I'm so tired of being here

از بودن در اينجا چه بسيار خسته ام

Suppressed by all of my childish fears

محصور در هراس هاي كودكانه ام

And if you have to leave

اگر بايد ميرفتي و تركم ميكردي

I wish that you would just leave

اي كاش كاملا تركم مي گفتي

Because your presence still lingers here

چرا كه همچنان حضورت در من مردد است

And it won't leave me alone

و تنهايم نمي گذارد.

These wounds won't seem to heal

انگار ديگر اين زخمها شفا يافتي نيست.

This pain is just too real

اين دردها بسيار واقعي اند و

There's just too much that time cannot erase

چه بسيارند كه حتي گذر زمان هم ياراي زدودنشان نيست.

When you cried I'd wipe away all of your tears

هنگامي كه مي گريستي اشكهايت را پاك مي كردم

When you'd scream I'd fight away all of your fears

وقتي مي ترسيدي هراسهايت را دور مي كردم

And I've held your hand through all of these years

در تمامي اين سالها تنها دستهايت را گرفتم

But you still have all of me

اما تو همچنان همه وجودم را در اختيار داري

You used to captivate me

زماني مرا شيفته و اسير خود ميكردي

By your resonating light

با درخشش تابناك ات

But now I'm bound by the life you left behind

و من اكنون در بند هر آنچه تو در زندگي ام بر جاي گذاشتي اسير

مانده ام.

Your face it haunts my once pleasant dreams

صورتت مانند شبحي در تنها روياهاي سرخوشانه ام خطور ميكند.

Your voice it chased away all the sanity in me

صدايت عقل و هوش را از من ميبرد.

These wounds won't seem to heal

انگار اين ديگر اين زخمها شفا يافتني نيست

This pain is just too real

اين دردها بسيار واقعي است

There's just too much that time cannot erase

و چه بسيارند كه حتي گذر زمان هم ياراي زدودنشان نيست.

When you cried I'd wipe away all of your tears

هنگامي كه مي گريستي اشكهايت را پاك مي كردم

When you'd scream I'd fight away all of your fears

وقتي مي ترسيدي هراسهايت را دور مي كردم

And I've held your hand through all of these years

در تمامي اين سالها تنها دستهايت را گرفتم

But you still have all of me

اما تو همچنان همه وجودم را در اختيار داري.

I've tried so hard to tell myself that you're gone

بسيار كوشيدم تا به خود بگويم كه ديگر رفته اي

And though you're still with me

اما همچنان با مني

I've been alone all along

من هميشه تنها بوده ام (و خواهم ماند)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


فقط دوست دارم برايت بنويسم:


به نام وداع !
 
باور نمي كني كه اين روزها چقدر دلم گرفته

باور نمي كني كه خنده هايم چه بغض هايي را در خود پنهان دارد

آري ...

من ...

با دقايقم ... با زندگيم لجبازي مي كنم !

نازنينم !

غروب بار سنگين دلتنگي مرا هر شب به دوش مي كشد

سنگيني پلكهايم و نگاهي كه ديدن را از ياد برده

كوركورانه زيستن را خوب آموختم !

توان نوشتن ندارم

واژه هايم گرد و غبار گرفته

من !

باور كن كه باورت كردم ...

باور كن كه بي تو بي باور شده ام !

من !

زندگيم را تمام كردم

حالا نفس كشيدن منت سرم مي گذارد !

حس مي كنم ...

هواي اينجا سرد و سنگين است

نازنينم !

ديگر نگو خداحافظ !

     اگر مي روي بدون وداع برو ...

گله اي نيست !
 
ببين !

نقاشي عشق مي كشم و
 
گم شدن در نگاه تو كه آرامش مي دهد

نبض سكوت حرفي براي گفتن دارد !
 
ببين !

دستانم را ببين

چشمان ترم را ببين

ببين سكوتم چه حرفهايي را تحمل مي كند !

به خاطر تو ...

نامت را هر روز زمزمه مي كنم

مبادا يادم رود

كه روزي ... زماني ... عاشقت بودم !

آري ... عاشق

خيال نكن ديوانه شدم ...

اگر اين ديوانگي ست من عاشق اين ديوانگيم !
 
نازنينم !

ما محكوميم... محكوم به زندگي !

و شايد محكوم به مرگ!!!
 
سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم
 
رفته اي اينک اما

 باز برمي گردي؟

چه تمناي محالي دارم

خنده ام مي گيرد...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خاطرات آدم و حوا قسمت سوم

آدم

چهارشنبه:

اي كاش حرف نمي زد، هميشه در حال حرف زدنه. شايد به نظر برسه

 دارم به اون موجود بيچاره تهمت مي زنم, اما اين قصد رو ندارم. تا

پيش از اين صداي هيچ انساني رو نشنيده بودم و هر صداي تازه و

عجيبي كه مزاحم آرامشم بشه گوشم رو اذيت مي كنه. اين صداي

جديدي بيش از اندازه به من نزديكه، درست كنار شونه ام، بغل

گوشم، اول يه طرف بعد طرف ديگه، من فقط به صداهايي عادت دارم

 كه از من دور باشن

حوا

پنجشنبه

در مورد فاصله ها دارم شناخت بهتري پيدا مي كنم، قبل از اين آنقدر

به داشتن همه چيزهاي قشنگ علاقه داشتم كه مثل گيجا فقط دست

رو طرفشون دراز مي كردم، بعضي وقتا خيلي دور بودن و بعضي وقتا

فقط چند سانتي متر باهام فاصله داشتن اما من فكر مي كردم چند

متر ازم دورن، خيلي وقتا كلي هم خار تو اين فاصله بود! اينطوري يه

درسي رو ياد گرفتم، در ضمن واسه خودم يه قانون ساختم: اين اولين

 قانون من: يك تجربه ي زخمي از خار دوري مي كند! به گمونم واسه

كسي به سن و سال من نتيجه گيري خوبيه.

آدم

سه شنبه:

امروز هوا ابريه، از شرق باد مي وزه، به گمونم ما بارون خواهيم

داشت.... ما؟ اين كلمه ديگه از كجا اومده؟ ... حالا يادم اومد، اون

موجود جديد ازش استفاده ميكنه


جمعه:

زندگيم ديگه به شادي گذشته ها نيست

شنبه:

موجود جديد زيادي ميوه ميخوره. همين روزاست كه ميوه هامون ته

بكشن! ميوه هامون! ميوه هاي ما! اين كلمه اونه، البته از بس

شنيدمش ديگه كلمه منم هست. امروز صبح مه سنگيني همه جا رو

 پوشونده بود. من توي مه بيرون نمي رم. اما موجود جديد مي ره. تو

هر آب و هوايي بيرون مي ره. و هي حرف ميزنه، اينجا يه زماني

خيلي ساكت و دلپذير بود.

حوا

يكشنبه:

تمام هفته رو بهش چسبيده بودم و هر جا ميرفت دنبالش ميرفتم.

سعي مي كردم با هم آشنا بشيم. مجبور بودم فقط خودم حرف بزنم

چون اون خيلي خجالتيه، اما اشكال نداره، به نظر مي رسيد از اين كه

 من رو كنارش مي بينه خوشحاله، منم تا مي تونستم از كلمه ي ما

استفاده مي كردم، چون انگار اينطوري بيشتر باهام صميمي ميشه

آدم

يكشنبه:

امروزم به هر جون كندني بود گذشت. يكشنبه ها دارن هي بيشتر و

بيشتر خسته كننده ميشن. يكشنبه رو گذاشتن واسه استراحت

! ( قبلش هم شش تا از اين روزا رو تو هر هفته داشتم)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


براش بنويس دوستت دارم آخه ميدوني.آدما گاهي اوقات خيلي زود

حرفها شونو از ياد ميبرن ولي يه نوشته ، به اين سادگيها پاک شدني

نيست.اگرچه پاره کردن يک کاغذ از شکستن يک قلب هم ساده

تره...ولي بنويس...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

گل زيباي من بر من نظر کن

نگاه گرم تو بس دلنشين است

ببين دستان سرد بي پناهم

تمام هستي من بند اين است

از آن روزي که فهميدم خطايم

دگر صبر و قراري در برم نيست

همه اميد من برگشتن توست

بجز عشقت هوايي در سرم نيست

نمي داني از آن روزي که رفتي

همه روزم چو شب تاريک و تار است

سرم زيرپر افسردگي هاست

حساب دردهايم بي شمار است

همه اميد من بازا که بي تو

چو مرغي بال و پر بشکسته مانم

همه اميد من بخشايش توست

بيا اي مهربان آرام جانم

شعر از فريبا حسيني سجادي

            ***********

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


پس از آن غروب رفتن.اولين طلوع من باش.من رسيدم رو به آخر.تو بيا

شروع من باش.شب را از قصه جدا کن.چکه کن رو باور من.خط بکش

 رو جاي پاي گريه هاي آخر من.اسمتو ببخش به لبهام.بي تو خاليه

نفسهام.قد بکش تو باور من.زير سايه بون دستام.خواب سبز رازقي

باش.عاشق هميشگي باش.خسته ام از تلخي شب.تو طلوع زندگي

باش.من پر از حرف سکوتم.خاليم رو به سقوطم.بي تو و آبي

عشقت.تشنه ام کوير لوتم.نميخوام آشفته باشم.آرزوي خفته

باشم.تو نـذار آخـر قصه.حرفـمو نگفته باشم


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به خدا خسته از آن زخم زبانت شده ام

بي خيال تو و ابروي کمانت شده ام

عشق تو بر دل من بار گرانيست و من

بي تحمل شده از بار گرانت شده ام

آنقدر دلبر و دلدار و فريبا نشدي

مکن اين فکر که مجنون زمانت شده ام

دو سه روزيست که رفتي و دلم آزاد است

آري آزاده ترين مرد جهانت شده ام

اشکم از ديده فرو ريخت و رسوايم کرد

حرف آخر...تو کجايي؟نگرانت شده ام


هر کس که ديد روي تو بوسيد چشم من

کاري که کرد ديده ي من بي نظر نکرد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


هميشه ساده مي بازد....هميشه سبز مي خشکد....هميشه لشکر

اندوه به قلب ساده مي تازد.... چرا؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اگر خداوند نبود اگه خداوند زيبايي را دوست نداشت بر تمام ديوارها

مي نوشتم ...نفرين به هرچه زيبايي.شکستم مثل شب رو به زوال

گريستم خون گريستم قلبم شکست.فرياد زدم در غروبي پاييزي در

اندوه يک فاجعه.فاجعه اي به صراحت .فاجعه اي به تلخي شکست.

بريدم از عاطفه از وفا و وفاداري.بريدم از هرچه زيبايست.بريدم بريدم

از هر چه چشم.شکستم گريستم اما نفهميدم کجاست سمت يک

قطره ناچيز حقيقت.سمت مبهم دوست ؟افسوس اين است که عشق

 عروسک دست غريبه هاست.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 من مي نويسم :

مدتي است از آن شب لعنتي مي گذرد.از آن شبي که هر تکه از

وجودم را باد با خود به سويي مي برد.شبي که در هر ثانيه اش هزار

بار مُردم و زنده شدم.شبي که من با تمام دلم در پشت يک آرامش

دروغين با يک لبخند مصنوعي شکستم براي هيچ کس و هيچ چيز

مهم نبود.حتي آب هم از آب در دل سنگ دنيا تکان نخورد.آن شب که

من تا صبح بر سر سجاده نيازم گريه مي کردم -به خاطر چيزي که

ارزش نداشت-هيچ کس جز خدا نفهميد بر من چه گذشت.اما انگار

براي خدا هم مهم نبود

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

A real friend

is one who walks in

when the rest

of the world walks out.


يک دوست واقعي اوني هستش که وقتي مياد

که تموم دنيا از پيشت رفتن.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هيچ مي داني تک تک آن ستاره هايي که هر شب نگاه خسته اما

مشتاقت را به آنها مي دوزي و آرزو ميکني که کاش مي توانستي با

دستهايت سهم خودت را از آسمان برداري . اگر تو بخواهي مي توانند

پلکاني شوند و تو را اوج دهند تا ملاقات خدا؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱ خرداد ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 به تماشا سوگند

و به آغاز کلام

و به پرواز کبوتر از ذهن

واژه اي در قفس است

حرفهايم ، مثل يک تکه چمن روشن بود

من به آنان گفتم:

آفتابي لب درگاه شماست

که اگر در بگشائيد به رفتار شما ميتابد.

و به آنان گفتم

سنگ آرايش کوهستان نيست

در کف دست زمين گوهر ناپيدايي است

که رسولان همه از تابش آن خيره شدند.

پي گوهر باشيد

و به آنان گفتم هر که با مرغ هوا دوست شود

خوابش آرام ترين خواب جهان خواهد بود

زير بيدي بوديم

برگي از شاخه ي بالاي

 سرم چيدم ، گفتم :

چشم را باز کنيد، آيتي بهتر از اين ميخواهيد؟...


(هشت کتاب ، ص 373-375)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دل نوشته :

باز هم دل

تازه داره شب ميشه و من هنوز آرام نشدم نمي دانم كه چرا امروز

ديگه مثل روزاي قبل شاداب و سر حال نيستم نمي دانم كه چرا باز

دلم هواي ديگري دارد و چرا به همين چيزي كه دارد قانع نمي شود

بخدا ديگه ازدست اين دل مي خوام گريه كنم و سر به بيابون بذارم.

آخه خيلي داره بهونه گيري مي كنه همش بهش مي گم اي دل تو

بايد منو تو راه رسيدن به كمال همراهي كني و لي اون حرف خودشو

مي زنه و ميگه: «نه» . من ميخوام بدونم كه چرا اين دل من يهو اين

قدر عوض شده و داره از راه اصلي خوش دور مي شه . آره من فقط

مي خوام جواب اين سوال رو پيدا كنم و بفهمم راز دل من چيه.

تازه دارم مي فهمم كه چرادلم سر به راه نيست، تازه مي فهمم كه

چرا اين دل من از راه بدَر شده و ديگه از من حرف شنوي نداره، آره اين

دل من عاشق شده، عاشق يه كسي شده كه اون رو هيچ وقت نديده

 ولي تا بخواي لمسش كرده، هميشه با اون بوده و من فكر مي كردم

كه دل با منه، نگو كه دل من عاشق شده.

مي دوني عاشق كي شده؟

من خودم تازه فهميدم، اون عاشق خدا شده، مي دوني از كجا

فهميدم، آخه يه چند وقتي هستش كه دلم هر روز خودشو بي مقدمه

به ياد خدا مي ندازه، آره من تازه فهميدم كه اين دل بيچاره من عاشق

خدا شده، از اين به بعد من بايد به دلم غبطه بخورم كه اون عاشق

خدا شده و من عاشق يه عشق زميني، عشق اون ماندني و عشق

من رفتني، عشق اون حقيقي و عشق من كاذب، عشق او مردم

پسند و عشق من .....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عشق مدار کسي است که از آينده نمي ترسد. کسي که از پيامد ها و

 نتايج واهمه ندارد.او در اينجا و حالا زندگي مي کند.

نگران نتيجه نيست.نگراني کار ذهن ترس مدار است.و فکر نکن بعدش

 چه مي شود.تنها در اينجا باش و به تمامي عمل کن. حسابگري را

کنار بگذار.شخص ترس مدار مدام در حال حسابگري – نقشه کشي-

منظم کردن و محافظت است.تمام زندگي اش اينگونه از بين مي رود.

 
***********

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

از خواندني هاي برتر  :

متن منشور ملل کوروش:

«منم کوروش، شاه جهان، شاه بزرگ، شاه دادگر، شاه بابل، شاه

سومر و اکد، شاه جهان. پسر کمبوجيه، شاه بزرگ ... آنگاه که بدون

جنگ و پيکار وارد بابل شدم، همه مردم گامهاي مرا با شادماني

پذيرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهرياري نشستم، مردوک

(مردوخ = خداي بابليان)، دلهاي پاک مردم بابل را متوجه من کرد. ...

زيرا من او را ارجمند و گرامي داشتم. ارتش بزرگ من به آرامي وارد

بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاري به مردم اين شهر و اين سرزمين وارد

آيد. برده داري را بر انداختم، به بدبختي‌هاي آنان پايان بخشيدم. ... من

 فرمان دادم که هيچکس اهالي شهر را از هستي ساقط نکند. فرمان

دادم که همه مردم در پرستش خداي خود آزاد باشند و کسي آنان را

نيازارند. خداي بزرگ از کردار من خشنود شد ... او برکت و مهربانيش

را ارزاني داشت. ما همگي شادمانه و در صلح و آشتي مقام بلندش را

 ستوديم ... من همه شهرهايي را که ويران شده بود از نو ساختم.

فرمان دادم تمام نيايشگاه‌هايي را که بسته شده بود، بگشايند. همه

مردماني را که پراکنده و آواره شده بودند، به سرزمين خود برگرداندم

و خانه¬هاي ويران آنان را آباد کردم، باشد که دلها شاد گردد و هر روز

در پيشگاه خداي بزرگ، برايم زندگاني بلند خواستار باشند ... من براي

 همه مردم جامعه‌اي آرام مهيا ساختم و صلح و آرامش را به تمامي

مردم اعطا کردم.»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 سخن از عشق مي گويم

چو خوشتر کلمه اي يا رب که خلا قش تو باشي

ولي يارب تو مي داني که انسان هاي بي وجدان

چو گرگي صورت انان

براي خون مظلومان

چه در ظاهر چه در پنهان

زهر کاري دريغ وکوتهي

هر گز نمي دارند

پس اين عشق و صداقت را بگو من با چه کس گويم ؟

مگر در سنگ خارا آه اثر دارد ؟

مگر يک فرد نابينا طبيعت را نظر دارد؟

مگر در بين ما عصيانگري هم تيشه اي برنده تر دارد ؟

اگر دارد نبايد ريشه ها را از سر اندازد

بلي انجا که طفلي بهر ناني چشم تر دارد

واو پيراهن کهنهء مال پدر دارد

نبايد عشق را تفسير بنماييم

زنم مهر خموشي بر لب و از عشق بگريزم

خوشا بر حال وي سوزم که ان خود عشق مي باشد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خاطرات آدم و حوا قسمت دوم:

آدم

دوشنبه:

اين موجود جديد موبلند, خيلي داره مزاحم ميشه! هميشه داره ول

مي گرده و هر جا مي رم دنبالم مياد! از اين كارش خوشم نمي ياد! به

 اين كه كسي همراه من باشه عادت ندارم، اي كاش بره پيش بقيه

حيوونا....

حوا

يكشنبه:

هنوز اون بالاست! انگار داره استراحت مي كنه! البته اين فقط بهونه

شه! وگرنه يكشنبه كه روز استراحت نيست! شنبه رو واسه اين كار

گذاشتن! اين موجود فقط دوست داره استراحت كنه! اين همه

استراحت خسته ام مي كنه. اين كه همش بشينم و به اون درخت

نگاه كنم همه خسته ام مي كنه تعجب مي كنم اين موجود واسه

چي ساخته شده: هيچ وقت نديدم كاري انجام بده

دوشنبه:

ديشب ماه شل شد و سُر خورد و از آسمون افتاد پايين- چه مصيبت

بزرگي! وقتي بهش فكر مي كنم دلم مي گيره بين چيز اي قشنگ و

زينتي هيچ چيزي تو خوشگلي به پاي ماه نمي رسه بايد محكم تر

مي بستنش. اي كاش بشه دوباره بتونيم اونو سر جاش برگردونيم

نمي شه حدس زد كجا رفته و تازه مطئنم هر كي دستش بهش برسه

قايمش مي كنه چو ن اگه خودمم بودم همين كار رو مي كردم. تو هر

 مورد ديگه اي مي تونم صادق باشم ولي تازگي دارم متوجه ميشم

كه تموم وجودم عشق به زيباييه خوب اينطوري نمي شه به من

اطمينان كرد و ماه يكي ديگه رو به من سپرد ! تازه وقتي نمي دونه

ماهش پيش منه! اگه تو روز يه ماه پيدا كنم به صاحبش برش 

ميگردونم چون مي ترسم يكي اونو دست من ببينه اما اگه تو تاريكي

پيداش كردم يه بهونه اي پيدا مي كنم تا به هيشكي چيزي در موردش

 نگم! چون عاشق ماهم خيلي قشنگ و عاشقانه است كاشكي مي

شد پنج شيش تا ماه داشتيم اونوقت ديگه هيچوقت نمي خوابيدم:

هيچوقت از اين كه توي ساحل روي خزه ها دراز بكشم و اونارو تماشا

 كنم خسته نمي شدم ستاره ها هم خوبند ! كاشكي مي شد چند تا

از اونا رو بچينم تا روي موهام بذارمشون! اما به گمونم هرگز نتونم!

حتماً تعجب ميكنيد اگه بفهميد چقدر از ما دور هستند! .....

سه شنبه:

اونا ديشب ماه رو سر جاش برگردوندن و من كلي خوشحال شدم! اين

 از درست كاريشونه! ماه دوباره سُر خورد پايين افتاد اما ديگه ناراحت

نشدم. وقتي ادم همسايه هايي به اين خوبي داره ديگه لازم نيست

نگران باشه، اونا ماه رو بر مي گردونن. كاش مي تونستم واسه تشكر

 ازشون يه كاري كنم. دوست داشتم مي تونستم براشون چند تا

ستاره بفرستم چون ما بيشتر از نيازمون ستاره داريم. البته منظورم

منه! نه ما! چون مي دونم اون موجود به اين چيزا هيچ اهميتي 

نمي ده.

نه ذوق داره ، نه مهربونه!

ديروز عصر، موقع تاريك شدن هوا ديدم كنار بركه دراز كشيده و داره

سعي مي كنه ماهياي خالدار كچولويي كه اونجا بازي مي كردن رو

بگيره . منم مجبور شدم اونقدر كلوخ طرفش پرت كنم تا باز بره بالاي

درخت دست از سر اون ماهياي بيچاره برداره. گاهي از خودم

 مي پرسم اين موجود واقعا به چه دردي ميخوره؟ اصلا قلب داره؟

راس راسي هيچ احساسي به اون موجوداي كوچولوي و دوست

داشتني نداره؟ يكي از كلوخا به پشت گوشش خورد و اون به حرف

اومد . هيجان زده شده بودم چون اولين باري بود كه صداي كسي جز

خودم رو ميشنيدم كلمه هايي كه گفت رو نفهميدم اما به نظرم با

معني رسيدن.

از وقتي فهميدم مي تونه حرف بزنه ازش خوشم اومده واسه اين كه

عاشق حرف زدن هستم هميشه دارم حرف ميزنم حتي توي خواب!

به نظر خودم خيلي جذابم! اما اگه كس ديگه اي ر و داسته باشم كه

باهاش حرف بزنم جذابتر از اينم مي شم اگه بخوام مي تونم يه ريز

براش حرف بزنم.....
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 من ادعا نمي کنم، همواره به ياد کساني هستم که دوستشان دارم

ولي

مي توانم ادعا کنم که لحظاتي که به يادشان نيستم نيزدوستشان

دارم.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ارزو
 
ارزو دارم که شمعي باشم و تنها بگريم

ارزو دارم که تنها در دل شبها بگريم

ارزو دارم که دور از ديده بيگانه امشب

ديده را دريا کنم خود بر لب دريا بگريم  

ارزو دارم که امشب مثل طفلي نا شکيبا

از غم بي همزباني با دلي شيدا بگريم

ارزو دارم که همچون کودکي گم کرده مادر

بر سر هر رهگذر پيدا و ناپيدا بگريم

ارزو دارم که امشب را سحر در پي نباشد

تا سيه پوش از غمش در اين شب يلدا بگريم

ارزو دارم که دل در سينه ام اتش بگيرد

دل بسوزد من زسوز دل به صد غوغا بگريم

ارزو دارم که در صحراي حسرت همچو مجنون

در دل تاريک شبها از غم ليلا بگريم

ارزو دارم که همچو مجنون راه صحرا بگيرم

روز و شب راه طي کنم تا در دل صحرا بگريم

ارزو دارم که يک شب بي خبر از در در ايد

تا در اغوشش ز شادي مست و بي پروا بگريم

ارزو دارم که جان را با غمش سودا نمايم

ارزو دارم به ياد اخرين سودا بگريم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چه كسي پنير مرا ...

قسمت دوم ------

انها راهرو هاي خالي را به خاطر مي سپاردند و در جاهاي ديگر هزار

تو به جستجو مي كردند.

اما اسنيف جهت كلي پنيررا با بو كشيدن به وسيله دماغ بزرگش پيدا

مي كرد و اسكاري به سرعت پيش مي رفت.

همان طور كه انتظار مي رفت گاهي در هزار تو گم ميشدند و يا در

جهت اشتباه پيش مي رفتند و غالبا به ديوارهايي  بر مي خوردند .

ولي پس از مدتي راهشان را دوباره پيدا مي كردند.

دو ادم كوچولو يعني هم وهاو نيز مثل موش ها از تونايي هاي خود

يعني فكر كردن و يادگيري از تجربيات گذشته استفاده مي كردند.ما

انها براي پيدا كردن پنير به مغز هاي پيچيده خود براي پيدا كردن روش

هاي پيچيده تر متكي بودند.

بعضي وقت ها نتيجه كارشان خوب بوداما در مواقعي ديگر اعتقادات

واحساسات نيرومند انساني انها غالب مي شد و نگرش انها را به

مسائل تيره وتار مي كرد.

به هر صورت اسنيف و اسكاري و هم هاو به روش هاي خود در يافته

بودند كه به دنبال چه چيزي هستند. يك روز در انتها ي يكي از راهروها

 در ايستگاه پنير ق هر يك از انها پنير مورد علاقه خود را پيداكرد.

از آن روز به بعد هر روز صبح موش ها و ادم كوچولوها در لباس هاي

مخصوص دويدن به سمت ايستگاه پنير ق روانه مي شدند. طولي

نكشيد كه هر يك از انها برنامه روزانه خاصي براي خود تدوين كردند.

اسنيف و اسكاري به بيدار شدن در صبح زود و دويدن به سمت پنير

ادامه دادند و همواره يك روال را پيش مي گرفتند.

موش ها وقتي به مقصد مي رسيدند كفش هاي خود را از پايشان در

مي اوردند و دور گردن خود مي انداختند.

تا در هنگام لزوم از انها استفاده كنند. و از پنير خود لذت مي بردند.

در شروع هم وهاو نيز هر روز صبح به طرف ايستگاه پنير ق مي

شتافتند تا از پنير لذيذي كه انتظارشان را مي كشيد لذت ببرند.انها 

روي ديوار براي خود نوشته بودند:

..داشتن پنير شما را خوشحال ميسازد..

هم هاو كم كم ديرتر از خواب بلند مي شدند و قدم زنان به سوي

ايستگاه مي رفتند.

اما پس از چندي يك روز صبح كه از خواب بيدار شده بودند و قدم زنان

به سوي ايستگاه مي امدند يك دفعه با يك صحنه عجيب رو به رو

شدند و آن اين بود كه ديگر پنيري نبود .ادم كوچولو ها انگار با عجب

ترين صحنه روبرو شده بودند  و سراسيمه اين طرف را بگر انطرف را

بگرد ولي از پنير هيچ نشانه اي نبود .

در همين لحظات اسنيف و اسكاري امدند و با ديدن ان صحنه اصلا

تعجب نكردند چون انها متوجه شده بودند كه پنير كوچك و كوچك تر

مي شود و همچنين از تازگي افتاده و رنگش كدر شده است.

آنها سريع كفش هاي خود را به پا كردند و دوباره در هزار تو به جستجو

 ادامه دادند.

اما از حال هم وهاو بگويم انها همچنان به نگاه كردن اين طرف وان

طرف ادامه مي دادند و با خود مي گفتند پنير به ان بزرگي كجا رفته

است چه كسي پنير را جابجا كرده است اين جمله اي بود كه انها مدام

 تكرار مي كردند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


True friendship is

like sound health;

the value of it is

seldom known

until it is lost.

-- Charles Caleb Colton

دوستي واقعي مثل سلامتي هست

ارزش اون رو معمولا تا وقتي که از دستش بديم نمي دونيم.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :


مرتكب خطا شدن به اين معني نيست كه ارج و قرب تو كمتر شده ،

معني اش اين است كه از اشتباهات چيزي ياد مي گيري ، به همين

سادگي .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

روزي به تو خواهم گفت

روزي به تو خواهم گفت ازغربتم روزي که با ريزش برگها خزان زندگي

من آغاز شد،آن روز که آفتاب گردان وجودم به سوي خورشيد دلت را

آرزو مي کرد .

آن روز که ابرهاي سياه وسفيد سراسرآسمان چشمانم را فرا گرفته

بود وباران غم ازگوشه ي آن به کوير سرد گونه هاي استخوانيم فرو

ريخت

آن روزهمه چيزرا در يک نگاه به تو خواهم گفت، آن گاه که سيلاب

اشک هايمان يکي گردد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باز هم امشب زير لب صدايت مي كنم

اشك مي ريزم دو چشمم را فدايت مي كنم

در نگاه خسته ات دنبال حرفي تازه ام

هرچه مي خواهي بگو من هم دعايت مي كنم

خسته اي طاقت نداري مي روي آخر سفر

طاقت اشكت ندارم پس رهايت مي كنم

رفته اي من مانده ام در انتهاي عشق تو

رفته ام قربان عكست جان به پايت مي كنم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مي خوام خاطرات آدم و حوا كه به روايت مارك تواين هست رو براتون

بفرستم اميدارم خوشتون بياد.

آدم به جرم خوردن گندم

با حوا

شد رانده از بهشت

اما چه غم

حوا خودش بهشت است

(عمران صلاحي)


حوا:

كي ام؟ چي ام؟ كجايم؟

شنبه:

ديگه يه روزم شده. انگار ديروز بود كه اومدم. چون اگه پريروزي ام

وجود داشته من اينجا نبودم يا اگه بودم يادم نمي آد. شايدم من

متوجه ش نشدم خب سعي مي كنم از اين به بعد بيشتر مراقب

باشم همه چي رو يادداشت كنم بهتره از همين الان شروع كنم تا

ترتيب خاطراتم به هم نريزه غريزه بهم مي گه اين نوشته ها يه روزي

به درد تاريخ نويسا مي خوره.

حس مي كنم يه تجربه ام! دقيقا حس يه تجربه رو دارم ! غير ممكنه

كسي به اندازه من احساس كنه يه تجربه اس, يواش يواش داره باورم

 ميشه اين چيزيه كه من هستم! يه تجربه, فقط يه تجربه و نه چيز

ديگه!

خب اگه من يه تجربه ام, همه اونم؟ نه فكر نمي كنم! فكر مي كنم يه

 بخش از اين تجربه ام بخش اصلي اون! اما به گمونم بقيه اين تجربه

هم سهم خودش تو اين ماجرا داره.

آيا موقعيتم اين وسط تضمين شده يا بايد مواظب باشم و ازش مراقبت

 كنم؟ شايد دومي! غريزه به من ميگه: مراقبه اي ابدي هزينه برتري

است. (به گمونم واسه كسي به كم سالي من عبارت خوبيه)

امروز همه چيز بهتر از ديروزه. تو شلوغ پلوغي تموم كردن كار ساختن

 دنيا , كوه آشفته و دشتا شلوغ و به همه ريخته باقي مونده بودن و

اين منظره زشتي رو درست كرده بود

نبايد كاراي قشنگ و باشكوه هنري رو هول هولكي سر هم كرد! اين

دنياي نو ساز بزرگ قشنگترين اثر هنريه! كه با وجود عجله اي كه وقت

 ساختنش كردن به شكل حيرت آوري كامله! بعضي جاها زيادي

ستاره وجود داره در صورتي كه جاهاي ديگه به اندازه ي كافي ستاره

 نيست اما حتما اين مشكل هم برطرف ميشه.

ديروز طرفاي بعد از ظهر اون يكي از تجربه رو دنبال كردم تا ببينم به

 چه دردي ميخوره اما نفهميدم فكر مي كنم يه مرد باشه من تا حالا

هيچ مردي رو نديدم اما اون شبيه يه مرد هست و مطمئنم همين

طوره.

در مورد اون بيشتر از تموم حيووناي ديگه احساس كنجكاوي مي كنم

اولش ازش مي ترسيدم هر وقت پيداش مي شد شروع به دويدن مي

كردم چون فكر مي كردم مي خواد دنبالم كنه اما يواش يواش فهميدم

اونه كه مي خواد از دستم فرار كنه واسه همين ديگه ازش نترسيدم

راه افتادم هر جا مي رفت نزديكش حركت مي كردم.

اين كار اونو عصبي و نارحت كرده بود آخرش اون قدر ترسيده بود كه از

 يه درخت بالا رفت كلي منتظر موندم بعد بي خيال شد و رفتم خونه

امروز دوباره همين اتفاق اوفتاد

مجبورش كردم از دستم فرار كنه و بره بالاي درخت!


بقيه خاطرات رو در روزهاي آينده براتون مي فرستم*

در پناه حضرت دوست*

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آن تيره مردمکها آه

آن صوفيان ساده خلوت نشين من

درجذبه سماع دوچشمانش

ازهوش رفته بودند

ديدم که برسراسرمن موج مي زند

چون هرم سرخ گونه آتش

چون انعکاس آب

چون ابري از تشنج بارانها

چون آسماني از نفس فصلهاي گرم

تا بي نهايت

تا آن سوي حيات

گسترده بود او

ديدم که دروزيدن دستانش

جسميت وجودم

تحليل مي رود

ديدم که قلب او

با آن طنين ساحر سرگردان

پيچيده در تمامي قلب من

ساعت پريد

پرده به همراه باد رفت

او را فشرده بودم

در هاله حريق

مي خواستم بگويم

اما شگفت را

 انبوه سايه گستر مژگانش

چون ريشه هاي پرده ابريشم

جاري شدند از بن تاريکي

در امتداد آن کشاله طولاني طلب

و آن تشنج ‚ آن تشنج مرگ آلود

تا انتهاي گمشده من

ديدم که مي رهم

ديدم که مي رهم

ديدم که پوست تنم از انبساط عشق ترک مي خورد

ديدم که حجم آتشينم

آهسته آب شد

و ريخت ريخت ريخت

در ماه ‚ ماه به گودي نشسته ‚ ماه منقلب تار

در يکديگر گريسته بوديم

در يکديگر تمام لحظه ي بي اعتبار وحدت را

ديوانه وار زيسته بوديم


فروغ فرحزاد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

من نباشم کي تو رؤيا ، موهاتو ناز مي کنه ؟

 کي با بالاي شکسته با تو پرواز مي کنه ؟

 راس بگو من که نباشم اخماي پيشونيتو

 کي مياد دونه دونه با حوصله باز مي کنه ؟

 من نباشم کي مي شينه تا سحر بالاي سرت ؟

 کي مياد برداره اشکو از رو چشماي ترت ؟

من نباشم کي مياد موقع رفتن اشکاشو

مي کنه بدرقه ي راه بلند سفرت ؟

 من نباشم کي گلاي خواهشت رو آب ميده ؟

کي به فريادت با حس عاشقي جواب مي ده ؟

 راس بگو به غير من کدوم ديوونه اي مياد

 واسه هر اشاره کردنت دو تا کتاب مي ده ؟

 من نباشم کي مياد با خواهش و با التماس

 با يه عالم گل ارکيده و کلي گل ياس

 منت چشماتو مي کشه فقط به اين اميد

 که بهش بگي برو ، شعراي تو پر از خطاس

من نباشم کي مياد ناز نگاتو مي خره ؟

 کي مياد دنبال تو تو رو تا خورشيد مي بره ؟

من نباشم کي ميگه هميشه حقا با توا ؟

 واسه ي خاطر تو جون مي ده پشت پنجره

 من نباشم کي مي باره تو زمون تشنگيت ؟

 کي مي خواد تو رو مث من تو تموم زندگيت ؟

 من نباشم کي با چشماي تو سازشش مي شه ؟

 با تموم مهربوني و غم و ديوونگيت

من نباشم کي واسه خوابت لالايي مي خونه ؟

 تو تو هر هوايي باشي ،‌ باز تو دنيات مي مونه ؟

 من نباشم کي بهت مي گه بازم عاشقتم ؟

اگه حتي دلمو بشکنه و برنجونه

 من نباشم کي تحمل مي کنه کار تو رو ؟

 با رقيب گشتنا و اذيت و آزار تو رو

 تو خودت داور ميدون شو بگو من نباشم

 کيه که جواب نده تلخي رفتار تو رو ؟

من نباشم کي برات قصه مي گه تا بخوابي ؟

کي مياد سراغ رؤيات تو شباي مهتابي ؟

 من نباشم کي بيداره تا تو خوابت ببره ؟

 کي قايم مي شه لاي ابرا که راحت بتابي ؟

 من نباشم کي کلافت مي کنه با سوالاش ؟

کي تو رو بهم مي ريزه ، با بيان خيالاش ؟

 ولي بي انصافيه ،اينم بگم ، من نباشم

 کي تو نامه جاي اسمت ماهو مي ذاره بالاش ؟

 من نباشم کي تو هر چيزي بگي گوش مي کنه ؟

 کي به خاطر تو دنيا رو فراموش مي کنه ؟

 من نمي گم تو بگو که کي زمون قهر تو

 همه ي مردم دنيا رو سياپوش مي کنه ؟

 من نباشم کي تو رؤيا درو روت وا مي کنه ؟

 هر چي که گم مي کني يه جوري پيدا مي کنه

واسه ي من افتخاره ، نگي منت مي ذاره

ولي که اندازه ي من ، زيبا ‌زيبا مي کنه ؟

من نباشم کي به مرغ عشق تو دونه مي ده ؟

 کي به طاووس قشنگ آرزوت لونه مي ده ؟

 کي به اون سري که توش عشق يه آدم ديگس

 با نهايت جنون و عاشقي شونه مي ده ؟

 من نباشم کي واست حرفاي رنگي مي زنه ؟

 ديگه کي حرف چش به اون قشنگي مي زنه ؟

 کي مياد به جاي طرحاي قديمي و زياد

روي نامه طرح برگ توت فرنگي مي زنه ؟

 من نباشم کي مياد انقدر برات دعا کنه ؟

 هر چي برگردوني رو تو ، باز تو رو صدا کنه

 کيه که بدونه ديشب با رقيبش بودي و

 انقد عاشقت باشه ، بازم بهت نگاه کنه ؟

 من نباشم مي دونم تو استراحت مي کني

 اولش ساده به اين نبودن عادت مي کني

 اما وقتي فهميدي راس راسي عاشقت بودم

 نمي گي اما يه کم ، احساس غربت مي کني

 من نباشم اگه حس کردي يه کم غريب شدي

 از يه عاشق يا يه شمع سوخته بي نصيب شدي

 بنويس رو کاغذ و بده دس باد بياره

 بنويس فقط تويي ، چون ديگه بي رقيب شدي

 من ميام گذشته رو مي دم دس آب روون

 بعدشم با التماس بهت مي گم ديگه بمون

اگه پاي کسي تو زندگي ما وا نشه

مي تونيم با هم بريم تا هفت تا شهر آسمون

 من نباشم يه روز امتحان کن و بگو چي شد

 اگه امتحان مي کردي تو ، چه قد چيزا مي شد

 بعد امتحان اگه يه وقت کسي بود مث من

 نشونم بده بگو شاگرد اولت کي شد ؟

 من نباشم مي دنم فکر مي کني خود خواهيه

 ولي اين حقيقته ، قصه آب و ماهيه

 هيچ کسي نمي تونه انقد دوست داشته باشه

 عشق من يه عشق آسموني و الهيه

من نباشم ولي نه ،‌ بايد خودت بگي بيا

 تو بايد فرقي بذاري ميون عاشقيا

 ديگه ما تو عصرمون ليلي و مجنون نداريم

قلبامون سنگي شدن ،‌ رنگ دلامونم سيا

 من نباشم به خدا قدر تو رو نمي دونن

 دوس دارن باهات بسازن و ليکن نمي تونن

 من مي رم تا که نباشم ولي يک چيزو بدون

 اونا هيچ کدومشون آخر باهات نمي مونن


مريم حيدرزاده
+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-+-

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

فکرکنم خواندن اين داستان  براي شما هم خوب باشه .

