
بااين که فراموش شده ام

هنوز هم صدايت را مي شنوم

با اين که صدايم نکرده اي

هنوز هم همه جا مي بينمت

با اين که به ديدنم نيامده اي

هنوز هم  با عشق تو پا بر جام

با اين که خودت را زير بار عشق ديگري شکسته اي

هنوز هم همان طور مقدس دوست ميدارمت

با اين که زندگي خود را به تباهي کشانده اي

هنوز هم چشماني به اشتياق نگاهت منتظرند

با اين که چشم به چشم  ديگري دوخته اي

هنوز هم دلواپس دل نگراني هاي توام

با اين که از همه ادما بريده اي

هنوز هم نمي توانم گرد غم رو روي صورتت تحمل کنم

با اين که شنيده ام خودت را باخته اي

هنوز هم دوست دارم شانه ام تکيه گاهي براي شانه ات باشد

با اين که شانه هايم زير بار اين عشق شکسته است

هنوز هم از اميد حرف ميزنم

با اين که تو از زندگي خدا حافظي کرده اي

هنوز هم نميدانم دست سرنوشت چرا گره دوستي ما را گسست

با اين همه ميدانم

.من هنوز به تو ايمان دارم و تو..........

 
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

کنار تو را ترک گفته ام و زير اين آسمان نگون سار که از جنبش هر

پرنده تهي است و هلالي کدر ، چونان مرده ماهي سيم گونه

فلسي بر سطح بي موجي اش مي گذرد و به بازجست تو

برخاسته ام تا در پايتخت عطش در جلوه اي ديگر بازت يابم .

اي آب روشن تو را با معيار عطش مي سنجم .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 ياد بگذشته به دل ماند و دريغ

نيست ياري که مرا ياد کند

ديده ام خيره به ره ماند و نداد

نامه اي تا دل من شاد کند

خود ندانم چه خطايي کردم

که زمن رشته ي الفت بگسست

در دلش جايي اگر بود مرا

پس چرا ديده ز ديدارم بست؟

هر کجا مينگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خيره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چيره شده

گفتم از ديده چو دورش سازم

بيگمان زودتر از دل برود

مرگ بايد که مرا دريابد

ورنه درديست که مشکل برود!

تا لبي بر لب من ميلغزد

ميکشم آه ، که کاش اين او بود

کاش اين لب که مرا ميبوسد

لب سوزنده آن بدخو بود...

ميکشندم چو در آغوش به مهر

پرسم از خود که چه شد آغوشش؟

چه شد آن آتش سوزنده که بود

شعله ور در نفس خاموشش؟

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگين غم عشقش را

شعر خود جلوه اي از رويش شد

با که گويم ستم عشقش را؟

مادر اين شانه ز مويم بردار

سرمه را پاک کن از چشمانم

بکن اين پيرهنم را از تن

زندگي نيست به جز زندانم

تا دو چشمش به رخم حيران نيست

به چه کارم آيد اين زيبايي؟

بشکن اين آيينه را اي مادر

حاصلم چيست ز خودآرايي؟

در ببنديد و بگوييد که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت:چرا؟ باکم نيست

فاش گوييد که عاشق هستم

قاصدي آمد اگر از ره دور

زود پرسيد که پيغام از کيست؟

گر از او نيست، بگوييد آن زن

ديرگاهيست در اين منزل نيست!


                                      « فروغ فرخ زاد »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

صدا، صداي تو بود؛

قلبم هم نواي تو بود؛

سخن تو حرف دل نبود، کلماتي بود، صوتي بود، براي من نبود، ولي

صدايت آرامش قلبم بود...

نمي داني، نخواهي دانست، و نمي خواهم که بداني سخنم را؛

و نخواهم گفت با تونقش خود را بر پرده ي تراژدي غم ها؛

و ديگر نخواهم تراشيد بر کتيبه ي سنگي پيکرم نام تو را...

اي آنکه ندانم چه خطاب تو کنم:

بدان که تا ابديت انکار نخواهم کرد عشق تو را؛

وفراموش نخواهم کرد آذرخش اولين نگاه تو را؛

و ناديده نخواهم گرفت تبسم ها و چشم هاي تهي از احساس تو

را...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :


در تمام طول تاريخ انسان هرگاه دريچه هاي ذهنش را گشود ، به

كشفيات مهم نايل آمده است . قاره ها و اقيانوس ها و كهكشان ها

را فتح كرده است اما هر آينه دريچه هاي ذهنش را بسته در شرايط

عصر تاريك قرار گرفته است زمان آن رسيده كه از لانه هاي تاريك به

 در آييد و به روشنايي روز برسيد .

شيفته ي آن روز كه تعليم تو مي كرد معلم

بر لوح تو ننوشت مگر حرف وفا را

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم  :

 آدم حسود به سايه خودش هم حسادت مي كند .

 آنقدر نگاهش تيز بود ‚ از آن به جاي چاقو استفاده مي كرد.

 آنچه كه آفتاب زندگيمان را ابري مي كند‚ روزمرگي است

 .زندگي را چه عرض كنم ، ولي مرگ خيلي چيزها را عوض مي كند

 مرگ و زندگي ، مثل ظاهر شدن و محو شدن يه رنگين كمونه .....

 بعضي ها خودشان را مي كشند تا مي ميرند و بعضي ديگران را

 يكي مي گفت : مرگ ، عقده همره كه بالاخره بايد خالي بشه

 زندگي ، مرگ را از هيچ كس و هيچ چيز دريغ نمي كند .

 زندگي يك راز است ، رازي كه مرگ آنرا افشا مي كند .

 مرگ ، شال و كلاه كردن زندگي است .

 يكي مي گفت : زندگي و مرگ مثل رنگين كمان مي ماند ،‌ابتدا و

انتهايش بر كسي پيدا نيست .

 مرگ ، سايه به سايه من و شما در حركت است ، روزمرگي را چه

عرض كنم .

 يكي مي گفت : زندگي حادثه ساز است كه بزرگترينش مرگ

است.

 مرگ پايان همه چيز نيست ، آغاز خيلي چيزهاست .

 مرگ ، يخ بستن ابي است كه عمري روان بوده .

 مي گفت اين روزها آدم را راحت مي شود خريد ، چيزي كه

خريدنش سخت است گوشت و برنج و مرغ است .

 مي گفت براي اينكه آدم خوش بيني شوم ، احتياج دارم بيني ام را

عمل كنم .

 به سادگي از كنار زندگي گذشت و همانقدر ساده هم درگذشت .

 موقعي كه كلمات ا زذهن نويسنده سرازير كرد ،خدا به داد كاغذ

برسد .

 يك روز دو چشمش با هم قهر كردند و از آنروز به بعد بينوا لوچ شد .
 
 مترسك عروسكي كه زير خط فقر زندگي مي كند .

 يكي مي گفت : چون از اين بدتر هم هست ، بگو از اين بهتر 

نمي شه ...

 معمولا” آنها كه به تنهايي پناه مي برند ، خيلي سرشان شلوغ

است .

 گيرم كه بزرگ شده باشيم ولي هنوز هم كوچك شما هستيم .

 همه تشنه محبت اند و ما گرسنه يك قرص نان

 اكثرا” دو دلند و بعضي يك دل و يك زبان ...

 براي اينكه مرز بين رويا و واقعيت را گم نكند ، بينشان سيم خاردار

كشيد .

 وقتي آسمان از زمين عكس مي گيرد مردم به فلاش دوربينش ‹‹

رعد ›› مي گويند .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يك بغل دلواپسي....!

 
عشق گاهي خواهش برگ است در اندوه تاك

عشق گاهي رويش برگ است در تن پوش خاك

 
عشق گاهي ناودان گريه ي اشك بهار

عشق گاهي طعنه بر سرو است در بالاي دار

 
عشق گاهي يك تلنگر بر زلال تنگ نور

پيچ و تاب ماهي انديشه در ژرفاي تور

 
عشق گاهي مي رود آهسته تا عمق نگاه

همنشين خلوت غمگين آه

 
عشق گاهي شور رستن در گياه

عشق گاهي غرقه ي خورشيد در افسون ماه

 
عشق گاهي سوز هجران است در اندوه ني

رمز هوشياريست در مستي مي

 
عشق گاهي آبي نيلوفريست

قلك انديشه ي سبز خيال كودكيست

 
عشق گاهي معجز قلب مريض

رويش سبزينه اي در برگ ريز

 
عشق گاهي شرم خورشيد است در قاب غروب

روزه اي با قصد قربت ذكر بر لب پايكوب

 
عشق گاهي هق هق آرام اما بي صدا

اشك ريز ذكر محبوب است در پيش خدا

 
 عشق گاهي طعم وصلت مي دهد

مزه ي شيرين وحدت مي دهد

 
عشق گاهي شوري هجران دوست

تلخي هرگز نديدن هاي اوست


عشق گاهي يك سفر در شط شب

عشق پاورچين نجواي دو لب

 
عشق گاهي مشق هاي كودكيست

حس بودن با خدا در سادگيست

 
عشق گاهي كيمياي زندگيست

عشق در گل راز ناپژمردگيست

 
عشق گاهي هجرت از من تا ما شدن

عشق يعني با تو بودن ما شدن

 
عشق گاهي بوي رفتن مي دهد

صوت شبناك تو را سر مي دهد

 
عشق گاهي نغمه اي در گوش شب

عادتي شيرين به نجواي دو لب

 
عشق گاهي مي نشيند روي بام

گاه با صد ميل مي افتد به دام

 
عشق گاهي سر به روي شانه اي

اشك ريز آخر افسانه اي

 
عشق گاهي يك بغل دلواپسي

عطر مستي ساز شب بو اطلسي

عشق گاهي هم حكايت مي كند

از جدايي ها شكايت مي كند

 
عشق گاهي نو بهاري گاه پاييزي سرخ زرد!