 
قسمت اول 

Who Moved my cheese

چه كسي پنير من را جابجا كرده است؟
 
اين كتاب با مقدمه دكتر كنت بلانچارد مي باشد كه تو ضيحي كوتاه در

 مورد شخصيت هاي داستان است.

بخش هاي وجود همه ي ما

بخش ساده و بخش پيچيده

چهار شخص خيالي در داستان

موش ها : اسنيف و اسكاري

ادم كوچولو ها: هم و هاو

نماد هاي بخش هاي ساده و پيچيده ما صرف نظر از سن جنس نژاد
 
و يا مليت در نظر گرفته شده است.

ما گاه رفتارمان مانند

اسنيف

است كه مشتاقانه تغيير را بو ميكشد

 يااسكاري

كه بي معطلي وارد عمل مي شود يا

هم

كه منكر تغيير مي شود و در مقابل ان مقاومت مي كند

چون مي ترسد منجر به چيز بد تري شود

يا هاو

كه به موقع خود را سازگار مي كند وقتي مي بيند كه

تغيير به چيز بهتري مي شود!

همه ي ما در يك چيز مشترك هستيم:

نياز به پيدا كردن راه خود در پيچ و خم هزار توي زندگي

و موفق شدن در زمان هاي تغيير

 
داستان

روزي روزگاري مدت ها پيش در يك سرزمين دور دست چهار موجود

زندگي مي كردند كه در يك هزار تو براي تغذيه خود به دنبال پنير به

اين طرف و آن طرف مي دويدند تا خود را با ان سير كنند و اسباب

شادي خود را فراهم اوردند.

موش ها يعني اسنيف و اسكاري از روش ساده آزمايش و خطا براي

پيدا كردن پنير استفاده مي كردند. آنها پس از كاوش يك راهرو در

صورت خالي بودن از پنير بر مي گشتند و در راهرو ديگر شروع به

جستجو مي كردند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

الهي!

توسن جانم، عزم هجرت از کوير زرد وسوسه ها دارد، عبور از افق

هاي بي نشانه از عشق، گذر از ابرهاي سياه گناه و رسيدن به جاده

هاي آفتابي اميد،

پس ياريم فرما تا بپيمايم اين لحظه هاي چيرگي را.

«آمين»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يكي يه شب ميخوابه وخواب خدا رو ميبينه

خواب ميبينه كه خدا هميشه همراه اونه
 
تو جاده هاي زندگي خدا مي رفته پابه پاش

كنار رد پاي اون پاي خدا تو جاده هاش
 
يه روز به فكرش ميرسه پشت سرش نگاه كنه

جاي پاي خودش را از مال خدا جدا كنه
 
به زندگي ديروزش يه نگاه خوب ميكنه

ولي با ديدن يه چيز خيلي تعجب ميكنه
 
جاده هاي سختي رو كه دوباره از نو ميبينه

ميفهمه كه فقط تو اون روزا جاي پاي اونه
 
با يك زبون گله مند وآه وشكوه شديد

ميخاد خدا بدونه كه جاي پاي اونو نديد
 
رو ميكنه سوي خدا كلي شكايت ميكنه

كم شدن جاپاها رو بازم حكايت ميكنه
 
ولي خدا ندا ميده كه اين نه رسم ديدنه

اوني كه تو ديده بودي فقط جاي پاي منه
 
فكر ميكني تو سختيها تو تنهايي راه اومدي

نه بلكه پيش مشكلات تو خيلي كوتاه اومدي
 
اون روزاي سخت ستم من توي آغوش خودم

از روي پلهاي بلا تنها عبورت ميدادم
 
دست تو ،تو دستاي من ،پاهاي تو رها بودن

هر دو پاهات تو مشكلات از رو زمين جدا بودن
 
حالا ببين كه حتي باز تو جاده هاي مشكلات

تو روي دستاي منو منم هميشه پابه پات

 
شعر از ثنا نعمتي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :


تمام آنچه تا به حال در زندگي ات رخ داده يا فرصتي براي رشد و ترقي

 توست يا مانعي براي رشد و ترقي ات . خودت انتخاب كن .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

خط سوم.....
 
خواندم :

در اين دنيا که مردانش عصا از کور ميدزدند

من عاشق محبت جستجو کردم.....

و نوشتم :

زين پس بايد به جاي واژهُ آشناي عــــــــــــشــــــــــــــــق بگوييد

نيست شدن و از نو ساختن!

زيباي من ، نميداني چرا و نميدانم چگونه اين حرفها را ميزنم؟

کاش نگويي سنگدل شده ام

يادت هست که با آمدنت چشمانم تر شد

زمانيکه آن عشق روز رهايي را در آسمان تاريک شبهايم تصاحب کردم

زمانيکه آمدي و قصهُ تلخ چون عسل!! جدايي را سرودي

و من سردر گريبان ماندم در آن شب و روزهاي بي کسي و بدون

آرامشم

و تنها آن پيمان ها و عهدهايي که با هم زنجير کرديم را همدم خود

داشتم

و تو حتي زمان رفتنت با آمدنت يکي بود

آن گل سرخ را که به يادگار از خود برايم گذاشتي

در سکوت بدون حس اتاقم پژمرد

وقتي به آن گل دست زدم

مصنوعي بودن آن را با پژمرده شدن اکنون تضاد مي دانستم

اما زمانيکه تو من طبيعي را مصنوعي کردي

آن گل سرخ مصنوعي را باور کردم که پژمرد

اي هنوز تک گل کاشتهُ من در نگاه بيابان

غرورت را غرورم نظاره کرد و تمام شد

صداي ثانيه شمار مانند ناقوص مرگ برايم تداعي کنندهُ زمان اعدام

است

بيا و بپاش ذرات نفست را بر روي گونه هايم تا دوباره سرخ رويي را

تجربه کنم

بيا و بوسهُ لبانت را دوباره هديه بده تا احساس کنم پادشاه بودن را ،

ملکهُ زيباي من
 
خط سوم را !

سه خطي را گويم که او نوشت

آن خطاط مسکوت

که يکي او خواندي و لا غير

يکي را هم او خواندي و هم غير

و يکي را نه او خواندي و نه غير او

من نيز مي گويم آن خط سوم منم!

اين حرفهايم را مکتوب دفترم مي کنم تا روزي به دست کسي برسد

که من مي خواهم!

ميداني اي ذرات اشک

من هيچ زمان را به ياد نمي آورم که ميتوانستم گريه کنم و گريه

نکردم و نوشتم

من عادت به مکتوب نداشتم

چون نمي نوشتم و در من ميماند!

و لحظات مرا چشمانم حضور و غياب ميکرد

اما حال ديگر نمي توانم گريه کنم

پس مي نويسم تا نکند روزي در من نماند وپاک شود تمام خاطرات

ذهن فکور من

پس

مي خواهم نه عصا را از کور  بگيرم و نه عاشق باشم

تا روزي را روي طاقچهُ زندگي ام به عکس خاطرات مبدل سازم!
 
 
خدايا تو را نمي خواهم با واسطه بپرستم

مي نشينم و به پايت مي افتم

او رفت و يادگاري از او ماند

عشق و بي قراري ها سهم من کرد

من تنهايم خدا جان

تازه مي فهمم تو خداي من چه مي کشي که هيچ کس تنهاييت را پر

نميکند

لحظه هايم به پاي او تباه شد

ميدانم يک روز دل او برايم فرياد مي کند

اما چه فايده

که خيلي دير شده

ديگر نمي توانم بخندم

نتهاي گيتارم فالش بودن زندگي ام را داد مي زند

من چه کنم که هر نت را يک پرده بالا و پايين ميبينم

چشمانم سياهي ميرود

روزهاست که اعداد ستاره ها را با اين چشمانم جذر مي گيرم

کاش ستاره اي بودم در آسمان تکبر او که با روباهي خاصي مخلوط

بود

کاش امروز را ديروز بود

کاش گذشته واقعا مرده بود

مي خواهم از پيالهُ خودم بنوشم

ديگر نه پياله اي را قرض مي دهم و نه

پياله اي را قرض مي گيرم

و نه آب ميخورم.......

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يه سخنران معروف، سمينار خود را با بالا گرفتن يک 20 دلاري آغاز

نمود. او از 200 نفر شرکت کننده در سمينار پرسيد :" کي اين

اسکناس 20 دلاري رو دوست داره ؟"

 دست ها شروع به بالا رفتن کرد .

او گفت : " من مي خوام اين 20 دلاري رو به يکي از شما بدم. اما اول

بذارين يه کاري بکنم. " سپس شروع به مچاله نمودن اسکناس کرد.

پس دوباره پرسيد : " کسي هست که هنوز اين اسکناس رو بخواد ؟ "

باز دست ها بالا رفت .

او اينگونه ادامه داد :" خب ، اگر من اينکار رو با اسکناس بکنم چي ؟ "

و بعد اسکناس رو به زمين انداخت و با کفش خود شروع به ماليدن آن

به کف اتاق کرد.

سپس آنرا که کثيف و مچاله شده بود برداشت و باز گفت :" هنوز

کسي هست که اين 20 دلاري رو بخواد ؟ "

اما هنوز دست ها در هوا بود.

سخنران گفت :" دوستان من ، همگي شما يک درس با ارزش فرا

گرفتيد. شما بي توجه به اينکه من چه بلايي سر اين اسکناس آوردم

باز هم خواستار آن بوديد زيرا هيچ چيز از ارزش آن کم نشده بود و

هنوز 20 دلار مي ارزيد . "

خيلي از اوقات در زندگيمون ، ما بوسيله تصميم هايي که مي گيريم و

وقايعي که واسه مون پيش مياد ، پرتاب ، مچاله و به زمين ماليده 

ميشيم . در اين جور مواقع احساس مي کنيم که ارزش خود را از

دست داده ايم. اما مهم نيست که چه اتفاقي افتاده يا خواهد افتاد ، به

 هر حال شما هرگز ارزش خود را از دست نمي دهيد : تميز يا کثيف ،

مچاله يا صاف ، باز هم شما از نظر اونايي که دوستتون دارن ارزش

فوق العاده زيادي دارين .

" ارزش زندگي ما بر اساس اون چيزي که هستيم تعيين مي شه ."

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر صبح که مي بينمت آري به جرم عشق

در دادگاه دلهره

محکوم مي شوم

محکوم به اعدام در صبح روز بعد

اما

هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح

از پشت پنجره مي بينمت سپس

سرباز جذبه هاي ماهر چشمان نافذت

سوي سلول انفرادي چشم تو مي برند

من را

که محو نگاه تو گشته ام.........

تا عصر مي رسد از خواب مي پرم

فکر فرار از محبس چشم تو ام ولي

حکمم به دادگاه تجديد نظر داده مي شود...........!!

اي داد

اين حکم آخر است_: تبعيد

اينگونه است

که شبها به وقت خواب

من به جزيره خيال تو تبعيد مي شوم......................

.................

در مصاف عشق چون شمعم که آبم مي کنند

همنشين شعر دلگير و شرابم مي کنند

شعرهايم تا به اوجم مي برند اما دريغ

چشم هاي مست تو فورا خراب مي کنند

باز مي آيم ولي با ديگران مي بينمت

ديگران هم چون تو در درگير عذابم مي کنند

فکر رفتن مي کنم اما همين نا مردمان

با نواي ماندن بيهوده خوابم مي کنند.......

...............

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 يک انگيزه هزار انتقام

تمام حرف هايم نم گرفته

شايد

تنها چيزي که برايم مانده

همين تنفر کاغذي است

هر دو جيبم

کاملا خالي است

از چيز هايي مانند احساس و محبت

صداي خشن دستانم

آغوش نيست

من مشت هايم مشت هستند

من دستانم گناه را فهميده اند

تمام کسي که تمام من بود

مرا از من گرفت

مرا شکافت و دوباره از نو

با تنفر بافت

چيزي که بودم نيستم

تمام شب بو ها خشک اند

ماهي هاي برکه ي شعور مرده اند

درک پيدا نيست

نهايت در بي نهايت گم شده

يک سيگار روشن

با چند مهمان نا خوانده

اين مهمان هر لحظه اي من شايد باشد

باور کن

براي دقايق يک اثيم

چقدر بايد دقيقه ها محکوم مي شدند

تا گذشته هاي خشمگين باور کــــنند

که حالا همه چيز فرق کرده

انگار تمامشان يک رويا بيش نبود

من تا گلو درون لجنزار فرو رفته ام

من براي سقوط کردن

وقت کسي را نگرفتم

درست است که

اين ها شايد برگ هاي آخر بازي باشند

اما کسي هنوز نمي داند

آسه دل را چه کسي دارد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر چه بزرگ تر مي شوم

انگار اشتباهاتم بزرگ تر مي شود

تنهاييم عميق تر مي شود

ايکاش بودي و باز مي گفتي بچه اي

تا دلم خوش باشد که روزي بزرگ مي شوم و...

مي داني از هميشه تنها ترم؟

مي نويسم تا ديواره ذهنت ترک بردارد

خرد شود

و

منظره سرد افکارم را لمس کني

امدم تا بار ديگر آزارت دهم

تو که مي داني قصدم را...

پس بار ديگر مرا کنار دقايقت گوش کن!

يک صفحه بيشتر نتونستم بخونم

صفحه ها رو بر مي گردونم به سمت داخل

باز هم تو رو نشونم مي دن

نمي دونم کِي نشونه ها مي خوان ولم کنن

گفتي همه را از بالا نگاه کن

از آن به بعد همه را از بالا نگاه کردم

حتي ترا...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون

دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم

وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق

دلم ميخواد بموني مي دونم نميتوني

وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون

عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون

وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون

مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون

دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم

چتري باشم براي گريه اين آسمون

امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون

توو قطره بارون ببين چشاي گريون

يه دل پر از هياهو صداي كمي لرزون

ازت ميخواد بموني ميدونم كه ميتوني
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

وين درد نهان سوز نهفتن نتوانم

تو گرم سخن گفتن از جام نگاهت

من مست چنانم که شنفتن نتوانم

شادم به خيال تو چو مهتاب شبانگاه

گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم

با پرتو ماه آيم چون سايه ديوار

گامي ز سر کوي تو رفتن نتوانم

دور از تو من سوخته در دامن شبها

چون شمع سحر يک مژه خفتن نتوانم

فرياد ز بي مهريت اي گل که درين باغ

چون غنچه پائيز شکفتن نتوانم

اي چشم سخنگوي، تو بشنو زنگاهم

دارم سخني با تو و گفتن نتوانم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :


"حقيقت"

چه کسي از بحث به حقيقت رسيده.چه کسي ازديدن معجزه حتي به

 حقيقت رسيده .حقيقت را چطور مي شود فهميد .حقيقتي را که هر

 مرام و مذهبي نامي خاص بر آن گذاشته، چيزي نيست که اثبات يا

نفي شود،

مي توان چشم را بست و خورشيد را انکار کرد.مي توان خورشيد را تا

حديک باور زشت يا زيبا تنزل داد.مي توان نور را ،روشنائي را،خورشيد

 را توهم يا حقيقت خواند.هيچ فرقي ندارد.ايده زشت و زيبا چندان از

هم دور نيستند.هر دوي آنها فقط در ذهن نشخوار مي شوند.مي توان

 هزار و يک ايده توليد و بحث کرد.و خورشيد از وراي همه اين ايده ها و

اثبات و نفي ها بر چشمان بسته حتي بي نيازي به نفي و اثبات 

مي تابد.

اما مهم اين است که ما در اين بحث ها و نفي ها و اثبات ها چه چيز

پنهاني را دنبال مي کنيم.ذهن فريبکار چه حيله تازه اي را پيش پاي ما

گذاشته است.آيا درصدد اثبات "خود"دروغين خود نيستيم.

حقيقت فقط قابل تجربه هست.تجربه اي که سهم همه ماست و اين

ممکن نيست مگر پس از خاموشي ذهن .ذهني که دائم در  نفي و

اثبات چرخ مي خورد.همه دين ها و مرام ها فقط نشانه اي براي

اشاره به حقيقت بودند.نشانه هائي که امروز به مراتب اهميت آنها

بيشتر از موضوع نشانه شده و عامل اصلي همه رنج هاي زندگي

شده اند.ايده هاي زيبائي که قاتل زندگي هستند.

پيروان به مرام ها و دين هاي خود مي چسبند و جنگ هاي بزرگ و

کوچک مذهبي زندگي را مختل مي کند.

حقيقت هر لحظه به حوضچه "اکنون-اينجا"جاري هست.هميچ چيز جز

 حقيقت نيست الا ذهني که بيمار شده است.الا ذهني که لوچ شده .

ذهني که  يک تنها ابزار کمکي براي تامين نيازهاي گسترده انسان

بود،.ابزاري که  هر روز بيشتر باتلاقي از سوءتعبيرها شده زندگي را

بلعيده است.معنا تنها وسيله اي براي شناخت و تامين نياز مي

توانست باشد.اما معنا گرائي چنان شايع شده که زندگي تنها قرباني

اين معناگرائي بيهوده شده است.

باورها و سنت ها وبال گردن زندگي شدند.تا زماني که انسان سفر

خودآگاهي و مسئوليت پذيري را شروع نکند ،تا زماني که چشم ببندد

و با عصاي شکسته عرف و سنت قدم بردارد.جز رنج براي خود و

ديگران نمي تواند توليد کند.آموزه ها به انحراف رفته اند.زندگي به

واسطه همين آموزه ها و انحرافشان از جشني بي نظير به جنگي

همواره ، در پنهان و آشکار تبديل شده است.وانمود کردن سمي

هست که آموزه ها به همه افراد جامعه تزريق کرده و مي کنند.هر

کس ناگزير است براي بقا در اين جنگل متمدن نقاب هاي بسياري را بر

چهره ببرد و بيماريهاي جسمي و روحي که خاص انسان است همه را

به رنج انداخته است.

چسبيدن به ايده ها ساده ترين کار است.تا کي بايد ديگري مسئول

رنج و راحت ما باشد.

همه حرفها بيهوده هستند.زيباترين حرف ها فقط افيوني براي فرار از

حقيقت زشت شده اين زندگيست.بايد بي هيچ حرف و معنائي زندگي

را زندگي کرد.بايد همه نگرش هاي تحميل شده به زندگي را دور

ريخت.

زندگي را بايد از کودکان آموخت.معلمان بي ادعاي زندگي که بي

رحمانه مورد حمله جهل هاي زيبا قرار گرفته و مي گيرند.کودکاني که

 همه معترف به زيبائي و پاکي و معصوميت آنها هستيم و کسي از

خود نمي پرسد اين خصلت ها کجا و چگونه از آنها مي افتد که قوانين

،عرف،اخلاق و زندانها  هم قادر به مهار آنها نيستند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز  :

 
من آزادم تا افكاري شگفت انگيز داشته باشم . من فراتر از محدوديت

هاي گذشته و به سوي رهايي حركت مي كنم و اكنون هم چيزي

 مي شوم كه براي بودنش خلق شده ام .

« لوئيز هي »

 
عشق جام تو و شراب تو بس

عاشقي و محنت و عذاب تو بس

 
« اوحدي مراغه اي »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دلم گرفته است ....

هر لحظه فرو ميريزد......چشمانم سياهي ميرود.....

قلم بين انگشتان لرزانم رقص مرگ را مرور ميکند.......

دواتم خاليست....دفتر خاطراتم به انتها رسيده.......

ورق بزنم ؟؟

اگز برگ آخر باشد !؟

خطوط صفحه چون جاده هايي پيچ در پيچ نگاههاي بي فروغ ..

اما مشتاقم را تا افق بدنبال ميکشند..

کدامين است جاده اي که مـرا به او ميرسا نـــد ؟

بار ها در راه بودم.... در ميانه راه ...و شايد بيشتر !... نزديک رسيدن

بودم که

بازگشتم ............... نه

باز گردانده شدم..................اما

ترديد ندارم ..... دوباره خواهم رفت.

جاده ... هر لحظه مرا نجوا ميکند ...

و من غرق خواستنم ...

هزاران غروب را بر ديوار ماتمکده ام شمارش کرده ام

مگر آخرين عدد چند است ..... که

ديگر ديوار هم جائي براي خط کشيدن نشانم نمي دهد ...!

آهسته از پس ديوار....

صدائي منتظر مرا ميخواند ....

بايد صداي قلبم.. صداي نفسهايم ...

خاموش شويد .....

......حالا بهتر ميشنوم

دفتر خاطراتم به انتها رسيده است....

و....من

ترديد ندارم ...........

رقص مرگ را دوباره بر صحنه خواهم برد.......

من......... غرق خواستنم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دل نوشته :


زيبايي به سيما و صورت نيست به نوري ست كه در دل مي تابد...

هر انساني به واقع دو انسان است يكي آنكه در تاريكي بيدار است و

ديگري آنكه در روشنايي همچنان خواب است...

مراقب افكارت باش كه به گفتار تبديل مي شود .مراقب گفتارت باش

كه به كردار تبديل مي شود.مراقب كردارت باش كه به عادت تبديل

مي شود. مراقب عادتت باش كه به شخصيت تبديل مي شود.مراقب

شخصيت خود باش كه آن سرنوشت تو خواهد بود...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سايه هاي كبود  

شب از نيمه مي رفت و من تشنه بودم

و مي سوخت در هُرم تب تار و پودم

تو بوديّ و چشم تو بود و سياهي

اگر چشم در چشم شب مي گشودم

خيالت چنان شعله اي بر دلم ريخت

که برخاست از دوزخي تفته دودم

و شب بر تمام تنم سايه گسترد

درآميخت با تار و پود وجودم

               ***
شبي ديگر آمد... و من بار ديگر

اسير همان سايه هاي کبودم

شبي کاش چون شاعران قديمي

شب گيسوان تو را مي سرودم
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به نام آشکار و نهان

براي تو...

که پاي بر زمين داري و روي بر آسمان

امانت خدا بر زمين مانده بود.آدميان مي گذشتند بي هيچ باري بر

شانه هايشان.

خدا پيامبري فرستاد تا به يادشان بياورد قول نخستين و بيعت اولين را.

پيامبر گفت اي آدميان...اي آدميان اين امانت از آن شماست.

بر دوشش کشيد.

اين همان است که زمين و آسمان را توان بر دوش کشيدنش نيست.

پس به ياد آوريد انسان را و دشواري اش را.

اما کسي به ياد نياورد.

پيامبر گفت عشق است.عشق است که بر زمين مانده است.

مجال اندک است و فرصت کوتاه.

شتاب کنيد و گرنه نوبت عاشقي مي گذرد.

اما کسي به عشق نينديشيد.

پيامبر گفت آنچه نامش زندگي است نه خيال است و نه بازي.

امتحان است.

و تنها پاسخ به آزمون زندگي زيستن است...زيستن

اما کسي آزمون زندگي را پاسخ نداد.

و در اين ميان کودکي که تازه پا به جهان گذاشته بود با لبخندي پيامبر

را پاسخ گفت.

زيرا پيمانش را با خدا به ياد مي آورد

آنگاه خدا گفت

به پاسخ لبخند کودکي جهان را ادامه مي دهيم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


بقعه دل  

حسي غريب مي کشد اين سمت و سو مرا

عطري نجيب مي وزد از رو به رو مرا

خورشيد رفته است و به دامان نشسته است

گرد و غبار  قافلهّ  آرزو  مرا

پيراهني نمانده که روزي بياورد

حتي نسيم گمشده بويي از او مرا

يک تکه استخوان و پلاکي شکسته هم

زان پيکر غريب به خون خفته کو مرا

در پايبوس سرخ کدامين زمين و مين

گل مي کند شرارهّ اين جستجو مرا...

                  ***

در آستان بقعهّ دل ايستاده ام

اذن دخول مي شکند در گلو مرا

اي ابر اشک وقت زيارت رسيده است

آخر مخواه اين همه بي آبرو مرا

عطري شگفت در همه جا موج مي زند

ديگر نمانده طاقت اين گفتگو مرا...
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

شاخه با ريشه ي خود حس غريبي دارد

باغ امسال چه پاييز عجيبي دارد

غنچه شوقي به شكوفا شدنش نيست دگر

با خبر گشته كه دنيا چه فريبي دارد

خاك كم آب شده مثل كويري تشنه

شايد از جاي دگر مزرعه شيبي دارد

سيب هر سال در اين فصل شكوفا مي شد

باغبان كرده فراموش كه سيبي دارد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
تنهايي آشناست. تنهايي لهجه ندارد. هميشه با توست. آنگاه که

احاطه‌ات مي‌کند چون برگي مي‌شوي که درون آب غرق مي‌شود.

مانندکفشي مي‌شوي در ابتداي باتلاقي پنهان و گنگ. 

تنهايي تنها يک واژه نيست. آونگ زمان است. تنهايي مفهومي کاملاً

هرجايي‌ست. تنهايي هرجايي‌ست. بازوهاي ستبر مرگ است. ترس

است.

ترس، کوير تنهايي‌ست.

کوه و دريا و جنگل، نشاني تو را مي‌داد عزيزترين.

نشانيت را ديروز گرفتم از جنگلي که به سراغ چشمانت آمده بود

همان که سبزي تيره‌اش از ژرفا، غرق مي‌کند مرا که شناگري

نمي‌دانم.

 دستي از

ابرها... وهم آلود... عظيم... نيامده‌ست به نجات... تو را اشاره

مي‌کند...

چشمانت را و لبخندت را... من غرق مي‌شوم...

 در انگبين لبانت... و شعله‌ور

 خواهم شد از اين شرار... که گويي تنها بهر سوختن من آمده است.

اي کاش، پروانه به دنيا مي‌آمدم.

 تا در خلسه‌اي فرو روم... خوشايند... فقط براي هميشه.

شايد بايد ببخشم تمام آينده را به ديگران. اين وصيت من نيست.

 ادامه زندگي من است. قلبم را به کسي مي‌دهم تا آرماني‌ترين

 تنديس را از آن بسازد. انگشتانم را هم

 مي‌دهم به فروغ... سبز مي‌شوند؟

 نمي‌دانم. خواب‌هايم را به شوق کودکاني مي‌فروشم

 تا با آن سکه‌اي ضرب کنم که تصوير هيچ قدرتي رويش نباشد...

 و با آن چشمه‌اي مي‌خرم تا چشم‌هايم را در آن پاک نمايم

و ببخشمش به راهزني که دل مي‌ربود.و صدايم گرچه نيمدار است به
 
پيرمردي که دايره مي‌نوازد براي سکه‌اي ناچيز.

مي‌دانم اگر خاک هم بشوم، باد مرا با خود خواهد برد به اقيانوس.

 حتي از من سوتکي هم نمي‌سازند تا کودکان...

 شايد صورتکي بسازند از اندام تکيده من که زيبنده‌تر باش
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


همسفر بادها

 
يادي از گذشته :

خانه به دوش فنا در شب طوفاني ام

داغ کدامين خطا خورده به پيشاني ام

همسفر بادها ، رفته ام از يادها

فاصله اي نيست تا لحظهّ ويراني ام

خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بري

بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزاني ام

سايهّ اهريمن است ، يا شبحي از من است

اين که نفس مي کشد در من پنهاني ام

کولي زلفت شبي خيمه بر اين دشت زد

آه که تعبير شد خواب پريشاني ام

در شب غربت مپرس حال خراب مرا

يکسره طوفاني ام ، يکسره باراني ام...
 
 
 
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خداوند :

خداوند اغلب اوقات به ديدن ما مي آيد ولي اکثر مواقع ما خانه
 
نيستيم.

Joseph Roux

هر اتفاقي، بزرگ يا کوچک، وسيله ايست که از طريق آن خداوند با ما

سخن مي گويد و هنر زندگي دريافتن اين پيام هاست.

Malcolm Muggeridge

بخشي از بزرگترين نعمت هاي خدا براي انسان، بي جواب گذاشتن

برخي دعاهاي اوست.

Garth Brooks

خداوند هرکدام از ما را آنچنان دوست دارد که انگار فقط يکي از ما

وجود دارد.

St. Augustine

خداوند امروز به تو هديه اي 86400 ثانيه اي بخشيد، آيا يک ثانيه اش را

 استفاده کردي تا از او تشکر کني؟

William A. Ward

اگر دوست داري که خدا را بخنداني، نقشه هايي که براي آينده ات

کشيده اي را به او بگو.

وودي آلن

خوشايندترين و با استفاده ترين افراد، کساني هستند که نگراني در

مورد قسمتي از مشکلات جهان را هم بر عهده خدا مي گذارند.

Don Marquis

ترجيح ميدهم که با خدا در تاريکي قدم بزنم تا اينکه تنها در روشنايي

راه بروم.

Mary Gardiner Brainard

خداوند دنيا را کروي آفريده، تا ما قادر نباشيم خيلي جلوتر جاده را

ببينيم.

Isak Dinesen
             

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۳۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم  :


سخنران از صداي كف زدن شنوندگان از خواب پريد .

 مرگ و زندگي دو طرف يك سكه اند .

 تصوير آخرت نقش آينه شكسته مي شود .

 آينه خيلي زود تصوير را از ياد مي برد .

 وقتي پاهايم اختلاف عقيده پيدا ميكنند ، بر سر دو راهي نامرئي قرار مي گيريم .

 باغبان با عاطفه اي ، كه نمي خواست با درخت خشك قطع رابطه كند نجار شد .

 براي اينکه در درياي چشمهايش غرق نشوم هميشه عينک دودي  ميزد !

 به خاطر پوست شيري رنگ و چشمهاي عسليش و لبخند شيرينش , صورنش را با

ميز صبحانه عوضي مي گرفتند .

 براي اينکه کاه را يونجه ببيند هميشه عينک سبز مي زد !

 کار دنيا چو شيشه ساعت , ساعتي زير و ساعتي زبر است .

 وقتي پرونده هاي عزراييل قاطي مي شود افراد بي گناه كشته  مي شوند.

 زندانيان لحظات زندگيشان را در سلول زندان حبس مي كنند.

 وقتي فرياد ساكت مي شود سكوت فرياد مي زند.

 آينه ها با يك نگاه توليد مثل مي كنند.

 روشنفكران فقط روزها فكر مي كنند .

 اگر عمر پروانه باقي باشد باد نوزيده , شمع خاموش مي شود .

 دست تقدير تصوير گلي را كه به آب افتاده بود به گيسوان دختر دريا زد .

 عاشق قطره باراني هستم كه به گل تشنه اصابت مي كند .

 اگر عمر باقي باشد ماهي در بستر خشك رودخانه ذوحياتين ميشود .

 عاشق باراني هستم كه بستر خشك رودخانه را سيراب مي كند .

 عاشق روزنه اميدم هستم كه به آرزوهاي برباد رفته ام لبخندمي زند.  


 قطره اشكت به قلبم اصابت نمود .

اگر نيوتن بودم قوه جاذبه زمين را در فصل برگريزان كشف مي كردم .

 به افتخار هر لحظه زندگي ميلياردها ضريان قلب شليك مي شود .

 . زنبور عسل تشنه شيره تصويرگلي راكه به آب افتاده است مي مكد
 
 سنگ قبر آدم تشريفاتي سنگين تر از بار گناهانش است .

 با چوب درختي كه در بهار سبز نشود تابوت مي سازم .

 روي بال پرنده براي آسمان نامه فدايت شوم مي نويسم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
 رقص مرگ

 لابه لاي خاطرات و عکسهاي رنگ باخته

در کنار ساعتي که زنگ مرگ را نواخته،

آن طرف...ميان قاب عکس مانده در غبارها

چهره اي ست کودکانه با تبسمي گداخته

کودکي که سهم او هميشه از قمار سرنوشت

 باختهاي برده بود ، يا که بردهاي باخته

کودکي شبيه من ، شبيه تو ، شبيه هيچ کس

مثل نقشهاي مبهمي که ابر و باد ساخته...

زندگي براي ما هميشه صعب بود و سهمگين

مثل رقص مرگ در ميان تيغهاي آخته

گاه دل سپرده ايم ، صادقانه ، مثل مرغ عشق

گاه دل بريده ايم ، بي بهانه ، مثل فاخته

کاش آشنا نمي شديم ... يا جدا نمي شديم

کاش مي شناختيمت آي... حس ناشناخته
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

من گريزانم از اين خسته ترين شکل حيات
 
و از اين غربت تلخ

که به اجبار به پايم بستند

مي گريزم از شب

مي گريزم از عشق

و تو اي پاک ترين خاطره ها
 
همه جا در پي تو مي گردم...
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

درون وجودت ، بالاي سرت

ماه خورشيد ستاره

پشت آنها دنياهاي بي پايان

پشت آسمان

آسمانهاي بي پايان ،بالاي سرت

هر آنچه چشمانت مي بيند

درون وجودت

همه ي آنچه به چشم مي آيد

و ان نا پيداي بي پايان
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دل نوشته :


"هيچ کس"هاي عزيز چه زيبا و چه غريب

زبوني که نماينده ذهن باشه.حوصله منو سر مي بره.ترجيح مي دم با

 زبوني همزبون بشم که نماينده دل باشه.
 
اگه نتونم به کسي بگم دوستت دارم .عزيز دلمي .ساکت مي شم.

سعي مي کنم ساکت بشم.کمتر حرف بزنم.وانمود کنم.مي تونم

صميمانه براش طلب عشق کنم.بزار بره و عزيز دلش رو پيدا کنه.و هر

وقت که بتونم به هر کي که بتونم صميمانه مي گم عزيز دل.چرا بايد

فقط يه عزيز دل داشته باشم.هر چي بيشتر ،بهتر.اين نشون مي ده

دلم ظرفيتش بالا رفته.اين دوست داشتن نيست که زندگي رو زشت

 کرده،کسي از دوست داشتن آسيب نمي بينه.اگه اموزه هاي زشت

رو رها کنيم.کي تشنه عشق و دوست داشتن نيست.کي از عشق

ورزيدن بدش مياد.چي مانع شده که نتونيم با هم صميمانه ابراز عشق

کنيم.اگه خسيس نباشيم در عشق و دوستي.اگه فقط به اونهائي که

 مي تونيم ابراز عشق و محبت کنيم.آيا زندگي زيباتر نمي شه.همه

حيله هائي که ذهن درست مي کنه براي اينه که از عشق محرومه.

قطعا يه نفر هست که بتونيم عشق ورزي رو با اون شروع کنيم.و چرا

 به آدم هاي بيشتر عشق نورزيم.چرا عشق رو زيبا بازي نکنيم.مهم

نيست به کي و چند نفر.مهم اينکه که فقط عشق حاکم باشه.اره

حرفهام خيلي بو مي ده.براي رسيدن به اين نگاه و عشق بايد خرافه

هاي زيادي رو زير پا بزاريم.همه خرافه ها رو.بايد شهامت خفته رو

بيدار کنيم.بايد مسافر نور بشيم.بايد عاشقي رو تمرين کنيم.فقط در

عشق هست که ما نيازي به تحميل و تجاوز نداريم.در غير اين صورت

ما کاري جز تجاوز و تحميل نمي تونيم داشته باشيم.به خودمون،يا

ديگري.به بچه ها و يا بزرگترها.

چيزي که توهم ما رو به مهم بودن قوي مي کنه.دانسته هاي ما

هست.داشته هاي ما.و اين گناه نابخشودني ديگران که اين مهم رو

نمي فهمن.دانسته ها و داشته هائي که هر لحظه بي اعتباري اونها

رو مي بينيم و خودمون رو به نديدن مي زنيم.نياز به تائيد گرفتن از

ديگران راه رو براي فرار از خود و ايجاد روابط دروغين و سوءاستفاده ها

 هموار مي کنه.
 
زندگي بازي انرژي هست.لوليدن انرژي در هم.انرژي ما اگه در عشق

صرف نشه.در تجاوز و ... صرف مي شه.اگه زيبا  و در هوشياري

بازي نشه.زشت  و ويران کننده بازي ميشه.انرژي که مي تونست در

عشق و رقص و بازي صرف بشه.در جنگ و خشونت و تجاوز خرج  

مي شه.
 
جاي بسي تاسف هست که در عصر انفجار اطلاعات و آگاهي

باشيم.وخودمون رو به خرافه ها ببنديم.چرا بايد ادعاي هدايت هم رو

داشته باشيم.چرا هر کس مجاز نباشه.تماما خودش باشه.چرا هر

کس مسئول خودش نباشه.چرا هر کس آواز خودش رو فقط نخونه.

دلم براي "هيچ کس"ها تنگ شده


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 گفتگو با خدا

.:|:. بنام فراگيرترين کلام و نام هستي .:|:.
 
 
 در بهار پديده خارق العاده اي در زندگيم اتفاق افتاد. او شروع به

صحبت با شما -ازطريق من- كرد!

 اجازه دهيد توضيح دهم؛ دراين روزها چه از نظر شخصي، چه از نظر

شغلي ، چه از نظر هيجاني، بسيار ناشاد بودم و احساس مي كردم

در همه جنبه ها شكست خورده هستم. همانطور كه سالهاست

عادت دارم احساسات درونيم را بروي كاغذ بياورم (و البته پست نكنم)

اين بار هم يادداشت زرد رنگم را برداشتم و شروع به بيرون ريختن

احساساتم كردم.

اما اين بار به جاي آن كه به شخصي كه مرا قرباني 

خود كرده بود نامه بنويسم، مستقيماً به سراغ منبع اصلي رفتم.

تصميم گرفتم نامه اي به خداوند بنويسم.

  نامه اي بود ؛ بسيار تند و زننده، پر از تحكيم و تحكم، مطالبي گنگ و

انبوهي از سوالات خشمگينانه ؛..

وهر چه نوشتم به اين نتيجه رسيدم

ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما آتش است. آتش نمي گذارد دستمان به

 خدا برسد

ما اينجاييم و خدا آنجا و بين ما درياست. دريا نمي گذارد دستمان به

خدا برسد.گاهي اما براي رسيدن به او، نه طاعت به کار مي آيد و نه

 عبادت. نه ذکر و نه دعا. نه التماس و نه استغفار

تنها بي باکي است که به کار مي آيد. بي باکي عبور از آب و بي باکي

 گذشتن از آتش.گذشتن از آتش اما نه به اميد آنکه آتش گلستان شود

 و تو ابراهيم

گذشتن از دريا اما نه به اميد آنکه دريا شکافته شود و تو موسي

آتش را به اميد سوختن گذشتن و دريا را به اميد غرق شدن
 
***
جاده ايمان خطرناک است ، پر آب و پرآتش. مسافراني بي پروا 

ميخواهد. آنقدر بي پروا که پا بر سر همه چيز بگذارند و از سر همه

چيز بگذرند، از سر دنيا و آخرت. از سر بهشت و از سر جهنم

آنان که مي ترسند از لغزيدن و مي ترسند از افتادن، به راه ايمان 

نمي مانند

ايمان را به گستاخي بايد پيمود، نه به ترس.زيرا خداوند آنسوي

گستاخي است ، نه اين سوي ترديد و ترس
 

 اري نوشته ها هميشه بايد خالص باشد و...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مرد غريب
 
باز يکي با غصه هاش

داره آواز مي خونه

وقتي غم تو دل باشه

                   ديگه مردن آسونه
 
قامتش خم شده از کوله ي سياه غم

چي ميخواد تو روزگار؟

جز خدا

                          کي مي دونه؟
 
کي اين مرد غريب مثل من پريشونه؟

مي دونه همين شبو توي دنيا مهمونه؟
 
باز

يکي با بند غم

خودشو دار مي زنه

     پشت خونه ي دلش

            غم داره داد مي زنه
 
مي دونه تو زندگيش

ديگه خط آخره

رو سرش جغد اجل

داره پرپر مي زنه

کي اين مرد غريب مثل من

                               پريشونه؟

مي دونه همين شبو

                    توي دنيا مهمونه؟

 
((فريدون فروغي))

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


"...گفتي: بيا زندگي خيلي زيباست

دويدم!

چشم فرستادي برام تا ببينم

که ديدم!...."
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


"صداي پاي تو که مي روي

وصداي پاي مرگ که مي آيد

ديگر چيزي را نمي شنوم."
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

من زندگي را دوست دارم

اما از زندگي دوباره مي ترسم
 
دين را دوست دارم

ولي از کشيش ها مي ترسم
 
قانون را دوست دارم

ولي از پاسبان ها مي ترسم
 
عشق را دوست دارم

ولي از زن ها مي ترسم
 
کودکان را دوست دارم

ولي از آيينه ها مي ترسم
 
سلام را دوست دارم

ولي از زبانم مي ترسم
 
من مي ترسم

پس هستم!
 
اين چنين مي گذرد روز و روزگار من!
 
من روز را دوست دارم

اما از روزگار مي ترسم."
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


"سلام

خداحافظ

چيز تازه اي اگر يافتيد بر اين دو اضافه کنيد

تا بل

باز شود اين در گم شده بر ديوار."
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مسافر
 
سفر تو امروز

خبر از جنس فراموشي داشت

ودلت

به هواي خبر وصل جديد

رو به دروازه ي تنهايي داشت

سفرت خوش باشد

كه تو تنهايي و ما تنها تر

و دلت گرم

به اندازه ي عشقي كه هنوز

زير قلبم نفس لحظه شماري دارد

لحظه هايي كه براي من وتو

همچو باران نمناك

بر سر مدرسه ها جاري بود

گرچه اين حرف و سخن تعطيل است

من فقط ياد دوران كردم

قصد تكرار غلط نيست

هدف خاطره است

معجزه بي معني است

هر چه انجام شود تقدير است

ديگر اينجا قلم از دست تو در دفتر من جاري نيست

از من خسته دگر تاب و تب ياري نيست

اين جگر سوخته را

قدرت همپايي نيست

سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت

كه در اين كوچه دگر

دختر تنهايي نيست

كه ميان من و تنهايي من

و خيال تو ز تنها يي ها

فاصله بسيار است

سفرت خوش باشد و دلت بي برگشت

كه سحر منتظر

بارش پاييزي نيست....
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

رازهاي بزرگ موفقيت

 
زندگي ما زائيده ي انديشه ي ماست. ( مارك اورل )

هر انساني محصول افكار خويش است. ( دكتر شوارتز )

در تصميم هاي خود زياد تاخير نينداز. ( رابينز )

تكامل بايد هدف اوليه همه هنرمندان حقيقي باشد.( بتهوون )

به پيروزي بينديشيد و هرگز به شكست فكر نكنيد.( دكتر شوارتز )

راز سعادت در اين است كه كاري را كه به تو واگذار شده دوست

بداري.( الدوس هالكسلي )

بر جسم و روح خود مسلط شو.( رابينز )

نابغه كسي است كه پيوسته افكارش را از قوه به فعل در مي آورد.

( بالزاك )

علت اصلي همه رنجها در مغز، طريقه فكر كردن آدمي است.

( ديل كارنگي)


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بعضي ها سلام

بعضي ها اميدوارم حال بعضي ها خوب باشه و خوش و سرحال

باشيد

بعضي ها راستي

چرا ما آدما حتما بايد همه چيزو تجربه کنيم تا باور کنيم

چرا وقتي يکي که يه راهي رو رفته ميگه نرو اشتباهه قبول نميکنيم

چرا تا خودمون کَلمُون به سنگ نخوره باور نمي کنيم

چرا آدم نميخواد از تجربه ديگران استفاده کنه

چرا بايد خودمون همه چيزو تجربه کنيم

چرا ازاين غرور لعنتي يه ذره کم نمي کنيم تا بتونيم

چرا اين غرور بي جا اجازه نميده ما چيز درستو انتخاب کنيم

چرا اين غرور بعضي وقتا نمي ذاره به حرف دل گوش کنيم

چرا اين غرور نمي ذاره بعضي وقتا يه کلمه دوست دارم بگيم

چرا اين غرور فکر ميکنه با گفتن يه کلمه دوست دارم خودتو کوچيک

کردي

چرا فکر ميکنيم يه کلمه دوست دارم آدمو ذليل ميکنه

چرا به اين فکر نميکنيم که همين کلمه دوست دارم مي تونه چه

کارايي بکنه

چرا به اين فکر نميکنيم که يه کلمه دوست دارم مي تونه يه دلو به

دست بياره

چرا به اين فکر نميکنيم يه کلمه دوست دارم مي تونه يه دل

شکسته رو آروم کنه

چرا ما آدما با اين غرور لعنتي زندگي مي کنيم

چرا اصلا اين تو وجود ما هست

چرا چرا چرا ؟

تا به حال فکر کرديد که چقدر ضربه از جانب اين غرور بي جا به آدم

وارد شده

چرا بايد ما هميشه اسير باشيم

چرا ما بايد نتونيم به اين چيزا غلبه کنيم

چرا اين آدم ضعيف که هيچ چيزي نمي دونه بوسيله اين غرور فکر

ميکنه حاکم دنياست

چرا ما آدما درباره همديگه نمي تونيم درست فکر کنيم

چرا ما آدما نمي تونيم درباره يکديگه درست قضاوت کنيم

چرا ما آدما نمي تونيم وقتي کسي رو مي بينيم فوري از روي قيافه و

طرز لباس پوشيدن اون فرد قضاوت نکنيم

چرا ما آدما به صورت هم ديگه توجه داريم

چرا ما آدما به سيرت هم ديگه نگاه نمي کنيم . راستي

چرا صورت مهمتر از سيرت شده

چرا درون افراد ديگه برا کسي مهم نيست

چرا لباس پوشيدن نشانه شخصيت شده

چرا طرز حرف زدن مهمتر از محتواي حرف زدن شده

چرا ما آدما نمي تونيم درباره افراد پيش داوري نکنيم

چرا ما آدما نمي تونيم بدون ذهنيت قبلي از کسي در صورتي که اونو

نمي شناسيم باهاش حرف بزنيم

چرا ما وقتي يکي بهمون ميگه دوست دارم باور نمي کنيم

چرا وقتي کسي دوسمون داره همش ميخواييم اونو امتحان کنيم

چرا نمي تونيم دوست داشتنو بدون امتحان باور کنيم

چرا عاقبت همه اين امتحان هاي دوست داشتنا مردوديه

چرا دوست داشتن بدون امتحان باور کردني نيست

چرا

چرا

چرا .......

چرا و هزار تا چراي ديگه که تو مخمه و ديگه نمي تونم بگم بقيه چرا

ها باشه براي بعدا

چرا بايد آخر هر متن بگم خدا حافظ

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

رهايم کردي

از چه اي دوست، چنين زود رهايم کردي

با غم و سوختن و دود، رهايم کردي

وسعت درد جدايي به تو معلوم نبود !؟

که به اين طاقت محدود رهايم کردي

دست و پا بسته اندوه خموشي و غروب

پشت دروازه مسدود رهايم کردي

عمر را وقف رسيدن به تو کردم؛ آنگاه

آه ! اي کعبه مقصود رهايم کردي

بسته بودم به تو اميد رهايي؛ آخر

تو هم اي باور موعود رهايم ، کردي
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

رفتن


رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نزن

ابتداي يک پريشاني است حرفش را نزن

آرزو داري که ديگر بر نگردم پيش تو

راهمان با اين که طولانيست حرفش را نزن

دوست داري بشکني قلب پريشان مرا

دل شکستن کار آسانيست حرفش را نزن

خورده اي سوگند روزي عهد مارا بشکني

اين شکستن نا مسلمانيست حرفش را نرن

حرف رفتن مي زني وقتي که محتاج تو ام

رفتنت آغاز ويرانيست حرفش را نرن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

روزهاي تنهاييم .

تمام شکوفه هاي سيب و غنچه هاي ياس و مريم و مينا را

با گلابي از اشک چشمانم نثار قدم هاي بهاري تو ميکنم

و همراه دعاي خيرم بدرقه ي راهي که در پيش گرفته اي

اما نمي توانم به روزهايي که هنوز زمانه لحظه هاي با تو

بودن را شکار نکرده بود نينديشم و به روزهايي که روي

نيمکتهاي سنگي خاطره چراغي از مهرباني مي افروختيم

و خاطره هاي خوش را با هم بودن را در آلبوم خيال خويش

حک مي کرديم. ولي با همه ي اندوه فاصله گرفتن از تو

بسيار خوشحالم که به آرزوي خويش رسيدي............


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نمي دانم امشب کبوتر افکارم بر کدامين بام گشوده در

غبار نشسته که واژه ها براي ياري ام راه را گم کرده اند

تنها ميدانم در اين گم گشتگي بايد از تو بنويسم.

عزيز ترينم! قلبم را فرش زير پايت مي کنم و نور چشمانم

را فانوس درياي مهربانيت. دوست گمگشته و سنگ صبور
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
دل نوشته :


حفاري وجود

مثل زمين كه وقتي آنرا مي كاوي به آب مير سي در اعماق قلبت به

سكوت خواهي رسيد..براي رسيدن به آب زلال ناچاري آشغالها وقلوه

سنگهارا كناربزني و براي آنكه به سكوت برسي بايد همهمه ذهن را

كنار بگذاري.تو وقتي خدا را ملاقات خواهي كرد كه به ژرفاي سكوت

برسي   


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 جمله ي روز :


اين سمت يا آن سو

فرقي نمي کند !

انسان به سايه درخت عادت مي کند

به آتش نه.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :


به آسمان که مي نگرم به ياد خاطرات اولين روز ها مي افتم...

ياد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان يکدست آبي زندگي،

فارغ از هر گونه غم و حسرت پرواز مي کرد. و تو چقدر ساده

غافلگيرش کردي. شاهين نگاهت تيز پرواز تر از کبوتر بچه بود....

هر چه تلاش مي کنم يادم نمي آيد آن زمان که سبزه دلم را در سيزده

سبز چشمانت گره مي زدم، به کدامين افق خيره شده بودم؟انديشه

ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟ احساس من در کدامين آتش

خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دريا آخرين نفس هايش را

مي کشيد؟

به خودم مي آيم. هواي سرد از بيرون خانه به درون سرک مي کشد.

آخرين باز مانده غرورم سر از دريا بيرون مي آورد و مي گويد:

نلرز! گرماي عشق در وجود توست...

مي گويم: آري وجود من از عشق گرم است.

باد آرام و ساکت مي وزد.

ناگهان از اعماق درونم،از زير خاکستر، صدايي مي شنوم:

پس چرا کبوتر دلت مي لرزد؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به شما حکمي تازه مي دهم

که يکديگر را دوست بداريد

چنان که من دوستتان مي داشتم.....( انجيل يوحنا)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


زندگي با اينکه با کسي شوخي نداره...

ولي ازشوخي کردن آدما با هراتفاقي که براشون تلخه

خيلي خوشش مي اد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

وقتي حوا سيب ممنوعه رو چيد، گناه به وجود نيامد

اون روز يه قدرت باشکوه متولد شد

که بهش نافرماني مي گن....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


آدم بودن عبارت قشنگيه چون فرقي بين مرد و زن نمي ذاره

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

وقتي که شرم مي چکد از چشم خيس دوست

چشمان پرسش خود را توبسته دار

لبخند مهربان تو درچشم شرمناک

يعني بيا....دوباره دوست دارمت

شا يد که يک سلام، آغاز گفت وگوست

شايد، براي رسيدن به شهرعشق

اين اولين قدم

ازخود گذشتن است.


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


اما

آنقدرها هم که گمان مي کني بد نيست

بد نيست گاهي هم جيب هايت پاره باشد

پله هاي آسمان خراش ها را فراموش کني

بنشيني کنار خيابان و

از پله هاي خودت پايين بروي

پله

پله

پله

آن قدر که مي بيني

کساني نشسته اند

بعضي ها گريه مي کنند

بعضي ها آواز مي خوانند و.....

ناگهان کسي را مي بيني

که مي شناسي اش

اما ....

شايد هم نمي شناسي اش

اما....

اين لبخند آمده بر لبانت را

تنها دو سطر ديگر برندار:

در بهشت گاهي

در جهنم هميشه

به خدا مي رسي.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


حيران

من سرا پا خواهشم در آرزو گم گشته ام

پير فرتوتم كه دربار گنه آغشته ام

آخر پيري شد و نادم نگشتم من هنوز

روز روشن در دل تاريك شب سر گشته ام

 
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


نشدي

بارها از زندگي درس گرفتي ولي از برنشدي

در قيدوبند و بست و حادثه و شر نشدي

فضليان هفتادودو سال زعمر تو گذشت

ميون آدمها هي گشتي و گشتي ولي آدم نشدي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


زخم

مزن زخم زبان هرگز اگر آزاده اي

گر زدي ديگر علاجش نيست كار ساده اي

فضليان آتش بزن اين شعله را خاموش كن

تا نسوزد آتش آرامش بگيرد زخمي دلداده اي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

برو اي روي تو باغ و بهارم

خيالت مونس شبهاي تارم

خداوندا که در دنياي فاني

به غير عشق تو عشقي ندارم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


خدايا مرا بي يار مگذار

ستم به کن اما تار مگذار

بگير از من فروغ ديده ام را

ولي در حسرت ديدار مگذار

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مي نويسم خاطراتي تابمانديادگاري

گرنباشم روزگاري اين بمانديادگاري

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تو نيمه راه يك سفر مثل يه خوابه بي خبر

نشستي در خيال من دنيا برام شد يك نفر

دست من و تو كه نبود دست خدا هم كه نبود

مهمون ناخونده اومد اين عشقه كه خودش اومد

يه وقت ديدم كه واسه من عادت تويي خدا تويي

هرجا مي رم همسفر و همراه باوفا تويي

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به شنيدن و خوندنش مي ارزه :


اوخوشبخت بود.زيراهيچ سوالي نداشت .اما روزي سوالي به سراغش

 آمد وازآن پس خوشبختي ديگر چيز کوچکي نبود.اوازخدا معني زندگي

را پرسيد.اما خدا جوابش را با همان سوال خودش داد. خدا گفت: اجابت

تو همين سوال توست. سوالت را بگير و در دلت بکارو فراموش نکن که

اين دانه اي است که آب و نورمي خواهد. او سوال را کاشت.آبش داد و

نورش داد. سوال جوانه زد و شکفت و ريشه کرد . ساقه و شاخه وبرگ.

 وهرساقه سوالي شد وهرشاخه وهربرگ سوالي!واوکه تنها يک سوال

داشت ؛ درختي شد که ازهرسرانگشتش سوالي آويخته بود. وهربرگ

تازه ؛ دردي تازه بود وهربارکه ريشه فروترمي رفت ؛ درد او نيز عميق

ترمي شد! فرشته ها مي ترسيدند. فرشته ها ازآن همه سوال ريشه

دار مي ترسيدند.اما خدا گفت: نترسيد!درخت او ميوه خواهد داد . وباري

که اين درخت مي آورد معرفت است! فصل ها گذشت ودردها گذشت

درخت اوميوه داد و بسياري آمدند وجواب هاي اورا چيدند.اما دردل

هرميوه اي ؛بازدانه اي بود وهردانه آغازدرختي وهر که ميوه اي را برد در

 دل خودبذر سوال تازه اي را کاشت.« اين است قصه زندگي آدم ها »

 اين را فرشته اي به فرشته اي ديگر گفت!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 هميشه اينرا شنيده ايم که بزرگي هر فرد به بزرگي آرزو هاي اوست

اما من هرگز هيتلر را مرد بزرگي نمي دانم

با آرزوي داشتن جهاني نا محدود

اما گاندي را

...

آري او را مرد بزرگي مي دانم

با آرزوي داشتن حقي کوچک از جهاني نا محدود

...

و خود را بزرگتر

در آرزوي داشتن تو ......

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تعاليم برتر
 
ذهن انساني بسيار زيرك و حيله گر است . سعي ميكند مسئوليتها را

به گردن ديگران بيندازد. ميگوييد:

- طبيعت باعث مشكلات راه است .- اين خود شما هستيد كه مشکل را

درست كرده ايد به طبيعت ربطي ندارد .


عمل طبيعت هميشه ساده و آسان است . طبيعت يعني طبيعي –

يعني بداهت – يعني سهولت . در طبيعت هيچ چيز مشكلي نيست .

فقط آدمي آنها را پيچيده ميكند و از آنها مشكل و ناهمواري درست

ميكند.
 
دوستي ميپرسيد : -آيا هدفي الهي در پشت همه چيز وجود ندارد كه

راه وصول را اين همه سخت كرده ؟

 -نه تنها مسئوليت ها را به گردن طبيعت مياندازيد بلكه سعي ميكنيد

خيلي مقدر و الهي هم به چشم بيايد وانگر هدف الهي در پس آن وجود

دارد و از همين است كه رسيدن به هدف براي شما مشكل ميشود، از

همين است كه مراقبه كردن براي شما دشوار ميشود ،از همين است

كه شعف اين همه دور از دست به نظر مي آيد . نه ! شما هستيد كه

براي هدف الهي موانع جور ميكنيد . به تعبيري هدف الهي وجود ندارد

زيرا كه هستي بي مقصد است , بازي است .

هدف يك مقوله بشري است : شما هدفدار هستيد . اما هستي

نميتواند هدفدار باشد . هدفدار بودنش بي معني است . هستي مواج

است ، با نيروهاي ذاتي اش در جوشش و جريان است . هستي ضيافت

است نه هدف . جشني دائمي است . هستي به عناوين مختلف از خود

لذت ميبرد . هدفي در ميان نيست . و هستي نگران اين نيست كه شما

به كمال برسيد يا نه . اين نگراني از آن شماست . اگر به كمال نرسيد

اين شما هستيد كه رنج ميبريد . هستي ككش هم نميگزد از اينكه شما

به مقصودتان نرسيديد و هستي شما را براي رسيدن به كمال مجبور

نميكند . با خودتان است .

هستي يعني رهايي محظ .اگر دلتان ميخواهد رنج بكشيد , بكشيد . اگر

 دلتان ميخواهد در شور و شعف سر كنيد , سر كنيد انتخابش با خودتان

است . اما توقع زيادي است براي ذهن ما كه تصور كند همه چيز به

انتخاب خودمان است زيرا آن وقت مسئول اعمالمان خواهيم بود . آن

وقت حالتان بد ميشود . هميشه آسانترين كار اين است كه ديگري را

مسئول رنجمان قلمداد كنيم .

اما يادتان باشد اگر كسي ديگري مسبب رنجهاي شما باشد رهايي

شما ميسر نخواهد بود . آزادي در ميان نخواهد بود . اما اگر مسبب

رنجهايتان خودتان باشيد آن وقت آزادي در دستهاي شما خواهد بود,

اقدامي صورت خواهيد داد و عوضش خواهيد كرد .

بگويمتان كه خود شما مسبب بهشت و جهنم خودتان هستيد . اگر در

جهنم بسر ميبريد انتخاب كرده ايد كه چنين باشد . و در لحظه اي كه

تصميم بگيريد ميتوانيد از آن خارج شويد . هيچ كس مانعتان نخواهد شد

 . هيچ كس به شما نخواهد گفت : - نرو بيرون - دروازه ها به روي شما

بسته نخواهد بود . در واقع دروازه اي وجود ندارد و هيچ مدعي العمومي

 هم پاي در نايستاده . به تصميم خودتان متكي است كه بگذريد يا

نگذريد . مسئوليت ها را به گردن چيزهاي ديگر , چيزهايي نظير طبيعت

 , خدا , سرنوشت و تقدير نيندازيد .


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 معجزهُ قرن ها تکامل....
 
تولد

تفکر

علاقه

پيدايش

شناخت

تفکر

سوال

شناخت

تفکر

عشق

عاشق

معشوق

تنفس

ضربان

مسير

اختشاش

درآميختن

ميل

ضربان

کشش

اميد

شور و اشتياق

تصوير

ترس

تنبيه

تحقق

تضمين

انزجار

گسستن

تنفر

سقوط

مرگ

خاطره

زمانيکه نمي داني يک تولد ، يک خاطره را رقم مي زند

مرگ نگاهت ، سقوط علاقه را در بر دارد

تحقق پيدايش ، تنفر شناخت را مي سازد

و تفکرت از هم کسسته مي شود

و ......

آيا باز هم نشانه اي از عشق در تو مي ماند؟

اما با همهُ اين تفاسير من هنوز که هنوز است

وظيفه ام را که بر من تمام شده مي نوازم....

عاشق مي مانم تا ...

در آرزوي شيرين  وجودش

آرام گيرم........

اين است معجزهُ قرن ها تکامل

                                       عـــــــــشـــــــــق

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نو شته :

اشنايم ... اميدم ... بهترينم ... عزيز ! ... مي خواهم به تو بگويم
 
انچنان همچو باران بر دل درياييت ببارم و ناب گردانم كه بداني چقدر

دوستت دارم
 
انچنان همچو دريا موج زنم بر دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو صدفي تو را كه حكم مرواريد برايم داري در بر بگيرم كه

بداني چقدر دوستت دارم

انچنان خانه اي بنا كنم در كنج دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان پرسه زنم در حال و هوايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو اسمان روشن كنم خانه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو خورشيد درخشان كنم وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو مهتاب تابان كنم رويت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو سيمرغ پرواز كنم در روحت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو گل بشكفم در باغچه ي دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو خنده شادمان كنم دلت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو خاك ارام گيرم زير پايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو شمع ذوب شوم به پايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو پروانه طواف كنم گرد وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو فرهاد زيرورو كنم بيستون در راهت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان همچو مجنون گردم عاشق وجودت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان جانم را گردانم 1000 بار فدايت كه بداني چقدر دوستت دارم
 
انچنان بيان كنم ان جمله را كه بداني چقدر دوستت دارم
 
و گويم گر 1000 بار هم بميرم باز مي گويم دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

دوستت دارم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ميدونستيد که هيچ بلور برفي شبيه اون يکي نيست؟مثل اثر انگشت

آدمها...يکبار تو کوه يکي از بچه ها زير برف بهم گفت:انگار فرشته ها

نشستند اون بالا و دارن اينارو قالب ميزنند! هر وقت برف مياد يادش

 مي افتم...بعضي حرفها چقدر تو ذهن آدما ميمونه.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  اشكهايم

  نگاه هايم

  حرفهايم

  و سكوتم

  نه

  هيچ يك اثري نداشت

  همه بي اثر بود

  مي رود

  بدون نگاهي

  و من فكر مي كنم

  و به ياد مي آورم

  روزي را كه گفت " من هستم،تو هم باش"

  نگاهي مي كنم

  من هستم

  اما او............
 
 
حرف آخر:خواستم براي نبودنت دلتنگي کنم که....خيالت آمد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باران *گل*خاطره*لبخند و بهار
 
هيچ باراني نمي بارد مگر صفا دهد.

هيچ گلي جوانه نمي زند مگر هديه شود.

هيچ خاطره اي زنده نمي ماند مگر شيرين باشد.

هيچ لبخندي نيست مگر شادي بياورد.

وهيچ بهاري نمي ايد مگر سال ديگري در پيش باشد.

پس بگذار باران شوق بر زندگي ات ببارد تا روحت را صفا دهد.

گل هاي عشق در دلت جوانه زنند تا انهارا به ديگران هديه کني .

خاطراتت قشنگ باشند تا همواره بيادشان بياوري.

لبخند بر لبانت نقش بندد تا شادي را بيفشاني.

و بهار بيايد تا بداني باز هم فر صت بودن هست......
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 دوباره به آفتاب سلامي دوباره دادم!

سلام مي کنم به باد،

به بادبادک و بوسه،

به سکوت و سوال

و به گلداني،

که خواب ِ گل ِ هميشه بهار مي بيند!

سلام مي کنم به چراغ،

به «چرا» هاي کودکي،

به چالهاي مهربان ِ گونه ي تو!

سلام مي کنم به پائيز ِ پسين ِ پروانه،

به مسير ِ مدرسه،

به بالش ِ نمناک،

به نامه هاي نرسيده!

سلام مي کنم به تصوير ِ زني نِي زن،

به نِي زني تنها،

به آفتاب و آرزوي آمدنت!

سلام مي کنم به کوچه، به کلمه،

به چلچله هاي بي چهچه،

به همين سر به هوايي ِ ساده!

سلام مي کنم به بي صبري،

به بغض، به باران،

به بيم ِ باز نيامدن ِ نگاه ِ تو...

باورکن من به يک پاسخ کوتاه،

به يک سلام ِ سر سري راضيم!

آخر چرا سکوت مي کني؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بگذر از خاک بيابان شدنم


بگذر از من ، من ِ فرسوده چو خاک


که جز اندوه ، رهي در دل اين سينه به جايي نبري


تو هم اي عشق ، دگر بي ثمري


روزگار از من ِ دل سوخته تنديسي ساخت


که بميرم بي تو ، که بسوزم بي عشق


دير شد آمدنت ، رفتم و خاک شدم


بي جهت از دل اين آيينه ها پاک شدم


دگر اميد به روييدن من نيست


رمقي هيچ دگر در تن من نيست . . .


 
"مُحرم ميقات"

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

از لطف بي نهايت خدا سپاسگذارم براي هر آنچه که برايم مقدر مي کند

چقدر سنگين و بي بارم

دگر بالي براي پرواز ندارم

ونه دگر دياري براي کوچ

مانده ام و نشسته ام بر اين زمين سرد با دو بال شکسته بر فراز

هيچستاني که هر دم برايم مرگ آرزوست

نظاره گره خاکي سياه و مردمي عبوس و خشکم که هيچ لطافتي در

عمق نگاهشان به اين همه زيبايي نيست

ناچار به خود بر مي گردم و در خود فرو مي ريزم بعض و اشک هر آنچه

را که زمينيان در زندگيشان زيبايي محض مي خوانند

چقدر ناتوانم از فشار اين همه غم

کشان کشان مي روم تا خاکي که رنگش ديگر سياه نيست، شايد به

رنگ خاکستري باشد

آري اينجا هم پر است از مردمي که به هم مدام ريا و دروغ مي فروشند

 و قلبشان براي هميشه از حرکت عشق باز مانده است

باز هم نااميد و خسته تر از گذشته و اين بار با دو پاي شکسته با تني

زخمي مي کشم خود را به دياري که شايد رنگ زمينش به روشني ميزد 


نه شايد باور کردني نباشد اي مردم

که من همه جا را گشتم اما ديدم که زمين پر است از مردمي که نه

دوست مي دارند و نه عشق مي ورزند و نه آرزومندند براي کسي، نه

مي گريند از غمي، نه از ته دل مي خندند بر زندگي، و قصه تلخ اين

زندگي يعني اين....

عاقبت من از رنج و فشار اين زندان غم انگيز حکايتي دگر را نوشتم و

خواندم وبراي ابد از اين زمين محنت بار رخت بر بستم .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  

همه چي خنده دار بود

!

داشتن تو

....

بودن من

...

ماندن ما

...

رفتن تو

...

رفتن من

...

اين همه آه

!

گاهي از اين همه خنده گريه ام مي گيرد...
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


جمله ي روز :

*لازم نيست هر کاري را که انجام مي دهيد با موفقيت همرا ه باشد.

بعضي ها با چشم پوشي از موفقيت، آرامش خود را حفظ مي کنند.

*محروميت،استعدادهايي را شکوفا مي سازد که در خوشي پوشيده

مي مانند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


بي قراري

ناودانها شرشر باران بي صبري است

اسمان بي حوصله ، حجم هوا ابري است

کفشهايي منتظر در چهارچوب در

کوله باري مختصر لبريز بي صبري است

پشت شيشه مي تپد پيشاني يک مرد

در تب دردي که مثل زندگي جبري است

و سرانگشتي به روي شيشه هاي مات

بار ديگر مي نويسد :"خانه ام ابري است."

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

بنام آنکه از اعماق بيداريم ، خواب را از چشمان کور دلم ربود و ..

 
"شب نگردد روشن از وصف چراغ

               نام فروردين نيارد گل به باغ

                        تا ابد صوفي اگر هِي هِي کند

                                  تا ننوشد باده کي مستي کند؟"

                                                                     [مولوي]


                                    *****************************
 
يه سلام بهاري ، نه ازون حال و هواي خواب آلودي که دم عصر گيج و

منگ خوابت ميکنه !
 
يه سلام زرد ، نه ازون زردي که به غلط از نفرت ياد ميکنه ! که

ازهرهنرمند طراح و نقاش ، اگر بپرسي ، ميگه که ؛
 
"زرد رنگ اميد و اميدواريه ، نه نفرت !"
   
خاصيت اين رنگ زيبا در تمام آثار هنري ، مرموز بودن و محرز نبودنش در

بين باقي رنگهاي موجود در اون اثره.(نميدونستي ، بدون !!!)
 
حالا چرا حرفو کشوندم سمت رنگ و زرد و اميد و .. ؟؟؟ راستشو

بخواهيد ، اخيرا اتفاقاتي در زندگي شخصي خودم افتاده ، که منو وادار

به اتخاذ تکنيک "صبرِمداوم"کرده !  اصلا بذاريد بپرسم اين سوالو ، شايد

در جواب دادن به اين سوال ، باهم ، هم عقيده و هم راي شديم ، نه ؟!

خيلي خوب ! و اما سوال :
 
- به نظر شما بزرگترين گناه در تمام زندگي يک انسان و در هر مذهب و

مسلک و مليت و ... چه عمل و کاريه ؟!
  
وقتي که خوب به زندگيم و رفتارم با مسائل زندگيم ، دقت ميکنم و تمام

 مشکلاتم و کمبودهاي موجود در اون رو با چشم واقع بينم ، نظري

ميندازم ؛ تنها به اين نتيجه ميرسم که "نا اميدي" ، اونهم تو کمترين

زمان ممکن براي به يک نتيجه معقول و منطقي رسيدن، بزرگترين

شکستهاي منو ، تو بهترين موقعيتهاي موجود رقم زد. اما اينکه چرا

ميگم بزرگترين گناه محسوب ميشه ، هم دليل و سند مذهبي داره و

هم روحاني ! خودتون هم شايد به اين نتيجه ، مدتها قبل رسيده باشيد ؛

 ولي يک يادآوري براي کسي که ناگهان با کوهي ازمسائل و مشکلات ،

 که از هشت جهت به فکر و روح و جسم و کار و اقتصاد و خانواده و

باقي جنبه هاي زندگي شخصي ، روبرو شده ، ميتونه ازين رو به اون

روش بکنه !