گاه لبخندي به لب هاي تو گاهي كوه درد

 
عشق گاهي دست لرزان تو مي گيرد درون دست خويش

گاه مكتوب تورا ناخوانده مي داند زپيش

 
عشق گاهي راز پروانه است پيرامون شمع

گاه حس اوج تنهاييست در انبوه جمع

 
عشق گاهي بوي ياس رازقي

ساقدوش خانه ي بن بست ياد مادري

 
عشق گاهي هم خجالت مي كشد

دستمال تر به پيشاني عالم مي كشد

 
عشق گاهي ناقه ي انديشه ها را پي كند

هفت منزل را تا رسيدن بي صبوري طي كند

 
عشق گاهي هم نجاتت مي دهد

سيب در دستي و صاحبخانه راهت مي دهد

 
عشق گاهي در عصا پنهان شود

گاه بر آتش گلستان مي شود

 
عشق گاهي رود را خواهد شكافت

فتنه ي نمروديان زو رنگ باخت

 
عشق گاهي خارج از ادراك هاست

طعنه ي لولاك بر افلاك هاست

عشق گاهي استخواني در گلوست

زخم مسماريست در پهلوي دوست

 
عشق گاهي ذكر محبوب است بر ني هاي تيز

گاه در چشمان مشكي اشك ريز

 
عشق گاهي خاطر فرهاد و شيرين مي كند

گاه ميل ليلي اش با جام مجنون مي كند

 
عشق گاهي تاري يك آه بر آيينه اي

حسرت نا ديدن معشوق در آدينه اي

 
عشق گاهي موج دريا مي شود

گاه با ساحل هم آوا مي شود

 
عشق گاهي چاه را منزل كند

يوسفين دل را مطاع دل كند

 
عشق گاهي هم به خون آغشته شد

با شقايق ها نشست و هم نشين لاله شد

 
عشق گاهي در فنا معنا شود

واژگان دفتر كشف و تمناها شود

عشق را گو هرچه مي خواهد شود
 
با تو اما عشق پيدا مي شود

بي تو اما عشق كي معنا شود...؟


 
 كيوان شاهبداغي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سردار رويايي خواب هاي سپيد من ، مرا به پيش خودت ببر !

و ميان اين هر دو افق من ايستاده ام .

و عشقم قفسي است از پرنده خالي ، افسرده و ملول ، از مسير

توفان تلاشم ، که بر درخت خشک بهت من آويخته مانده است و با

تکان سر سامي خاطره خيزش ، سرداب مرموز قلب ام را از زوزه

هاي مبهم دردي کشنده مي آکند اما نيم شبي من خواهم رفت از

دنيايي که مال من نيست و تو آن گاه خواهي دانست ، خون سبز

من ! خواهي دانست که جاي چيزي در وجود تو خالي است .

و تو آن گاه خواهي دانست پرنده کوچک قفس خالي و منتظر من !

خواهي دانست که تنها مانده اي با روح خودت و بي کسي ات را

دردناک تر خواهي چشيد زير دندان غم ات ، غمي که من مي برم ، 

                     غمي که من مي کشم .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


امروز ياداور روز دردناکي است.

روزي که در انروز:
 
امروز شنيدم كه رفته اي "

و دلم باز شكست

و تنم باز گريست

گريست

گريست

و نگاهم پي ياري گم شد

"من چه تلخم امروز


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اينم بخونين  خوشتون مي ياد ...

 کرگدنها هم عاشق ميشوند.کرگدن گفت:نه ,امکان ندارد.کرگدنها

نمي توانند با کسي دوست بشوند.

دم جنبانک گفت:اما پشت تو مي خارد.لاي چينهاي پوستت پر از

حشره هاي ريز است.يکي بايد پشت تو را بخاراند.يکي بايد حشره

هاي تو را بردارد.

کرگدن گفت: اما من نمي توانم با کسي دوست بشوم.پوست من

خيلي کلفت است.همه به من مي گويند پوست کلفت.

دم جنبانک گفت:اما دوست عزيز,دوست داشتن به قلب مربوط

ميشود نه به پوست.

کرگدن گفت:ولي من که قلب ندارم,من فقط پوست دارم.

دم جنبانک گفت:اين که امکان ندارد,همه قلب دارند.

کرگدن گفت:کو,کجاست؟من که قلب خودم را نمي بينم.

دم جنبانک گفت:خب,چون از قلبت استفاده نمي کني,قلبت را نمي

بيني.ولي من مطمئنم که زير اين پوست کلفت يک قلب نازک داري.

کرگدن گفت:نه,من قلب نازک ندارم,من حتما يک قلب کلفت دارم.

دم جنبانک گفت:نه,تو حتما يک قلب نازک داري,چون به جاي اينکه

دم جنبانک را بترساني,به جاي اينکه لگدش کني, به جاي اينکه

دهن گشاد و گنده ات را باز کني وآن را بخوري,داري با او حرف 

مي زني.

کرگدن گفت:خب , اين يعني چي؟

دم جنبانک گفت:وقتي که يک کرگدن پوست کلفت ,يک قلب نازک

دارد يعني چي؟يعني اينکه ميتواند دوست داشته باشد,ميتواند

عاشق شود.

کرگدن گفت:اينها که ميگويي يعني چه؟

دم جنبانک گفت:يعني...بگذار روي پوست کلفت قشنگت بنشينم,

بگذار...

کرگدن چيزي نگفت.يعني داشت دنبال يک جمله ي مناسب 

مي گشت.فکر کرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد.

اما دم جنبانک پشت کرگدن نشسته بود و داشت پشتش را 

مي خاراند.داشت حشره هاي ريز لاي چين هاي پوستش را بر 

مي داشت.

کرگدن احساس کرد چقدر خوشش مي آيد! اما نمي دانست از چي

خوشش مي آيد.

کرگدن گفت:اسم اين دوست داشتن است؟اسم اين که من دلم

مي خواهدتو روي پشت من بماني و مزاحم هاي کوچولوي پشتم را

 بخوري؟

دم جنبانک گفت:نه,اسم اين نياز است, من دارم به تو کمک مي کنم

 و تو از اين که نيازت بر طرف ميشود احساس خوبي داري.يعني

احساس رضايت مي کني,اما دوست داشتن از اين مهمتر است.

کرگدن نفهميد که دم جنبانک چه ميگويد.
 
روزها گذشت,روزها,هفته ها و ماه ها و دم جنبانک هر روز مي آمد

و پشت کرگدن مي نشست.هر روز پشتش را مي خاراند و هر روز

حشره هاي کوچک مزاحم را از لاي پوست کلفتش بر مي داشت و

کرگدن هر روز احساس خوبي داشت.
 
يک روز کرگدن به دم جنبانک گفت: به نظر تو اين موضوع که

کرگدني از اينکه دم جنبانکي پشتش را مي خاراند و حشره هاي

مزاحمش را مي خورد احساس خوبي دارد,براي يک  کرگدن کافي

است؟

دم جنبانک گفت:نه,کافي نيست.

کرگدن گفت:درست است کافي نيست.چون من حس ميکنم

چيزهاي ديگري هم دوست دارم.راستش من بيشتر دوست دارم تو

را تماشا کنم.

دم جنبانک چرخي زد و پرواز کرد, چرخي زد  و آواز خواند, جلوي

چشمهاي کرگدن.کرگدن تماشا کرد وتماشا کرد و تماشا کرد, اما

سير نشد.

کرگدن ميخواست همين طور تماشا کند.کرگدن با خودش فکر کرد

اين صحنه قشنگ ترين صحنه ي دنياست و اين دم جنبانک قشنگ

ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين کرگدن روي زمين.وقتي که

کرگدن به اينجا رسيد احساس کرد که يک چيز نازک از چشمش

افتاد.

کرگدن ترسيد و گفت:دم جنبانک,دم جنبانک عزيزم,من قلبم را

ديدم.همان قلب نازکم را که مي گفتي! اما قلبم از چشمم افتاد.حالا

 چه کار کنم؟

دم جنبانک برگشت و اشک هاي کرگدن را ديد.آمد و روي سر او

نشست و گفت:غصه نخور دوست عزيز,تو يک عالم از اين قلبهاي

نازک داري.

کرگدن گفت:راستي,اينکه کرگدني دوست دارد دم جنباکي را تماشا

کند و وقتي تماشايش ميکند قلبش از چشمش مي افتد,يعني چه؟

دم جنبانک چرخي زد و گفت:يعني اينکه کرگدنها هم عاشق

ميشوند!

کرگدن گفت:عاشق يعني چه؟

دم جنبانک گفت:يعني کسي که قلبش از چشمهايش ميچکد.

کرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد.اما دوست داشت دم

جنبانک باز حرف بزند,باز پرواز کند و او باز هم تماشايش کند و باز

قلبش از چشمهايش بيفتد.

کرگدن فکر کرد اگر قلبش همين طور از چشمهايش بريزد,يک روز

حتما قلبش تمام مي شود.

آن وقت لبخند زد و با خودش گفت:من که اصلا قلب نداشتم,حالا که

 دم جنبانک به من قلب داد چه عيبي دارد؟!بگذار تمام قلبم را براي

او بريزم.


اميدوارم خوشتون اومده باشه .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ما چون ز دري پاي کشيديم ،کشيديم

اميد ز هر کس که بريديم ، بريديم

 
دل نيست کبوتر که چو برخاست نشيند

از گوشه ي بامي که پريديم ، پريديم

 
رم دادن صيدِ خود از آغاز غلط بود

حالا که رماندي و رميديم ، رميديم

 
صد باغ بهارست و صلاي گل و گلشن

گر ميوه ي يک باغ نچيديم ، نچيديم

 
وحشي ! سبب دوري و اين قسم سخن ها

آن نيست که ما هم نشنيديم ، شنيديم


 
                                 (وحشي بافقي)
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 چند سطر از »  احمد شاملو »  
 
...  اگر عشق نيست هر گز هيچ آدمي زاده را تاب سفري اين چنين

نيست !

...

و در آن دم که چشمانش در آن خاموش ، بر چشمان من لغزيد در

قعر ترديد اين چنين با خويشتن گفتم : " آيا نگاهش پاسخ پر آفتاب

خواهش تاريک قلب ياس بارم نيست ؟ آيا  نگاه  او همان موسيقي 

گرمي که من احساس آن را در هزاران خواهش پر درد دارم نيست ؟ "
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نگاه

 فردا که شب شود

 حتماً ستاره ها چشمک زنند

و باز ياد دو چشم تو آيد به ياد من

اما

 کجا و کي چشم ستاره ها

چون چشم ناز تو جان ميدهد به من؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يه شب... يه دل تنگ... يه ياد كهنه... يه يار قديمي...

ديشب وقتي كه صداتُ پس از ماهها از پشت سيمهاي تلفن شنيدم

 به سختي تونستم تشخيص بدم كه خودتي...

داره باورم ميشه كه از يادم ميري بيرون... از خاطراتم... چه قدر ازم

دور شدي... و چه قدر غريبه... همون غريبه آشناي من كه يه روزي

از 100 فرسخي مي شناختمت... اما حالا صداتم  با من بيگانه

است...

ديشب وقتي چشمهام رو روي هم گذاشتم تصوير تو در ذهنم نقش

بست اما تار بود.... درست نميديدم...

ديشب دلم برات تنگ شده بود... دلم هميشه برات تنگه... از اولشم

تنگ بود حتي وقتي كه كنارم بودي و دستات تو دستم بود....

هميشه ازم دور بودي.... هميشه....

ديشب گوشه چشمام به يادت تر شد....

ديشب دلم يه سوزش عجيبي داشت...

ديشب دلم هوات كرده بود....

ديشب...