درست يادمه چهار سال پيش تو ي يک مجله اين مطلبو ميخوندم که ،

انگار روزنه هاي اميد و تو روزهايي که ، ميتونم بدترين روزهاي عمرم

تلقي کنم ؛ از هر طرف به قلبم باز شد و منِ بي انگيزه پراز رخوت کوه

اعتماد بنفس شدم ! شما هم اگر ميتونيد کمي فرصت بديد به خودتون

تا ؛ متنو کامل بخونيد :

خانم "شارلس فيلي پيا" ، مادربزرگ 63 ساله تصميم گرفت که از

نيويورک تا ميامي در فلوريدا ، پياده روي کند. او به ميامي رسيد و در

آنجا خبرنگاران و روزنامه نگارها با او مصاحبه کردند. طبيعيست که تنها

سوالشان اين باشد که ؛ آيا هرگز طي اينهمه مسير ، آنهم در آن سن و

سال ، او را به وحشت و دردسر نينداخت ؟! و چگونه جرات کرد پاي

پياده تن به اين سفر بدهد ؟

خانم "فيلي پيا" پاسخ بسيار جالبي ميدهد که : برداشتن يک قدم نيازي

 به شهامت ندارد و اين کاريست که من کردم ؛ من تنها يک قدم را

برداشتم و آنگاه نوبت به قدم بعدي رسيد ، بعد از قدم دوم ، قدم سوم را

 برداشتم و آنقدر ادامه دادم ؛ تا به اينجا رسيدم!!!

نتيجه مهمي که اين مطلب به همراه دارد ، اينست که :

پس از هدف گذاري ، مهمترين اقدام ، "اقدام" است ! آنچه انسانهاي

موفق را از ديگران متمايز ميکند ؛ جرات آنها براي برداشتن قدمهاي اوليه

 است. اگر اهداف خود را مشخص کنيد و پس از برنامه ريزي اقدام و

عملي صورت ندهيد ، مانند اينست که زمين را شخم بزنيد ، اما ؛ دانه

اي در آن نکاريد !

حتما اين مثل معروف که در دوران مدرسه ابتدائي بعنوان  يک تست

هوش مطرح ميشد را بخاطر داريد که ميپرسيد :
 
 - سه قورباغه در کنار برکه اي نشسته اند و دوتا از آنها تصميم ميگيرند

که از آن محل به سوي ديگر برکه جابجا شوند ، حالا بگوئيد چند قورباغه

در آن نقطه اول باقي ميمانند ؟!

شايد اين مثل بسيار ساده و ابتدائي نيز در خيلي از مقاطع مختلف

زندگي ، لاينحل ميماند و يا با پاسخ غلطمان بما يادآور ميشود که براي

ناکاميهايمان و شکستهاي ناگهاني ، بجز تدبير و تفکر هيچ حرکت مثبتي

 نکرده ايم ، چراکه براي انجام درست و کامل هر کاري ؛ نياز به برداشتن

 قدم و اقدام مرتبط با آن کار داريم. اميد و عزم و همت بهمراه حرکت

ميتواند گره اي از ما باز کند و مشکلاتمان را از سر راه برميدارد ، و گرنه

مانند (بلا نسبت) آن دو قورباغه اي ميشويم که ، فقط تصميم ميگيرند

بپرند و بعد متوجه ميشوند که ؛ کماکان هر سه در همان نقطه باقي

مانده اند !!! حالا  اگر هنوز توجيه و بهانه اي بابت از دست دادن

فرصتهاي بيکران زندگي وجود دارد ، تنها کاري که ميتواني براي بهبود

وضعيت موجودت انجام دهي ؛اينست که به اندازه دلسردي و نااميديت

از "خودآي صبور و حکيم" بخواهي تا تمايل اين دگرگوني و تحول دروني

را ، در فکر و روح و جسمت جاري کند !

فکر نکنم ديگه اين يکي کار سختي باشه ! به نظر شما ، آقاي (خانم)

نااميد عزيز و گرامي اينطور نيست ؟!

اين جمله بزرگ از مردي بزرگ ميتونه تورو هم منقلب کنه تا اين ازين

بزرگترين گناه روحاني پاک و بري بشي :

 
((درختي که از آغوش تو بزرگتر است ، از دانه اي کوچک روئيده شده ،
 
    بنائي که بلند و سر بفلک کشيده است ، از مشتي خاک ساخته شده و
 
                     سفري هزار فرسنگي ، با يک گام آغاز شده است ! ))


  
                     **************************
 
من که هيچوقت و هنوز از حضور بي دريغ "خودآ"ي "عاشق و مهربون"

تو لحظه لحظه هاي زندگيم نااميد نشدم و نيستم..

دعاي خيرتون و ابراز محبتهاي بي رياتون هم از اميدواريهاي بزرگ

زندگي منه ،

پس ؛  نااميدم نکنيد 


ياحق

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


*زيبايي ايمان

مردمان ديوارخانه شان را بلندكرده اند.

دل صداقت شان اما شكسته است

درخود فرورفته اند ودرفاضلاب خودخواهي منزل گزيده اند.

هيچ كلامي ازبهار زيباي ايمان برنمي خيزد.

ودروغ‏‏‏‏‏ُُُ‏‏‏‏‏‏‏‏‏‏, موشهاي انديشه شا ن را زندگي مي كند.

بلكه هيچ يقيني در آنها نمي رويد.

مگس ها درآبرويشان تخم گذا شته اند.

وچشمان ايثارشان درمسير نابينايي حركت مي كند.

مردمان درخرابه هاي پر كينه ي حسد پرسه مي زنند.

ازدريا وجنگل وزيبايي هاي سنگ و درخت دور شده اند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 رازهاي زندگي

پوزش و عذرخواهي دليل خردمندي است.

اميد سرابي است که اگر ناپديد شود همه از تشنگي خواهيم سوخت.

خونسردي بزرگترين صفت يک فرمانده است.

تمام شان و عظمت يک انسان در فکر است.

پيش از پيري جواني و پيش از بيماري تندرستي را درياب.

نگذاريد موريانه نگراني ، بناي زندگيتان را واژگون کند.

هيچ تنهايي وحشتناک تر از تکبر نيست.

مرد بزرگ کسي است که در سينه خود قلبي کودکانه داشته باشد.

هزار دوست کم است و يک دشمن بسيار.

نهال دوستي واقعي آهسته رشد مي کند.

دنيا گلي است که گلبرگهايش خيالي و خارهايش حقيقي است.

آنچه که پيش از مرگ انسان را مي کشد نوميدي است.

با داشتن اراده قوي مالک همه چيز هستيد.

سخنان شيرين زحمتي ندارند ولي فوايد بي شماري به شما 

مي رسانند.

اگر به کسي اعتماد نداري از او پرهيز کن.

سکوت گاه هزاران معني در بر دارد که از گفتن به دست نمي آيد.

شناختن وظيفه کار مشکلي نيست ولي انجام وظيفه مشکل است.

نگاه مکن چه کسي سخن مي گويد ، ببين چه مي گويد.

کسي که به خود اطمينان دارد به تعريف کسي احتياج ندارد.

به زبانت اجازه نده که قبل از انديشه ات به کار افتد.

آخرين چيزي که انسان گناهکار از دست مي دهد ، اميد است.

سعادت حقيقي را در عشق جستجو کن.

خاموشي زبان تندرستي انسان است.

سعادت عادت است، آنرا پرورش دهيد.

محبوبترين اعمال نزد خدا شاد کردن دل مومن است.

بردباري در زمان خشم مشکل ترين ولي با ارزشترين کارهاست.

هيچ شهرتي پايدار تر از نيک نامي نيست.

شجاعت مانند عشق از اميد تغذيه مي کند.

دل بستن به دنيا دل بستن به پوچي هاست.

راز موفقيت اين است که پيوسته هدفي را دنبال کنيد.

با آنچنان عشقي در قلبت زندگي کن که احيانا اگر به جهنم رفتي، خود

شيطان تو را به بهشت باز گرداند.

نبايد اجازه بدهيم روحمان به وسيله افسوس و پشيماني ساييده شود.
 
دوران کهنسالي ما به روش زندگيمان بستگي دارد.

تنها وظيفه انسان عشق ورزيدن است.

آنجا که امکان نفرت هست امکان عشق هم هست، فقط کافي است از

 ميان اين دو، يکي را انتخاب کنيم.

بهتر است زندگي را همان جور که واقعا هست بپذيريم، نه ان جور که

خيال مي کرديم باشد.

بهترين راه براي اجتناب از دردسر، وجود مسوليت مشترک است.

آرزو هايتان را جدي بگيريد.

در زندگي لحظه هايي هست که بيش تر نيازمند شجاعتيم تا احتياط.

ما هميشه مي توانيم چيزي را که مي خواهيم به دست بياوريم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
*زندگي

اسمان است و من و يک پرواز

ما به دنبال چه ايم از اغاز

ما گريزان و شتابان و پريشان حاليم

زندگي چيست کز او مي ناليم

زندگي

داستان مرديست

که به نان انديشيد

صبح تا شام دويد

و به نانش نرسيد

زندگي

قصه ي پيرزنيست

که پي کارگران مي خوابيد

پير مردش شايد

که مداوا بشود

زندگي

گريه ي دخترکي در سبد است

که مادر مي خواست

دست ها مشت به ديوار سبد مي کوبيد

ناز ان دخترک زيبا را هيچ عابر نخريد

زندگي

شاخه گلي پشت چراغ سرخيست

که به دستان ظريف پسري نه ساله

سوي ما مي ايد

سبز ميگردد و از نو حرکت بايد کرد

زندگي

تلخ ترين فاجعه ي عمر من است

چه کسي بود مرا دعوت کرد

زود تر بايد رفت

زود تر بايد مرد


سهراب دروديان*
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 يکي نيست

اگر چه ما هوسهامان يکي نيست

تب و تاب نفس هامان يکي نيست

تمام ما اسير و خسته باليم

فقط حجم قفس هامان يکي نيست!
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 احساس خشکيده يک عاشق در قلب شکسته اش

نگاه غمناک خيابان هاي يخ زده بر تنها ستاره اي که در گوشه آسمان

چشمک هاي آرامش را نثار روح مرده شب ميکند

باد زوزه ميکشد در گوش هاي يخ زده عابر

و تند مي وزد و شلاقي سخت بر تن پوسيده مجنون مي تازد

عابر تنها به قدم هاي سستش خيره است

و پياده رو خسته از قدم هايي که بي رحمانه بر تنش کوفتند فرياد بر

مي آورد

سياهي شب همه جا را بلعيده است

عابر به سوي نا کجا رهسپار است و به دنبال هيچ قدم هايش را بر

ميدارد

صداي دلخراشي گوش مجنون پير را مي آزارد

صداي مردن آخرين برگ هاي پاييزي در زير پاي رهگذر است

عاشق در تکاپو است شايد بتواند آخرين قطعات قلب شکسته اش را در

دستان واژه هايي که آ خرين بار بر سر و صورتش کوفتند بيابد

آيا خواهد توانست؟
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 دوست

در ديگران مي جوئيم اما بدان اي دوست

اينسان نمي يابي ز من ، حتي نشان اي دوست

من در تو گم گشتم مرا در خود صدا ميزن

تا پاسخم را بشنوي پژواک سان اي دوست

در اتش تو زاده شد ققنوس شعر من

سردي مکن با اينچنين اتش به جان اي دوست

گفتي بخوان –خواندم – اگر چه گوش نسپردي

حالا که لالم خواستي ،پس خود بخوان اي دوست

من قانعم ، ان بخت جاويدان نمي خواهم

گر مي تواني يک نفس با من بمان اي دوست

يا نه- تو هم با هر بهانه- شانه خالي کن

از من –من اين بر شانه ها بار گران –اي دوست

نامهرباني را هم ز تو دوست خواهم داشت

بيهوده ميکوشي بماني مهربان اي دوست

آنسان که مي خواهد دلت با من بگو –اري

من دوست دارم حرف دل را بزن –اي دوست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


براي روشنايي است

که مي نويسم

اگر هميشه

وهمه جا

تاريک بود

هرگز نمي نوشتم    

 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

کامپيوتر زن است يا مرد ؟

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که

پرسيد

کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند

وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري

نيستم

با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند

قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي

خودشانند

همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد

 مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند

به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد

کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد

کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا 

بعدها تلافي کنند

همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم

جانبي آنها بکنيد


راستي شما چي فكر مي كنين ؟ كامپيوتر مذكر است يا مونث؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 پرنده اي به رسالت مبعوث شد

خداوند گفت:« ديگرپيامبري نخواهم فرستاد،از آن گونه كه شما انتظار

داريد؛ اما جهان هرگز بي پيامبر نخواهد ماند.» و آن هنگام پرنده اي را به

 رسالت مبعوث كرد.پرنده آوازي خواند كه در هر نغمه اش خدا بود.

عده اي به او گرويدند وايمان آوردند.وخدا گفت:« اگر بدانيد، با آواز

پرندهاي مي توان رستگار شد.»خداوند رسولي از آسمان فرستاد.

باران، نام او بود.همين كه باران، باريدن گرفت، آنان كه اشك را مي

شناختند، رسالت او را دريافتند، پس بي درنگ توبه كردند و روحشان را

 زيربارش بي دريغ باران شستند.خدا گفت:« اگر بدانيدبا رسول باران

هم مي توان به پاكي رسيد.»خداوند پيغامبر باد را فرستاد تا روزي بيم

دهد وروزي بشارت.پس باد روزي توفان شد وروزي نسيم وآنان كه پيام

 او را فهميدند، روزي در خوف وروزي در رجا زيستند.خدا گفت:« آن كه

خبر باد را مي فهمد، قلبش در بيم واميد مي لرزد وقلب مؤمن اين چنين

 است.»خدا گلي را ازخاك برانگيخت، تا معاد را معنا كند.وگل چنان از

رستاخيز گفت كه از آن پس هرمؤمني كه گلي را ديد، رستاخيز را به بار

 آورد.خدا گفت :«اگر بفهميد، تنها با گلي قيامت خواهد شد.»خداوند

يكي از هزار نامش را به دريا گفت.دريا بي درنگ قيام كرد وسپس چنان

 به سجده افتادكه هيچ از هزار موج آن باقي نماند.مردم تماشا ميكردند

عده اي پيام دريا را دانستند پس قيام كردند وچنان به سجده افتادند، كه

هيچ از آنها باقي نماند.خدا گفت :«آن كه به پيغمبر آب ها اقتدا كند به

بهشت خواهد رفت.»وبه ياد دارم فرشته اي به من گفت :«جهان آكنده

از فرستاده وپيغمبرومرسل است ،اما هميشه كافري هست تا باران را

انكار كند وبا گل بجنگد، تا پرنده را دروغگو بخواند وباد را مجنون ودريا را

ساحر.اما همين امروز ايمان بياوركه پيغمبرآب ورسول باران وفرستاده

باد براي ايمان آوردن تو كافي است...»
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 جمله ي روز :

 
نگذار احساست به مانعي بر سر راه تو تبديل شود . بدان كه تو آن را

انتخاب مي كني .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

انسان كتاب آسماني ناخوانده و ناگشوده است. ما هميشه به خواندن

كتابهاي مذهبي مشغوليم،

اما هيچگاه كتاب آسماني وجودمان را نمي خوانيم.

هرچه در تورات، انجيل و قرآن و ... نوشته شده است، در وجود

توهست،

جوهره آن درون توست.

طبيعت امور اينگونه است كه وقتي تو حقيقت را بر زبان آوري تبديل به

دروغ مي شود.

كافيست تا حقيقت را بر زبان آوري تا به دروغين شود.

حقيقت تنها زماني حقيقت مي ماند كه در سكوت كامل در درون تو به

سر برد.

تنها در درون وجود خود توست كه صداي آرام و آهسته خدا را خواهي

يافت.

فقط بايد يك شرط را به جا آوري: بايد خاموش و بي صدا بماني تا بتواني

 آن صدا را بشنوي.

تا بتواني آنرا بخواني

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 دستم به خورشيد نمي رسد

نمي توانم به ابرها دست بزنم، به خورشيد نرسيده ام.

هيچ گاه كاري را كه تو مي خواستي انجام نداده ام.

دستم را تا جايي كه مي توانستم دراز كردم شايد بتوانم آنچه تو 

مي خواستي به دست آورم.

انگار من آن نيستم كه تو مي خواهي.

براي اينكه نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.

نه ، نمي توانم ابرها را لمس كنم يا به خورشيد برسم.

نمي توانم به عمق افكارت راه يابم وخواست هاي تو را حدس بزنم.

براي يافتن آنچه تو در پي آني ، كاري از من بر نمي آيد.

مي گويي آغوشت باز است ،

اما خدا مي داند براي چه كسي.

نمي توانم فكرت را بخوانم يا با روياهاي تو باشم.

نمي توانم روياهايت را پي گيرم يا به افكارت پي ببرم.

دلم مي خواهد كسي را بيابي تا بتواند كارهاي ناتمام مرا به انجام

برساند

راهي را كه من نيافتم ، او بيابد و براي تو دنياي بهتري بسازد.

كاش كسي را بيابي ، كسي كه بي پروا باشد و بر تو غلبه كند

انديشه هايت را كه همواره در تغيير است ، به سمتي هدايت كند

و روح تو را كه همواره در پرواز است ، آزاد سازد .

اما من نمي توانم ... نمي توانم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم تا دوباره به شانزده سالگي پا

بگذاري.

نمي توانم زمينهاي بي حاصلت را دوباره سبز كنم.

نمي توانم بار ديگر درباره آنچه قرار بود چنان باشد و اكنون نيست ،

حرف بزنم.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را به روزگار جوانيت.

نمي توانم زمان را به عقب برگردانم و تو را جوان كنم.

پس با من وداع كن و به پشت سرت نگاه نكن ،

هر چند در كنار تو روزهاي خوشي را پشت سر گذاشتم.

افسوس! من آن نيستم كه بتواند با تو سر كند.

اگر كسي از حال و روز من پرسيد بگو، زماني با من بود.

اما هيچ گاه دستش به ابرها و خورشيد نرسيد.

نمي توانم به ابرها دست بزنم يا به خورشيد برسم.


شل سيلور استاين


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نامه ي اول

چهل نامه ي كوتاه به همسرم؛ اثري از نادر ابراهيمي

اي عزيز! 

راست مي گويم.

من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.

قلمم را ديده ام چنان كه گويي بخشي از دست راست من است؛ و

كاغذ را.

من هرگز يك قدم جلوتر از آن جا كه هستم را نديده ام.

من اينجا «من» را ديده ام – كه اسير زندان بزرگ نوشتن بوده است،

هميشه ي خدا، كه زندان را پذيرفته، باور كرده، اصل بودن پنداشته، به

آن معتاد شده، و به تنها پنجره اش كه بسيار بالاست دل خوش كرده...

و آن پنجره، تويي اي عزيز!

آن پنجره، آن در، آن ميله ها، و جميع صداهايي كه از دوردست ها 

مي آيند تا لحظه يي، پروانه وش، بر بوته ذهن من بنشيند، تويي...

اين، مي دانم مدح مطلوبي نيست

اما عين حقيقت است كه تو مهربان ترين زندانبان تاريخي.

و آن قدر كه تو گرفتار زنداني خويشتني

اين زنداني، اسير تو نيست –

كه اي كاش بود

در خدمت تو، مريد تو، بنده ي تو ...

و اين همه در بند نوشتن نبود

اما چه مي توان كرد؟

تو تيمار دار مردي هستي كه هرگز نتوانست از خويشتن بيرون بيايد

و اين، براي خوبترين و صبور ترين زن جهان نيز آسان نيست.

مي دانم.

اينك اين نامه ها

شايد باعث شود كه در هواي تو قدمي بزنم

در حضور تو زانو بزنم

سر در برابرت فرود آورم

و بگويم: هر چه هستي هماني كه مي بايست باشي، و بيش از آني، و

 بسيار بيش از آن. به لياقت تقسيم نكردند؛ والا سهم من، در اين ميان،

با اين قلم، و محو نوشتن بودن، سهم بسيار نا چيزي بود: شايد بهترين

قلم دنيا، اما نه بهترين همسر...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دلتنگم" دلتنگ در اغوش کشيدن تمام فريادها

منتظرم" منتظر و خمارالوده يک تماشا

اسيرم"اسير رخوتي مبهم


کجاست شوري که شعري بيافرينم؟

امشب باز خود را به من رسانده اي

ازکدام روزن ؟ اي شبح گمشده

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ادامه ضرب المثل هاي جالب
 
 
آب آب را پيدا مي كنه، آدم آدم را.

آب از آب تكان نخوردن

آب از آسياب افتادن.

آب از دهنش راه افتاده .

آب از سرش گذشته.

آب به آب شدن.

آب باريكي داشتن.

آب پاكي روي دستش ريختن.

آب خوش از گلو پايين نرفتن .

اين همه خر است و ما پياده مي ريم!

اين همه چريدي، دنبه ات كو؟

امان از  دوغ ليلي، ماستش كم بود آبش خيلي!

اگه هفت تا دختر كور داشته باشه، ا ساعته شوهرش مي ده!

اول پياله و بعد مستي!

اي آقاي كمر باريك، كوچه روشن كن و خانه تاريك!

اين حرف ها براي فاطي تنبون نمي شه!

اينو كه زاييدي بزرگ كن!

اين هفت صنار، غير از اون چارده شي است!

اگه مردي، سر اين دسته هاون رو بشكن!

اگه تو منو عاق كني، من هم تو را عوق مي كنم .

اگه پشيموني به شاخ بود، فلاني شاخش به آسمان مي رسيد!

اكبر ندهد، خداي اكبر بدهد!

اصل كار بر روست، كچلي زير موست!

از شما عباسي، از ما رقاصي!

آمد زير ابروشو برداره، چشمش رو كور كرد.

آدم با كسي كه علي گفت، عمر نميگه!

اگه لر به بازار نره، بازار مي گنده!

اگه زاغي كني، روقي كني ، مي خورمت!

اگه خير داشت، اسمشو مي گذاشتند خيرا..

اگه خاله ام ريش داشت، آقا دائيم بود

اگر خدا بخواهد، از نر هم مي دهد.

اگر جراحي پيزي خودتو جا بنداز!

اگه پشيموني به شاخ بود، فلاني شاخش به آسمان مي رسيد!

اصل كار بر روست، كچلي زير موست!

از شما عباسي، از ما رقاصي!

از درد لاعلاجي به خر مي گه خانم باجي!


آب زير كاه بودن !

آب كه آمد تيمم باطل است.

آفتاب لب بام.

آفتاب از كدوم طرف در اومده؟!

آفتاب آمد دليل آفتاب!

آشي براي كسي پختن.

آش نخورده، دهان سوخته!

آشنا داند زبان آشنا .

آش كشك خالته ، بخوري پاته ، نخوري پاته.

اگه ني زني، چرا بابات از حصبه مرد؟!

آن ممه رو لولو برد.

آنرا كه حساب باكه از محاسبه چه باكه؟

اسب پيش كشي رو دندوناشو نمي شمارن


* اميدوارم خوشتون اومده باشه  *

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

قلبم را تقديمت ميکنم تا بداني بي رياترينم اشکي براي اندوهت

ميريزم تا بداني پر احساس ترينم شوق وصال حس غريبي است

برايت ترسيم ميکنم حس خوشبختي را تا بداني خوشبخت ترينم

موجي از عشق را بر ساحل وجودت ميفرستم تا بداني عاشق ترينم

 و شعرم را تقديمت ميکنم تا بداني که من ساده ترينم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ايمان ترانه آدمي

ترانه اي روي زمين افتاده بود. قناري كوچكي آن را برداشت ودر گلوي

 نازك خود ريخت.ترانه آب شد.با اودر آميخت.ترانه آب شد.ترانه خون

شد.ترانه نفس شد وزندگي.قناري ترانه را سر داد.ترانه از گلوي

قناري به اوج رسيد ترانه معنا يافت.ترانه جان گرفت.قناري نيز؛ وهمه

 دانستند كه ازاين پس ترانه، بودن است.ترانه ،هستي است.ترانه

جان ،قناري است.ايمان، ترانه آدمي است. قناري بي ترانه مي ميرد

 وآدمي بي ايمان.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :


جاده اي كه در تصوير زندگي به پيش مي رود در نظر هر كس متفاوت

 است ، اما اين تصوير پيش روي همه هست ، فرصت هايش هم

همين طور .


ايام به كام همتون و روزگارتون خوشتر

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


و من تو را نمي شناسم

و من تو را نشناخته مي خواهم

و من تو را مي خواهم تا بشناسم

و من دوست دارم كه تو بهترين باشي

و من دوست دارم كه تو تنهاترين باشي

و من دوست دارم كه باهم به نظاره فرداها بدويم

ولي نمي دانم چرا

حال تو را مي نگرم كه مانند قطرات باران

مي تواني زلال باشي

حال به باران مي نگرم كه مي تواند مرا از دانه

به شكوفه بنشاند

مرا شاد و سر سبز كند

خيلي وقته كه دلم براي تو تنگ شده"

" قلبم از دوري تو بد جوري دل تنگ شده

شايد تو همان باشي كه در اعماق روح من عطر جانت

طنين انداخته

شايد تو همان جنگلي باشي گه من ,تك درخت تنها ,به

انتظارش نشسته

بايد صبر كرد تا تو خود را نشان دهي

تا بتوانم پيدايت كنم

بايد اميدوار بود

تا بتوان اميدها را به واقعيت تبديل كرد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

اگر باز پرسد ز ما

چه شد دين زرتشت پاک

چه شد ملک ايران زمين

کجايند مردان اين سرزمين

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر ديد و پرسيد از حال ما

چه کرديد بُرنده شمشير خوش دستتان

کجايند ميران سر مستتان

چه آمد سر خوي ايران پرستي

چه کرديد با کيش يزدان پرستي

به شمشير حق ، نيست دستي

که بر تخت شاهي نشسته است

چرا پشت شيران شکسته است

در ايران زمين شاه ظالم کجاست

هوا خواه آزادگي ،

پس چرا بي صداست

چرا خامش و غم پرستيد، هاي

کمر را به همت نبستيد، هاي

چرا اينچنين زار و گريان شديد

سر سفره خويش مهمان شديد

چه شد عِرق ميهن پرستيتان

چه شد غيرت و شور و مستيتان

سواران بي باک ما را چه شد

ستوران چالاک ما را چه شد

چرا مُلک تاراج مي شود

جوانمرد محتاج مي شود

چرا جشنهامان شد عزا

در آتشکده نيست بانگ دعا

چرا حال ايران زمين نا خوش است

چرا دشمنش اينچنين سر کش است

چرا بوي آزادگي نيست، واي

بگو دشمن ميهنم کيست، هاي

بگو کيست اين ناپاک مرد

که بر تخت من اينچنين تکيه کرد

که تا غيرتم باز جوش آورد

ز گورم صداي خروش آورد

به کوروش چه خواهيم گفت؟

اگر سر بر آرد ز خاک

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

براي من يك لحظه با تو بودن كافي بود

تا شب ها خواب به چشمان من نيايد ...

گمان مي كردم

لبخند تو براي من مانند بوي خوشي است

كه به همان زودي كه مي آيد? مي رود

كه روزي به آينه خيره شدم

و تو را در آن ديدم!

كار از كار گذشته بود....

براي اينكه تنهايم نگذاري

چه سخت غرورم را شكستم

چشمان نمناكم را به تو نشان دادم

ولي براي تو كه دريا را در نگاهت جا داده اي

اين اشكها به حساب نمي آيد

رفتي و تنهايم گذاشتي

چه راحت دلم را شكستي....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يه بارمجنون بغض کرد

بغض مجنون ترکيد

اشک روي گونه هاش جاري شد

دامنش ازچکيدن اشک چشماش خيس شد

دامن ازاشک خيس مجنون، به زمين کشيد وخاکي شد

خاک زمين، ازاشک دامن مجنون، گل شد

خدا، اون گل رو برداشت

وگذاشت قاطي گل نسل مجنون

به همين سادگي...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نه من ديگر به روي ناکسان نمي خندم

دگر پيمان عشق جاوداني

با شما معروفه هاي پست هر جايي، نميبندم

شما که اينسان در اين پهناي محنت گستر ظلمت

ز قلب آسمان جهل و ناداني

به دريا و به صحراي اميد و عشق بي پايان اين ملت

تگرگ ذلت و فقر و پريشاني و موهومات مي باريد

شما که اندر چمن زار بدون آب اين دوران توفاني

به فرمان خدايان طلا ، تخم فساد و يآس مي کاريد ؟

شما رقاصه هاي بي سر و بي پا

که با ساز هوس پرداز و افسون ساز بيگانه...

چنين سر مست و بي قيد و سر و بي پا

ببام کلبه ي فقر و بروي لاشه ي صد پاره ي زحمت

سحر تا شام ميرقصيد

قسم : بر آتش عصيان ايماني :

که سوزانده است تخم ياس را ، درعمق قلب آرزومندم :

که من هرگز ، بروي چون شما معروفه هاي پست هرجائي

نميخندم !

پاي ميکوبيد و ميرقصيد ....

ليکن من .. بچشم خويش ميبينم که ميلرزيد ..

ميبنم که ميلرزيد و ميترسيد :

از فرياد ظلمت کوب و بيداد افکن مردم :

که در عمق سکوت اين شب پراضطراب و ساکت و فاني ،

خبرها دارد از فرداي شورانگيز انساني !

و من ... هرچند مثل رزمندگان راه آزادي :

کنون خاموش ، دربندم ...

ولي هرگز بروي چون شما غارتگران فکر انساني نميخندم !...

شعر از كارو

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


وزارت... شعر ((اتل،متل،توتوله))را به دلايل زير ممنوع كرد:1.

وجود كلمات توتوله،پستان و تحريك كودكان2.استفاده از كشور

هندوستان3.زن كردي4.ترويج بي حجابي...............شعر اصلاح

شده:....اتل متل زباله،گاو حسن باحاله،هم شير داره هم

آستين،شيرشو بردن فلسطين،بگير يك زن راستين،اسمشوبذار

حكيمه،كه چادرش ضخيمه

                     ****************

 دوستان اينو مي نويسم چون وبلاگ من هم تقريبا ً اين حكم بهش

خورده بود. من در نوشته هايم چون از كلمات عشق و دوستي و ...

استفاده كردم وبلاگمو فيلتر كرده بودن . از اين به بد اگه ديدين بجاي

اين كلمات سه تا نقطه گذاشتم . خودتون متوجه بشين

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به نام باران که رنگین کمان رو بهمون هدیه داد


رنگ خدا

این همه سرخ و سفید

این همه آبی و سبز

این همه زردو بنفش

این همه رنگ....

که اندازۀ غمهای منست....

این همه ساعت و وقت

رفتن و دیر شدن

تا ته جاده بن بست فلک....

و چقدر مسخره است

خنده های ته دل

شادی های شب عید

وچقدر تکراریست

صبح و بیدار شدن

خسته و زار شدن

و سلامی که فقط

از روی اجبار به لب می آید

باز هم خوردن و خواب

خواندن شعر و کتاب


من چقدر دل زده ام!

زینهمه فکر شتاب :

"که برو دیرت شد !!"

گل چه می خواهد ؟ آب!

من چه می خواهم ؟رنگ!

و چقدر مثل من است ،

آفتاب سر ظهر

سوختن با تر وخشک

عطش تشنگی و....

باز کوبیدن مشت

مشت بر هرچه که هست

مشت بر آب و درخت

مشت برباد که باد

آمد و پنجره را

مشت کوبید و شکست

مشت بر خاطره ها

مشت بر حرف دروغ


آه ! من بیزارم

از خیابان شلوغ

و چقدر رنگ شب است

حس تنهایی من

که چنین تاریک است

این همه راه؛ولی

راه من باریک است

حس تنهایی من

مثل تنهایی من

به خدا نزدیک است

من فقط منتظر حادثه ام

تو بیایی از در

همه چیزم را باز

بزنی رنگ دگر

آن هم رنگ دعا

آن هم رنگ خدا

...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

آنچه انسان ها را از پا در مي آورد ، رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان

نيست بلكه بي معنا شدن زندگي است كه مصيبت بار است . و «

معني » تنها در لذت و شادماني نيست ، بلكه در رنج و مرگ هم 

مي توان معنايي يافت .


اي دل شباب رفت و نچيدي گلي زعيش

پيرانه سر مكن هنري ننگ و نام را


« حافظ »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته اي ديگر :

"ميخوام ببينمت "
 
 
بنام آنکه ميداند از کجا آمده ام و باز ميداند که بکدام سو پروازم ادامه

مي يابد ...
 
 در جائي دوردست که شاهد ستارگان بودم و نام ديگري داشتم و
 
    اما ..
 
      درين قلمرو رنج و درد نام و نشان تازه اي دارم ؛
 
                                                     " عاشق "
 
بنام شاه بي کاخ فرعون زده و بنده نوازي که بزرگترين فرمانش

اينست ؛
 
                                                  " عاشقانه دوستم بدار ، همچون خودم .."
 
بنام تمثال جاودانه عشق ،
 
بنام تکتاز دشت بي بديل يغما برده از سکوت زيبانواز فريادگر تنهائي ،
 
بنام آن بي ادعا که قرون شاهد اين بي ادعائيش بود تا من يک آن

صدايش کنم !!!
 
ببين دلم چقدر تنگ شده که روبروت بشينم و حرفام يکي يکي که نه

! همشون يهويي يادم
 
بره و زبونم بند بياد که چي ميخواستم از ته دل بي کينه ام برات بگم !
 
حال عزيز دلم چطوره ؟
 
معلومه با کدوم جمله از دست بي ذوقم در رفتي که با طومار طومار

لغت نميتونم
 
آرومت کنم ؟!!!
 
چرا رحمِت منو به آتيشِ خودآزاري ميندازه ؟
 
چرا باورم رنگبندي از نوع اين بيدلان گرفته بدست و تورو بيداد ميکنه ؟
 
آخه فدات شم ! چي گفتم که اينهمه بايد درد گم شدنتو اونم تو ثانيه

هائي که هميشه مثل نفس بودي و رگهاي اميدمو مملو از خون سرخِ

 سبزينه بودنت ميکرد ، احساس کنم ؟! 
 
بيا دورت بگردم !
 
بيا دردت به جونم !
 
بيا آيه "خودآ"ئي بودنم !
 
بيا احساس سرخ طپيدنم !
 
بيا نقشينه پر رونق دل ساده بي پيرايه ام !
 
بيا فريادترين آغوش تنهائيهام !
 
بيا آشوبگر بي پرواي دل بيقراران دلدار !
 
بيا منتهاي جاده هاي ييلاقي تنها باتو بودن !
 
بيا ابرک بيقرار دل طوفان خيزم !
 
ميدوني چرا دارم اينطور صدات ميکنم ! ميدوني ، درسته ؟
 
پس منو لابلاي اين بي ترانه ها جا نذار ،
 
ميخوام دوباره ، همونجوري ، واسه حتي يکباره ديگه ...
 
ميخوام ببينمت ،
 
                   ميخوام ببينمت ،
 
                                      ميخوام ببينمت ،..
 
 
دو روز در هفته ست که نسبت به آن هرگز نگران نيستم ؛

                                        دو روز بدون دغدغه و رها از بيم و هراس ؛

    يکي ازين روزها : "ديروز" است و روز ديگر : "فردا" .
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 وسعت زندگيت به آنچه انباشته اي نيست، به ميزان بخشندگي

توست
 
 
خود را از جنس نور بدانيم و احساس کنيم از نور هستيم نه از جسم.

در اين صورت آهسته آهسته با نور درون مانوس خواهيم شد.

اين نور هر گاه ما را مستعد و پذيرا ببيند بيشتر و بيشتر مي بارد .

کسي که نور درون خويش را تجربه کند نور درون ديگران را نيز

احساس خواهد کرد .

اگر بتوانيم عميقتر در خويش کنکاش کنيم به درون ديگران نيز عميقتر

 نفوذ خواهيم کرد.

آنگاه همه چيز در مقابل ديدگانمان شفاف مي شود و از خلال آن

خواهيم ديد که هستي چيزي نيست مگر توده هاي آشوبناک از نور و

انرژي .
 