اما تو نبودي.... تو  كنارم نبودي... حتي توي خيالم هم درست 

نمي ديدمت..

ديشب شب بدي بود...

واسه بار آخر همه خاطراتتِ‌ُِ مرور كردم... مثل يه فيلم... خيلي

سريع... بعضي جاهاش هم stop مي كردم و به چشمات خيره مي

 شدم...( آخ كه چه قدر دلم هواي چشمات كرده )

اما بالاخره تموم شد...وقتي خوب به همشون فكر كردم.... يه

تصميم جديد گرفتم...

يه قلم... يه كاغذ... يه جفت چشم باروني... و يه پنجره ي بارون

خورده...

نوشتم... نوشتم... از تو ... از يادت... از دوست دارم ها... از

چشمات... از دلتنگي هام ... از رفتنت... از نبودنت و در آخر

اينكه.....

 
 هنوزم دوست دارم اي عشق ديرينه ي من

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آرام

مي خواهم که بدانم که دگر نيست مرا رفتن و ماندن

اگر اين چرخش دوران بگذارد

سرنوشت گل شببو که دگر شب بو نمي داد

سرنوشت پر پرواز پرستو

که دگر از سر نمي راند

سرنوشت شاخه را حتي خودش هرگز نداند

نقشه ي بي رنگ آسايش روي سنگ را

پرده ي آفتاب خورده ي گذشته را

و نگاه التماس فردا را

خدايا تو به من گو که کدامين سر نخ را به سر طناب آينده گره بايد

بزنم؟

تا که آرام شود اين دل

تا که ايوب زمان هم

تا که پروانه ي عاشق را هم

بشود زندگي اش آبي آبي

سر هر راه نشاني بايد

سر هر بيراه هم شايد

پس آنکه را بر سر سه راهيست زندگي اش

چشم بسته ببايد پايش در آن راه

معلم را که پايانش شروع هر کسي باشد

معلم سوزد و گويد که فردا بايد اين باشد

ولي انگار

هر کس را که بينم گويدم آرام

که اي آرام ، مرا صبري عطا کن آنچنان آرام

که ترسد هرکه را با من اجين باشد

که اين مرده است

قبر را بايد مهيا ساخت

و من آهسته و آرام سر را از براي خواستن بر باد بسپارم

و گويم قبر را اندک تو بالاتر بکن اي قبر کن

تا که مخلوق خدا

حسرت اين قبر مرا پاک خورد

که چه او مرحمتي را

که به خالق شود او نزديک

و نداند که من آرام

صبرم را

از آن خالق که گويندش خـــــــــــــــــــــــدا دارم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 اگه تو مال من بودي ماه از چشات طلوع ميكرد

پرستو از رو دست تو نغمه هاشو شروع ميكرد

 اگه تو مال من بودي كلاغ به خونش ميرسيد

 مجنون به داد اون دل زرد و ديوونش ميرسيد

 اگه تو مال من بودي همه خبردار ميشدن

 ترانه هاي عاشقي رو سرم آوار ميشدن

 اگه تو مال من بودي قدم رو پاييز ميزديم

 پاييز ميفهميد كه ماها زبونشو خوب بلديم

 اگه تو مال من بودي انقد غريب نميشدم

 من چي ميخواستم از خدا ديگه اگه پيشت بودم

 اگه تو مال من بودي دور خوشي نرده نبود

 دل من اون آواره اي كه شبا ميگرده نبود

 اگه تو مال من بودي چشام به چشمات شك نداشت

 تنگ بلور آرزوم مثل حالا ترك نداشت

 اگه تو مال من بودي جهنمم بهشت ميشد

 قصه ي عشق ما دو تا، عبرت سرنوشت ميشد

 اگه تو مال من بودي ميبردمت يه جاي دور

 يه جا كه تو ديده نشي نباشه حتي كمي نور

 اگه تو مال من بودي،‌ ميذاشتمت روي چشام

 بارون ميخواستي ميباريد، ابر سفيد گريه هام

 اگه تو مال من بودي برگا تو پاييز نميريخت

 شمعي كه پروانه داره، اشك غم انگيز نميريخت

 اگه تو مال من بودي قفس ديگه اسير نداشت

 آدما دارا ميشدن، دنيا ديگه فقير نداشت

 اگه تو مال من بودي خيال نميكنم باشي

 پس ميرم و مي كشمت پيش خودم تو نقاشي


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


فروغ جاوداني

در اين حال مستي صفا کردم تو را اي خدا من صدا کردم

از اين روزگاري که من ديدم چه شبها خدايا خدا کردم

نهادم سر سجده بر خاکت به درگاهت امشب دعا کردم

که از من نگيري صفاي دلم را به راه محبت تو داني خدايا چه ها

کردم

سبب گر بسوزد مسبب تو هستي سبب ساز اين جهان تويي

ز دست که آيد که دستم بگيرد مرا سايه ي امان تويي

شرار عمر فاني ام من فروغ جاودان تويي تو

نشان ناتواني ام من توان بي نشان تويي تو

تو شور عشقم داده اي مرا تو رسوا کرده اي

به کوي اهل دل مرا تو مست و شيدا کرده اي

کجا روم که، چاره ساز اي خدا تويي

نياز هر چه، بي نياز اي خدا تويي

که از من نگيري صفاي دلم را به راه محبت تو داني خدايا چه ها

کردم


 ( معيني کرمانشاهي)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


سه نوع آزادي از ديدگاه اوشو

نويسنده: باگوان اشو را جنيش  مترجم: محسن خاتمي

گزيده اي ازمجله روانشناسي جامعه ، جلد اول 

قسمت : اول
 
سه نوع آزادي وجود دارد كه بايد درك شود:

نخست، نوعي از آزادي است كه شما با آن آشنا هستيد: «آزادي

از» . كودك مي خواهد از مادر و پدر آزاد باشد. برده مي خواهد از

ارباب آزاد شود. اين يعني «آزادي از»؛ يك نوع واكنش است، نفس

در اين جا خودش را عيان مي كند و من نمي گويم كه اين اشكالي

دارد: تو فقط بايد رنگهاي متفاوت آزادي را تماشا كني.


وقتي تو جوياي «آزادي از» باشي، دير يا زود به دام ديگري سقوط

مي كني - زيرا اين نوع آزادي يك واكنش است و ادراك نيست. اين

چيزي است كه انقلابهاي گذشته دچار آن بوده اند. در 1917 توده

هاي فقير و تحت ستم روسيه عليه سزار قيام كردند، آنان مي

خواستند از سزار آزاد شوند و فقط براي اين آزاد شدند كه بار ديگر

اسير شوند، زيرا مفهوم مثبتي از آزادي نداشتند. مفهوم آنان از

آزادي منفي بود.

تمامي توجه و علاقه ي آنان اين بود كه از سزار آزاد شوند و كاملأ

فراموش كردند كه فقط آزاد شدن از سزار كمكي نخواهد كرد،

سزارهاي ديگري در انتظار نشسته اند.لحظه اي كه از سزار قديمي

 آزاد شوي، سزار جديد به تو حمله ور خواهد شد و سزار جديد

قدرت بيشتري دارد و سزار جديد بردگي خطرناكتري را خواهد

آفريد، زيرا سزار جديد مي داند كه تو مي تواني انقلاب كني. تو

عليه سزار قديمي قيام كردي: پس او بايد ساختار قوي تر و بهتري

براي بردگي بسازد تا تو نتواني بار ديگر قيام كني. او بيشتر محتاط

است. پس وقتي تو در جستجوي «آزادي از» باشي، به دام ديگري

خواهي افتاد. براي مثال اگر بخواهي از جامعه ي رسمي آزاد

شوي، در دام يك جامعه ي جايگزين ديگر خواهي افتاد. اگر جامعه

ي رسمي بخواهد تو موي بلند نداشته باشي، آن وقت در جمعيت

هيپيها از تو خواسته مي شود تا موي بلند داشته باشي و اگر موي

بلند نداشته باشي به نظر عجيب و غريب خواهي آمد. مردم آن جا

به تو خواهند خنديد و فكر مي كنند كه تو عوضي و احمق هستي و

عصيانگر نيستي. پس اگر تلاش كني تا از يك بردگي آزاد شوي،

محكوم هستي كه به اسارت ديگري گردن بنهي، زيرا عملكردهاي

دروني تو پيشاپيش طوري شرطي شده است كه برده باشي. مي

تواني اربابها را عوض كني، همين.

 سپس نوع ديگري از آزادي هست: «آزادي براي» - نوع دوم آزادي

كه از اولي بهتر است.

آزادي نوع اول، حالت منفي آزادي بود و اين دومي نوع مثبت آن

است. فرد مي خواهد آزاد باشد براي اين كه كاري انجام دهد. براي

مثال، مي خواهي از خانواده، آزاد شوي زيرا عاشق موسيقي

هستي. تو واقعأ مخالف خانواده نيستي؛ تو طرفدار موسيقي

هستي و خانواده مانع ايجاد مي كند، پس از خانواده فرار مي

كني. تو مخالف مادر و پدر نيستي، ولي آنان مي خواهند كه تو

مهندس بشوي و تو مايلي موسيقيدان بشوي. موسيقيدان شدن

براي تو خوب است، حتي اگر مجبور شوي براي آن رنج بكشي. اگر

واقعأ بخواهي موسيقيدان شوي و براي آن استعداد و شوق فراوان

داري، بهتر است كه موسيقيدان شوي تا يك مهندس موفق،

ثروتمند، راحت و امن. مي تواني رفاه و امنيت و ثروت به دست

بياوري، ولي اگر كاري را انجام دهي كه هرگز مايل به انجام آن

نيستي، بهتر است بميري تا آن را انجام دهي. اگر مايلي تا

موسيقيدان يا شاعر شوي و اين شهوت بزرگ زندگي توست، پس

برايش برو.  اگر مايلي موسيقيدان باشي، باش يا اگر مايلي شاعر

باشي، باش و اين دومين نوع آزادي است، تو حداقل خوشحالي كه

 كار خودت را و نه كاري را طبق دلخواه ديگري انجام مي دهي.

اين تجربه ي من است: «انجام دادن كاري كه ميل آن را داري

بزرگترين شادماني در دنياست. هركاري كه باشد، چه جامعه آن را

بپسندد و چه نپسندد؛ چه جامعه به آن ارزش بدهد و چه ندهد و چه

 بتوان آن را در بازار به عنوان كالا فروخت يا نتوان فروخت. اگر كاري

باشد كه تو آرزوي شديدي براي انجامش داري، پس انجامش بده و

هر بهايي را كه لازم است برايش بپرداز، خودت را فداي آن كن».


ادامه دارد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 به شوق نگاه تو با شبنم،ديدگانم را بر جاده ي نيايش هاي

عاشقانه روانه مي سازم و در

لحظه ي رويارويي ديدار با تو كه وجودم سرشار از شكوفه هاي

لبخند و رضايت تو مي شود


از تو مي خواهم كه

اي خدا اين وصل را هجران مكن

سرخوشان عشق را نالان مكن

نيست در جهان ز هجران تلخ تر

هرچه خواهي كن وليكن آن مكن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 اي کاش...

کاش راه زندگي، در پاي دل خاري نداشت

يا که چون دارد، فراز و شيبِ دشواري نداشت

کاش از پا در نمي افتاد، هر سو  رهروي ست

يا که تا سر منزلِ خود، راه بسياري نداشت

کاش خيل دلبران، پنهان نمي کردند روي

يا که چشم بيدلان، حاجت به ديداري نداشت

کاش از روز نخستين خارزارِ ِ اين وجود

روزني از ديده ي حسرت، به گلزاري نداشت

کاش جانِ پاک، با اين خاکدان خو مي گرفت

يا که اصلاً شهر ما، دکان خمّاري نداشت

کاش هر باطل نمي شد عرضه بر اَفهام خلق

يا متاع کفر و دين، هريک خريداري نداشت

کاش واعظ لب فرو مي بست از گفتار نيک

يا خلاف آنچه گويد، زشت کرداري نداشت

کاش از خوي پزشکان بود کمتر جلبِ مال

يا که جمع بينوايان، هيچ بيماري نداشت

کاش فکر بيش و کم در مغز انساني نبود

تا که بارِ زندگاني، هيچ سرباري نداشت

کاش چشم و گوش هر کس بر حقايق باز بود

تا که ديگر عِلم و دين پوشيده اسراري نداشت

کاش هر کس دعويِ اسلام و ايمان مي نمود

از نفاق و کفر پنهان، بسته زُنّاري نداشت

کاش هر گندم نماي جو فروش از هر کنار

در ميان شهر کوران، گرم بازاري نداشت

کاش چشم نيم مستي هوش از »الفت «مي ربود

تا که با سود و زيانِ ديگران کاري نداشت

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

آنچه انسان ها را از پا در مي آورد ، رنج ها و سرنوشت

نامطلوبشان نيست بلكه بي معنا شدن زندگي است كه مصيبت بار

 است . و « معني » تنها در لذت و شادماني نيست ، بلكه در رنج و

مرگ هم مي توان معنايي يافت .

اي دل شباب رفت و نچيدي گلي زعيش

پيرانه سر مكن هنري ننگ و نام را


« حافظ »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تقدير

 اي واي، در اين دار فنا، خستگي ما

چيزي نبود، جز غم دلبستگي ما

چون ساعت رفتن برسد، الفت هستي

صد پاره شود، با همه پيوستگي ما

ما جمله، اسيران من و مائي خويشيم

اينجاست، همان علت صد دستگي ما

افسوس، که با قيد تعلق خبري نيست

ز آزادگي مطلق و وارستگي ما

نيک و بد تقدير، که تغيير پذير است

تعبير شود، پستي و برجستگي ما

اين عقربه ي تند زمان است، که خندد

بر راه دراز و، قدم آهستگي ما

درعين جواني، بشگفتند يکايک

پيران جهانديده، ز بشکستگي ما


(معيني کرمانشاهي)
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 خود را آزاد مي خواني؟ مي خواهم انديشه فرمانروا بر تو را

بشنوم ، نه اين را كه از يوغي رها شده اي.

آيا چنان كسي هستي كه سزاوار رهايي از يوغي باشد ؟ چه

بسيار كس كه با دور افكندن يوغ بندگي ، واپسين از زندگي خود را

دور افكند. آزاد از چه ؟

در زندگي من هيچ اثري از مبارزه نمي توان يافت- من قطب مخالف

 يك سرشت قهرمان گونه ام. "خواستن" چيزي ، "كوشش براي

دست يابي" به چيزي ، داشتن "هدفي"، "آرزويي" ، هيچ كدام از

اينها را تجربه نكرده ام. حتي در اين لحظه نيز نگاهم به آينده خود-

اين آينده دور !-همچون نگاه كردن به دريايي آرام است : هيچ

خواسته يي آرامش سطح آن را بر هم نمي زند. به هيچ رو نمي

خواهم  چيزها به چيزي جز آنچه هستند تبديل شوند . خود من ،

نمي خواهم به چيزي جز آنچه هستم تبديل شوم... اما من هميشه

 چنين زيسته ام. هرگز هيچ خواسته يي نداشته ام.
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اي تنها،خداي من؛

انهدام وجود من را ميبيني؟تمام بدنم به ذره اي رسيدن را

ميبيني؟تمام وجودم به کوچكترين قطعات،آمدنم را ميبيني؟

آخر چرا من ؟چرامن ؟من که جز سپاس و تشکر از تو،کاري انجام

ندادم؟!!من که در هر لحظه ياد تو بودم و در هر جا تو را با خود

ميديدم!!پس چرا من؟پس چرا من را در اين آزمايش سخت قرار

دادي؟چرا من را ..چرا من را حالا به خود واگذاشتي؟!!چرا در تمام

آن جائي که مي بايد تو با من باشي هميشه من را تنها

گذاشتي؟!!!!

حالا که از تمام آزمون هائي که برايم تعيين  کردي گذشتم ، که تمام

 اين مراحل همانند حرکت بر روي لبه تيز مرگ و زندگي بود ،و روزي

هزار بار از زندگي ام  سير شدم و از مرگم لبريز...چرا در اين گوشه

،در گوشه  اي که هيچ کس براي من نمانده .. هيچ کس براي من و

همه در برابر من هستند، به اين کنارانداختي؟!!مانند دستمال کهنه

اي که هيچ نيست به بيرونه انداختي؟!!

اي تنها،خداي من؛

جز اين که نخواستم انسان باشم(!) ، و خواستم انسان باشم(!)

،من را در اين ميدان کار زار ،در اين جنگل وحشي،در اين بيابان بي

آب ،در اين  کوهستان سرد ،در اين برج پير و فرسوده، رها کردي،که

 مانند جغدي تنها  ،درگوشه اي خواب مرا فراگيرد؛که اين خواب

،خواب مرگ است و من را همانند برگ پائيزي به حاشيه خواهد برد

و به گوشه اي تبعيد خواهد کرد و مرا به مرگ تدريجي ناخواسته

خود آراسته خواهد  رساند......

اي تنها ،خداي من ؛

مرا همچون فرشته اي آفريدي ،همچون ديوانگان آموزش

دادي،همچون مردان به بلوغ رسانيدي و حال همانند سرداري پيرو

شکست خورده،همچون يک گوزن وحشي از گله جدا مانده که در

پايان  زندگيش بي اختيار به گوشه اي پناه ميبرد و لحظه مرگ خود

را به انتظار ميکشد ،مرا به گوشه اي پناه دادي که به لحظه مرگم

برسم....

اي تنها ،خداي من ؛

تو هم در اين لحظه ي فروريختن ،شادي؟!!!!!!!

 روز مرگم فرارسيده، که روز مرگ يک انسان که براي تو به وجود

آمده و براي تو جنگيده و براي تو زندگي کرده ،روزي خواهد بود که

تمام باورهايش را به دست آتش خانه سوز ، باد ويرانگر،سيل

غارتگر ،جوخه هاي اعدام دهدو باور کند که ديگر هيچ باوري برايش

نيست...

اي تنها ،خداي من ؛

من هيچ گاه نخواستم انسان اينجائي باشم که من انسان زميني

نخواهم شد ، که انسان زميني  تمام روحش در زمين خواهد ماند،

که انسان زميني بودن مرگ وجوديت انسان است.

حال که بعد از سالها سوختن و شکستن و زخم خوردن،روزي هزار

بار بر لبه تيز و باريک و کوتاه مرگ وزندگي دويدن و بالاو پائين

پريدن،بايد به گوشه اي بروم و همانند يک درخت تنها ،همانند يک

گوزن پير و همانند  برج نيمه مخروبه،که همه از فرو ريختن سقف از

آن فرار ميکنند و هيچ گاه به اين تنها پناه نميبرند ،در گوشه اي

منتظر از ميان رفتن ،مردن ،سوختن و نابود شدن باور هاي خود

باشم .

اي تنها،خداي من ؛

من انسان  بدون باور هاي خود هيچ است.اگر روز مرگ باور هاي

من فرارسيده ،پس روز مرگ انساني بودنم فرارسيده ؛که روز مرگ

انسان فرارسيده..

اي تنها ،خداي من ؛

از تو ميخواهم و ميطلبم ...

مرا انسان زميني مگردان که انسانيت او فنا پذير است...

اي تنها،اي تنها ،اي تنها ،خداي من ؛

از تو ميپرسم

اينگونه مرگم را ميپسندي؟!!!!!!
 
((خدايا بر من زيستي عطا کن ،که در لحظه ي مرگ بر بي ثمري

لحظه اي که براي زيستن گذشته است حسرت نخورم،و مردني

عطا کن که بر بيهودگيش سوگوار نباشم.براي اينکه هرکس آنچنان

ميمرد که زندگي ميکند.خدايا تو چگونه زيستن را به من  بياموز، که

چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ايست !!!!!ارامتر

سايه ها بي رحمند

بيرحم تر از من

سايه ها گنگ اند

نا مفهوم اند

سايه يک ناوجود مطلق است

که هر شب هر دقيقه هر ثانيه به من شبيخون مي زند

ديگر چه مي ماند ؟/؟

تکه زغالي خشک

ايست ارامتر

چر اينگونه مرا از من در مي اوريد ؟

و من مي مانم زعالم

با سايه هاي نا مفهوم

و بي درنگ بر خود مي تازم

همانند صدايي زخمي که صدايي گريان را تسلا مي بخشد

اه سايه ها سايه ها

لعنت به اين سايه ها لعنت به اين من که ا ز من در امدم

لعنت به ان بغض بي زمان که ا حساسم را در خود ميفشارد

طغيان جسمي طغيان روحي

خب که چه ؟؟؟/ کجاست؟؟؟؟

ميگردم نمي دانم موجود زيبا که ميا ن طغيان زشتي ها در بند

است

کو؟؟؟ ان دهقان فداکار تا برايش بگويد طغيان هاي ديگر

اين بخت کوچک سبکسرانه ام است

که يک دم نمي ايستد

وزش باد بوي ياس را مي اورد

چه نجوايي


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 از دل برود هر آنکه از...

اگر سکوت ِ اين گستره ي بي ستاره مجالي دهد،

مي خواهم بگويم : سلام!

اگر دلواپسي ِ آن همه ترانه ي بي تعبير مهلتي دهد،

مي خواهم از بي پناهي ِ پروانه ها برايت بگويم!

از کوچه هاي بي چراغ!