 
 
هرشب از فرياد من بيداره خلق اما چه

سودآنکه بايد بشنود بيدار نيست
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ميدوني شاپرکا عاشق نورن؟

ميدوني شاپرکا براي نور سنگ صبورن؟

ميدوني که شاپرک هيچي به جز نور نميبينه؟

ميدوني گرماي نور بالاي رنگارنگشو هي ميسوزونه؟

ميدوني سوختناشو چرخشا شو افتادناش واسش قشنگن؟

آره هرکسي ببينه با خودش ميگه شايد دارن ميجنگن

نه بابا فکر نکنم اينو ديگه همه ميدونن

رسم نوروشاپرک رو واسه همديگه ميخونن

چه با اون فانوسا وچراغ موشيهاي قديمي

چه با اين لامپهاي رنگارنگي که داري ميبيني

آخه اون دلش خيلي لطيف و پاک

واسه همين که اسير خاک

اون دلش مي خواد بره کنار خورشيد

ولي خب تو تاريکي چراغ و خورشيد نمي فهميد

توي تاريکي ميشينه تا يه ذره نور ببينه

اگه آتيشم ببينه ميره با عشق روي آتيشا ميشينه

ولي خب اين ديگه آخرين کمينه

آخه رسم عشق وعاشقي همش همينه

تو ميخواي پر بکشي به اوج بي نظيرترين نور زمونه

نميدوني که شايد يه اهرمن روي زمين پروبال نازتو کرده نشونه

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

شنيدنيها :

ايا مي دانيد ؟

سالانه 25 ميليون نفر در جهان از گرسنگي مي ميرند.

 كوآلا حيواني است كه در قاره اقيانوسيه يافت مي شود و از بيست

و چهار ساعت شبانه روز، بيست و دو ساعتش را مي خوابد!

زخمهاي سوسمار چرك نمي كند، زيرا خون آنها داراي ماده اي سات

كه از چرك كردن زخمها جلوگيري مي كند.

يكي ازپرترافيك ترين خطوط راه آهن دنيا در شرق ژاپن قرار دارد كه

طبق گفته كارشناسان هرروز نزديك به 18 ميليون مسافر در اين

ايستگاه رفت و آمد مي كنند.

خرسهاي پاندارا كه مي شناسيد. همان خرسهاي كوچولو و

قشنگي كه مظهر جام جهاني ژاپن بود، اما بد نيست اين را هم بدانيد

كه همين خرس خوشگل كه اندازه يك عروسك بزرگ است يك

گوسفند را زنده زنده مي بلعد!

 شتر مرغ جزو خوش خوراكترين موجودات است! محققي به نام

بركون يك شتر مرغ را كالبد شكافي كرد و از داخل معده اش 5/4

كيلو سنجاق، سكه، كليد، ميخ، دگمه، چنگال و قاشق بيرون آورد!

 در هيماليا سران مذهبي هر وقت مي خواهند مردم را براي كمك

كردن به كليسا دعوت كنند از شيپوري استفاده مي كنند كه از

استخوان گردن انسان ساخته شده، چرا كه به اعتقاد انها اين نوع

استخوان بركت مي آورد!

 درسال1990 ميلادي، كشور هندوستام با توليد 948 فيلم سينمايي

ركورد توليد بيشترين فيلم را د رجهان به خود اختصاص داد.

 عجيب ترين كلكسيون نقاشي مربوط به پيرزني 66 ساله اهل

پاريس است كه پنج تابلو از نقاشي هاي پيكاسو را در اتاقش نصب

كرده است، شغل اوجمع كردن و فروش زباله است.

گرانترين كادو ميان هنرپيشگان مربوط است به ريچارد برتون،

هنرپيشه معروف كه انگشتر الماسي به قيمت 700 هزار دلار را به

 زنش داد. البته عروس خانم كسي نبود جز اليزابت تايلور.

 ايسلند تنها كشور جهان است كه د رآن هيچ بي سوادي وجود ندارد

و اتفاقا مردمانش خيلي اهل مطالعه هستند . زيرا به نسبت جمعيت

آنها 40 درصد كتابخوان تر از بانكي هاي مدعي هستند!

هنگامي كه داگلاس در سال1975 در خليج مكزيك از روي عرشه

كشتي پايين افتاد، نه ساعت مسئولان كشتي متوجه شدند و دوباره

برگشتند و اورا نجات دادند. در اين نه ساعت داگلاس طوري روي آب

بي حركت مانده بود كه كوسه ها به سراغش نيامده بودند!

 خلافكار ترين موتورسوار دنيا، يك جوان هندي از يك خانواده ثروتمند و

اصيل است كه به علت سنتهاي خانوادگي حاضر نبود عمامه

مخصوص هندي ها را از سرش برداشته و كلاه مخصوص بگذارد وي

هفت سال و چهار ماه هرروز جريمه شد!

 چهارصد سال قبل، سرخپوستان داكوتا براي اينكه جنگلهايشان از

بين نرود، قانوني وضع كردند، به اين شرح : هر سرخپوستي كه

بخواهد يك عددميوه بخورد، بايد يك دانه در زمين بكارد، اين رسم

هنوز هم در آن منطقه رواج دارد!

هنگام حرف زدن براي بيان هر كلمه، 72 ماهيچه به كار گرفته 

مي شود.


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


يه دست نوشته يا شايدم يه دل نوشته :


شما چي مي گين ؟مي دوني  ...

مي دوني

آسمون هميشه آبي نيست،

هميشه هم صاف نيست!

گاهي ابريه و گاهي باروني

و از آسمون هميشه هم بارون نمي باره!

خب،

اين طبيعتشه

ولي همون موقعهايي هم که داره بارون ميباره

برو بشين پاي درد دل آسمون،

ببين چي ميگه؟!

چرا داره گريه ميکنه؟

دلتو بده به دل آسمون و عوضش ازش چند تا ستاره بگير....

ميدوني؟

گاهي که آسمون پر ستاره است.....

ولي يه ستاره ميون اون ستاره ها بزرگتر و قشنگتر و درخشانتره اون

 ستاره تو

من اسمش رو گذاشتم ستاره ي تو

ميدوني؟

وقتي وقتي با ستاره ي تو حرف ميزنم،

وقتي که بهش خيره ميشم يا بهش چشمک ميزنم

هميشه ازم يه چيزي ميپرسه!

ميگه دوستم داري ؟ منم ميگم دوستت دارم

ولي ديشب از من يه سوال ديگه پرسيد

گفت : "تو چرا هيچ وقت از من نميپرسي که دوستت دارم يا نه

منم ازش پرسيدم :تو چي دوستم داري؟

ميدوني چي گفت ؟

گفت:"قلبتو بده!"

گفتم:چه جوري؟

گفت چشماتو ببند، يه نفس عميق بکش وخودتو رها کن .قلبت پرواز

ميکنه وخودش مياد پيشم. منم همون کارو کردم که ستاره گفت !

ستاره قلبمو گرفت و روش يه چيزي نوشت و بعد پسش داد.

ميدوني چي نوشته بود؟

نوشته بود ((دوستت دارم ))

نوشته ي ستاره روي قلبم موند، هنوزم هست ،تا آخر هم ميمونه!!!!

چرا؟ چون بهم گفت :"حقيقت هيچ وقت نابود نميشه!چون چيزي که

بايد وجود داشته باشه!"

راستي:

اين دفعه که داره بارون مياد بريم پشت پنجره وبه درد دل آسمون

گوش کنيم

وقتي شب ميشه،بيا تا دوتايي به ستاره ها نگاه کنيم

وقتي که ميخواهيم بخوابيم بيا باهم ماه شب بخير بگوييم.

و وقتي صبح ميشه ، بيا طلوع خورشيد رو که پر از عشقه با هم نگاه

 کنيم

باشه که عاشق بمونيم تا آخرش!!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

آنچه انسان ها را از پا در مي آورد ، رنج ها و سرنوشت نامطلوبشان

نيست بلكه بي معنا شدن زندگي است كه مصيبت بار است . و «

معني » تنها در لذت و شادماني نيست ، بلكه در رنج و مرگ هم 

مي توان معنايي يافت .


اي دل شباب رفت و نچيدي گلي زعيش

پيرانه سر مكن هنري ننگ و نام را


« حافظ »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم


اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم


کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را


از نگاهش مي توان خواند


اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد


و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم


سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست

 
دنيا را ببين... بچه بوديم از آسمان باران مي آمد


بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!!


بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند


بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس


 نمي فهمد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

هـمه دلتنگي هاي من

هنوز بغضي كه در هواي آن آخرين ديدار جا خوش كرده بود،بود كه

رفتي.پنداري تقديري بود اين ماندن بامن.

قسمت را گريزي نيست.اما چرا درآن هواي ابري ناگفته دل،مجال

باريدن به اين من خسته را دادي؟

نـمي دانـم ترس از تر شدن در خواب ترانه بود يا … اصلا تو بگو در

هاي وهوي رفتنت دل تو براي سكوت دل من به اندازه يك پرواز،فقط

پرواز تا سور ستاره تنگ شد؟!

دل دل نكن،من كه گفتم ((نه گفتن))تو را هيچ وقت به دل نگرفتم .

اصلا مي دانـي كه من مدتـهاست ديگرخيلي چيزها را به دل 

نـمي گيرم!مي پرسي از كي؟

از هـمان زمان كه بخار دهان چشم انتظار مسافر لحظه ها در هواي

سرد انتظار يخ زد وآرزو هاي من هم!!!

ازهـمان لـحظه كه بال پرواز پروانه به جرم زيبا بودن – با سوزن سرد

سخاوت – آذين دفتر چه هاي سنگي شد وكسي براي غربت آن گريه

 كه نه،لـحظه اي سكوت هم نكرد.

از هـمان زمان كه سهم ماندنـهاي عاشقانه گريه هاي كودكانه شد

وسهم رفتـن هاي بـي بـهانه خنده هاي زيركانه!!!

به گمانم گمان كردي فراموشم شد قرارمان برآن بود كه ديگر در ابري

 ترين هواي دست نوشت هايـم هم بارانـي نشوم.

اما حالا يك دلـخوشي تازه پيدا كرده ام،دلـخوشي تازه من به قرار اين

 دل بي قرار با تو در عالـم روياست.

نكند كه در عالـم خواب هم چشم انتظار بـمانـم.

توكه اين دلـخوشي تازه را ازمن نـمي گيري؟؟؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يه كم با هم بخنديم ؟ هميشه كه نميشه  ....

************ ********* ******

به غضنفر ميگن چرا خودترو به سپر ماشين ميمالي ميگه مي خوام

اوقات فراغتم سپري بشه

************ ********* ******

مصارف مهم اس ام اس در ايران : 1-پيغام هاي اورژانسي ( سر رات

که داري مياي 2تا بربري بخر) 2- اطلاعات رساني( سر جلسه

امتحان)" جيم درسته !" 3-پيغام هاي عاشقانه: "عزيزم ،قبل از خواب

 به ياد من مسواک بزن !" 4-جلوگيري از خشونت :"بدهکار محترم !

اگه اين جا بودي خرخرتو مي جوييدم "! 5-فرستادن جوک :"يه روز يه

 يارو مي ره سربازي ،دور کلاش قرمزي

************ ********* ******

به يه غضنفر ميگن تو چرا ريش نداري ميگه اخه من به مامانم رفتم

************ ********* ******

يه معتاد 2 تا سيگار تو دهنش گرفته بود داشت ميكشيد ازش

ميپرسن چرا 2 تا سيگار ميكشي ميگه يكي واسه خودم يكي هم از

طرف دوستم كه زندونه بعد از يه مدتي ميبينن همون معتاد يه دونه

سيگار ميكشه بهش ميگن حتمادوستت از زندان ازاد شده ميگه نه

خودم ترك كردم

************ ********* ******

به غضنفر ميگن: نظرت درباره بند گردني موبايل چيه؟! ميگه :خوبه

, فقط موقع شارژ گوشي يه 2 ساعتي ادم از كار و زندگي ميندازه


************ ********* ******

غضنفر ميره خواستگاري باباي عروس بهش ميگه اون گلي که زدي

 به يقت خارش اذيتت نميکنه غضنفر ميگه خارش که نه ولي

گلدونش که تو لباسمه بيچارم کرده


************ ********* ******

حوا وقتي زن آدم شد5 تا شانس نسبت به بقيه زنهاي الان داشت

1.مادر شوهر نداشت 2.خواهر شوهر نداشت 3.هوونداشت 4.جاري

نداشت 5.شوهرش آدم بود

************ ********* ******

نتيجه جالبي به دست آمد از اين قرار سوال : نظر خودتون رو راجع به

 راه حل كمبود غذا در ساير كشورها صادقانه بيان كنيد؟ و كسي

جوابي نداد... چون در آفريقا كسي نمي دانست غذا يعني چه؟ در

آسيا كسي نمي دانست نظر يعني چه؟ در اروپاي شرقي كسي

نمي دانست صادقانه يعني چه؟ در اروپاي غربي كسي نمي دانست

 كمبود يعني چه؟ در آمريكا كسي نمي دانست ساير كشورها يعني

 چه؟؟؟؟

************ ********* ******

کشتي درحال غرق شدن بود . ناخدا فرمان خروج از کشتي را صادر

کرد . مردها براي خروج هجوم آورده بودند. ناخدا مانع خروج مردها

شد و گفت: خجالت بکشيد حق تقدم با زنان است . زنان بسيار

خوشحال شدند و ضمن تشکر از ناخدا به خاطر رعايت حق خانم ها

يکي يکي از کشتي خارج شدند... پنج دقيقه بعد ناخدا گفت : آقايان

بفرمائيد پياده شويد کوسه ها به اندازه کافي سير شدند


************ ********* ******

غضنفر از تاكسي پياده ميشه درو محكم مي بنده مي گه

 Pedar Sag خودتي. راننده مي گه من كه چيزي نگفتم. غضنفر مي

گه بعدا كه مي گي

************ ********* ******

خرج كن ولي اصراف نكن. عاشق شو ولي ديوانگي نكن. اسوده

باش ولي بيخيالي نكن . حرف بزن ولي وراجي نكن. دوستت

دارم........... ولي پورو نشو


************ ********* ******

روش کوزه اي : همان روش قرن هاي قديم که دختر کوزه به دوش به

 سمت رودخانه مي رفت پسر به کوزه مي خوره کوزه بشکست و

بعد چنين گفته اند که : اگر با من نبودش هيچ ميلي ... چرا ظرف مرا

بشکست ليلي نتيجه گيري : بحران ازدواج حال حاضر بخاطر لوله

کشي شدن آبه . ?ـ روش عرفاني : چهل شبانه روز جلوي خونه رو

آب و جارو ميکني و ده تا شمع روشن مي کني شکلات بين مردم

تقسيم مي کني تا مرد آرزوهات بياد. نتيجه گيري : در صورت کمبود

شمع مي تونين فانوس هم روشن کنين .


************ ********* ******

غضنفر داشته نوار خالي گوش ميكرده گريه ميكرده ميگن چرا گريه

ميكني؟ميگه دلم واسه خوانندش ميسوزه لال بوده


************ ********* ******

هميشه و پيوسته دلتون شاد و لبتون خندون
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  تقديم به شما

 من بهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو بهار

ناز انگشتاي بارون تو باغم ميکنه

ميون جنگلا طاقم ميکنه
 
تو بزرگي مث شب

اگه مهتاب باشه يا نه

تو بزرگي مث شب

خود مهتابي تو اصلا خود مهتابي تو

تازه وقتي بره مهتاب وهنوز

شب تنها بايد،راه دوري بري تا دم دروازه ي روز

مث شب رود بزرگي مث شب

تازه روزم که بياد

تو نميري

مث شبنم

مث صبح

تو مث مخمل ابري

مث بوي علفي

مثل اون ململ نازک

مثل اون ململ مه

که روي عطر علفا

مثل "بلاتکليفي" !

هاج و واج مونده  مردد

ميون موندن و رفتن

ميون مرگ و حيات.

مث برفايي تو

تازه آبم که بشه برفا  و عريون بشه کوه

مث اون قله ي مغرور بلندي

که به ابراي سياه

و به باداي بدي مي خندي !
 
من بهارم تو زمين

من زمينم تو درخت

من درختم تو بهار

                             ناز انگشتاي بارون توباغم ميکنه 

                                      ميون جنگلا طاقم ميکنه . . .
 
کوير _دکتر شريعتي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آخر ساعت درس يك دانشجوي دوره دكتراي نروژي ، سوالي مطرح

كرد: استاد،شما

كه از جهان سوم مي آييد،جهان سوم كجاست ؟؟ فقط چند دقيقه به

آخر كلاس مانده بود.

من در جواب مطلبي را في البداهه گفتم كه روز به روز بيشتر به آن

اعتقاد پيدا مي كنم.

به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جايي است كه هر كس بخواهد

مملكتش را آباد كند،خانه اش

خراب مي شود و هر كس كه بخواهد خانه اش آباد باشد بايد در

تخريب مملكتش بكوشد.

 
                                                 پروفسور حسابي

 
اگر کسي براي خوار و ذليل و سپس نابودي ايرانش از روي تاسف

بميرد ملامت نخواهد شد و

سزاوار تقدير است!
 
به ما مربوط نيست

لانه ي کدام مار بوده انسانيت

هر چه بوده مي گذرد!

براي رفع تنوع مي تواني عاشق شوي آنقدر تکراري که تازه بماني!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نخستين مرحله عشق،محبت است

بايد قلب خود را به گونه اي بپروانيم که شادماني همه موجودات زنده

 را آرزو کنيم

 
                      *************************

دومين مرحله عشق ،شفقت است .چنان که به رنج تمامي

موجودات هستي بينديشيم

انگونه که اندوه و تشويش انها در خيالمان جان بگيرد

و حس شفقت و همدلي نسبت به انان در درونمان بيدار شود.

 
                     **************************

سومين مرحله عشق ،شادماني است

چنان که بفکر بهروزي ديگران باشيم و از شادماني آنان شاد شويم

 
                           *******************

چهارمين مرحله عشق ،تمرکز بر ناپاکي هاست.

چنان که به پيامدي هاي شيطاني گناه و گمراهي بينديشيم

در اين مرحله درک ميکنيم که خوشي هاي آني چه اندازه حقير

هستند و ميتوانند چه عواقب فاجعه باري به بار اورند

                      
                         ****************

 
پنجمين مرحله عشق ،تمرکز بر متانت و بزرگواري است.

به گونه اي که با آرامشي منصفانه و صفا و آسودگي کامل به

سرنوشتمان بنگريم


                       ******************
 

خنده ات از ته دل

گريه ات از سر شوق

شاداب باشيد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٩ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به تو مي آموزم:

(الف)ايمان را

تا كه روحت با آن

نور و صيقل يابد

به تو مي آموزم

كه چطور

فعل مجهول« ستمها شده است»

فاعلش معلوم است

بشناسش، كه ستمكش نشوي

با ستم هيچ مساز

با ستمگر بستيز

به تو مي آموزم

كه اگر ما همه يك تن بشويم

يك تن تنها نيست

كه ستمديده شود

به تو مي آموزم

هر كجايي سخن از زور و زر است

حرف ربط آنجا نيست

به تو مي آموزم

كه گذشت

آن زمانها كه كلام

كنج زندان دهان من و تو مي پوسيد

حرف را بايد زد

به زبان همه كس

به تو مي آموزم

كه چطور

بر رخ اطلس انسانيت

رنگها بي مفهوم

مرزها بي معني است؛

و تو هم در تاريخ

جاي پايي داري

به تو مي آموزم

كه چطور

عشق را در دل خود ضرب كني

و سپس بر همگان تقسيمش

*********************

و چطور

نا مساوي ها را

به تساوي بكشي

به تو مي آموزم

لحظه هاي گذران هستي

چه بهايي دارند؛

هر زمان گلبرگي

از گل عمر من و تو به زمين مي افتد

پس بيا بوي خوش خوبي را به همه هديه كنيم

نو گلم ، فرزندم

اي سراپا همه شوق

تو بخواه ...

تو بپرس

تا كه تعريف كنم

بي نهايت ها را

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:۱٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بنام چهره نگار هستي
 
اولين باش
 
اولين کسي باش که مي خندد.وقتي دليلي براي خنديدن 

نمي بيني .همان زماني است که بيشترين نياز به خنديدن است.

اولين کسي باش که مي بخشد .افکار منفي گذشته را براي

هميشه کنار بگذار.
 
اولين کسي باش که کاري انجام ميدهد .هرچه زودتر اقدام کني

کارهاي بيشتري مي تواني انجام دهي.
 
اولين کسي باش که تشکر ميکند .برخورد حق شناسانه زندگيت

را مملو از خوشبختي مي کند .
 
اولين کسي باش که با موقعيتهاي جديد و متفاوت وفق مي يابد.

وقتي تغيرات را مي پذيري کارهايت را با علاقه بيشتري انجام 

مي دهي .
 
ديگر براي داشتن زندگي بهتر منتظر ننشين .بلکه اولين نفر باش

که به جلو حرکت مي کند و تنها کسي باش که سبب

 اين حرکت مي شود.
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

كمي تامل كنيم :

پيش از آن که .........

پيش از آن که از غذايي که خورديد ايراد بگيريد به آن

کسي بينديشيد که چيزي براي خوردن ندارد .

پيش از آن که از همسرتان گله کنيد به آن کسي بينديشيد

که گريه کنان در پيشگاه خداوند زانو زده و مونسي از

او مي طلبد .

پيش از آن که از فرزندتان انتقاد کنيد به آن کسي

بينديشيد که در آرزوي بچه دار شدن مي سوزد و

راه به جايي نمي برد .

پيش از آن که از کثيفي خانه و از اين که کسي در

نظافت کمک حالتان نيست شکايت کنيد.

به آن کسي بينديشيد که سر پناهي جز خيابان ندارد

پيش از آن که از زيادي مسافتي که رانندگي کرده ايد

شکايت کنيد به آن کسي بينديشيد که ههان مسير را با

پاي پياده طي مي کند وآن هنگام که خسته ايد و ناراضي از شغلي

که داريد به آن کسي بينديشيد که بيکار يا معلول است ودر آرزوي

داشتن شغلي مثل شغل شما است .

اما پيش از آن که انگشت اتهام را به سوي کسي

نشانه برويد به خاطر بياوريد که همه ما گناه کاريم

و در نهايت همه ما بايد خوابگوي يگانه خالق قادر

باشيم

و آن هنگام که به واسطه داشتن افكار مزاحم و

آزار دهنده سخت اندوهگين هستيد لبخندي زده

و خدا را شكر کنيد که هنوز زنده هستيد و در تكاپوو تلاش


زندگي عطيه خداوندي است. پس تو اي انسان آگاه:

زندگي کن ...

از آن لذت ببر ....

شکرانه اش را بجا آور .....

و اهداف زندگي ات را به تمامي جامه عمل بپوشان .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بعضي ها روزي يک خم شراب معرفت مي نوشند .

بعضي ها در خواب هم بيدارند.

بعضي ها بر فريض? پرخوري ، مراقبت کامل دارند .

بعضي ها در درياي خيالات خويش ، بي خيالند .

بعضي ها طعم تلخ دروغ را هرگز نچشيده اند .

بعضي ها در قفس نفسشان ، حبس شده اند .

بعضي ها قلب پاکشان ، نجس شده است .

بعضي ها روحشان در زمين حبس شده است .

بعضي ها جسمشان ، عوالم وجود را حيات بخشيده است .

بعضي ها شيشه هاي هوا را شکسته اند .

بعضي ها سحر ، به عالم بالا سر زده اند .

بعضي ها تشن? يک نگاه اين و آنند .

بعضي ها تشن? شراب طهوراند .

بعضي ها هم نشين ميز و مدرک و مقامند .

بعضي ها جليس حضرت رب العالمينند .

بعضي ها ميهمان سفر? چرب و شيرين اين و آنند .

بعضي ها ميزبان پروردگار جهانند .

بعضي ها اجاره نشين خان? عنکبوتند .

بعضي ها عرش نشين بهشت برينند .

بعضي ها هواي نفسشان از نفس افتاده است .

بعضي ها پله هاي السابقون السابقون را طي کرده اند .

بعضي ها به درک اسفل السافلين سقوط کرده اند .

بعضي ها فقط چند کيلو آب و چند کيلو گوشت و استخوانند .

بعضي ها جوهر? جواهرات عالمند .

بعضي ها مسجود فرشتگانند .

بعضي ها معلم شيطانند .

بعضي ها اسير عالم خاکند .

بعضي ها امير افلاکند

بعضي ها گردن بند بندگي شيطان را انتخاب ميکنند .

بعضي ها هنوز از لاک خود پرستي در نيامده اند .

بعضي ها دنبال پاسپرت عالم ملکوتند.

بعضي ها چشم دلشان را کور کرده اند .

بعضي ها روي خطوط خطا ، از هم سبقت مي گيرند .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چشمهايم در فراسوي زمان رخسار تو را مي جويد .

کاش تو هم ، زمان را مي شکافتي تا به روياي چشمانم برسي .

آه .....

آ ه که شهاب زندگي مجالي نداد .

مجال يک لبخند ، يک بوسه .

نوبت من ، لحظه ها چه زود دير مي شد .

باز هم شکر .....

شکر که خوشه چين روزگار رحمتي عطا کرد تا سيب سرخ رهائي

 را به من هديه دهي .

ملائک مي خورندش تا ماوراي دوست داشتن را در زمين جويا

شوند .

ولي من مي پرم تا آفريدگار عشق را نظاره کنم و هزاران بار

خلقتش را به تحسين درآورم .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

الماسهاي اشو

** وقتي اتم ميتواند چنين انرژي عظيمي دارا باشد پس درباره ي

انسان چه بايد گفت؟ درباره ي اين شعله ي کوچک آگاهي

افروخته در انسان چه بايد گفت؟ اگر روزي اين شعله ي کوچک به

انفجار در آيد قدر مسلم به منبع نامحدودي انرژي و نور مبدل

ميگردد. اين همان چيزي است که در مورد انساني به نام ((بودا))

يا انساني به نام ((عيسي مسيح)) رخ داده است.

** ادماني هنگامي روي مي دهد که تو با زندگي ات هم آهنگ

هستي. چنان همساز که هر آنچه انجام ميدهي مايه ي مسرت

توست. بعد ناگهان پي ميبري که مراقبه در تعقيب توست. اگر

عاشق کاري باشي که ميکني، اگر عاشق طريقه ي زندگي ات

باشي آن وقت در حال مراقبه اي. آن وقت هيچ چيز حواست را

پرت نخواهد کرد. وقتي چيزها حواس تو را پرت ميکنند، اين خود

نشانه ي آن است که تو واقعا به آن چيزها علاقه مند نيستي.

**ژرف زندگي کن، از ته دل زندگي کن، يک پارچه با تمام وجود به

طوري که وقتي مرگ در زد آماده باشي؛ آماده چون ميوه اي

رسيده براي فرو افتادن از درخت. تنها نسيمي ملايم ميوزد و ميوه

فرو مي افتد. گاه حتي بدون هيچ نسيمي ميوه به سبب سنگيني

و رسيدگي از درخت مي افتد. مرگ بايد چنين باشد. و اين آمادگي

بايد با زندگي کردن فراهم آيد.

**مراقبه تابعي از شاد بودن است. مراقبه همچون سايه در

تعقيب انسان شاد است. هر جا که ميرود، هرکاري که مي کند در

حال مراقبه و مکاشفه است. او به شدت متمرکز است

**شاد باش! مراقبه به تو دست خواهد داد. شاد باش و مذهب

خودش در خواهد آمد. شادماني شرطي است. مردم تنها وقتي

مذهبي مي شوند که غصه دار و اندوهگين اند، اين است که

مذهبشان دروغين است.

**مراقبه به طور طبيعي به سراغ آدم شاد مي آيد. مراقبه به طور

خودکار به سراغ آدم مسرور مي آيد. مراقبه براي آن کس که

ميتواند جشن بگيرد و به وجد در مي آيد کاري بس آسان است.

**گلهاي سرخ به اين زيبايي ميشکفند چرا که سعي ندارند به

شکل نيلوفر آبي در آيند و نيلوفرهاي آبي به اين زيبايي شکفته

مي شوند چرا که درباره ي ديگر گلها افسانه اي به گوششان

نخورده است. همه چيز در طبيعت اين چنين زيبا در تطابق با

يکديگر پيش ميروند. چرا که هيچ کس سعي ندارد با کسي رقابت

کند، کسي سعي ندارد با لباس ديگري درآيد.فقط اين نکته را

درياب! فقط خودت باش و اين را آويزه ي گوش کن که هرکاري هم

که بکني نميتواني چيز ديگر باشي. همه ي تلاشها بيهوده است.

 تو بايد فقط خودت باشي.

**برده نباش! تا آن حد از جامعه پيروي کن که احساس کني

ضرورت دارد اما همواره ناخداي سرنوشت خويش باش.

**خنده دقيقا پايه ي عبادت است. جدي بودن هرگز عابدانه نيست

و نميتواند باشد.جدي بودن از منيت است، بخشي از همان بيماري

است.خنده بي نفسي است.

**در عشق يک به علاوه يک مي شود نه دو. در عشق ژرف

دوگانگي محو مي گردد. رياضيات پشت سرگذاشته مي شود، نا

مربوط مي شود. در عشق ژرف دو فرد ديگر دو فرد نيستند؛ آنها

يکي مي شوند، شروع مي کنند به عنوان يک واحد، به عنوان يک

وحدانيت سازمند و تشکل يافته به عنوان يک شعف مستي آور

احساس کنند عمل کنند.

**سالک بيشتر به منبع واقعي خويشتن خويش، اينکه کيست

علاقه مند است: (( من کي هستم؟)) اين بنيادي ترين پرسش

عرفاني است؛ نه خداوند، نه بهشت، نه جهنم بلکه ((من کي

هستم((.

**زندگي نه کيفر بلکه پاداش است. با فرصت عظيمي که براي

رشد يافتن، ديدن، دانستن، درک کردن و بودن به تو ارزاني داشته

اند، تو را پاداش داده اند. من زندگي را روحاني ميخوانم. در حقيقت

 از ديد من زندگي و خدا مترادف يکديگرند.

**ذهن راهي خود انگيخته است. تلاشِ بي تلاش، راه شهود يا

درک مستقيم است.

**هم اينک هميجا زندگي کن! زندگي کردن در اميد زندگي کردن

در آينده است و اين خود به تعويق انداختن زندگي به معناي واقعي

 است. اين نه راه زندگي کردن بلکه راه خودکشي است. هيچ

احتياجي به اساس نوميدي نيست. هم اينک همين جا زندگي کن

. زندگي به طرز فوق العاده اي لذت بخش است. همينجا دارد

ميبارد و تو جاي ديگر مينگري!

**من ذهني را کمال يافته ميخوانم که ظرفيت حيرت کردن را

حفظ کردده باشد. ذهني بالغ است که مدام به شگفتي درآيد، از

ديگران، از خودش و از هر چيزي. زندگي حيرتي است هميشگي.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٤٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 برايت چه بنويسم از مهري که در رودخانه قلبم جاريست يا از طوفان

 سهمگيني که در دلم غوغايي به پا کرده و از اوراقي که سطر به

سطر نام تو و عشق تو را درخود جاي داده "اي مهربانترين" دفترم صد

 برگ دارد و من هر صفحه را با نام توو ياد توپر کرده ام و سر انجام به

زيباترين نکته هستي رسيده ام


بودن به ياد "تو"و به خاطر "تو"
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٤٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اين شعر از يك كودك افريقايي است كه نامزد دريافت
 
  جايزه بهترين شعر سال 2005 بوده..افكارجالب و شايد عجيب.

 
When I born, I Black,
 
When I grow up, I Black,
 
When I go in Sun, I Black,
 
When I scared, I Black,
 
When I sick, I Black,
 
And when I die, I still black.

 
And you White fella,
 
When you grow up, you White,

When you go in Sun, you Red,
 
When you cold, you blue,

When you scared, you yellow,

 When you sick, you Green,

And when you die, you Gray..

And you calling me colored??

 
Sunny Global,

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٤٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
آرام و صبور

بدون هيچ تکراري

راه را مي آمد و مي رفت

گاهي اوج مي گرفت و قد مي افراشت

گاهي سر به زير مي انداخت

و سينه خيز مي آمد

ساعتها خيره شدم به او

و او از نگاهم راز درونم را مي خواند

از او روي نگرداندم اما ...

آن هنگام که به طرفم آمد ...

از او دوري کردم !

گويي التماس ميکرد

حسش را خوب درک ميکردم

مي خواست مرا در آغوش بکشد ...

اما دلش را شکستم

و فرار کردم از او

او دست بردار نبود

به لمس کردن کفشهايم هم راضي بود !

من بي رحم نيستم

اما دوري ميکردم از او

و او را در حسرت در آغوش کشيدنم گذاشتم !

...

من اما هر آنچه در دلم انبار شده بود

با او قسمت کردم :

عشق و محبت ،

حسرت و کدورت ،

ناراحتي و خوشحالي ،

خوشي و ناخوشي ،

از شوري که در درونم به پا بود با او گفتم

خنده هايم را شنيد و

اوج گرفت از شادي

گريه هايم را ديد و

و سر به زير افکند به رسم همدردي !

چه با صفاست ...

چه مهربان و سخاوتمند است ...

دل کندن از او برايم سخت بود

بستر نرم خود را در اختيارم گذاشت

و من بر تن او يادگاري نوشتم

تا اگر زماني

کسي مثل من از آنجا گذر کرد

بداند من و او چه صميمانه

درد دل کرديم با هم !

لحظه خداحافظي به من گفت :

غمهايت را با من قسمت کن ،

شاديهايت اما مال خودت !

من هم به او گفتم : امواج خروشانت

و پاکي درونت را دوست دارم ،

دريا !
 
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٧:٤۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

کاش کمي هم نان و خرما

سهمي از زندگي ما در اين روزگار باشد

تنها خرما نيز کافي است ؛

اگر طعم شيرين بدهد

ولي حيف ،

سهم من فقط يک " يادت بخير" ساده است

که بعد از من شايد.........................

باز خيابان را باران زد

و من در زير باران ، بدون چتري در حکم يک سايه بان

قدم زنان بر روي سنگفرشهاي سرد خيال تو

و فقط آرزوي يک آزادي بيکران

من هيچ نيستم براي تو،

و نبوده ام ، که نرم نرم سايه ات را مي کشي از روي من کنار

همين بس که در خوابهايم ديده شوي ؛

سهم من همين اندازه بود که :"سکوت "...........................

تو با سحر رها شدي و من با غروب غرق

چاره اي نيست ،

تو را سپيديها در آغوش مي کشد و مرا تيره رنگهاي شب،

تو هواي تازه اندازه مي کني و من ستاره ها را مي شمارم

آري ،اين همان سهم تلخ من از تمام روياي تو بود ،همين

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جنگل سيماني
 
هيچ خورشيدي به روز من نمي تابد و ماه بلند زرد براي بازي بالا

نمي ايد

من گفته ام تاريکي نورم را احاطه کرده است و روز مرا به صحنه

بازي درشب مبدل کرده است و کسي به من نمي گويد پي عشق

کجا رابايدگشت و پي زندگي به کدام سو بايد رفت 

مي دانم زندگي من جايي ديگر مخفي شده است جايي در انتظار

من است.

جايي بهتر از اين جنگل سيماني در اين جنگل سيماني اگر چه

زنجير به پاي من نيست اما آزاد نيستم و در بند رشد مي کنم و در

بندجست و خيزمي کنم 

 و هرگز خوشبختي را نمي يام و هرگز کسي مرا در آغوش

نمي کشد

با اين همه من ميخندم مثل دلقکها هميشه مي خندم

کسي به من کمک نمي کند کسي مرا از زمين بلا نمي کشد

اما جايي براي من تهيه شده است

جايي بهتر از اين جنگل سيماني .زندگي من جايي مخفي شده

است

بهتر از اين جنگل سيماني...
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مي تواني

قبول کن که خوب هم مي تواني

مرواريد وار از لرزش چشمانم بي افتي

مرا نمي فهمند سياهي هاي دفترم

مرا نمي فهمند

ساده و بي آرايش مي گذرم

نم نم مي ريزم

و بريده بريده به انتها مي رسم

پايان حرف هاي من

يک سکوت لذت بخش است

اي پروردگار

من درميان دو دستان پر لطافت تو

بوده ام

بر هرکه و هر چه که

لايق است

من ميان مرگ برگ زرد تک درخت ترد شده از باغ

تنها بيان زبان روان اندام يک مار پيچ خواهم بود

من مثل اسم زشت يک اثيم مي ميرم

حتي همان زمان که دهان نقش ها را نشانه اي نبوده اند

حتي همان زمان که روان همه پاييزي است

من مرد مرده اي

از جنش کرچ يک مغوا هستم

من مغز هاي نوشته را نمي نوشم

شايد براي پوسته ي شاه توت

من نقشه ي بنفشه ي نشسته ي افسانه اي شدم

من بوته بوته مي روم

من رخنه رخنه مي روم

باور نمي کنيد چرا

اين برکه اي که در نوشته هايم است

تنهايي ميان شعر هاي من

شايد نشانه اند

شايد نشانه هاي رفتن من است

شايد همان زمان که فکر هم نمي کنيد

من هم شوم ميان مثال ها کسي

اينجاي کار کمي دل انگيز است

آن کس که سر د بود

بي عاطفه

عشق و لطافت و دلتنگي اش نبود

يک مرد

يک اثيم

با دست هاي پر ز خشم يک دختر نجيب

من ماهي ملوس سال هاي تنهاييم را رها نموده ام

حالا ميانه ام

تنها ميانه ي درياي ترد ها


مي گذرند خاطره ها

خواهند مرد رابطه ها

من فقط مي مانم

حوض مي ماند و خاک

آب و عشق و ماهي و علاقه مثل عشق مي ميرند

خواب بايد ديد

خواب بايد ديد زندگي را اينجا

زير شير واني احساس بايد رفت

و کمي هم بايد

زير سايه ي عدالت فکر کرد

که چقدر مي مانيم

عاشق و تشنه ي هم

ما همينيم يا نه

شايد هم

ما فقط رابطه ي سست دو احساس جوانيم

هر چند
 
....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 بامدادان به باغ رفتم تا برايت دامني گل سرخ بچينم .اما آنقدر گل

چيدم که دامنم تاب نياورد و بندش بگسست.