از اين حصار ِ هر ور ِ ديوار!

از اين ترانه ي تار...

مدتي بود که دست و دلم به تدارک ِ ترانه نمي رفت!

کم کم اين حکايت ِ ديده و دل،

که ورد ِ زبان ِ کوچه نشينان است،

باورم شده بود!

باورم شده بود،

که ديگر صداي تو را در سکوت ِ تنهايي نخواهم شنيد!

راستي در اين هفته هاي بي ترانه کجا بودي؟

کجا بودي که صداي من و اين دفتر ِ سفيد،

به گوشت نمي رسيد؟

تمام دامنه ي دريا را گشتم تا پيدايت کردم!

آخر اين رسم و روال ِ رفاقت است،

که در نيمه راه ِ رؤيا رهايم کني؟

مي دانم!

تمام اهالي اين حوالي گهگاه عاشق مي شوند!

اما شمار ِ آنهايي که عاشق مي مانند،

از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست!

يکيشان همان شاعري که گمان مي کرد،

در دوردست ِ دريا اميدي نيست!

مي ترسيدم - خداي نکرده ! -

آنقدر در غربت ِ گريه هايم بماني،

تا از سکوي سرودن ِ تصويرت سقوط کنم!

اما آمدي!

بانوي هميشه ي نجات و نجابت!

حالا دستهايت را به عنوان امانت به من بده!

اين دل ِ بي درمان را که در شمار ِ عاشقان ِ‌هميشه مي گنجانم،

انگشتانم،

براي شمردنشان

کم مي ايد!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 سلام به تو که بهتريني

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

پروردگارا!

به استقبال صبح آدينه اي مي رويم که از انتظار نرگس هاي عاشق

 سرشار است. او که آخرين اميد دل هاي خسته و پريشان تاريخ

است. پس به پهناي دستان پر قنوتمان و وسعت سينه هاي منتظر

و اميدوارمان از تو مي خواهيم که ظهور آن خورشيد پنهان را تعجيل

فرمايي تا با دم مسيحايي او بار دگر معجزه ي عشق را در دلهامان

نظاره گر باشيم.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 دوباره به آفتاب سلامي دوباره دادم!

سلام مي کنم به باد،

به بادبادک و بوسه،

به سکوت و سوال

و به گلداني،

که خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!

سلام مي کنم به چراغ،

به «چرا» هاي کودکي،

به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!

سلام مي کنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه،

به مسير ِ مدرسه،

به بالش ِ نمنک،

به نامه هاي نرسيده!

سلام مي کنم به تصوير ِ زني نِي زن،

به نِي زني تنها،

به آفتاب و آرزوي آمدنت!

سلام مي کنم به کوچه، به کلمه،

به چلچله هاي بي چهچه،

به همين سر به هوايي ِ ساده!

سلام مي کنم به بي صبري،

به بغض، به باران،

به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به يک پاسخ کوتاه،

به يک سلام ِ سر سري راضيم!

آخر چرا سکوت مي کني؟


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢۱ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اگه بي هوا کسي وارد زندگيت شد ؛ بدون کار "خدا" بوده ! ,

اگه بي محابادلها قبل ازدستها بهم گره خورد؛ بدون کار "خدا"بوده! ,

اگه گريه هات تو خنده غفلت ديگران شنيده نشد تا خورد نشي ؛

بدون تنها محرمت "خدا" بوده ! ,

حالا هم اگه دلت شکسته و بغض تنهائي خفتت کرده ؛ شک نکن

تنها مرهمت "خداست" که ؛ از سر تواضع يه بهونه واسه نوازشت

گير آورده !

آخه مي دوني ؟ :

                     "خدا" خيلي تنهاست !!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آسمانهاي نگاهم روزي

جلوه گاه دو کبوتر بودند

برفي و بال سپيد

پاک چون مرواريد

صبحگاهان در دشت

زير اين گنبد سبز

نگهم از پيشان هر طرفي مي گرديد

شامگاهان که افق

جام خونين به سراپرده ي شب مي نوشيد

باز مي ديدمشان

روي ديواره ي باغ

باد ، نازک پرشان را به هوس مي پوييد

گاه در گوشه ي بام

آن يکي مي زد چتر

اين يکي مست دلارايي دوست

سر فرو برده به گرد پر او مي چرخيد

زندگي زيبا بود

آسمان مي خنديد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مغايرت هاي زمان ما


1- ما امروز خانه هاي بزرگتر اما خانواده هاي

كوچكتر داريم، راحتي بيشتر اما زمان كمتر

2- مدارك تحصيلي بالاتر اما درك عمومي پايين

تر، آگاهي بيشتر اما قدرت تشخيص كمتر داريم

3- متخصصان بيشتر اما مشكلات نيز بيشتر،

داروهاي بيشتر اما سلامتي كمتر

4- بدون ملاحظه ايام را مي گذرانيم، خيلي كم

مي خنديم، خيلي تند رانندگي مي كنيم، خيلي

زود عصباني مي شويم، تا دير وقت بيدار مي مانيم،

 خيلي خسته از خواب بر مي خيزيم، خيلي

كم مطالعه مي كنيم، اغلب اوقات تلويزيون

نگاه مي كنيم و خيلي بندرت دعا مي كنيم.

5- چندين برابر مايملك داريم اما ارزشهايمان

كمتر شده است. خيلي زياد صحبت مي كنيم، به

اندازه كافي دوست نمي داريم و خيلي زياد

دروغ مي گوييم.

6- زندگي ساختن را يا د گرفته ايم اما نه زندگي

كردن را، تنها به زندگي سالهاي عمر را

افزوده ايم و نه زندگي را به سالهاي عمرمان.

7- ما ساختمان هاي بلند داريم اما طبع كوتاه

تر، بزرگراه هاي پهن تر اما ديد گاه هاي باريكتر.

8- بيشتر خرج مي كنيم اما كمتر داريم، بيشتر

مي خريم اما كمتر لذت مي بريم.

9- ما تا كره ماه رفته و برگشته اما قادر

نيستيم براي ملاقات همسايه جديدمان از يك

سوي خيابان به آن سو برويم.

10-  فضاي بيرون را فتح كرده ايم اما نه فضاي

درون را، ما اتم را شكافته ايم اما نه تعصب خود را.

11-  بيبشتر مي نويسيم اما كمتر ياد مي گيريم،

بيشتر برنامه مي ريزيم اما كمتر به انجام مي رسانيم.

12-  عجله كردن را آموخته ايم و نه صبر كردن،

درآمد هاي بالاتري داريم اما اصول اخلاقي پايين تر

13-   رايانه هاي بيشتري مي سازيم تا اطلاعات

بيشتري نگهداري كنيم، تا رونوشت هاي بيشتري

نگهداري كنيم، تا رونوشت هاي بيشتري توليد

كنيم، اما ارتباطات كمتري داريم. ما كميت

بيشتر اما كيفيت كمتري داريم.

14- اكنون زمان غذا هاي آماده اما دير هضم

است، مردان بلند قامت اما شخصيت هاي پست،

سود هاي كلان اما روابط سطحي.

15-  فرصت بيشتر اما تفريح كمتر، تنوع غذايي

بيشتر اما تغذيه نا سالم تر، درآمد بيشتر

اما طلاق بيشتر، منازل رويايي اما خانواده هاي از هم پاشيده.

16-  بدين دليل است كه پيشنهاد مي كنم از

امروز شما هيچ چيز را براي موقعيت هاي خاص

نگذاريد، زيرا هر روز زندگي يك موقعيت خاص است!

17-  در جستجوي دانش باشيد، بيشتر بخوانيد،

در ايوان بنشينيد و منظره را تحسين كنيد

بدون آنكه توجهي به نيازهايتان داشته باشيد.

18-  زمان بيشتري را با خانواده و دوستانتان

بگذرانيد، غذاي مورد علاقه تان را بخوريد و

جاهايي را كه دوست داريد ببينيد.

19-  زندگي فقط حفظ بقاء نيست، بلكه زنجيره اي

از لحظه هاي لذت بخش است.

20-  از جام كريستال خود استفاده كنيد،

بهترين عطرتان را براي روز مبادا نگه

نداريد و هر لحظه كه دوست داريد از آن

استفاده كنيد.

21-  عباراتي مانند "يكي از اين روزها" و "روزي"

را از فرهنگ لغت خود خارج كنيد. بياييد نامه

اي را كه قصد داشتيم "يكي از اين روزها"

بنويسيم همين امروز بنويسيم.

22-  بياييد به خانواده و دوستانمان بگوييم

كه چقدر آنها را دوست داريم. هيچ چيزي را كه

مي تواند به خنده و شادي شما بيفزايد را به

تاخير نياندازيد.

23-  هر روز، هر ساعت و هر دقيقه خاص است و شما

نمي دانيد كه شايد آن مي تواند آخرين لحظه

باشد.

24-  اگر شما آنقدر گرفتاريد كه وقت نداريد

اين پيغام را براي كسانيكه دوست داريد

بفرستيد و به خودتان مي گوييد كه "يكي از اين

روزها" آن را خواهم فرستاد، فقط فكر

كنيد...."يكي از اين روزها" ممكن است شما

اينجا نباشيد كه آن را بفرستيد!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آيا مي دانيد که...

 
 72 درصد مردمان کشور آفريقايي مالي کمتر از يک دلار در سال

درآمد دارند

 هرسال از31ميليون و536 هزار ثانيه تشکيل شده است.

 استراليا خشک ترين قاره مسکوني جهان است.

 20درصد مردان و10 درصد زنان سالگرد ازدواجشان را به ياد نمي

آورند.

22 درصددوقلوها چپ دستند.اين نسبت در ميان ساير مردمان

حدود10 درصد است.

 اگر شما درصدد برآييد تا تمام ستارگان کهکشان را بشماريد و

موفق شويد در هر ثانيه يک ستاره را شماره کنيد،براي شمارش

تمام ستارگان عالم به 3000سال احتياج داريد.

 رانندگان بيشتر از شکارچيان آهوها را از بين مي برند.

 آگر تمام جمعيت جهان را 100نفر فرض کنيد،حدود50درصد پول

هاي جهان در دست 6 نفر خواهد بود.

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اي کاش ....