    بند دامنم بگسست و گلهاي سرخ همراه نسيم ، راه دريا در

پيش گرفتند و همه رفتند و هيچکدام باز نگشتند. فقط امواج دريا

لختي چند به رنگ گلها درآمدند. تو گويي لحظه اي آب و آتش به

هم آميختند.

   اکنون ديگر گلي ندارم که ارمغانت کنم. اما هنوز دامنم از بوي

گلهاي سرخ عطر آگين است. اگر مي خواهي عطر گلها را ببويي

امشب سر به دامانم بگذار.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اي کاش مي توانستيم ادراکمان را از نگاهها بالا ببريم زيرا در هر

نگاهي هزاران جمله نهفته است که ما از آنها بي خبريم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

: "زندگي زيباست ،

    زندگي آتشگهي ديرنده ، پابرجاست ،

    گر بيفروزيش رقص شعله اش تاهرکران پيداست.

    ورنه خاموش است و خاموشي

                                          -گناه ماست."

                                                          " سياوش کسرائي"


***********************************

باز از تو شروع و باتو آغاز ميکنم ، چون پاياني نداري . همين علت

خوبيه واسه اينکه ديگه اينبار از پايانش نترسم و ديگه ازينکه ؛ "

نکنه دوباره ناغافل ناتمومم بذاره و بره !" هراسي به دل راه نميدم
.
آره فدات شم ! تو موندني هستي و منو با اين اميد براي يه عمر

درد ديدن و لمس کردنش آماده ميکني.

چقدر قشنگه که ميشه باتو بي پايان شد و اين جاودانگي (با همه

سختي هاش و غصه هاش) خواستني ترين خواسته منه !

آخ ...!!!

شرمنده شدم !!!

ديدي يادم رفت به دوستاي بي مثالم سلام کنم ؟...

سلام بچه ها ! منو ببخشيد که تو عالم "خود"م هم خودخواهيم

ولم نميکنه ! آخه انگار وقتي دارم باهاش گپ ميزنم ، دوست ندارم

 حرفي و کلامي و دعائي جز خودم و نياز خودم و حال خودم در

ميون باشه ؟! ... بگذريم ....(شماهم گذشتين !)

اينبارم از "خود"م ميخوام که منو مثل هميشه ياري کنه ، تا بتونم

مثل هميشه ، براي باشما بودن ؛ "خود"م باشم و "خود"م حرف

بزنه!!!

                                                     *****

من اصلا نميخوام در مورد "ايدئولوژي و عقائد" مذهبي صحبت کنم

. چون  خواسته و ناخواسته مارو به مبحثي رهنمون ميكنه که من

خودم ، شخصا بي نهايت به اين موضوع علاقمندم و دوست دارم

همچون روال نوشته هاي قبليم فقط و فقط از تجربه شخصيم

بدون ورودبه عرصه علم و دانش بشري(که من ازش بي بهره م
 ) 

صحبت کنم تا بلکه ان شاءالله يک نفرم که شده ازين تجربه

استفاده مثبت رو ببره.(آمين) 


                                                    *****

شايد واسه واژه "خودآگاهي" ؛ تعبير و تفسيري که عقل از سر يه

 سري آدمهاي "خودآزار" ببره ؛ نداشته باشم ! ولي ميتونم اينجور

بگم که ؛ اون چيزيه که منو از بيرون ، ازين مشغوليت هاي دائم (

که منو قرباني ميکنه) به "خود"م فرا ميخونه تا هرچند وقت يکبار

"خود"مو جلوي "آئينه" قرار بدم ؛ تا من "خود"مو ببينم .

ولي هيچ کس نيست که تصوير حقيقي و راستين "خود"ش ، جلو

چشماش باشه !!!

حتي کساني که روزي سه ، چهار ساعت جلو آئينه هستن ؛ يکبار

هم "خود"شونو نديدند !!!

اگه ميگم : "خود"م کردم که ... ، خودش گواه اينه که از زمان قديم

 و نديم ، حتي آدمهاي بيسوادي که از درس و علم و دانش کاملا

بدور بودن هم به اين راز غريب درون پي برده بودن که جدا از جسم

 خاکي و با مشخصات ظاهري و کمابيش باطني ؛ وجود يک

شخصيت نهان و نا شناخته دروني هست.حالا چيه و کجاست و

چه قابليتي داره؟!...نمي دونستن.

                                                   *****

يه چيزي هست که منو به فکر واميداره ! تو لحظه هائي که از يه

علامت سوال تو ذهنت داري عذاب ميکشي و به هيچ منبع و

مرجعي دسترسي نداري ، نميتوني با کسي ارتباط برقرار کني و

جواب سوالتو بگيري ، اگرم کسي باشه تو نميتوني اون سوالو

ازش بپرسي ، همون لحظه بايد اون سوالو درجا پاسخ بدي .. اما

چه جوري و با چه اطلاعاتي ؟!! آخه الآن بايد بدونم که چيکار کنم

... آخه دير ميشه بخوام دربارش تحقيق کنم و ...ازين مدل فکرا

دائم داره مغزتو به يويو تبديل ميکنه !...

-ناگهان يه جرقه تو ذهنت ميزنه و خيلي با هيجان به وجد مياي و

ميخواي با بشکنت به ديگران نشون بدي که ؛ به يه موفقيت ذهني

 رسيدي و بهشون ثابت کني که :"ببين کسي بهم نگفتا ! خودم

فهميدم !"

خوب .. باشه بابا ! ما که حرفي نزديم ! خودت فهميدي ، کسي

هم کمکت نکرد ، اينم درست. ولي ببينم ؛ خدائيش تو دلت هم به

"خود"ت همينو ميگي ؟! انصافا ميتوني دلت و وجدانتو، مثل ما که

حرفتو بي هيچ بحث و گفتگوئي پذيرفتيم ؛ قانع کني و اونا هم بگن

 : "آره تو بميري ! تو که راست ميگي !" ؟؟؟

پس بذار با خودمون کمي روراست تر باشيم و به اينهمه توانائي و

قابليتهاي زيادي که "خودآ" درونمون به وديعه گذاشته ، بيشتر بها

بديم . مگه چي ازمون کم ميشه که به وجود يه نيروئي که به ما

تعلق داره و ميخواد با همه وجودش مارو در راه و بيراه کمک کنه

اعتراف کنيم و ازش بيشتر و بهتر استفاده کنيم ؟!

پس واسه جواب دادن به تمام سوالاتمون تو زندگي بهتره اول خود

 سوال رو درست متوجه بشيم ، چون فهم سوال خودش نصف

جوابه ! اينو هيچوقت فراموش نکن عزيزم. حالا تو مثال کوچيکي

که تو ستونهاي بالا بهش اشاره کردم ، ميتوني بگي ؛ چي تو اون

لحظات بهت جواب درستو داد؟


******************************************

من که "خود"م بهم ميگه : نگران نباش ! تنهات نميذارم !

منم باورش کردم و الآنم باهم خوش و خوب و سرحاليم .

پيشنهاد ميدم از کنار "خود"تون بي تفاوت نگذريد ، بهش نياز پيدا

ميکنيداااا

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

محبت از درخت آموز که حتي سايه از هيزم شکن هم بر نمي دارد
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


عشق گلي است كه اگر آن را به قصد تجزيه و تحليل پرپر كنيد،

هرگز قادر نخواهيد بود كه آن را دوباره جمع كنيد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


امروز تو ديروز پدرت هست

امروز تو روزگار بازيهاي کودکانه مادرت هست

فرداي تو چه؟

فرداي تو امروز فرزندانت هست

فرداي تو آنقدر زيباست که ورد زبان ديگران است.

چه فايده؟آه چه فايده که روزگار بي وفاست

روزي دست در دست بهار قدم در زندگي مي گذاري

روزي دست در دست پاييز

چه بي وفاست ايام که اينگونه بازيچه ي دست خود مي کند

فرداي را

در باد بي وفايي خود مي رقصاند فرداي ما را فرداي ما را

...............
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خدايم آه اي خدايم

آه اي خدايم

صدايت ميزنم بشنو صدايم

شکنجه گاه اين دنياست جايم

به جرم زندگي اين شد سزايم

آه اي خدايم بشنو صدايم

مرا بگذار با اين ماجرايم

نمي پرسم چرا اين شد سزايم

آه اي خدايم بشنو صدايم

گلويم مانده از فرياد و فرياد

ندارد کز غم مرگ صدا را

به بغض در نفس پيچيده سوگند

به گل هاي به خون غلتيده سوگند

به مادر سوگوار جاودانه

که داغ نوجوانان ديده سوگند

خدايا حادثه در انتظار است

به هر سو باد وحشي درگذار است

به فکر قتل عام لاله ها باش

که خواب گل به گل کابوس خار است

خدايم اي پناه لحظه هايم

صدايت ميزنم با گريه هايم

صدايت ميزنم بشنو صدايم

الهي در شب فقرم بسوزان

ولي محتاج نامردان مگردان

عطا کن دست بخشش همتم را

خجل از روي محتاجان مگردان

الهي کيفرم را ميپذيرم

که از تو ذات خود را پس بگيرم

کمک کن تا که با ناحق نسازم

براي عشق و آزادي بميرم

خدايم اي پناه لحظه هايم

صدايت ميزنم با گريه هايم

صدايت ميزنم بشنو صدايم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


مي گويند تخته سياه است.

من هر چه نگاه مي کنم چيزي جز سبزي لجني نمي بينيم

چرا تخته را سياه مي بينند

اينها که چشمانشان قادر به تشخيص رنگ نيست

چگونه مي خواهند مرا بشناسند

چگونه مي خواهند مرا درک کنند؟چگونه.....

چگونه مي توانند آبي زندگي مرا بشناسند

آنها فقط مي گويند سياه است سياه سياه.....
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

يك روز صبح به همراه يكي از دوستان آرژانتيني ام در بيان «

موجاوه» قدم مي زديم كه چيزي را ديدم كه در افق مي درخشيد.

هرچند مقصود ما رفتن به يك «دره» بود. براي ديدن آن چه آن

درخشش را از خود باز مي تاباند مسير خود را تغيير داديم. تقريباً

يك ساعت در زير خورشيدي كه مدام گرم تر مي شد راه رفتيم و

تنها هنگامي كه به آن رسيديم توانستيم كشف كنيم كه چيست.

يك بطري آب جو خالي بود.

غبار صحرايي در درونش متبلور شده بود. از آن جا كه بيابان بسيار

گرم تر از يك ساعت قبل شده بود تصميم گرفتيم ديگر به سمت

«دره» نرويم. به هنگام بازگشت فكر كردم چند بار به خاطر

درخشش كاذب راهي ديگر از پيمودن راه خود باز مانده ايم؟

اما باز فكر كردم: اگر به سمت آن بطري نمي رفتيم چطور 

مي فهميديم فقط درخششي كاذب است؟   

                                               
                                       «پائولو كوئيلو»

 
پس نتيجه مي گيريم كه هر شكست لااقل اين فايده را دارد كه

انسان يكي از راههايي را كه به شكست منتهي مي شود 

مي شناسد .

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

شعله

آمد و آتش به جانم کرد و رفت

با محبت امتحانم کرد و رفت

آمد و بنشست و، آشوبي بپا

در ميان دودمانم کرد و رفت

آمد و روئي گشود و، شد نهان

نام خود، ورد زبانم کرد و رفت

آمد و او دود شد، من شعله اي

در وجود خود، نهانم کرد و رفت

آمد و برقي شد و، جانم بسوخت

آتشين تر، اين بيانم کرد و رفت

آمدو آيينه گردانم بشد

طوطي بي همزبانم کرد و رفت

آمد و قفل از دهانم بر گشود

چشمه ي آب روانم کرد و رفت

آمدو تيري زد و، شد ناپديد

همچنان صيدي نشانم کرد و رفت

آمد و چون آفتي در من فتاد

سر به سوي آسمانم کرد و رفت


(معيني کرمانشاهي)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بي تو بودن
 
تو هموني كه توي موج بلا

واسه تو دستامو قايق مي  كنم

اگه موجا تو از من بگيرن

قطره قطره آب ميشم دق ميكنم

واي كه دلم طاقت دوري تو رو هيچ نداره

بغض نبودن تو اشكامو در مي اره

اي كه بي تو اين كوير خواب بارون مي بينه

وقتي نيستي غم دنيا توي قلبم مي شينه

اي كه بي تو واسه من همه دنيا قفس

هستي ازنبودن تو التهاب نفس

توي بهت غم و تنهايي من

به سرم دست نوازش كشيدي

ولي بارفتنت اي هستي من

هستي منو به اتيش كشيدي

واي كه دلم طاقت دوري تو هيچ نداره

بغض نبودن تو اشكامو در مياره.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

من تنهاترين فرياد در اوج صدايم

من عاشقانه ترين نگاه در کشتي وجود توام

من ميخواهم زنده بمانم تابا توباشم تاباتو بخوانم چراکه بي

توميميرم!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


فردا کلمه اي است که آمدنش دست خداست

و وجود تو براي بودن در فردا را ازرائيل تعيين مي کند

پس برو درسترين راه را طي کن زيباترين راه را

چرا که فردا درخت مي ميرد پرنده مي ميرد شايد زندگي بميرد

شايد پاهايت ناتوان باشد

شايد فردا همه چيز نا زيبا شود.پس برو برو شايد جاده ها فرو

بريزند.

و اجازه ي ورود تو را ندهند.

بگو زيباترين جملات را بگو

چرا که عزيزانت منتظر شنيدنش هستند

شايد فردا فرصتي ندهد که بتواني صحبت کني

ومن هم بايد انتظار شنيدن جملات تو را بکشم

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

روزها پي در پي مي گذرند.

تيک تاک ساعت نشان مي دهد که خطوط صورتهايمان در حال

افزايش است.

رفتن بهار آمدن تابستان

رفتن تابستان و آمدن پاييز

رفتن پاييز آمدن زمستان

تکراري است که چهره ي زمين را فرسوده مي کند.

تو چرا قدر نداني لحظه اي که در دسترس توست

شايد اجل به فردا فرصت ندهد که انتظار تو را بکشد

شايد مرگ در نزديکي تو کمين کرده باشد

پس بنگر دقيق بنگر زيباتر بنگر چرا که نبايد دل را به فرداها خوش

کرد.شايد ديگرچشمهايت نبيند.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
دلم هميشه مي خواست غزلي بگويم که اخرين بيتش..

آخرين پلک خواب الوده تو باشد....

امشب ولي مي خواهم به جاي حافظ با ديوان چشمان تو فال

بگيرم..

پلک که مي زني ورق ورق غزل تازه زاده مي شود..

اخرين برگ ديوان چشمان تو کجاست؟؟؟

پلک بزن من غزل تازه مي خواهم///.........
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باز هم خاطره ام ياري داد

که در اين صبح سپيد آرزو

باز گويم غم دل با تو که از شهر  غزل مي آيي

درک غم, راز دلم, بهتر و بهتر تو فقط مي داني

ياد دارم که شبي تار و سياه

من و دل ساکت و آرام ولي منتظر حادثه اي

در کمينگاه زمان

در پي گام نهادن رو به فرداها بودم

ناگهان دست فلک باز ربود

شاخه نازک آمال دلم

پر گشود از دل من آه زمان

اشک جاري شد و غم مهمان

و از آن وقت دگر هيچ ندانم

که چسان من بودم؟

 که چسان من هستم؟

و چرا مي مانم ؟

شانه گريه من کو کجاست؟

آه وقت وداع باز رسيد

سر من گوشه ديوار گريست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دوش ديوانه شدم عشق مرا ديد و بگفت

آمدم نعره مزن جامعه ندر هيچ مگو

گفتم اي عشق من از چيز دگر مي ترسم

گفت آن چيز دگر نيست دگر هيچ مگو

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

حقيقت زندگي

هيچوقت به کسي که دوستش داري

دوست داشتنت رو نشون نده نذار بفهمه

که دوستش داري

چون اگر بفهمه به نظرش کوچک و خوار ميآي

و ازت زده ميشه چون ميدونه هرموقع بخواد

تورو داشته باشه مي تونه به سراغت بياد

و اينطوري تو ارزشه خودت رو از دست ميدي

هيچوقت بيشتر از يک بار کسي رو نبخش

و به راحتي از اشتباهش نگذر

چون عادت ميکنه هرکاري ميخواد باهات بکنه

و بياد بگه ببخشيد و اين عادتش بشه

تو يه انسان هستي و ارزشه

تو بالا هست عشق دوست داشتن چيزه شيرينيه

اما تو اين زمونه ديگه عشق واقعيي وجود نداره

پس اول به خودت فکر کن

و بعد به عشق و کسي که دوست داري

شايد فکر کني من آدم سنگدليم اما اينو بدون :

تجربه با اينکه سنگين بوده اما اينو به من آموخته

هيچوقت اين کارو نکردم

به حرف خودم و به حرف عقل گوش ندادم

اما بهايي سنگيني براي اين دادم

براي تجربه اي که ميگه اول تو و بعد

عشق توصيه نميکنم

اينو گوش بدي و به حرف من عمل کني

اما يادت باشه اگه تو واسه خودت ارزش قائل نباشي

واسه ديگرانم ارزش نداري

پس اگه اين کار را بکني باور کن که ديگه قلبت نميشکنه

و غرورت خورد نميشه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

و اينطوري ارزشت بيشتر ميشه پيش اوني که دوستش داري
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آبي دريا ، قدغن

شوق تماشا ، قدغن

عشق دو ماهي ، قدغن

با هم و تنها ، قدغن

براي عشق تازه ،

اجازه بي اجازه...

پچ پچ و نجوا ، قدغن

رقص سايه ها ، قدغن

كشف بوسه ي بي هوا

به وقت رويا ، قدغن

براي خواب تازه ،

اجازه بي اجازه...

در اين غربت خانگي

بگو هرچي بايد بگي

غزل بگو به سادگي

بگو ، زنده باد زندگي

براي شعر تازه ،

اجازه بي اجازه...

از تو نوشتن ، قدغن

گلايه كردن ، قدغن

عطر خوش زن ، قدغن

تو قدغن ، من قدغن

براي روز تازه ،

اجازه بي اجازه

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


کسي چه مي داند فردا چه خواهد شد ؟

شايد تقدير دستان پر صلابتش را به سويم دراز کند و شايد هم

نه...

ولي تا ان روز به اميد رسيدن به نگاهت در انتظار مي نشينم.
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ی اخر :

 
* چرا در باره ی کارهایی که انجانم نداده ای فکر می کنی و فقط

به این دلیل سراغشان نمی روی که قبلاً آنها را انجام نداده ای؟

* هدفمندی چیزی نیست که آن را جستجو کنی؛ چیزی است که

هستی. حقیقت چیزی نیست که در پی اش باشی؛ همین است

که زندگی اش می کنی.

* بدی وجود ندارد مگر آنکه تو چنین باوری داشته باشی.

* کالبدت گاراژی است که روحت را در آن پارک می کنی.

*زندگی اصلاً کسالت بار نیست. اما برخی تصمیم می گیرند کسل

 باشند... کسالت یکی از گزینه هاست.

* اگر نخواهی در مورد قضاوت هایت وسواس به خرج دهی، در

مورد خودت هم وسواس به خرج نخواهی داد و خیلی زود از یاد

خواهی برد زندگی ات چقدر ارزشمند است.


(وین دایر)
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اي خدا

اي خدا!اي رازدار بندگان شرمگينت

اي توانائي که بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا!اي همنواي ناله ي پروردگانت-

زين جهان،تنها تو با سوز دل من آشنايي

*

اشک ميغلتد بمژگانم ز شرم رو سياهي

اي پناه بي پناهان!مو سپيد رو سياهم

بردر بخشايشت اشک پشيماني فشانم-

تا بشويم شايد از اشک پشيماني گناهم

*

واي برمن،با جهاني شرمساري کي توانم-

تا بدرگاهت بر آرم نيمه شب دست نيازي؟

با چنين شرمندگيها،کي زدست من بر آيد-

تا بجويم چاره اي درد دلي از چاره سازي؟

*

اي بسا شب ،خواب نوشين،گرم ميغلتد بچشمم

خواب ميبينم چو مرغي ميپرم در آسمانها

پيکر آلوده ام را خواب شيرين مي ربايد-

روح من در جستجويت ميپرد تا بيکرانها

*

برتن آلوده منگر،روح پاکم را نظر کن

دوست دارم تا کنم در پيشگاهت بندگيها

من بتو رو کرده ام،بر آستانت سر نهادم

دوست دارم بندگي را با همه شرمندگيها

*

مهربانا!با دلي شکسته روسوي تو کرده ام

رو کجا آرم اگر از درگهت گوئي جوابم؟

بيکسم،در سايه ي مهر تو ميجويم پناهي

از کجا يابم خدائي گر بکويت ره نيابم؟

*

اي خدا!اي رازداربندگان شرمگينت-

اي توانائي که بر جان و جهان فرمانروايي

اي خدا!اي همنواي ناله ي پروردگانت-

زين جهان،تنها تو با سوز دل من آشنايي


شاعر : مهدي سهيلي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

صنما جفا رها كن

 
صنما جفا رها كن

كرم اين روا ندارد
 
بنگر به سوي دردي

كه ز كس دوا ندارد
 
ز صبا همي رسيدم

خبري كه مي پزيدم
 
ز غمت كنون دل من

خبر از صبا ندارد
 
زفلك فتاد طشتم

به محيط غرقه گشتم
 
به درون بحر جز تو

دلم آشنا ندارد
 
همه عمر اينچنين دم

نبُده ست شاد و خرم
 
به حق وفاي ياري

كه دلش وفا ندارد
 
برويم مست امشب

به وثاق آن شكر لب
 
چه زجامه كن گريزد

چو كسي قبا ندارد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

((حکايت از شيخ سعدي))

هرگز از دور زمان نناليده بودم و روي از گردش آسمان در هم

نکشيده ، مگر وقتي که پايم برهنه بود و استطاعت پاي پوشي

نداشتم ، بجامع کوفه در آمدم دلتنگ ، يکي را ديدم که پاي نداشت

 سپاس نعمت حق بجاي آوردم و بر بي کفشي صبر کردم.


مرغ بريان بچشم مردم سير

                        کمتر از برگ تره برخوانست

وانکه را دستگاه و قوت نيست

                        شلغم پخته مرغ بريان است

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آشناي غريبه... [شعر]

 
چراغها را خاموش کنيد
 
 مي خواهم آسوده سر بر زمين بگذارم
 
غريبه، اگر مي خواهي به خواب من بيايي
 
 نامم را که صدا مي کني، کمي آرامتر؛
 
 بگذار تا پسين فردا با خيال خوش تو
 
ميان روياهاي شيرينم دست و پا زنم
 
 از من نگير اين لحظه هاي دلخوشي را
 
نگذار حتي خواب ديدن تو برايم عقده شود ...
 
 يادت مي آيد حرفي را که زدي؛
 
گفتي مي روم،
 
گه گداري شايد به خوابت بيايم
 
شايد در خواب،
 
 تو را به آرزوي ديدنم نزديک کنم
 
 لااقل همين وعده را برايم بگذار ...
 
 غريبه، به خاطر خدا در نگاهم صادق باش
 
غريبه
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
هيچ كس باور نمي كرد

كه من

به خاطر صدايي كه

دوباره بشنوم

در كوچه هاي شبانه

تلف شدم

مردم

تو صداي دل انگيز پيانويي بودي

كه در يك شب مهتابي

از كلبه مجهول به گوش مي رسيد.

هيچ كس باور نميكند

كه من

به خاطر...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

از خانه بيرون مي زنم اما کجا امشب؟! شايد تو مي خواهي مرا

در کوچه ها امشب پشت ستون سايه ها روي درخت شب 

مي جويم اما نيستي در هيچ کجا امشب مي دانم آري نيستي اما

نمي دانم بيهوده مي گردم به دنبالت چرا امشب،هر شب تو را بي

جستجو مي يافتم اما نگذاشت بي خوابي بدست آرم توراامشب،

ها سايه اي ديدم! شبيهت نيست اما حيف اي کاش مي ديدم به

چشمانم خطا امشب ،اي ماجراي شعر و شبهاي جنون من آخر

چگونه سر کنم بي ماجرا امشب، هميشه وقتي تنها و نااميدو

ملول تنت، روانت، از دست اين و آن خسته ست هميشه وقتي

رخسار اين جهان، تاريک هميشه وقتي درهاي آسمان بسته ست

هميشه گوشه گرمي به نام دل با توست که صادقانه تر از هرکه،

باتو پيوسته ست به دل پناه ببر! آخرين پناهت اوست تو را چنان که

 تمناي توست، دارد دوست

اگر در کهکشاني دور،دلي يک لحظه در صد سال ياد من کند بي

شک  دل من در تمام لحظه هاي عمر به يادش مي تپد پرشور

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
 
پيانويي مه آلود

در ايوان چوبي خانه

صندق آهنگهاي قديمي عشق.

روزگاري دوستت ميداشتم
 
   
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

لحظه هاي سخت تنها ماندنم

با تو يك دنيا قشنگي مي شود

با تو حتي خوابهاي تلخ من

يك بغل روياي رنگي مي شود

هيچ مي داني دلم اين روزها

بي تو دائم بي قراري مي كند؟

عصر بغض آلود و خيس جمعه ها

در فراقت سخت زاري مي كند؟

نامه هاي هر شبم را خوانده اي؟

نامه اي از لحظه هاي انتظار

از ميان كوچه هاي تنگ دل

نامه اي از باغ سيب بي بهار

آسمان هم باز باريدن گرفت

مي نوازد چنگ باران را خدا

بوي خوب خاك و عطر ياد تو

مي كشد تا شهر رويايت مرا  

كاش در اين لحظه هاي تلخ درد

شانه هايت تكيه گاه گريه بود

كاش لبخند قشنگت از دلم

غصه هاي كهنه اش را مي ربود!

چشمهاي خيس من در يك اميد

قلب من در آرزوي وصل توست

سوخت باغ هستي ام در اين خزان

خوب مي دانم بهاران فصل توست! 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

خسته ام اما نه آنقدرکه نتوانم تو را دوست داشته باشم

و از کنارنفس هاي گرمت بي اعتنا بگذرم.

اگرشوق رسيدن به دستهايت نبود،هيچ گاه آغوشم را 

نمي گشودم

واگر صداي گوشنواز تو نبود ازگوشه تنهايي بيرون نمي آمدم.

اگر شوق ديدن چشم هايت نبود هيچ گاه پلک هايم را بيدار

نمي کرد

و اگر نسيم حرفهايت نمي وزيد،معناي جهانرا نمي فهميدم...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


نه راز

نه قصه

نه رويايي دور

تو خورشيدي زيبايي

براي پنجره ي كوچك من
 
   

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نرگس جوان زيبايي بود که هر روز مي رفت تا خود را در درياچه

 تماشا کند چنان شيفته خود مي شد که روزي به درون درياچه

افتاد

در جايي که نرگس به اب افتاده بود گلي روييد که نر گس

ناميدندش

وقتي نرگس مرد الهه هاي جنگل به کنار درياچه امدند. که از يک

درياچه با اب شيرين به کوزهاي سرشار از اشک تبديل شده بود
 
الهه ها پرسيدند:چرا گريه مي کني؟

درياچه گفت:براي نرگس مي گريم

الهه ها گفتند: شگفت اور نيست که براي نرگس مي گريي

.......... و

ادامه دادند.هر چه که بود با انکه ما همواره در جنگل در پي اش

 مي شتافتيم تنها تو فرصت داشتي که از نزديک زيبايش را تماشا

کني درياچه پرسيد:مگر نرگس زيبا بود؟

رود ها شگفت زده جواب دادند:چه کسي بهتر از تو ميتوانست

اين حقيقت را بداند؟هر چه بود هر روز در کنار تو مي نشست

درياچه گفت:من براي نرگس ميگريم ولي هرگز زيبايي در او نيافته
 
بودم!!!

من براي نرگس ميگريم چون هر بار که از فراز کناره ام به رويم خم

 ميشد مي توانستم در اعماق ديدگانش  بازتاب زيبايي خود را

ببينم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 جامه اي بافته ام تار وپودش از عشق خواستم تا به تواش هديه

کنم ليک ديدم که در آن گوشهء باغ لاله اي پنهاني با نسيمي مي

گفت: جامهء عشق برازندهء هرقامت نيست  


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

فرشته نبود

اما مهربان بود

بي پناهم كه يافت

خانه اي ساخت برايم

از نور و آرامش

و من با شكوه زيستم.

دست هايش سفيد بود و روشن

انگار از چيدن ماه آمده بود.
 
  

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم :

وقتي روز لباس شب مي پوشد ، شب صدايش مي كنند .

 در ليست حراج اجناس عتيقه نام عشق را هم ديدم .

 آنقدر ناز طرف را كشيد كه جوهر خودكارش تمام شد .

 آب به اندازه اي زلال بود كه ماهي گرسنگي را در چشم گربه اي

كه لب حوض كمين كرده بود به روشني روز مي ديد .

 اي كاش گربه نمي توانست از درختي كه پرنده روي شاخسارش

آشيانه دارد بالا برود .

 سگ عاشق درختي است كه گربه نتواند از آن بالا برود .

 چهار فصل همزمان از مرحوم درخت پائين مي آيند .

 نگاه آدم سحرخيز سرشار از طلوع خورشيد است .

 برگ زرد پاييزي آنچنان برگ سبز بهاري را در آغوش مي گيرد كه

لحظه جدايي فرا مي رسد .

 با دسته گلي به غمگيني حاصل جمع گلهاي پرپر شده پاييزي

بدرقه ات مي كنم .

برگ زرد جسد برگ سبز را با سرعت باد پاييزي به دوش مي كشد

 بچه هاي متولد پاييز نسبت به پرپر كردن گلها علاقه وافري دارند .

 درخت عريان ، غرق در سكوت پاييزي پرندگان نغمه سرا است .

 پاييزي يافت نمي شود كه به برگهاي سبز قابل تقسيم نباشد .

 برگهاي زرد همراه باد خزاني مرثيه خوان مي گذرند .

 براي اينکه غبار غم بر روي قلبش ننشيند, هر روز با خنده قلبش را

 غبار روبي مي کرد.

 عشق مانند سيگار است وقتي خاموش شد مي توان روشنش

کرد ولي طعم اولش را ندارد.

 به خاطر چشمهاي عسليش , نگاهش هميشه شيرين بود.!

 آنقدر دست و دلباز بود که زندگي اش را به عزراييل بخشيد.

 آنقدر خجالت کشيد که معتاد شد.!

 ماه خجالتي پشت ابر پنهان شد.

مرگ و زندگي را به اندازه عمر گذشته و عمر نگذشته دوست دارم

 براي اينكه سكوت سلامم را نشنود كلاهم را به احترامت بلند

ميكنم . 

 پرواز ،‌به عشق آسماني پرنده جامه عمل مي پوشاند .

 ضربان قلب ، گل وجود را غرق شكوفه مي كند .

 پرنده محبوس از غم بي آسماني دلش خون است .

 ضربان قلب ، شكوفه هاي زندگي هستند .

 آنهايي كه يك سر دارند و هزار سودا، نمي توانند سري توي

سرها در بياورند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 سردي وجودت را با پاييزغم من دور ريز،به شانه هايم تکيه کن

بگذار نغمه سبز بهار را در گوشهايت زمزمه کنم مي دانم مي دانم

 که از پاييز بيزاري امِّا من پاييز نيستم که آرزوهايت را به تاراج برم

با من از درد هايت سخن بگو مي خواهم تورا بفهمم .مي خواهم

تو شوم تا ديگر فراموشم نکني.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


من ابر شدم

گفته بودي كه خورشيدي

يادت هست

تا زيبا تر بتابي

چقدر گريستم؟
 
   
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

سلام چند جمله از کتاب کوچک بزرگ اعتماد به نفس اثر برايان

تريسي

اگر همين امروز يک ميليارد تومان نقد به دستتان برسد چه تحولي

در زندگي خود ايجاد مي کنيد ؟پاسخ شما هرچه هست از همين

امروز براي تحولات دست به کار شويد

روياهاي بزرگ داشته باشيد فقط روياهاي بزرگ مي توانند روحيه و

 ذهن شما را فعال نگه دارند

کليد اعتماد به نفس اين است که ابتدا تصميم بگيريد که چه 

ميخواهيد و سپس براي رسيدن به خواسته خود طوري عمل کنيد

که گويي امکان شکست وجود ندارد

آينده متعلق به کساني است که خواستار ان هستند از همين

امروز تصميم بگيريد هرچه را در زندگي آرزو داريد طلب کنيد سعي

و سعادت دو واژه هماهنگ هستند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

" دير گاهي است که ما تشنه ديدار توايم قد رعنا بنما جمله خريدار توايم "

اگر دنياي ما دنياي سنگ است. بدان سنگيني سنگم قشنگ

است. ...


اگر دنياي ما دنياي درد است. بدان عاشق شدن از بهر رنج است...

اگر عاشق شدن هم يك گناه است. دل عاشق شكستن صد گناه

است.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٦ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

فکر ميکنم شما هم اسم باربد را شنيده باشيد.اگر علاقمند هستيد

 داستان اصلي ان را بخوانيد به مطلب زير مراجعه کنيد.
 
داستان باربد


 (شعرها از شاهنامه فردوسي)
 
در زمان خسرو پرويز در خراسان نوازنده زبردستي بودبه نام باربد.

روزي دوستانش به او گفتند: در دربار شاهنشاه نوازنده اي است،

به نام سرکش که شاهنشاه به او محبت و لطف فراوان دارد، اما

هنر او در برابر هنر تو هيچ است و اگر شاهنشاه از هنر نوازندگي

تو اگاه شود بي گمانتو را به رامشگري دربار خود بر خواهد گزيد.

باربد همين که اين اخبار را شنيد بار سفر بست و روي به تيسفون

نهاد.

خبر ورود باربد به پايتخت و شهرت نوازندگيش به گوش سرکش

رسيد و سرکش به سالار بار سپرد تا از ورود باربد به دربار شاه

جلوگيري کند.باربد که اين راه را بسته ديد تدبيري ديگر انديشيد.

شنيده بود شاهنشاه هنگام نوروز به باغي ميرود و دو هفته در

انجا جشن بر پا ميکند.پس نزد باغبان رفت و با او دوست شد و از

او خواست تا اجازه دهد که هنگام جشن در باغ پنهان شود.باغبان

 درخواستش را پذيرفت.

در ان روز باربد سراسر لباس سبز پوشيد و با بربط به باغ رفت و بر

بالاي درخت سروي جاي گرفت و در ميان شاخه هاي ان جا گرفت.

شاهنشاه با شکوه فراوان به باغ امدو بر تخت نشست و جشن

اغاز شد.شبانگاه چون شادي همه جا را فرا گرفت ، ناگهان اواز

دلکشي برخاست و همه را در حيرت افکند.

بدان نامداران بفرمود شاه

که جوئيد سرتاسر اين جشنگاه

بجستند بسيار هر سوي باغ

ببردند ير درختان چراغ

نديدند چيزي جز از بيد و سرو

خرامان به زير گل اندر تذرو

همين که همه ارام شدند و بر جاي قرار گرفتند، باربد اهنگ زيباي

ديگري نواخت که در شاه بسيار اثر کرد.اين بار شاه از جاي

برخاست و گفت:

بجوئيد در باغ ات اين کجاست

همه گلشن و باغ از چپ و راست

دهان و برش پر ز گوهر کنم

برين رود سازانش مهتر کنم

هنگامي که باربد سخن شاهنشاه را شنيد و از لطف او در باره

خويش اگاه شد از درخت فرود امد و به خدمت شاه رسيد.

شاه پرسيد کيستي و از کجا امده اي ؟

باربد سراسر داستان خود را نقل کرد.