اي کاش ميشد سکوت غريبانه نيلوفرهاي اسير مرداب را معني کرد

اي کاش ميشد صحبتهاي گل باپروانه را فهميد

اي کاش ميشد شکست را نوعي پيروزي دانست

اي کاش ميشد بيشتر مهربان بود و با عشق ديگران را دوست

داشت

اي کاش ميشدطبيعت را به خوبي درک کرد و به راز گل سرخ پي

برد 

اي کاش ميشد دنيا را از دريچه ديگر ديد و واژه هارا طوري ديگر

تفسير کرد

اي کاش ميشد دل را با محبت , پاييز را با گل و آرامش را با قلب

پيوند زد

اي کاش ميشد هيچ چشمي جنگي را نميديد و هيچ گوشي نام آنرا

حتي از فرسنگها فاصله نميشنيد و هيچ زباني براي بيان اسم آن به

گردش در نميامد و هيچ گوري پذيراي پنهان دسته دسته انسان بي

گناه نبود

اي کاش کبوتر صلح پيام آور عشق و محبت بالهاي خود را به قصد

پرواز بگشايد و به مهماني پشت بام همه, حتي انان که بدن قفل

زده اند برود تا ستاره کوچک خوشبختي را به آنان هديه

دهد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  درد اينجاست

من بي اندازه از تنهايي رنج ميبرم...

اشو:

تاريکي تنهايي نميتواند  به طور مستقيم مورد تعرض قرار گيرد.

فهميدن اين نکته براي همگان ضروري است:

معدودي چيزهاي بنيادين وجود دارند که نميتوانند تغيير داده شوند.

اين يکي از ان اصول است .شما نميتواني

مستقيما با تاريکي بجنگيد نميتوانيد مستقيما با هراس انزوا بجنگيد

.علت ان است که تمامي اين چيزها وجود ندارند. هستي ندارند.انها

 فقط نبود چيز ديگري اند دقيقا مثل تاريکي که نبود نور است حالا

شما وقتي که مي خواهيد اتاق تاريک نباشد چه ميکنيد؟ شما

مستقيما هيچ کاري با تاريکي نميکنيد يا ميکنيد!؟ شما نميتوانيد ان

را هل دهيد .هيچ راه ممکني وجود ندارد تا چنان ترتيبي بدهيد که

تاريکي ناپديد شود شما بايد با نور کاري بکنيد .حال نور کل موقعيت

را تغيير ميدهد.شما در تمامي زندگيتان به جنگ با تاريکي ادامه

ميدهيد و موفق هم نخاهيد شد.اما براي زائل کردنش تنها يک شمع

کوچک کافيست.شما مجبوريد براي نور کاري بکنيد چون مثبت

است .وجود دارد.قائم به خود هستي است و يک بار که نور مي ايد

هر انچه که نبود نور بود خود به خود نا پديد ميشود.

تنهايي مترادف با تاريکي است...


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

 
حتي اگر نتيجه اعمال نيك و خير شما بلافاصله در زندگي ظاهر

نشود ، تاثير مستقيم روي اتفاقات آينده حيات شما دارد و درست

لحظه اي كه اصلاً انتظار نداريد به صورت يك بخت و اقبال باور

نكردني مسير زندگي شما را تغيير مي دهد و لبخند و تبسم را بر

رخسار پر نور شما ظاهر مي سازد .

 
ما قصد سكندر و دارا نخوانده ايم

از ما بجز حكايت مهر و وفا مپرس

 
« حافظ »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خدايا !

بحران زده ام ، نمي دانم به كجا رو كنم ! به چپ و راست رو مي

كنم ، به پس و پيش و فقط ظلمت را مي بينم. به درون رو مي كنم

، ستاره اي مي بينم خدايم ! تو آن ستاره اي ، و اگر تو با مني ،

درون من ، كنار من ، هيچ نيرويي در اين دنيا نمي تواند مرا شكست

 دهد. هر چه جلال است، از آن توست! خدايم ! حتي اگر در هياهوي
روزمرگي تو را از ياد ببرم ، تو مرا فراموش نخواهي كرد خدايم ! تو

در تمامي مشكلات و دشواري هاي زندگي ،نيرو و اقتدار مني

خدايم!راهي نمي بينم و آينده پنهان است اما مهم نيست ، همين

كافي ست كه تو همه چيز را مي بيني.

پس اي شنونده دعاهاي من ! اي آنکه بي پاسخ نگذاشته اي هر

آنچه خواستم! اي آنکه هنوز هم معجزه مي کني! اي آنکه

شرمسارم از آن چيزي که به من دادي و من نديدم و شکرت نکردم!

اي نگاهدارنده مسافران غريب عرفانت! اي موسيقي بي کلام

عشق! اي رود زلال روح من! اي خداوند شايسته خداوندي !اي

خجسته !اي صاحب انسان و مَلَک!اي قدرت مطلق کائنات!اي خداي

کوه، خورشيد، دنيا، گُل، پروانه، شبنم!

تو را قسم به وصف بي پايانت!تو را قسم به لحظه دعا!تو را قسم

به لحظه توبه!تو را قسم به لحظه گريه!تو را قسم به لحظه اي که

دلم شکست!

خداوندا ما را به رحمتت مورد قضاوت قرار ده نه به عدالتت چرا که

رسواي جهانيم!

خداوندا مرا در اوقات تنهايي و نيازمندي تنها مگذار اي رحيم و

بخشنده !

خداوندا به نجات من هم بيا. مرا موهبت آن بخش كه در تو زندگي

كنم پيش بروم و نفس گسيخته را بكشم مباد كه از ياد ببرم تو پناه و

 آسايش من هستي!

خداوندا نگذار از تو بخواهم، بيشتر از آنچه که داده اي!

يا لطيف!

هم اکنون که دست به بالا آورده ايم و از اعماق دل در کران

کهکشانها بر وجود لايتناهيت دعا ميکنيم و با تمام کوچکي خود ،

خداونديه بي پايانت را بانک مي زنيم بر ما اجابتي کن اين دعا را!


  آمين

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عاشق بمان...

مهم اين نيست که هستي!آن چه اهميت دارداين است که هميشه

 عشق بورزي وآن چه تورابايد شادمان کند اين است که روزت را با

عشق آغاز کني وشب هنگام با ياد عشق سر به بالين بنهي.

محبت و صداقت بايد هسته مرکزي همه کارهاي تو باشد و از درون

وبرون يکي شوي،مثل نفس کشيدن که همه اعضا با هم به اتحاد

مي رسند در رسانيدن دم و بازدم.

عشق گوهري است بس زيبا و فريبا و هنرمند واقعي در زندگي

کسي است که با تراش محبت و صداقت،آن را چو نگيني  بر

انگشت عشق روح خود کند.

کسي که موهبت عشق را باور دارد و به خاطر آن به تمناي

نفس،پشت ميکند در واقع خدارا شناخته،وبا توسل به عشق الهي

خود را از هر رويداد ناخوشايندي دور ميکند.

کسي که به مهرو بخشش،چون پرنده اي آزاد و رها مي نگرد که

آسمان سينه دوست را پهنه اوج گرفتن مي داند،هرگز!رايحه خوش

عشق را از خاطر نخواهد برد و هميشه عاشقي مشتاق خواهد بود

و اشتياقي عاشقانه براي بودن در کنار دوست خواهد داشت.

هنوز من وتويي بدون عشق متولد نشده و اين حقيقت جاودانه

است که عاشق رها ميکند تا هميشه بماني و آن کس که تو را

دربند مي کند فقط يک دوست گرسنه و بي تجربه است که فرق

بين قفس و باغ و پرواز و نغمه حزن انگيز را نمي داند.

بزرگترين معجزه عشق اين است که سلطه،نفاق،تزوير و ريا را رها

کني و دل به محبت، عفو ايثار ببخشي.

در گنيجنه روزگار رازي با ارزش تر از مهرورزي نخواهي يافت و هيچ

چيز در دنيا مسندي  بالاتر از نور محبت بر قلب کسي نمي شيند.

خدا خود مظهر عشق و بخشش است،و فقط با يک زبان بايد با او

سخن گفت:زبان دل مهربان،

زبان دل بخشنده و بي کينه...

هيچ به اين انديشيده اي که به نام خدا چه کارها را نمي توان کرد.

آري تو نميتواني بگويي به نام خدا اما دل دوست را بشکني. تو

نميتواني بگويي به نام خدا اما کينه دوست را به دل بگيري.

تو نميتواني بگويي به نام خدا اما به  وفاداري دوست خود توجه

نکني.تو نميتواني بگويي به نام خدا اما آبروي دوست را بر باد دهي

و ويرانش کني.

درياب که اگر به نام خدا ميگويي يعني عاشقي و عاشق يعني:

ع:عطر وجودت روح نواز است.

ا:ايثارت مثال زدني است.

ش:شهره به مهرباني داري

ق: قناري خوش الحان روضه  رضواني

حالابگو چه کم داري؟ مطمئن تر از اين کشتي چه ديده اي که از

درياي مهرورزي مي هراسي؟

قسم به هر چه دل دردمند در دنيا است عاشق بمان...

به سوز دل عاشق که تنها مرهم زخم دل تنهاي دوست تويي...

عاشق بمان،محبت کن،بدون چشمداشت ببخش.

دل را به خدا بسپار،برايش دلبري کن،آري با مهرباني توجه اش را به

 خودت جلب کن،با عفو و رهايي نگاهش را معطوف خود کن،با

خيرخواهي درهاي رحمتش را به روي خود بگشا و در انوار نوراني

حکمت الهي اش غرق در سرور شو.اين عطر مشام انگيز الهي بر

روح و روان تو به خير و خوشي باد....


برگرفته از مجله موفقيت

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به نام او...


و چقدر ساده مي توان ديدو گذشت و چه قدر ساده تر آيينه ي غرور

 خرد ميشود و حتي کسي نيست خرده هاي آن را جمع کند و تنها

اشک ميريزند مسافران زمان،کوله بارشان را پر ميکنند،خبر ندارند

که پاسي از شب کوله بار کم ميکنند تا بتوانند به سادگي پله هاي

عروج را طي کنند و تنها خاطر و ياد و لوح ترک خورده ي خود را به

همراه ميبرند و بعدها براي بردن کوله بارشان باز خواهند گشت و

روز وداع،در عالم ذهن و معني آنها نمي گنجد.تلنباري از خاک بر

وجود و پيکرشان حاکم مي شود و گيج و بي هدف قدم بر مي دارند

و به دنبال راهي براي گريز مي گردند و چه زيباست که از ميان

ترس و ناميدي و پوچي دستي از نور وجودش را در بر مي گيرد و او

را به سوي تعالي ميبرد و من اينجا بر سر انبوهي از خاک اشک

ميريزم و نگاهم به زمين دوخته است که شايد او از ميان مشتي

خاک به ميان ما بازگردد.چه ساده مي انديشم...؟!چون تنها کوته

انديشان حکم امضاء شده را قابل تغيير مي انگارند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اما نيلوفر صدايت

پشت پنجره ام قد كشيده است

پنجره را مي گشايم

تورا به درون دعوت مي كنم

و خانه ام پر مي شود

از آينه هاي نگاهت

كه چقدر نيلوفر

در ان تكثير مي شوند

تو نيستي

اما لبخند مي زني

و دشت هاي گرم و سرخ

از ذهنم بالا مي روند

و   چلچله هاي نور و صدا

از تاريكي شبم

پنجره را مي بندم

تو به تمامي

در خانه ام

آشيانه ام كرده اي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر چيزي راكه ميخواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را كه داريد

نمي خـواهيـد!