به ديدار او شاد شد شهريار

بسان گلستان به گاه بهار

بشد باربد شاه رامشگران

يکي نامداري شد از مهتران
 
 
با ارزوي طلوع فردايي از حقيقت و راستي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تماشايي ترين تصوير دنيا مي شوي گاهي

دلم مي پاشد از هم بس که زيبا مي شوي گاهي

حضور گاهگاهت بازي خورشيد با ابر است

که پنهان مي شوي گاهي و پيدا مي شوي گاهي

به ما تا مي رسي کج مي کني يکباره راهت را

ز ناچاريست گر همصحبت ما مي شوي گاهي

دلت پاک است اما با تمام سادگيهايت

به قصد عاشق آزاري معما مي شوي گاهي

تو را از سرخي سيب غزلهايم گريزي نيست

تو هم مانند حوا زود اغوا مي شوي گاهي.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

عشق در كشور هاي مختلف!!


ژاپن

جوان اولي از عشق جوان دومي نسبت به دختر محبوبش متاثر

ميشه و خودکشي مي کنه! جوان دومي هم از مرگ همنوع

خودش اونقدر اندوهگين ميشه که خودکشي مي کنه! بعدش

براي دختر ژاپني هم چاره اي جز خودکشي نيست!


اسپانيا

مرد اولي توي دوئل ، مرد دومي رو از پاي در مياره و با زن

محبوبش به آمريکاي جنوبي فرار مي کنن!


انگلستان

دو تا عاشق با کمال خونسردي حل قضيه رو به يه شرط بندي توي

 مسابقه ء اسب سواري موکول مي کنن! اسب هر کدوم برنده

شد ، معشوق مال اون ميشه!

استراليا

دو تا مرد بر سر ازدواج با معشوق مشترک سالها مشاجره مي

کنن! اين مشاجره اونقدر طول مي کشه تا يکي از طرفين پير بشه

 و بميره ، يا از يه مرضي بميره! اونوقت اونکه زنده مونده با خيال

راحت به مقصودش مي رسه!


قفقاز

جوان اولي دختر محبوب رو بر مي داره و فرار مي کنه! دومي هم

 دختر رو از چنگ اولي مي دزده و پا به فرار مي ذاره! باز اولي

همين کار رو مي کنه و اين ماجرا دائما تکرار ميشه!


نروژ

معشوقه ء دو مرد براي اينکه به جدال و دعواي اونها خاتمه بده

خودشو از بالاي ساختمون مرتفعي ميندازه پايين و غائله ختم

ميشه!


آفريقا

قضيه خيلي ساده ست و جاي اختلاف نيست! دو تا مرد ، زني رو

که مي خوان عقد مي کنن و علاده بر اون ، بيست تا زن ديگه هم

مي گيرن!


مکزيک

کار به زد و خورد خونيني مي کشه و يکي از طرفين کشته ميشه

! ولي بعدش اونکه رقيبش رو کشته از دختر مورد نظر دلسرد

ميشه و دخترک بي شوهر مي مونه!


آمريکا

حل قضيه بستگي به زن داره و هر کس رو انتخاب کرد با اون

ازدواج مي کنه!


ايران

فقط پول موضوع رو حل مي کنه! پدر و مادر دختر مي شينن با

همديگه مشورت مي کنن و خواستگاري که پولدار تر و گردن

کلفت تره رو انتخاب مي کنن! عاشق شکست خورده اگه توي

عشقش جدي باشه يا بايد خودشو بکشه يا رقيب رو از ميدون به

در کنه يا افسردگي مي گيره و......


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 عشق آنگونه رفتار مي كند تا به اسرار قلب خود معرفت پيدا كند

عاشقان راستين ايمان دارند به گنجي دست يافته اند كه ديگران از

 آن بي بهره اند


قلب من از تشنگي مي سوزد اما نمي خواهم با نوشيدن خون

ضعيفي از جنس ضعيفان سيراب شود


بوي تو نفس منم خواهد شود و ما با هم در همه فصل هاي

زندگي شاد و مسرور خواهيم بود


عشقي كه هر روز تازه تر نشود، اندك اندك به عادت تبديل 

مي گردد و رنگ بردگي به خود مي گيرد

جبران خليل جبران

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

حقايق زندگي:


1)حداقل 5نفردر اين دنيا تورا دوست دارند،آنقدرکه حاضرند براي تو بميرند.

2)حداقل 15نفر دراين دنيا ترا به دلايلي دوست دارند.

3)تنها دليلي که ممکن است کسي از تو متنفر باشد اين است که

ميخواهد مثل تو باشد.

4)يک لبخند تو ميتواند براي هرکسي خوشبختي بياورد حتي

اگراوازتو خوشش نيايد.

5)هرشب کسي با فکرتو به خواب ميرود.

6)توبراي يک نفر يک دنيايي.

7)بدون تو شايد کسي نتواند به زندگي ادامه دهد.

8)تو فردي بخصوص وبي همتايي اما به روش خودت.

9)کسي که توحتي از وجودش بي خبري ترا دوست دارد.

10)وقتي احساس ميکني دنيا به تو پشت کرده،نگاهي

بينداز،بيشتربه مانند اين است که

تو به دنيا پشت کرده اي.

11)وقتي فکر ميکني شانس نداري به آنچه که ميخواهي برسي

به آن نخواهي رسيد اما وقتي به خود ايمان داري دير يا زود به آن

خواهي رسيد.

12)هميشه شکاياتي را که به تو ميشود را به ياد داشته باش

وکلمات زشت آنرا فراموش کن.

13)هميشه احساست را بيان کن به اين ترتيب ديگران از آن باخبر

ميشوند.

14)اگر دوست خيلي خوبي داري زماني را برايش بگذار تا دريابد

که چقدر برايت با ارزش است.

15)توبايد دوست فوق العاده اي باشي چرا که اين مطا لب را

ميخواني.

 
  شاد باشيد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

پس اينها همه اسمش زندگي است:

دلتنگي ها دل خوشي ها ثانيه ها دقيقه ها

حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد

ما زنده ايم چون بيداريم

ما زنده ايم چون مي خوابيم

و رستگار و سعادتمنديم

زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پا نشيني

براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم.

خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس

هاست

سروها مبلغين بي منت سر سبزي اند

و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش

برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند

و فكر كن!

واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها

بانگ خروس را بر مي داشتند

و همين طور ريگ ها

و ماه

و منظومه ها

ما نيز بايد دوست بداريم...آري بايد

زيرا دوست داشتن خال بال روح ماست

...............

ما بدهكاريم

به كسانيكه صميمانه ز ما مي پرسند

"معذرت مي خواهم چندم مرداد است؟"

و نگفتيم

چونكه مرداد

گور عشق گل خونرنگ دل ما بوده است!


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ستاره ها نور ندارن شب که مياد تو بيا

 
چشمانت را براي زندگي مي خواهم اسمت را براي دلخوشي

مي خوانم
 
 دلت را براي عاشقي مي خواهم صدايت را براي شادابي 

مي شنوم
 
دستت را براي نوازش و پايت را براي همراهي مي خواهم عطرت

را براي مستي مي بويم خيالت را براي پرواز مي خواهم و خودت

را نيزبراي پرستش  
 
عاشقي را شرط اول ناله وفرياد نيست تا کسي از جان شيرين

نگذرد فرهادنيست
 
عاشقي مقدورهر عياش نيست غم کشيدن صنعت نقاش نيست


 
 
 
انقدر برايت در زمين ستاره كاشته ام كه ابرها هم رو سفيد شده اند !زيبا
 
چشمهاي بارانيم پر از دلواپسي است دلم تنگ است حواسم پرت تو باز هم
 
 ميگويي حوصله كن انقدر برايم نوشته اي حوصله كن نازك من كه ديگر
 
باورم شده دوستم داري
 
 
 
چنان دلگيرم از دنيا، که خود را هم نمي خواهم به اين زخم دل خونين دگر
 
مرهم نمي خواهم همه نامهربانانند در اين دنياي پرتذوير چنين شد حاصل
 
عمرم...که جز مرگم نمي خواهم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

رسيدن به اوج كار راحتي نيست ، اما در اوج ماندن كار بسيار

سختي است.

زماني عاشق مي شوي كه در قلبت جايي براي عشق وجود

داشته باشد.

آينده ار آن توست ، اگر از امروز حداكثر استفاده را ببري تنها زماني

پير شده اي كه احساس پيري كني.

توانمندي و قابليت هاي تو به اندازه اي است كه آنها را ببيني.

ياس و نااميدي تنها به دنبال آدم هاي ضعيف مي گردند.

تاريكي و سكوت شب زيباست به شرط آن كه در تاريكي ، روشن

فكر كني.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 مي رسدروزي كه فرياد وفا را سر كني

مي رسد روزي كه احساس مرا باور كني

مي رسد روزي كه نادم باشي از رفتار خود

خاطرات رفته را تو مو به مو از بر كني

مي رسد روزي كه بي من سر كني

مي رسد روزي كه مرگ عشق را باور كني

مي رسد روزي كه تنها در كنار خاطرم

شعر هاي گفته ام را دو به دو از بر كني

مي رسد روزي كه در صحراي خشك بي كسي

نامه هاي كهنه ام را با اشكهايت تر كني

مي رسد روزي كه نام تو بميرد بر لبم
 
ان زمان احساس امروز مرا باور كني.....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دست نوشته :

سلامي دوباره و اما هميشگي !

هميشه آغاز براي من با سردرگمي و گنگي غريب و دلپذيري

همراه بوده ! عجيبه ! اينبار به سروقت برگ نوشته اي از يادگاران

دوران کودکي در عشق رفته ام و نميدانم اين خطوط کج و ناهنجار

ذهنم ، قلب و روح من و همسفران محبوبم رااينبار به کجاها

هدايت خواهد کرد ؟!!

  هر چه هست به دلم که رجوع ميکنم ؛ ميبينم راه دوري نميرود ،

خير است انشاله (نميدونم چرا امشب اينجوري حرف

ميزنم؟!!!!!!!!)

 خدايا ! به اميد خودت :

**********************************

حکايت 1

  سرفصل زندگي غم انگيز يک عاشق عامي چنين رقم خورد که ؛

روزي از پنجره تنهائي به بداقبالي خود خنديد و دريچه واقعيت به

ظاهر تلخ آينده را بر روي خود بست ،

- اي خوش آن تلخي نکبتبار که سوداي آه و ناله بود -

 آري ! زيبائي دستهاي نازيبا برايش ناملموس بود تا همين عذري

براي ناشناخته ماندن نور عشق در قلبش شود.سرمست از باده

مبدلي که سم هلاهل براي دل نازک او بود گشت ، تا خدا و خود را

آنگونه که هست نبيند و گرگ غارتگر سرنوشت را در پوست

ميشي از گله خدازادگان يافت.

  - لعنت خدايان عشق بر ابليسان پيروز دنياپرست فريبانما! -

 پس گذشت رعدآساي دوران طلوع شهدعشق چنان بار غصه

لذتبخشي برشانه هايش نهاد که خورشيد فروزان آسمان دل نيز ،

يخ دل فسرده اش را به جويبار بهاري زيباي زندگي تبديل نساخت. 

  او همه دنيايش عشقي بود که اصلا وجود نداشت ! چه شبهائي

که ديوار روز نور مهتاب صميميت را نبلعيد ! و چه روزهائي که پرده

سياه دل مرده اش خورشيد را ندزديد !

- عجب هيبتي داشت غصه ناتمام دل اين عاشق بي نصيب !!!!-

  روزگاران به همين احوال بي ثمر گذشت تا نوبت به طلوع دوباره

خورشيد دروغين "عشق" برفراز آسمان دل تاريکش رسيد.

- وه! از اين همه پايداري دل چاک چاک و زهر چشيده اش ، که

اينهمه ابرهاي سياه و طوفانهاي مرگ آور و سيلابهاي اشک و زلزله

 هاي ويران کننده که هرگز نتوانستند اراده مصمم قلب او را که

هميشه کشته مرده زجر و فراق و بي وفائي بود ، را از پا

درآورند!!!-

  "سحر"ي در شب تارش نمايان شد و "سحر"ي براي آغاز شيرين

يک زندگي شيرين تر شد.

 اي کاش ! آن شب تار هرگز "سحر"ي نداشت ، تا اين چنين در

طلوع تار تنهائي به تيرگي فرو نميرفت .

 **********************************

خداوندا ! چگونه اين درد جانفزا و اين شورتلخي که با او بد مستي

اي بر روحم مسلط شده را فرياد زنم ؟ که سالهاست همه جانم

حنجره اي رو به درگاهت است و سراپا ملتهب از نعره شِکوه بي

وفائي ، وانگار اين همه آوا و فرياد از دهان

 گنگ بي زباني به درمي آيد !!!

  فقط تورا ميابم ، ولي زودتر از بسته شدن دوپلکم ، دوباره گمت

ميکنم !

  مرا بخر و بندگيم را بپذير تا دراين فضاي آکنده از بي وفائي

فخرفروشي کنم .
                                                                                        (آمين)
 ***********************************

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

اگر چه هدف گذاري فوايد بسياري دارد و براي ورود به وادي

توانگران امري ضروري است ، اما پيشروي گام به گام در مرحله ي

 اجرا محتاج نظم و ترتيب است . بهترين نظم و ترتيب همان است

 كه شما براي خود در نظر مي گيريد نه كس ديگر .


لب باز مگير يك زمان از لب جام

تا بستاني كام جهان از لب جام


« حافظ »

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
فردي کوشيد خدا را بشناسد ، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد

،اما هر چه بيشتر خواند بيشتر گيج مي شد .يک روز عصر مطالعه

را کنار گذاشت ، به ساحل دريا رفت تا هوايي تازه استنشاق کند .

انجا پسر بچه ايي را ديد که در ماسه ها گودالي حفر کرده بود و از

دريا آب بر مي داشت و به گودال مي ريخت ، با تعجب از پسر بچه

پرسيد : فرزندم چه کار مي کني ؟ پسرک پاسخ داد :مي خواهم

دريا را توي اين گودال بريزم ، مرد گفت : اين کار مسخره ست ،

توچه طوري مي تواني درياي به اين بزرگي را در اين گودال جاي

بدهي؟!

همچنان که حرفها را به پسرک مي گفت ، دريافت که خود نيز به

کاري چنين احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم مي کوشيد

که سراسر خرد لايتناهي خداوند را با ذهن کوچک انساني خويش

بشناسد .


 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ياد باد آن روزگاران قديم

زندگاني خوشتر از افسانه بود

قصه در قصه فقط مهرو وفا

بلبل و عطر گل وپروانه بود

عشق ودل غرقه به دنياي اميد

روز وشب مست مّي و پيمانه بود

ياد بادا شعر سبز زندگي

با خزان سينه ها بيگانه بود

دل چه ميسوزد به ايامي که رفت

آنزمان هر آدمي فرزانه بود

ليک افسوس ودريغ وصد دريغ

انچه جا مانده دلي ديوانه بود

مردم ودنيا اسير روز وشب

حاصل آبادي اش , ويرانه بود

اي خدا آرام جاني مرحمي

آنچه جايش آمده ,, رايانه ,, بود !!!!!!

هم سخن هم دردودل هم گفتگو

پشت اين ,, رايانه ,, با جانانه بود !!!

بيش از اين سردي دنيا تا چه حد؟!!!

کاش عشقي جاي آن در خانه بود!!!

کاش عشقي جاي آن در خانه بود!!!
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بسم الله الر حمن الرحيم

خداوند زمين و اسمان را سپاس مي گويم .ايزد بلند مرتبه اي كه

ناظر بر حال و زندگي ماست را شكر مي گوييم  كه همواره  ما را

بي تاب تغييراتي مي كند  . درست مثل تغييرات طبيعت.

سالها ي عمر در گذرند چه بخواهيم و چه نخواهيم.با همه ي تخيها

و شيرينيها.ما هم صاحب كوله باري تجربه شده ايم .تجربه اي كه

به قيمت از دست دادن ثانيه ها مان بدست اورديم . و واي بر ما كه

 چه بهاي سنگيني براي ان پرداخت كرده ايم . عمرمان ، 

جواني مان ،و انرژي مان.

مي گويند وقت طلاست.ولي ايا طلا مي تواند ارزش وقت را

بنماياند .چه بيهوده است ثانيه هاي زندگي مان را با فلزي قياس

كنيم.لحظه هاي زندگي تان را با انچه بدست  مي اوريد بسنجيد ان

 وقت است كه مي فهميم چه اندازه اي اين لحظه ها ارزش دارند.

زندگي مي گذرد و چه خوب است كه از رهگذر اين سالها نامي و

يادي به نكويي براي ما بماند . نامي پر از تكرار خوبي. ما امسال را

 سال تغيير بزرگ مي ناميم ،تغييري كه اگر در هر يك از ما ايجاد

شود ، دنيا متحول مي شود.

راستي دوستان شما چي فكر ميكنين . نظراتتونو در مورد تغييرات

 و اينكه چطور خودمونو براي تغييرات اماده تر كنيم بگين.

با تشكر از همگي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نام تو را اورده ام دارم عبادت مي كنم

گرد نگاهت گشته ام دارم زيارت مي كنم

دستت به دست ديگري از اين گذشته كار من

اما نمي دانم چرا دارم حسادت مي كنم

گفتي دلم را بعد از اين دست كس ديگر دهم

شايد كه تو راست گفته اي دارم اطاعت مي كنم

رفتم كنار پنجره ديدم تو را با ... بگذريم

چيزي نديدم انگاري دارم رعايت مي كنم

من عاشق چشم توام تو مبتلاي ديگري

دارم به تقدير خودم چنديست عادت مي كنم

تو التماسم مي كني جوري فراموشت كنم

من با التماس ولي تو را به خانه دعوت مي كنم

گفتي محبت كن برو؛ باشد خداحافظ ولي

رفتم كه تو باور كني دارم محبت مي كنم  
         

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ايا مي دانيد سه ركن اصلي زندگي سالم چيست؟

1) رشد اجتماعي

رشد اجتماعي ، سازگاري خوب اجتماعي با همه ي آدم ها و از

جمله با همسري است كه قرار است عمري با او زندگي كنيم .

افرادي كه در زندگي مشتركشان رعايت حقوق همسر را مي

كنند، احترام مي گذارند و حق تصميم گيري براي همسر قائل مي

شوند از رشد اجتماعي برخوردارند. يكي ديگر از مشخصه هاي

رشد اجتماعي ، داشتن استقلال فكري است . افراد مستقل

توانايي ها و محدوديت هايشان را به خوبي مي شناسند و اين

شناخت به تصميم گيري صحيح كمك مي كند، آنها در مورد مسائل

 مختلف خوب مي انديشند  و ارزيابي مي كنند و پيامدها و نتايج

كارهاي خود را بر عهده مي گيرند. در بسياري از ازدواج ها عدم

استقلال يكي از زوجين باعث بروز اختلافات بسياري مي شود.

افرادي كه استقلال ندارند ، وابسته اند و توجهشان بيشتر معطوف

به ديگران است تا خودشان ، اهل فكر كردن انديشيدن نيستند

وچون خود را قبول ندارند دائماً دنبال كسي هستند تا به جاي آنها

تصميم بگيرد و مسئوليت را از گردن آنها سلب كند . گاهي حتي

براي امور ساده اي مثل انتخاب رنگ پارچه دچار تزلزل مي شوند.

افرادي كه روحيه استقلال طلبانه ندارند زندگي مشترك ناموفقي

خواهند داشت. استقلال فكري از دو راه به دست مي آيد : يكي از

طريق مطالعه ( درسي ، متفرقه و آزاد ) در مورد چگونگي

رفتارهاي اجتماعي و ديگري از طريق تجربه ؛ به اين معنا كه تجربه

 اي كه از كارهاي گذشته داريم درمورد كارهاي آتي در نظر بگيريم

. در اينجا ذكر اين  نكته لازم است كه مستقل بودن به معناي

مشورت نكردن نيست ، استقلال فكري وقتي تحقق پيدا مي كند

كه هدفي را كه شخص دنبال مي كند تنها به واسطه صحبت

ديگران زير پا نگذارد بلكه براي رسيدن به آن اهداف از مشورت

كردن با ديگران استفاده كند. يكي ديگر از فاكتورهاي رشد

اجتماعي اعتماد به نفس است . يعني باور داشتن توانايي ها و

شناخت محدوديت ها واين كه فرد بداند مي تواند از عهده ي

مسئوليت هاي خود برآيد. مي توان اعتماد به نفس را  نوعي واقع

بيني نيز دانست؛ زيرا افرادي كه داراي اعتماد به نفس هستند .

تصوير درستي ازخود دارند و افرادي كه اعتماد به نفس ندارند

مردد و دودل هستند . كاري را شروع كرده ولي به آخر نمي

رسانند و بيشتر منفي بافند . " من نمي توانم " " غير ممكن

است" " نمي توانم تصميم بگيرم " جملاتي هستند كه اين افراد

زياد به كار مي برند و تحت تأثير ديگران قرار گرفته تصميم گيري

شان سست مي شود. نقطه مقابل اين افراد ، افراد مغرورند كه

توانايي هاي خود را بيش از اندازه مي پندارند و در ارزيابي خود

دچار اشتباهند . براي تقويت اعتماد به نفس بايد شناخت واقع

بينانه اي از توانايي ها و نقاط مثبت خود داشته باشيم و آنها را

تقويت كنيم. به كار بردن عبارات مثبت نيز در تقويت اعتماد به نفس

 نقش مؤثري دارد. بايد هدف هايي را كه انتخاب مي كنيم در حد

توانايي هايمان باشد تا هر بار كه كاري را با موفقيت به اتمام مي

رسانيم يك لايه به اعتماد به نفس ما اضافه شود.


2) رشد اخلاقي

رشد اخلاقي يعني كنترل داشتن روي رفتار ،عادات و خلق و خوي

 خود ؛به طوري كه هم حقوق خود و هم رفاه و حقوق ديگران

رعايت شود .كسي كه رشد اخلاقي دارد خصوصيات زير را

داراست : هميشه پيامدهاي اجتماعي و رفتار و اخلاقش را در نظر

 مي گيرد ،حتي در حين عصبانيت انقدر كنترل دارد كه حرفي نزند

تا بعد احساس گناه كند و يا باعث قطع روابط شود و به طور كلي

پيامد بدي داشته باشد . يكي از فوائد داشتن رشد اخلاقي اين

است كه انسان احساس ارامش مي كند چرا كه وقتي كسي

كنترل رفتار و گفتارش را داشته باشد بيشتر از همه خودش

احساس ارامش مي كند .رشد اخلاقي باعث نزديكي دلهاست و

 در يك تعريف جامع مي توان گفت كه : واقعيت ان چيزي است كه

هست و اخلاق ان چيزي است كه بايد باشد.

3) رشد عاطفي

رشد عاطفي به معناي داشتن كنترل روي عواطف مثبت و منفي

است .يكي از نشانه هاي رشد عاطفي داشتن اعتدال است ؛

همانطوري كه پر خاشگري محض غلط است ، مطيع بودن محض

نيز غلط مي باشد . مطلب ديگري كه در رشد عاطفي هر فرد بايد

مورد توجه قرار بگيرد حس وظيفه شناسي است .به شخصي

وظيفه شناس گفته مي شود كه وظايف نقشي را كه ايفا مي كند

 به خوبي بشناسد و انجام دهد .به طور كلي وظيفه شناسي در

نقشها بيان مي شود ؛ افراد وظيفه شناس احساس مطلوبي از

زندگي دارند و از ان راضي هستند . افرادي كه از رشد عاطفي

برخوردارند در زندگي احساس ارامش مي كنند و به ديگران هم

ارامش مي دهند .ذكر يك نقطه در اينجا ضروري به نظر مي رسد

و ان نقشي است كه والدين در تربيت فرزندان خود دارند ،چرا كه

دختر يا پسر بايد از جنسيت خويش راضي ، باشد در غير اين

صورت رشد عاطفي با اختلال روبرو مي شود .والدين بايد بدانند

كه دختر و پسر فرقي ندارند .تفاوت در نقشي است كه انها در

اينده ايفا مي كنند .بايد انها را با صداقت ،قاطع و دلسوزو مهربان

تربيت كرد .تا اينجا به ذكر مسائلي پرداختيم كه قبل از ازدواج بايد

مورد توجه قرار بگيرد اما بسياري از نقاط هست كه بعد از ازدواج

بايد مد نظر داشت و براي رسيدن به حد مطلوب ان تلاش كرد.

قطعا از هر دختر و پسر جواني كه سوال شود معيار خوشبختي

بعد از ازدواج را چه مي داند ؛ يكي از معيارهايش را به داشتن

تفاهم اختصاص مي دهد .بسياري تفاهم را شبيه هم بودن و

اختلاف نظر نداشتن مي پندارند در حالي كه زن و شوهر بايد

مكمل هم باشند نه اين كه مثل هم شوند .براي دستيابي به

تفاهم بايد بتوانيم شرايط يكديگر را درك كنيم و خود را جاي ديگري

ببينيم و هم احساس شويم . چيز كه هر زوج جواني بايد بداند اين

است كه هيچ رفتاري به خودي خود ، سر نمي زند . زن و مرد بايد

بتوانند ازدريچه چشم هم به مسائل بنگرند نه اين كه مقابل هم

قرار بگيرند .

يكي ديگر از راه هاي رسيدن به تفاهم ،داشتن صبر و شكيبايي و

گذشت است .اما گذشت و شكيبايي بايد دو طرفه باشد .گذشت

يك طرفه باعث بدتر شدن و تقويت رفتار نا مطلوب طرف مقابل

مي شود. گذشت منطقي و اگاهانه گذشتي است كه طرف

مقابل از ان اطلاع پيدا كند و خود نيز پشيمان و متنبه (تنبيه ، اگاه

)شود و در نتيجه ،تغيير رفتار ايجاد شود .در غير اين صورت گذشت

 يك طرفه امري بيهوده است. براي ايجاد تفاهم نبايد منزلت و

ارزش انساني خود ضربه زد.

هنر گوش دادن

عامل ديگري كه در زندگي زناشويي بسيار حائز اهميت است ولي

 كمتر به ان پرداخته مي شود ؛ هنر گوش دادن و چگونگي سخن

گفتن است . دقت و توجه به صحبت ديگران و مفاهيم ان ، به موقع

 صحبت كردن و سخن مفيد و نه بيهوده گفتن يكي از عواملي

است كه به درك متقابل زوجين كمك بسزايي مي كند . بايد به

صحبتهاي طرف مقابل به خوبي گوش داد .به خصوص در زمان

بحث و گفتگو كه ان نيز زمان مخصوصي دارد .اين امر باعث مي

شود كه بحث به مشاجره كشيده نشود .مطلب ديگر با ملاطفت

صحبت كردن است چرا كه گاهي نحوه و چگونگي سخن گفتن

مقدم بر محتوا و به عبارتي " چه گفتن " است.

صداقت

بسياري از مردم با نظر يكي از بزرگان موافقند كه گفته است "

ترجيح مي دهم از شنيدن حقيقت غمگين شوم تا از شنيدن دروغ

خوشحال گردم " .چرا كه عدم صداقت باعث مي شود تمامي

صحبت هاي شخص زير سوال رود و در تمام انها شك و ترديد به

وجود ايد . هيچ چيز به اندازه عدم صداقت باعث بي اعتمادي در

زوجين نمي شود در عين حال سبب كينه نيز مي شود و فضاي

مسموي ايجاد مي كند .

     

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

زبان نگاه

نشود فاشِ کسي آنچه ميان من و توست

تا اشارات نظر نامه رسان من و توست
 
گوش کن با لب خاموش سخن مي گويم

پاسخم گو به نگاهي که ميان من و توست
 
روزگاري شد و کس مرد ره عشق نديد

حاليا چشم جهاني نگران من و توست
 
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسيد

همه جا زمزمه ي عشق نهان من و توست
 
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ار نه

اي بسا باغ و بهاران که خزان من و توست
 
اين همه قصه ي فردوس و تمناي بهشت

گفتگويي و خيالي زجهان من و توست
 
نقش ما گو ننگارند به ديباچه ي عقل

هر کجا نامه ي عشق است نشان من و توست
 
«سايه» زآتشکده ي ماست فروغ مه ومهر

وه از اين آتش روشن که به جان من و توست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

آنقدر بي خيال از بازنگشتنت گفتي

كه گمان كردم سر به سر اين دل ساده مي گذاري

به خودم گفتم

اين هم يكي از شوخي هاي شاد كننده توست

ولي آغاز آواز بغض گرفته من

در كوچه هاي بي دارو درخت خاطره بود

هاشور اشك بر نقاشي چهره ام

و عذاب شاعر شدن در آوار هر چه واژه بي چراغ

ديروز از پي گناهي سنگين گذشته را مرور كردم

از پي تقلبي بزرگ دفاتر دبستان را ورق زدم!

بايد مي فهميدم چرا مجازاتم كرده اي !

شايد قتل مورچه هايي كه در خيابان

به كف كفش من مي چسبيدند

اين تبعيد نا تمام را معنا كند

يا سنگي كه با دست من

كلاغ حياط خانه مادربزرگ را فراري داد!

يا نفرين نا گفته گدايي كه من

با سكه نصيب نشده او براي خودم بستني خريدم!

و گرنه من كه به هلال ابروي تو

در بالاي آن چشم هاي جادويي جسارتي نكردم!

امروز هم به جاي خونبهاي آن مورچه ها

ده حبه قند در مسير مورچه هاي حياطمان گذاشتم

يك سير پنير به كلاغ خانه مادر بزرگ

و يك اسكناس سبز به گداي در به در خيابان دادم!

پس تو را به جان جريمه اين همه ترانه

ديگر نگو بر نمي گردي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم :

هيچ وقت نمي توانيد با مشت گره كرده ، دست كسي را به

گرمي بفشاريد .

 هنر زندگي اين است كه بتواني صداقت دستهايت را به همگان

نشان دهي .

 در جايي كه هيچ شاهدي براي اثبات دلايل وجود ندارد ، اثر دستها

 ما را متقاعد مي سازد كه خدايي هم هست .

 جنگل ، در مجلس ختم تك درختي كه باد كمرش را شكسته بود ،

مي گريست .

 اشكم چون خيس بود ، از دست دادن با خنده ام معذرت خواست .

 آدم متملق ذره بيني است كه اشخاص را بزرگتر مي بيند .

 صحفه بند و صحاف پشت سر خوانندگان صحفه مي گذارند .

 از وقتي فيلم خام آينه تمام شده است ، ديگر تصويرم را نشان

نمي دهند .

 طناب خودش را با من حلق آويز كرد .

 درباره موش حرف مي زدم تا سر و كله گربه پيدا شد . حرفهايم پا

 به فرار گذاشتند .

 نزديكترين آدمها به هم ، مسافرين اتوبوس هستند .

 چون روحم هنگام صعود به آسمان با كسر مواد سوختي روبرو

 شد ، به زمين بازگشت .

 بعضي ها با همند و بعضي از هم ...

 اغلب آنهايي كه زندگيشان نمي چرخد ، درست نمي گردنند .

 زنگي در پرتو شمع به نسيمي بند است .

 اميد ، گلي است كه هر بامداد مي شكفد .

 بعضي ها براي شناخت خنده ، مي گريند .

 شما كارتان نباشد ، كار از اين بهتر ؟

 زمان را به كشتن مي دهد ، زمانه را چه عرض كنم .

 دنيا ، با همه بزرگيش ، فقط يك دنياست....

 فقر رنگ واكس است .

ـ اگر ستارگان مثل قطرات باران با هم يكي بشوند آسمان آبي

غرق در درياي نور مي شود .

 خورشيد با هر گامي كه برمي دارد از مجموع روزها يكي كاسته

مي شود .

 روزها يكي پس از ديگري در آغوش خورشيد امروز مي شوند .

 هر گامي كه برمي دارم صداي پاي ترا برايم به ارمغان مي آورد .

 در لحظه ديدار پيمانه چشمم را لبريز از نگاه مي كنم .

 ديدنت پيمانه چشمم را لبريز از اشك شوق مي كند .

 خداوند آزادي را به مردمي ارزاني مي دارد که بدان عشق 

مي ورزند .

اميدوارم خوشتون اومده با شه

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اين ها همه بستگي به شما دارد!
 
يك گل ميتواند يادآور يك رؤيا باشد.

يك درخت مي تواند آغاز يك جنگل باشد.

يك پرنده مي تواند قاصد و پيك بهار باشد.

                    ***
يك لبخند مي تواند آغازگر يك دوستي باشد.

يك دست دادن صميمي مي تواند روح و جان ما را به درجات بالا

ببرد.

يك واژه مي تواند سازنده يك هدف باشد.

                   ***

يك لبخند ميتواند بر دلتنگي و افسردگي پيروز باشد.

يك شمع ميتواند با نور و روشني تاريكي و ظلمت را از بين ببرد.

يك راي مي تواند سرنوشت يك ملت را تغيير دهد.

                  ***

هر سفر بايد با يك قدم آغاز شود.

هر دعايي بايد با يك کلمه شروع شود.

اميد داشتن روح و روان ما را زنده نگه مي دارد.

                  ***

يك آواي خوش مي تواند با فكر و انديشه شما حرف بزند.

يك قلب مي تواند بفهمد چه چيزي درست است .

يك زندگي مي تواند متفاوت باشد.

مي بينيد :


اين ها همه بستگي به شما دارد..
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 بال خاطره
 
 
بيا و ظلمت شب را ستاره باران کن

خزان خاطر ما را پر از بهاران کن

* * * *

به شام تار غريبان چو شمع ماه بيا

به جمع غمزدگان کار غمگساران کن

* * * *

وفا اگر نتواني مرا ببر از ياد

تو هم به عهد خودت کار روزگاران کن

* * * *

تو اي گريخته از آب و خاک خطه ي خويش

به بال خاطره بنشين و ياد ياران کن

* * * *

ز مرغ حق همه شب بانگ عآشقانه شنو

شبانه گوش دل خود به حق گذاران کن

* * * *

کرانه دور و کوير آتشين و کامم خشک

تو اي سحاب شتابنده فکر باران کن

* * * *

دلي که صاف بود در ميان ياران نيست

اگر صفا طلبي رو به چشمه ساران کن

 
 
مهدي سهيلي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

  اين از اون متنهايي كه به خوندنش مي ارزه،لطفا يه نظر بندازين. 

 سلام      
                    
  اي خداي  ارواح گم گشته ، اي تويي كه  در ميان خدايا ن  گم 

گشته اي  صداي  مرابشنو. 

 اي سرنوشت مهرباني كه روح هاي ديوانه وسرگشته رانظاره

مي كني  

من  يك  خائوس انساني  ابري از عناصر اشفته  در ميان  جهانهاي

 ساخته و پرداخته مي گردم  در ميان  مردماني  با  قانونهاي  كامل

 و نظامهاي  خاص  خودشان كه  اند يشه شان  مخصوص  و 

منظم است و روياهايشا ن  مرتب و خيالهايشان  نوشته  و ثبت 

شده  . اي خدا  اينها  ثوابهايشان  معين  است و گناهانشان  معلوم

  و نزد  انها  حتي  ان  امور بي شماري كه  در نا روشناي  ميان 

ثواب  و  گناه  واقع  مي شو ند بر شمرده  وبه  ثبت  رسيده اند

اينجا  روزها  وشب ها  به  فصل هاي  رفتار تقسيم  شده اند و تابع

  قانونهاي  دقيق  و  بي خطا هستند .

خوردن  نوشيدن  و  خوابيدن  و پوشاندن برهنگي تن  و  سپس  به

  هنگام  خود اسودن اين  گونه  انديشيدن  اين  اندازه  احساس

كردن  و  انگاه  وقتي كه  فلان  ستاره  از افق  تو  برمي ايد  از

انديشه  و  احساس  باز ماندن .

مال همسايه اي را  با  لبخند دزديدن هديه هايي با  حركت  زيباي 

دست  به كسان  بخشيدن  با  عزم  تمجيد كردن ،  با  احتياط متهم

كردن،  روحي  را  با  كلمه اي در هم  شكستن ، تني را  با  نفسي

 به  اتش كشيدن  و انگاه  در پايان  روز  دست  شستن .

مهر ورزيدن  به  رسم  جاري،  خواستن  با  انگيزه  اي ، در نظر

اوردن  با  غرضي

خوش بودن  باشادي ،  رنج  بردن  با  بزرگواري و  انگاه  خالي 

كردن  پياله اي كه فردا باز پر شود . همه اين چيزها  اي خدا  با 

انديشه  هاي  پيشين  نطفه  مي بندد با  عزم به  دنيا مي ايند با 

دقت  پرورش مي يابند به  حكم  قانون  نظام  مي گيرند به  دليل 

عقل هدايت  مي شوند انگاه  كشته  مي گردند  و مطابق ايين 

معيني  در خاك مي روند

و حتي گورهاي خاموش انها  كه  در روح ادميان  نهفته  اند نشان و

 شماره  معين  دارند اين  جهان  جهان كاملي است عين كما ل 

اوج  شگفتي است رسيده  ترين  ميوه  باغ  خداوند  است شاهكار

انديشه  هستي  است
 
 
خداوندا!