 قــوانين مــورفي مــجموعه اي از قوانين حاكم بر زندگي هستند

كـه اكثر آنها از بدبيني نـشات گـرفتـه و جـنـبـه شوخي دارند امـا

بسياري از آنها نيز واقعيت هستند.

قوانين مورفي توسط شخصي بنام كاپيـتـان ادوارد مورفي مهندس

 نيروي هوايي، در سـال 1949 پـا بـه عـرصه حضور گذاشت. وي

هنگامي كه روي پروژه اي در نيـروي هـوايـي مشغول بررسي روند

كار بود متوجه شد كه تراسفورماتوربه صـورت نـادرسـتي سيم

پيچي شده در مـورد تكنسين مربوطه چنين گفت:"اگر  راهي باشه

تا بشه  كـار رو درسـت انـجـام نداد،حتما اين تكنسين اون راه  رو

پيدا ميكنه." قـوانين مورفي اكنون افزون بر هـزاران قانون مي

بـاشد كـه توسط افراد گوناگون در سراسر جهان گرد آمده و

مـجـموعـه اي ازقـوانـيـن حـاكـم بر زنـدگي هسـتند كـه اكثر آنها از

بدبيني نشات گرفته و جنبه شوخي دارند امـا بسـياري از آنها

نيزعينيت و واقعيت دارند. اكنون به برخي از اين قوانين توجه كنيد:

1- اگـر قـرار بـاشه كاري خراب بشه و درست پيش نره، حتما خراب

مي شـه آن هـم در نامناسبترين زمان!

2- اگر احتمال داشته باشه چندين كار خراب بشه، آن كـاري كه

بيشترين ضرر را خواهد زد درست پيش نخواهد رفت!

3- همه چيز در حال بدتر شدن است!

4- لبخند بزنيد فردا همه چيز بدتر و وخيمتر خواهد شد.

5- احتمال آنكه يك شيء آسيب ببيند نسبت مستقيم دارد با ارزش

آن!

6- همه كارها بيشتر از آنچه تصور ميكنيد بطول خواهند انجاميد!

7- اگر شما تصميم به انجام كاري ميگيريد پيش ازآن لازم است ابتدا

كار ديگري را انجام دهيد!

8- هر راه حلي مشكل جديدي پديد مي آورد!

9- شما هنگام صبحانه خوردن هيچگاه نميتوانيد تعيين كنيد كدام

طرف نان را بايد كره بزنيد!

10- هرگاه جسم بـا ارزشي از دست شما به زمين مي افتد به غير

قابل دسترس ترين مكان ميرود (حلقه برليان يا داخل سطل زباله

مي افتد و يا در چاه فاضلاب)!

11- شما هر موقع دنبال چيزي مي گرديد هـميشه در آخـرين

مـكاني كه آن را جستجو ميكنيد مي يابيدش!

12- هيچ اهميتـي ندارد كه شما به چه اندازه دنبال جنسي بگرديد

به محض آنكه آن را خريديد آن را در مغازه اي ديگر ارزانتر خواهيد

يافت!

13- همواره در خيابان در هنگام رانندگي ماشينها در لاين ديگر

سريعتر حركت ميكنند!

14- زماني كه دستگاه معيوب خود را نزد تعميركار مي بريد كاملا

بي عيب و درست كار خواهد كرد!

15- هر فردي راهي براي ثروتمند شدن در ذهنش دارد كه عملي

نميباشد!

16- هر چيز خوب در زندگي يا غير قانوني است ويا غير اخلاقي و يا

چاق كننده!!

17- هر كسي پول بيشتري دارد حكمراني ميكند!!

18- هيچ عمل نيكي بدون مجازات نخواهد ماند!!

19- هرگاه شما چيزي را در جاي امني قرار ميدهيد تا گم نشود

ديگر هيچگاه نميتوانيد پيدايش كنيد!

20- در ورزش گلف بهترين ضربه ها هميشه زماني زده ميشود كه

تنها باشيد و بدترين آن هنگامي كه در جمعي بازي مي كنيد و يا با

فردي بازي ميكنــيد كه ميخواهيد او را با بازي خود تحت تاثير قرار

دهيد!!

21- هر چيزي را كه مي خواهيد، نميتوانيد داشته باشيد و آنچه را

كه داريد نميخواهيد!

22- احتمال آنكه كاري را كه انجام ميدهيد ديگران ببـينند نـسبت

مسـتقيم دارد با ميزان احمقانه بودن كار شما!

23- سنگين بودن ترافيك نسبت مستقيم دارد با ميزان عجله شما

براي زود رسيدن به مقصد!

24- هنگام ورود به پمپ بنزيـن جـايگاهـي را كه انتخاب مي كنيد

هميشه طولاني تر از جايگاه هاي ديگر خواهد بود.

25- هيچ اهميتي ندارد من كجا ميروم، من آنجا هستم!

26- هر كسي ميتواند مدرك دانشگاهي بگيرد اما صاحب عقل

نخواهد شد!

27- زباله از خلاء بيزار است آنقدر انباشته ميگردد تا فضاي موجود را
پر كند!

28- هرگاه كفش نو را براي اولين بار به پا كنيد همه پايشان را روي

آن خواهد گذاشت!

29- زماني كه مي خواهيد لكه روي شيشه پنجره را پاك كنيد

هميشه لكه سمت ديگر شيشه ميباشد!

30- قانون بقاء كثيفي: براي تميز كردن هر چيزي چيز ديگري بايد

كثيف گردد!!

31- اگر امري احتمال دارد اتفاق بيافتد و خيلي هم خوشايند

باشد،هرگز اتفاق نخواهد افتاد!

32- اگر حق با شما باشد هيچكس حرف شما را باور نخواهد كرد!

33- قوانين مانند تار عنكبوت مي باشند تنها افراد ضعيف و فقيران

به دام آن ميافتند در صورتي كه ثروتمندان و صاحبان قدرت آن را پاره

 كرده و ميگريزند!!

34- دو عنصر در طبيعت فراوان ميباشند: يكي هيدروژن و ديگري

حماقت!!

35- جاده رسيدن به موفقيت همواره در دست ساختمان است!

36- هرگاه چيـزي را دور بياندازيد به محض آنكه ديگر به آن

دسترسي نداشته باشيد به آن نياز پيدا خواهيد كرد!

37- كار تيمي همواره ضروري مي باشد چون به شما اجازه مي

دهـد تـا در صورت بروز مشكل فرد ديگري را نكوهش كنيد!

38- احتـمـال آنـكه طـرف ناني كه به آن كره ماليده شده است بروي

فرش بيافتد نسبت مستقيم دارد به قيمت فرش!

39- شما هيچگاه نمي توانيد با نگاه كردن به خطـوط راه آهـن،

بـگويـيد كه قطار از كدام سمت خواهد آمد!

40-   0 = ثابت = عقل*زيبايي*در دسترش بودن(معادله يـافتـن

همسر بـه ايـن مفـهوم كـه هيـچ دختـر و زني وجود ندارد كه هر

سه اين خصوصيات را دارا باشد)!!

41- ماشيني كه روبروي شما در حركت است هميشه سرعتش از

شما كمتر است!

42- هر چه عقيده اي مسخره تر باشد احتمال موفقيت آن بيشتر

مي باشد!!

43- افرادي كه مي توانند بهترين نصيحت ها را بكنند، نصيحت نمي

كنند!!

44- دود سيگار هـمواره به سمت افراد غيـر سيـگاري حـركت

خواهد كرد، بدون توجه به سمت وزش باد!

45- جاي پارك مناسب ماشين هميشه سمت ديگر خيابان ميباشد!

46- براي هر عملي يك انتقاد برابر و مخالف آن وجود دارد!!

47- دوستان مي آيند و مي روند اما دشمنان انباشته ميگردند!

48- هرگاه به دروغ به رئيس خود بگوييد كه علت تاخير شما پنچر

شدن چرخ ماشينتان بوده روز بعد چرخ ماشين شما پنچر خواهد

شد!

49- تقريبا داخل شدن به كاري از خارج شدن از آن آسانتر است!

50- هيچ چيز هيچگاه بهتر نشده و نخواهد شد!

فكر كنم شما نظري كه بتواند شمارگان اين نظريه را به 51 برساند

نداريد!!!!!!!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به ياد داشته باشيد كه در معادله زندگي ، گذشته با آينده برابر

نيست . همواره در هر موقعيتي مي توان به اين نتيجه رسيد اصلا

مهم نيست كه در زندگي چه بر سرتان آمده و يا حل مشكل شما

چقدر دور از ذهن مي رسد، اگر باور كنيد كه هر مشكلي راه حلي

دارد حتما راه حل آن را خواهيد يافت.


********************

ما براي تنبيه شدن به دنيا نيامده ايم . براي درس گرفتن آمده ايم ،

هر رويدادي در زندگي ما توان بالقوه آن را دارد كه ما را تحول كند و

از ميان همه رويدادها، سختي ها و مصيبتها ، بيشترين توان را براي

 تغيير تفكر ما دارا هستند. طوري رفتار كنيد كه گويي در وراي هر

حادثه اي ، هدف و مقصودي نهفته است.


******************

اگر در جستجوي خوشبختي و معناي زندگي هستيد تمام توجه

خود را به لحظه اكنون معطوف كنيد و به ياد داشته باشيد كه

بهترين جا براي آغاز يك زندگي جديد ، همين جايي است كه اكنون

هستيد. در اين صورت جهان هستي ، در قبال اين نگرش ،

پاداشهاي فراتر از انتظار به ما مي دهد.


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

    آينه ي سفر
 
مسافر از کنارِ من ساکتُ بي صدا گذشت
 
رفت تا تو خاطرات من شايد بشه يه سرگذشت
 
مسافري که هر قدم با منُ مثلِ سايه بود
 
منُ تو غُربت جا گذاش، رَف با بودُ نَبود
 
مسافِرِ خسته ي مَن، مَن از تو خسته تَر بودم
 
تُو رفتيُ پَر کشيدي، مَن که کبوتر نبودم
 
رفتي رسيدي آسمون، خوب مي دونم قَد کشيدي
 
امّا تو آينه ي َسَفر، چشماي خيسُ نديدي
 
دلم مي خواد داد بزنم، نفرين بِه هر چي سَفرِه
 
آخرِ قصّه ي سفر، اين عشقِ که دربِدرِ
 
سفر اَگِه قصّه باشه، آخرِ قصّه مُردَنِ
 
از غصّه دل شکستنُ، به گريه دِل سِپردن ِ
 
مسافِرِ ساده ي من، از کي فرار کردي بگو
 
نيستي ولي خيالِ من، نشسته با تُو روبرو
 
فاصِله بينِ منُ تُو، دُرُستِه صد تا نَفَسِه
 
امّا هواي ِ سبزِ تُو، پيشِ دلَم تو قَفسِه....
 
 شاعر: مهدي اکبري

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سلام

اينم بي زحمت بشنوين و نظرتونو در موردش بفرمايين . با تشكر


عالمان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و شب و شب و روز

علم مي اندوختند. زاهدان دلشوره داشتند از ملاقات با خدا. روز و

شب، شب و روز زهد مي اندوختند.عابدان دلشوره داشتند و عبادت

مي اندوختند.

جوانمرد اما دلشوره نداشت ، ذوق داشت و شوق داشت. پاکي

جمع مي کرد براي روز ملاقات. و مي گفت : شما علم و زهد و

عبادت جمع مي کنيد. من اما پاکي و بي باکي. زيرا که آن عزيز ،

پاک است و بي باک.

قرن هاست که عالمان و زاهدان و عابدان و جوانمردان مي آيند و

مي روند و ما همچنان نگاه مي کنيم و نمي دانيم براي آن عزيز ،

کدام عزيزتر است، علم و زهد و عبادت يا پاکي و بي باکي!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


فرشته ها حتما مي آيند

فرشته ها آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است.از کنارت که رد

مي شوند،مي فهمي؟

اسمت را که صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه

ات مي گذارند ،حس مي کني؟

راستي حياط خلوت دلت را آب و جارو کرده اي؟دعاهايت را آماده

گذاشته اي؟ آرزوهايت را مرور کرده اي؟

مي داني که امشب به تو هم سر مي زنند؟ مي آيند و برايت

سوغات مي آورند، پيراهن تازه ات را.

خدا کند يک هوا بزرگ شده باشي . مي آيند و چهار گوشه دلت را

نور و گلاب مي پاشند.

مي آيند و توي دستشان دعاي مستجاب شده و عشق است.

مبادا بيايند و تو نباشي .مبادا در دلت را بسته باشي.

مبادا در بزنند و تو نفهمي. مبادا ...

کوچه دلت را چراغاني کن. دم در بنشين و منتظر باش.

فرشته ها مي آيند. فرشته ها حتما مي آيند.

خدا آنسوتر منتظر است.مبادا که فرشته هايت دست خالي

برگردند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تقديم به همه كساني كه در خلوت تنهاييشان نور خدا مي درخشد

 
كاش مي شد كه بگويم در دلم چيست خدايا

باز هم اين ره بيهوده به ره كيست خدايا

من به بي چارگي خود و لطف تو ايمان دارم

آه خدايا اين چه بلايي است...؟!

نه بهتر نتوان گفت

خدايا اين چه خطايي  است

كه در اين چند ده عمر

كسي از عشق مرا نظري چند نكرد

وبه من خوب نظر كن و بگو

راست مي گويند كه من ديوانه و مجنون سرابم

قسمم راست نبود

نگهم صاف نبود

حرف من پاك نبود

اما ....

عشق من راست بود خدايا

عشق من صاف بود خدايا

عشق من پاك بود خدايا

پس چيست اين همه آشفتگيم...؟!

دل شكستم باز خدايا..؟!

ره به رهي باز بستم خدايا...؟!

گره بر گرهي سخت بستم خدايا...؟! 

 من چه كردم كه اين چنين عذابم مي دهي بار الاها...؟!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

شکاف پنجره هنوز از دست تو سخن مي گويد

و دستهاي من هنوز گرمي دستهايت را به مسلخ حضور مي کشاند

صورتت را بر ماه ترسيم مي کنم که آسمان بداند

تو ماه مني و ديگر ماه ي نروياند که عکس تو نباشد بر آن...

نگاهم زمزمه خيال هاي دست نيافتني ست

و حس مبهمي دلم را تا کنار تو مي کشاند.....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


راستي

هميشه همين گونه است که مي بينيم؟!

يا نه عاقبت دستاني تو را قفل مي کند

و من بي کليد مي مانم!

حضوري غايب بر پيشاني مرصع تو

که چين بر مي دارد

تا پيمانه اي باشد بر قطره قطره اي که مي چکم

راستي هميشه اين گونه فراموش مي شويم

يا پشت بر آينه خواب مي رويم؟!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

شب است و ماه مي تراود از چشم هاي شب

خواب

اين حس غريب باز به سمت خويش مي کشاندم

و نگاه اين مسير خيال

در انتظار پاسخي ست از راه و از خواب هاي محال....

بند بندم را به احترام تو خواهم سوزاند

و خاکسترم را به باد خواهم داد

و مي دانم

که به حرمت نگاهت

باد خاکسترم را به سمت تو مي آرد

و بر چشمت مي نشاند تا به خواب هايم راه يابي

گلي ميان برگ هاي دفترم گذاشته ام

به ياد تو به ياد ديدار اول

در کوچه هاي هزار نقش و در هواي بهاري انتظار

و در آن غروب دل انگيز که خورشيد از شرم تو به لاک زمين فرو

مي رفت....


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
your tomorrows are as bright as you want to
 
make them .
 
 there is no reason to carry the darkness of the
 
past with you into today .
 
 today is a wonderful new experience full of
 
 every possibility to make your life exacly what
 
 you want it to be.
 
 
فرداهاي تو روشن است               
 
هم بدانسان که تو بنياد مي نهي
 
و چون از گذشته ها به امروز سفر مي کني
 
هرگز نياز بدان نيست که تيرگي هاي ايام رفته را همراه خويش بري

امروز پديده اي شگرف است سرشار توان و امکان تا زندگي را بدان
 
پايه بنا کني که آرزومندي.
 
 
Today is the beginning of new happiness.
 
new direction and new relationships.
 
 today is the day to remind yourself that you
 
possess the power and the strenght you need to
 
bring contentment love and joy into your life.                
 
 
 
 امروز سر آغاز بخت است
 
 اولين گام به راههاي نو و دستي به سوي هم بستگي هاي نوين .
 
  امروز نيک وقت آنست...
 
  تا به ياد آري تو خداوندگار آن نيروي شگرفي
 
که شادماني را به زند گا نيت ارمغان تواند داد
 
   و عشق را و رضايت را
 
 
  today is the day to be undrestanding of
 
yourself and to give yourself the love                 
 
 and patience that you need.                                 
                               
today is the day to move forward towards         
         
your bright tomorrow .                                         
 
 
اکنون روز آنست که خويشتن را در يابي
 
 و عشق را به خود هديه دهي و بردباري را
 
 که سخت نيازمند آني .
 
وامروز هم آنست که آهنگ رفتن کني
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  به نام او...

ماه مهر رو به پايان پيش ميرفت و زمان ميتاخت در جاده ي بي پايان

زندگي. در مسيري کنار ريل راه آهن هميشه صدايي غريب در طلب

کمک از هم جنسانش از سوز دل مينواخت و کمي آن طرف تر

کودکي با لباسهاي مندرس روي چاهار پايه اي نشسته بود هراز

گاهي ماشيني کنارش مي ايستاد و پاکتي سيگار مي خريد  در

نگاه سردش، بي پاسخ  به کارش مشغول بود و مرتب پول هاي

پاره را از جيبش در مي آورد و ميشمرد و فکر سرماي زمستان

نيامده، لرزه بر اندام نحيفش ميانداخت و هزاران فکر از خاطره آن

کوچک بزرگ ،عبور ميکرد و نميدانست بايد بيشتر به کدام فکر کند.

اتومبيل ها با سرعت از کنارشان عبور ميکردند و مرد همچنان

مينواخت و مينواخت،و چنان مينواخت گويي آسمان را به عزاداري

ابرها فرا ميخواند.او نيز دسته کمي از پسرک نداشت و ويالون

کوچکي در دست داشت که چوبش پوسيده بود و صدايي که تنها با

گوش جان قابل شنيدن بود.هر ماشيني حتي اگر کمکي ناچيزي

هم به او ميکرد او به نشان احترام تعظيم بلند بالايي ميکرد و تشکر

ميکرد چشمان کدرش حکايت از غم دل ميکرد.بچه هاي بازيگوش 

هر زمان که تفريحي نداشتند به سراغشان ميرفتند وکودک را به

حرف زدن وا ميداشتند و به طرف مردسنگ پرتاب ميکردند و به ظاهر

 کثيف و موهاي بلندش ميخنديدند در اين فصل خزان حتي باد هم با

آنها شوخي داشت و با گيسوان  بلندش بازي ميکرد .نيمه هاي

شب مرد به ساندويچي مي رفت و دو ساندويچ يکي براي خود

يکي براي کودک ميگرفت و سيگاري از  او ميخريد تا هنگام

خداحافظي در فراغش با يادش شب را سپري کند....

آن روز با ساير روزها فرق ميکرد کودک از سوز باد کاملا مچاله شده

بود و مرد هم از بس نواخته بود که دستانش  کرخ شده بود  ناگهان

صداي سازش قطع شد او از کنار ريل آهن بچه گربه را براي پسر

بچه آورد و آن را در آغوشش جا داد و دوباره به نواختن پرداخت اما با

 لبخندي کمرنگ بر لبانش و آهنگي را نواخت که تا آنروز پسرک

نشنيده بود .آسمان آنروز رنگ باخته بود هنگام غروب صداي اذان

همراه صداي نعره ي آسمان بر محيط حاکم شد و باران با رينگ

هميشگي برکف جاده شروع به نواختن کرد ماشيني براي خريد

سيگار کنارپسرک توقف کرد و گربه از ترس صداي غرش آسمان از

روي پاهايش پريد و شروع به دويدن کرد مرد نيز ويالون را بر روي

زمين رها کرد و دنبال بچه گربه رفت در همين هين تابلو هاي توقف

دو طرف ريل پايين آمدند مرد خيلي دورتر از آن بود که تابلو ها را

ببيند وهمچنان بر روي ريل به دنبال بچه گربه مي دويد پسر بچه از

اعماق دلش فرياد ميزد اما هيچ صدايي به غير صداي بوق ممتد

قطار به گوش نميرسيد  بچه گربه از روي ريل قطار به سمتي پريد و

 مرد بر گشت تا با چشمان خود به پسرک اطمينان بدهد و تنها چراغ

 قطار را در ميان قطرات باران ديد.....

يک سال از آنروز مي گذرد باران مي بارد پسر بچه اي با ويالوني

قديمي کنار ريل راه آهن سيگار ميفروشد و به مسير قطار چشم

دوخته و در دل افسوس ميخورد که اي کاش لال نبود و سمعک مرد

هيچ گاه از گوشش نمي افتاد


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٦