نداي تو را مي‌شنوم

كه مرا به سكوت درون مي‌خواند

حضورت را حس مي‌كنم

و در مي‌يابم كه در هر چه روي مي‌دهد

حكمت تو نهفته است

خداوندا!

مرا خردي بخش

كه شكست را توقف ندانم

دانشي بخش

تا دريابم راه موفقيت

از ميان شكست‌ها مي‌گذرد

پاكم ساز

تا با قلب خود درگاهت را

بوسه باران كنم...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

با غريبگي چشمات

توي آينهء نگاهت

يه شکست تازه خوردم

تو اطاق سرد حسرت

کنج تنهايي نشستم

شب و روزامو شمردم

تويي که خوب ميدونستي

که طلوع زندگيمي

بعد اون شباي تاريک

حالا تو غروب يادت

تو ديگه نميشناسي

منو که برات ميمردم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

برگ آخرو ميبردم

اون همه وعدهء فردا

اون همه خيال ساختن

از لب تو ميشنيدم

من خوش خيال ساده

همه عمرمو فروختم

حرفاي تو رو خريدم

از کتاب سرنوشتم

از نگاه تو ميخونم

که ديگه گم شده ام من

تو شب کوير بختم

واسه پيدا کردن راه

يه ستاره هم نديدم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

برگ آخرو ميبردم

حالا با دنياي من

دنياي غمهاي من

از همه آشناتري

از توي برکهء ماتم

دلمو برميداري

تا اوج رويا ميبري

حالا با بهونه هات

که رفتنو پيش ميکشي

آرزوهام بي فروغه

اون همه حرفاي خوب

يا همش يه قصه بود

يا بهونه هات دروغه

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

تو خزون دل سپردن

دست تو وداع آخر

دست من يه بيصدا بود

تو قمار آشنايي

با اشارهء نگاهت

برگ آخرو ميبردم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 خاطره اي از دکترشريعتي در دوران زندان

عطارپور ( مسئول تحقيق درباره احزاب و گروه هاي مسلمان در

ساواک ) گاهي مي آمد در سلول پيش من و با من صحبت 

ميکرد . در طول اين مدت نتوانسته بود چيزي از من در بياورد . يک

روز من ديدم رئيس زندان ( زندي پور ) سرزده آمد سلول من .

وقتي نان يا چيزي مي دادند همينطوري مي دادند و سفره اي نبود

، يکي از دوستان تکه اي نايلون به من داده بود که من از آن بعنوان

سفره استفاده مي کردم ، وقتي زندي پور آمد ، سفره افتاده بود ،

من به سرعت آنرا برداشتم و زير پتو قايم کردم تا مبادا برود

گزارش بدهد و اين را هم از من بگيرند .

زندي پور آمد و خيلي دوستانه پيش من نشست و سر صحبت را

باز کرد و از من پرسيد : دکتر بالاخره نگفتيد شما را براي چه 

گرفته اند ؟

من فهميدم چي مي خواهد . گفتم : من قبلا گفته ام زندي پور

گفت : نه! مامورين که مي گويند نگفته اي گفتم : خوب حالا به

شما مي گويم با هيجان پرسيد که براي چه شما را گرفته اند ؟

گفتم : براي قتل گفت : عجب ، براي قتل گفتم : بله گفت : قتل

کي ؟

گفتم : قابيل

گفت : عجب حسابي تعجب کرد که چرا به اين سرعت من دارم

اعتراف مي کنم . پرسيد با چي ؟

گفتم : با اسلحه .

گفت : اسلحه ات چه مارکي داشت ؟

گفتم : بيک !فورا از نزد من رفت . دو روز بعد عطارپور ( عضو

ساواک ) مرا خواست . رفتم ديدم مي خندد . به من گفت : کارت

به اينجا رسيده که رئيس ما را دست مي اندازي ؟

گفتم : چرا ؟ جريان چي بوده ؟

گفت : تيمسار زندي پور آمد پيش ما و گفت : بي عرضه ها ! شما

چرا نتوانستيد از دکتر شريعتي اعتراف بگيريد ما گفتيم : نمي گويد

 . مساله اش سخنراني و اين حرف هاست تيمسار گفت : نخير .

من مي روم و از او اعتراف مي گيرمآمد پيش شما و سپس

برگشت پيش ما و گفت : ديديد گفتم شما بي عرضه هستيد ! من

رفتم در عرض چند دقيقه دوستانه باهاش تا کردم و از او اعتراف

گرفتم . مي گويد من شخصي به نام قابيل را کشته ام و اسلحه

ام هم بيک بوده . حسين زاده براي من تعريف کرد : ما نه جرات

کرديم بگوئيم مسخره ات کرده و دستت انداخته و نه مي توانسيم

از خنده خودداري کنيم

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


من نيستم

آنکه بايد مي بودم ، آنکه بايد باشم

من نيستم من.

من گرفتارم من اسيرم من خستم

هيچ راهي نيست؟

راه زندگي بر من ، راه غصّه خواهي بيش نيست.

من نيستم من

جادّه هاي آينده در خيالم ديريست ، کوچه هاي تاريکيست.

آه شقايق هاي وجودم :

با گذشته زنده ام.

بشنو از من ، من نيستم من

بشنو و هيچ نگو از من

با محبّت با وجودي از عشق

با قلم ها در شب

با سکوت شاعرانه در فکر ، با خيالم ، با روح

هيچ نگو

بشنو آنچه در قلب سياهم برپاست

رنگ من در غم نيست

رنگ من آبي است

روح من بر قايق

قايقي بر درياست.

آه بر من که نيستم ، من نيستم من

غوطه ور در خواب

لحظه اي در خانه ، لحظه ها در گرداب.

فکر من شب ها

مي رود تا پرواز ، پيش آن کبکي

که رهاست از سيلاب

فکر غم هاي دراز

بشنو از من

من نبودم من ، که چنين مي ميرم

مي شنيدم که دلي هم ميگفت :

جادّه هاي زندگي را مي دوم ، ليک چه سود

آنچه مي يابم نمي خواهم و آنچه مي خواهم نمي يابم

روح زندگي خاليست ، غصّه ها خواهند رست.

بشنو از من که نگاهم سرد است

قاصدک هاي وجودم انگار

خسته ، ليک در باد است.

اي شقايق نيست با من ياري نيست

تا بگويد قصّه راه دراز

تا بخواند لحظه هاي سبز باغ.

در سکوتم يا تويي يا رنگ غم

يار من هم يا تويي يا شعر من.

تو مرا مي پرسي ، که چه چيز مي خواهم!

من خدا مي خواهم

در تکاپوي و تلاش زندگي

من يه راه مي خواهم ، که دلم مي خواهد.

بشنو از من

گر نمانم شايد

در دلم خواهي ماند.

من که رفتم آنوقت

قصّه ها خواهي خواند

که مرا دريابي !!!

بنگر ، تو چرا بي تابي؟!

تو مرا خواهي داشت

شعر من آهنگ نيست

نه کويري خاليست ، نه ترانه ، نه هيچ

شعر من يک راز است

که دلم با خود گفت.

بشنو از من ، که دلم اينبار گفت

سرّ خود با پاييز

قصّه اي روح انگيز ........

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۱ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بـــا سکــوتي تلــخ وبغضــي گلو گيـرهنگـامـي کــه امـواج اشک

سرتـا پــاي وجــودم رو گرفتــه بــرگشتــم برگشتـم بگـم كــه چه

كـردم و چــه مي كـنــم و چـه خواهـم كــرد ولي مگـه راهي هــم

مونـــــد ه ، تبـــاه كـــردم اولـــه جوونــي هيــچ وقت بـــاورم

نميشــدبــه ايـــن روز بيـــفتـــم كـــه چـــه كـــــردم

توي دنيايي که همه مخ رايانه هستند ...... خيلي ها چيزهايي 

ميسازند که آدم گيج مي شه از شنيدنش ...... همه مي دوند که

از علم و پيشرفت جا نمونند ........ من يه سئوال دارم که بي جواب

 مونده .....!! کي مي تونه تضمين کنه که دم و بازدم من فردا به

من اين فرصت رو مي دن که به شما بگم : دوستتون دارم چون

هم وطنم هستيد آيا براي دوست داشتن فردايي هست

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ از همه ي داشته هات توي زندگي

 خدا رو کم کن چي مي مونه ؟!!!!!!! به همه ي نداشته هات خدا

رو اضافه کن چي کم داري ؟!!!!!!!

من به اين باور رسيدم   ، تو چي ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

ايست !!!!!ارامتر

سايه ها بي رحمند

بيرحم تر از من

سايه ها گنگ اند

نا مفهوم اند

سايه يک ناوجود مطلق است

که هر شب هر دقيقه هر ثانيه به من شبيخون مي زند

ديگر چه مي ماند ؟/؟

تکه زغالي خشک

ايست ارامتر

چر اينگونه مرا از من در مي اوريد ؟

و من مي مانم زعالم

با سايه هاي نا مفهوم

و بي درنگ بر خود مي تازم

همانند صدايي زخمي که صدايي گريان را تسلا مي بخشد

اه سايه ها سايه ها

لعنت به اين سايه ها لعنت به اين من که ا ز من در امدم

لعنت به ان بغض بي زمان که ا حساسم را در خود ميفشارد

طغيان جسمي طغيان روحي

خب که چه ؟؟؟/ کجاست؟؟؟؟

ميگردم نمي دانم موجود زيبا که ميا ن طغيان زشتي ها در بند

است

کو؟؟؟ ان دهقان فداکار تا برايش بگويد طغيان هاي ديگر

اين بخت کوچک سبکسرانه ام است

که يک دم نمي ايستد

وزش باد بوي ياس را مي اورد

چه نجوايي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

از ازل در اين جا بوده ام و تا ابد هم در اين جا خواهم بود چون كه

وجود من پاياني ندارد .روح انسان چيزي نيست جز مشعلي

فروزان كه به هنگام آفرينش ،خدا آن را از وجودش برگرفت.

.............................................................................   
                          
عاشق هم باشيد،اما عشق را به بندي بر پاي يكديگر بدل نكنيد.

بگذاريد تا عشق دريايي باشد خروشان در ميان سواحل ارواحتان
...

با هم بخوانيد و پاي كوبي كنيد وشاد باشيد ،اما حريم تنهايي

يكديگر را پاس داريدكه تارهاي عود از هم جدايند گرچه يك نغمه را

 مي نوازند. دلهايتان را به هم بسپاريد و نه آزادي تان را.  ،

 در كنار هم بايستيد ، اما نه آنچنان نزديك ، كه ستونهاي

 معبد دور از هم پا برجايند و درخت بلوط و سپيدار زير سايه هم

رشد نمي كنند.
 

برگرفته از كتاب پيامبر نوشته جبران خليل جبران
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

در دوردستها کسي را مي شناسم که قلبي به

                                                   وسعت دريا دارد

چشمهايش امتدادي از غمگين ترين غروب خورشيد زندگيش

و تبسم لبانش گلچيني از غنچه هاي نو شکفته ي

                                                 بهاري است

                 دستهايش به اندازه تمام کهکشانها جاي دارد

          و قدمهايش در ابتداي زندگيست

   او را و نگاههاي عاشقانه اش را مي شناسم

نگاههايي مملو از ياس محبت

                     او را مي شناسم

            او را که وجودش سرشار از آبي بي کران است

 او را که همراه نسيم صبا مي وزد ، آري او را مي شناسم

در دوردستهاست ولي در دور دستي که همين نزديکيهاست

       خانه اش پر از سادگي و صفا

                  کلبه ي بي ريا و محقر او را مي شناسم

او نيمه پنهان و روح گمشده من است ، آسمان خانه اش هميشه

                                                                              آبي باد

                                             او را مي شناسم.............

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٤:۱۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

جمله ي روز :

اگر ديگران را دوست داشته باشي ، در دنيايي سرشار از عشق

زندگي مي كني ، اگر به ديگران دشمني بورزي ، در دنيايي آكنده

از كينه زندگي مي كني . كدام را مي پسندي .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٤:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

پايي نمي دهد تا پروا زكنم به سويت

كو بال آن كه خود را باز افكنم به كويت

ترسم بميرم و باز باشم در آرزويت

تا كي به سر بگردم در راه جستجويت

كز اشك شوق دادم يك عمر شستشويت

شادي نمي گشايد اي دل دري به رويت

بازم به سرزد امشب اي گل هواي رويت 

گيرم قفس شكستم و ز دانم و دانه جستم

اي گل در آرزويت جان و جواني ام رفت

از پا افتادگان را دستي بگير آخر

تو اي خيال دلخواه زيباتري از آن ماه

چون سايه در پناه ديوار غم بياساي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
Failures are like skinned

knees painful but

superficial
 
شکست

مانند زانوهاي مجروح شده است

دردناک اما سطحي است
 
 
Its a funny thing abut

life if you refuse to accept

anything but the abest

you very often get it
 
يک نکته بامزه درباره زندگي اينست که

اگر شما از پذيرش هر چيزي بجز بهترينها امتناع کنيد

در اغلب موارد آنرا بدست مي آوريد
 
 
When in doubt tell

the truth
 
وقتي در شکيد

حقيقت را بگو

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

گاهي وقت ها سکوت سرشار از چه ناگفته هاييست

گاهي وقت نگاه سرشار از فرياد است ولي فقط لبخند

وباز هم لبخند

و نمي دانم تا کي بايد بخندم؟؟؟

دلم براي نگاهش دوباره لک زده است

وبي خيال که عمري به من کلک زده است

قمارعشق و اين همه شکست تکراري

دوباره بي بي دل را حريف تک زده است

عجيب علت جيغ مرا نمي فهمند

خودش به زخم سکوت لبم نمک زده است

ولم کنيد که ديگر نمي توان خفه کرد

کسي که حرف دلش را به قاصدک زده است

يکي دوبار صدا زد عبورکن شاعر

شعور در پس اين کله ها کپک زده است

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

«    نكته هايي براي زندگي بهتر»

 نُه نكته مهم را بدانيد.

 * چه طور بگوييم نه و ديگر قرباني نباشيم.

 * سختيها مي‌گذرند و همه چيز تغيير مي‌كند.

 * نگوييد "نه" ولي روي نظر خود پافشاري كنيد.

 * چگونه لبخندي خيره كننده بزنيم؟ لبخند زندگي شما را روشن

خواهد كرد.

 * آرزوها به حقيقت مي‌پيوندند،باور داشته باشيد.

 * بدانيد كه چطور منظورتان را به ديگران بفهمانيد،آن‌وقت زندگي

مانند نسيمي خوشايند خواهد شد.

 * بخشش شادي آور است،امتحان كنيد.

 * چگونه تحسين ديگران را بپذيريم؟ با لبخند و تشكر.

 * هميشه منتظر بهترينها باشيد،اتفاق خواهد افتاد.


منبع: 60 نكته براي زندگي بهتر،ليندا فليد،مترجم: سپيده

خليلي،انتشارات قدياني

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
كاشكي ميشُد پيش كسي سُفره ي دل رو وا كُنم

 
كاشكي ميشُد يكي باشه اون و رفيق صدا كُنم

 
تو آسمون يك دلي ستاره اي نمي دَمه

 
بازار بي مِهري شلوغ ... اما وفا خيلي كَمه

 
دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره

 
در غم بي همزباني كارم از گريه گذشته

 
خنده با روي لبانم سالهاست بيگانه گشته

 
با كه گويم اين همه غم قصه هاي سر گذشته

 
همچو گُل پَر پَر شدن ها راه و رسم سر نوشته

 
دريغا يك دلي افسانه گشته محبت با ريا همخانه گشته

 
نميبينم صفايي در گلستان كه بلبل هم ز گُل بيگانه گشته

 
من از صداقت به خود رسيدم عاشق تر از خود هرگز نديدم

 
دار و ندارم يه قلب عاشق كه بوده با خلق هميشه صادق

 
دلم از غريب آشنا پُره هر چه ميبينم همه تظاهره
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
يک مسافر خوب هيچ نقشه ي از قبل طراحي شده اي ندارد

و براي رسيدن به مقصد خاصي سفر نمي کند.

يک هنرمند خوب به حسن شهود خود اجازه مي دهد

تا او را به آنجا که مي خواهد راهنمايي کند.

يک دانشمند خوب رها از نظريه هاي مختلف

ذهن خود را به روي آن چه وجود دارد باز مي گذارد

فرزانه در دسترس همه ي مردم است.

و به هيچ کسي نه نمي گويد.

او آماده است تا از هر موقعيتي استفاده کند.

و هيچ چيز را به هدر نمي دهد.

اين يعني تجسم نور بودن.

انسان خوب کسي نيست جز آموزگاري براي انسان بد.

اگر اين را درک نکنيد؛ به حتم راه را گم مي کنيد؛

اگر چه بسيار باهوش باشيد.

اين راز بزرگ است.
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مطلب امروز بر گرفته از كتاب رازهايي براي مردان نوشته ي 

جي دونالد والترز اميد وارم مفيد واقع بشه

اين كتاب شامل 30 راز هست كه هر مردي بايد بدونه. امروز15تا

مي گم و فردا هم مي تونيد بقيه رو ببينيد.

1.     به ديگران آزادي بده تا خودشان باشند. با خودت سختگير

باش، ولي با ديگران با ملايمت برخورد كن.

2. بيشتر به نيروي تفكر متكي باش، تا نيروي جسم.

3. خودت فكر كن. نگذار ديگران برايت فكر كنند.

4. عقايدت را به ديگران تحميل نكن. بلكه به سمت ديدگاه هاي

خودت هدايت كن.

5. از درون قوي باش تا به ديگران هم قدرت بدهي، مانند درخت

بلوط تنومندي كه سايه اش ديگر موجودات را پناه مي دهد.

6. براي ديگران، دوستي صادق باش و خودت را خدمتگذاري بدان

كه همواره در صدد خدمت به ديگران است.

7. سعي كن در هر كاري كه انجام مي دهي، بهترين باشي. براي

دستيابي به اين هدف، لازم نيست دائما در صدد رقابت با ديگران

باشي. بلكه اين هدف را بايد در درون خودت پرورش دهي.

8. هميشه با درستي وصداقت زندگي كن. به ندرت و با احتياط

قول بده و اگر قول دادي، در هر شرايطي به آن وفادار بمان.

موفقيت واقعي را تنها با صداقت مي توان يافت.
 
9. به خودت مغرور نشو، جهان پيرامون بسيار بزرگ تر از توست.

در جريان آن شناور باش وبدان قدرتي كه تو را به حركت در

مي آورد، بسيار قوي تر از توست.

10.  «فكر من»  و «مال من» را از سرت بيرون كن.خود را فقط

جزئي بدان از حقيقتي بزرگ.

11. شمشير عقل را در آتش عمل شكل بده. فكري را دنبال كن كه

نه فقط منطقي، بلكه عملي هم باشد.
 
12. خود را در حصار دليل و منطق حبس نكن، زيرا منطق تنها يكي

از راههاي رسيدن است و حقيقت فراتر از منطق است. نگذار كه

منطق تو را بفريبد. استدلال زماني دوست توست، كه الهام آن را

هدايت كند.
 
13. درست يا غلط بودن هر چيز را در قلبت احساس كن، تا قدرت

استدلال ذاتي و واقعي ات پرورش يابد. قدري خود را از نقطه

نظرات ديگران جدا كن.

14. از منطق براي سركوب ديگران استفاده نكي.بلكه در بحث ها

با ملايمت و به عنوان ابزاري براي روشن ساختن موضوع از آن

استفاده كن.

15.در بحث بي غرض و منصف باش. بگذار حقيقت راهنمايت باشد

نه تمايل به غلبه كرد. بدان كه دست يابي به حقيقت تنها پيروزي

اي است كه ارزش تلاش دارد.

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


آيا مي خواهيد جهان را بهبود بخشيد؟

فکر مي کنم چنين کاري عملي باشد.

جهان مقدس است،

نمي توان آن را بهبود بخشيد.

اگر سعي در اين کار داشته باشيد.

آن را خراب خواهيد کرد

اگر با همانند يک شيء برخورد کنيد،

آن را از دست خواهيد داد.

زماني جلوتر از ديگران هستيد،

زماني عقب تر،

زماني در حرکتيد،

زماني در حالت استراحت،

زماني قوي و نيرومنديد،

زماني خسته و بي حال

زماني از امنيت برخورداريد

و زماني در خطريد.

فرزانه هر چيز را آن طور که هست مي بيند،

بدون تلاش براي تسلط بر آن

او اجازه مي دهد هر چيز سير طبيعي اش را طي کند

و درمرکز دايره باقي مي ماند.
 


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ملا قات با خدا

روزي پسر بچه اي تصميم گرفت به ملا قات خدا برود و چون 

ميدانست راه درازي در پيش دارد مقداري کلوچه و نوشيدني در

چمدان گذاشت و سفرش را آغاز کرد هنوز راه درازي نرفته بود که

در پارک چشمش به پيرزني افتاد که درروي صندلي نشسته بود و

خيره به پرندگان نگاه مي کرد پسرک کنار پيرزن نشست و

چمدانش را باز کرد مي خواست چيزي بنوشد که متوجه گرسنگي

 پير زن شد و کلوچه اي به او داد پيرزن با حس سر شار از قدر

شناسي آن را گرفت و لبخندي نثار پسرک کرد لبخندش آن قدر زيبا

بود که پسر ک خواست براي ديدن دوباره آن مقداري نوشيدني نيز

به اوبدهد لبخند هاي پيرزن پسرک را غر ق در لذت کرد. آن دو تمام

بعد از ظهر را به خوردن و نوشيدن گذراندند بي آن که کلمه اي بين

 آن ها رد و بدل شود با تاريک شدن هوا پسرک تازه متوجه شد

چقدر خسته است و براي برگشتن به خانه از جا بر خاست اما

هنوز چند قدمي پيش نر فته بود با سرعت به سوي پيرزن باز

گشت و او را در آغوش کشيد و بارديگر نظاره گر عميق ترين لبخند

پير زن شد

مادر پسرک که با ورود او اوج لذت را در چهره وي تشخيص داد

علت شادي او را جويا شد پسرک نيز در پاسخ گفت من امروز با

خدا ناهار خوردم وقبل از اين که مادر چيزي بگويد اضا فه کرد و

لبخند او زيباترين لبخند ي بود که تا به حال ديده ام

پيرزن نيز سرشار از شادي و آرامش به خانه برگشت و در پاسخ به

 پسرش که از حالات عجيب مادر شگفت زده شده بود گفت امروز

 با خدا در پارک کلوچه خوردم اوبسيار جوان تر از آن است که

انتظار داشتم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


قبل از تولد جهان

چيزي بي شکل و کامل وجود داشت.

آن آرام است ؛ خالي ،

تنها ، تغيير ناپذير،

بي نهايت ، حاضر ابدي

مادر جهان است.

چون نام بهتري برايش نمي يابم.

آن را تائو مي نامم.

در هرچيز جاري است،

بيرون و درون

و به منبع اصلي باز مي گردد.

تائو پهناور است.

جهان پهناور است.

زمين پهناور است.

انسان پهناور است

اين چهار قدرت بزرگ هستي است.

انسان از زمين پيروي مي کند.

زمين از جهان پيروي مي کند.

جهان از تائو پيروي مي کند.

تائو از خود پيروي مي کند.

 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

     از مقالات برگزيده اوشو

از مجله ي "اوشوتايمز بين الملل" ، اكتبر 1998
 
 
 بي حوصلگي، بودا و بافلو

Boredom, the Buddha and the Buffalo
 
لطفاً طبيعت تجربه اي را كه بي حوصلگي و بي قراري مي خوانيم

 تشريح كنيد .
 
 بيحوصلگي و بي قراري عميقاً به هم مرتبط هستند. هروقت

حوصله تان سربرود، سپس بي قرار مي شويد. بي قراري

محصول جانبي بي حوصلگي است.

سعي كن مكانيسم آن را درك كني. هروقت حوصله ات سر 

مي رود، مي خواهي از موقعيتي كه در آن هستي فرار كني. اگر

كسي چيزي مي گويدو حوصله ي تو 

سررفته است، شروع مي كني به وول خوردن و تشنج پيداكردن.

اين اشاره اي ظريف است كه مي خواهي از آن مكان، از آن

شخص و از آن صحبت هاي بي معني دور شوي.

بدنت شروع به حركت مي كند. البته براي اينكه با ادب باشي، آن

احساس را سركوب مي كني،

 ولي بدن پيشاپيش به حركت درآمده است ___ زيرا بدن بيش از

ذهن اصالت دارد، بدن بيشتر از ذهن صداقت و صفا دارد!

ذهن سعي دارد باادب باشد، لبخند مي زند. مي گويي، 

"چه قشنگ،" ولي در درون

مي گويي، "چه مزخرف! من بارها به اين داستان گوش داده ام و

او بازهم تكرارمي كند!"

هروقت حوصله ات سربرود، بي قرار مي شوي. بي قراري،

نشاني بدني است:

بدن مي گويد: "از اينجا دور شو.هرجا كه خواستي برو، ولي اينجا

نباش!"

ولي ذهن به لبخندزدن ادامه مي دهد و چشم ها برق مي زند و

مي گويي گوش مي دهي و هرگز چيزي به اين زيبايي قبلاً

نشنيده اي. ذهن متمدن است، بدن هنوز وحشي است.

ذهن انساني است، بدن هنوز حيواني است.

ذهن كاذب است، بدن صادق است. ذهن آداب و مقررات مي داند

__چگونه بايد رفتار كرد

و چگونه بايد درست رفتار كرد __ بنابراين وقتي كه آدم كسل

كننده اي را هم مي بيني، مي گويي، "چقدر از ديدارت

خوشحالم!" و در عمق وجودت، اگر اجازه داشتي، اين مرد را 

مي كشتي! او تو را وسوسه مي كند كه به قتلش برساني!

آنوقت احساس بي قراري مي كني و ول وول مي خوري! اگر به

بدن گوش بدهي و فراركني، بي قراري ازبين مي رود.   

امتحان كن! اگر كسي حوصله ات را سر برده است، شروع كن به

 پريدن و دويدن به اطراف. 

ببين: بي قراري ناپديد مي شود، زيرا بي قراري فقط نشان 

مي دهد كه انرژي نمي خواهد در اينجا باشد. انرژي پيشاپيش به

حركت درآمده است، انرژي پيشاپيش اين مكان را ترك كرده است.

حالا، تو انرژي را دنبال كن!

بنابراين، نكته ي اصلي، فهميدن بي حوصلگي است نه بي قراري.

 بي حوصلگي پديده اي بسيار بسيار بااهميت است. فقط انسان

است كه احساس بي حوصلگي مي كند، نه هيچ حيوان ديگري.

نمي تواني كاري كني كه يك بافلو احساس بي حوصلگي كند.

غيرممكن است! فقط انسان بي حوصله مي شود، زيرا فقط

انسان هشيار است. سبب آن هشياري انسان است.

هرچه بيشتر حساس باشي، هرچه بيشتر آگاه باشي، هرچه

معرفت بيشتري داشته باشي،

بيشتر حوصله ات سر مي رود. در موقعيت هاي بيشتري احساس

 بي حوصلگي مي كني.

يك ذهن ميانحاله mediocre  احساس بي حوصلگي نمي كند. او

ادامه مي دهد، اوضاع را قبول مي كند، هرچه كه باشد اشكالي

ندارد! او زياد هشيار نيست.

هرچه هشيارتر بشوي، بيشتر احساس خواهي كرد كه برخي از

موقعيت ها فقط يك تكرار هستند، گويي كه تحمل آن موقعيت

برايت دشوار است و موقعيتي بيات و فاسد است.

هرچه حساس تر باشي، بيشتر احساس بي حوصلگي مي كني.

بي حوصلگي نشانه ي  حساس بودن است. درختان احساس 

بي حوصلگي نمي كنند، حيوانات بي حوصله

نمي شوند، سنگ ها بي حوصله نمي شوند ___ زيرا به قدر

كافي حساس نيستند.

اين بايد يكي از اساسي ترين نكات براي فهميدن بي حوصلگي

باشد __ كه شماحساس هستيد.

ولي بودا نيز بي حوصله نمي شود. نمي تواني به يك بودا

احساس بي حوصلگي بدهي.

حيوانات بي حوصله نمي شوند و بوداها نيز بي حوصله 

نمي شوند.

بنابراين بي حوصلگي پديده اي است بين حيوان و بودا. براي 

بيحوصلگي قدري حساسيت بيشتري نياز است كه به حيوان داده

شده. و اگر بخواهي به وراي آن بروي، آنوقت بايد تماماً حساس

بشوي.

آنگاه بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. ولي در اين ميان،

بي حوصلگي وجود دارد.
 
اگر همچون حيوان بشوي، بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود.

بنابراين درخواهيد يافت كه مردماني كه زندگي حيوان گونه دارند

كمتر بي   حوصله مي شوند. آنان با خوردن و نوشيدن و خوش

بودن شاد هستند و حوصله شان سر نمي رود، ولي آنان

موجودات حساسي نيستند. در حداقل زندگي مي كنند. آنان فقط

با همان قدر آگاهي زندگي مي كنند كه براي زندگي روزمره كفايت

 كند.

درخواهيد يافت كه روشنفكرها، كساني كه زياد فكر مي كنند،

بيشتر بي حوصله مي شوند، زيرا فكر مي كنند. و به سبب همين

فكركردن است كه مي توانند ببينند كه چيزهايي فقط تكرار است.

 زندگي شما يك تكرار است: هر روز صبح تقريباً همانطور از خواب

برمي خيزيد كه هميشه در عمرتان برخاسته ايد. هميشه يك جور

صبحانه مي خوريد. سپس به اداره مي رويد __ همان اداره، همان

مردم، همان كار. آنوقت به خانه مي آييد __ همان همسر! اگر

حوصله تان سربرود، طبيعي است!

برايتان بسيار دشوار است كه چيزي جديد ببينيد، همه چيز كهنه و

گرد گرفته است.

داستاني شنيده ام:

روزي مري جين، دوست خوب يك دلال ثروتمند با خوشحالي در را

باز كرد و سپس به سرعت خواست آن را ببندد زيرا دريافت كسي

كه در پشت در است همسر آن معشوقش است.

زن به در تكيه داد و گفت، "عزيز ، بگذار بيايم تو. قصد ندارم صحنه

اي برپا كنم، فقط مي خواهم گفتگويي دوستانه داشته باشم."

مري جين با عصبيت فراوان او را به داخل راه داد و با احتياط گفت،

"چه مي خواهي؟"

همسر مرد در حالي كه به اطراف نگاه مي كرد گفت، "چيز زيادي

نمي خواهم فقط يك سوال دارم: كه پاسخ آن را مي خواهم. به

من بگو عزيزم، فقط بين خودمان دو تا باشد،

در آن احمق مزخرف چه چيز جالبي مي بيني؟"

همان شوهرهر روزي يك احمق مزخرف مي شود، همان زن هر

روزي..... تقريباً

از ياد مي بري كه او چه شكلي است! اگر از شما بخواهند كه

چشمانتان را ببنديد و

چهره ي همسرتان را به ياد بياوريد، اين را غيرممكن خواهيد يافت.

صورت زن هاي بسياري در نظرتان مي آيد، تمام زنان همسايه،

ولي نه صورت همسرتان!

تمام آن رابطه يك تكرار شده است. عشقبازي مي كنيد، يكديگر را

در آغوش مي گيريد،همسرتان را مي بوسيد، ولي اينك تمام اين

ها حركاتي توخالي شده اند.  

آن شكوه و وقار خيلي وقت است كه از بين رفته است. وقتي كه

ماه عسل تمام شود، ازدواج تقريباً تمام شده است، سپس به

وانمودكردن ادامه مي دهيد.

ولي در پشت آن تظاهرها، بي حوصلگي انباشته مي شود.

مردم را در خيابان تماشا كن و خواهي ديد كه كاملاً بي حوصله

هستند همه بي حوصله هستند، تا سرحد مرگ بي حوصله

هستند. به صورت هايشان نگاه كن __ هيچ هاله اي از خوشي در

آن نيست.

به چشم هايشان نگاه كن __ گردگرفته است، هيچ نوري از شادي

 درون در آن نيست.

از اداره به خانه مي روند و از خانه به اداره، يك تكرار مدام.

و يك روز مي ميرند... مردم تقريباً هميشه بدون اينكه زندگي كرده

باشند مي ميرند.

گفته شده كه برتراند راسل گفته است:"وقتي به ياد مي آورم،

 نمي توانم بيشتر از چند لحظه را به خاطر بياورم كه واقعاً زنده و

باحرارت بوده ام."

آيا مي تواني به ياد بياوري؟ چند لحظه از زندگيت بوده كه واقعاً

باحرارت بوده اي؟

خيلي به ندرت رخ مي دهد. انسان خواب آن لحظه ها را مي بيند،

 آرزويشان را دارد و اميد دارد كه چنين لحظاتي داشته باشد، ولي

هرگز رخ نمي دهند.

حتي اگر هم رخ بدهند، دير يا زود تكراري مي شوند. وقتي كه

عاشق زن يا مردي مي شوي، معجزه اي را احساس مي كني.

ولي رفته رفته آن معجزه ازبين مي رود و 

همه چيز تكراري مي شود. بي حوصلگي آگاه شدن از تكرار است

. حيوانات چون نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، پس نمي توانند

 بي حوصله شوند. آن ها نمي توانند گذشته را به ياد بياورند،

بنابراين نميتوانند احساس تكرار كنند. يك بافلو همان علف را هر

روز با همان لذت مي خورد. تو نمي تواني! چطور مي تواني همان

 علف را باهمان لذت، هر روز بخوري؟ به ستوه خواهي آمد!   
 
بنابراين مردم سعي مي كنند تغيير بدهند. به خانه ي جديد مي

روند، اتومبيلي جديد به خانه مي آورند، شوهر قديم را طلاق مي

دهند و رابطه اي جديد مي زنند!

ولي دير يا زود اين چيز جديد هم يك تكرار خواهد شد.

تعويض خانه، تعويض شريك زندگي، تعويض افراد و روابط هيچ

كاري از پيش نخواهند برد.

و هرگاه جامعه اي بسيار كسل شود، مردم از شهري به شهر ديگر

 مي روند، از شغلي به شغل ديگر، از همسري به همسر ديگر،

ولي دير يا زود درمي يابند كه همان چيزها بار ديگر با همين زن، با

همين مرد و با همين خانه و اتومبيل تكرار مي شود.

آنوقت چه بايد كرد؟

 
ادامه دارد....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دستهايم مي بارد و نام تو مي رويد

................

همه چيز از ياد آدم مي ره مگر يادش كه هميشه يادش

يادم كه قبل از سوال كبوتر با پاي من راه مي رفت

جيرجيرك با گلوي من مي خواند

شاپرك با پر من پر مي زد

سنگ با نگاه من برف و تماشا مي كرد

هاله بودم در صبح گرد چتر گل ياس

گيج مي رفت سرم در تكاپوي سر گيج عقاب

نور بودم در روز سايه بودم در شب

من عفريته مرا افسون كرد

مرا از هستي خود بيرون كرد

راز خوشبختي آن سلسله خاموشي بود

خود فراموشي بود

چرخ و چرخيدن خود با هستي

حذر از ديدن خود در هستي

حلقه افتاد پس از طرح سوال

ابدي شد قصه هجر و وصال

آيا مي ماند و آيا و محال


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

براي اعتراف به كليسا مي روم

رو در روي علف هاي روييده بر ديوار كهنه مي ايستم

همه گناهانم را يكجا اعتراف مي كنم

بخشيده خواهم شد به يقين

علف ها بي واسطه با خدا سخن مي گويند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

باشد زروي لطف به ما هم نظر کني

يا حاصل  وصال  مرا  پر  ثمر کني

صاحب خبر بيامد و ما بي خبر شديم

هاتف شوي و بي خبران را خبر کني

ما کشتي شکسته و طوفان گرفته ايم

خضر زمانه  باشي و با  ما سفر کني

روز ازل  به  عهد  نکرديم  ما  وفا

در خلوتي  بيايي و عهدي  دگر کني

باد فراق بيآمد  و گلزار شد  خزان

کو باد وصل غنچه و گل تازه تر کني

دوشم   سحر نداشت   ز  تاريکي دلم

شمس  بقا  بتابد و شب  را سحر کني

اميد  وصل  دارد  اين  دل   يکدمي

از دربيا که غير خود از دربه درکني

برهرجفاي و جور توساعي رضا بداد

شايد دلت بسوزد و يک  دم نظر کني

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


سنگين ريشه ي سبک است.

ثبات منبع حرکت است.

فرزانه هر روز در سفر است.

بدون اين که خانه اش را ترک کند،

هر چقدر مناظر مقابلش باشکوه باشند

به آرامش او خدشه اي وارد نمي سازد،

اگر در وجودتان تزلزلي ايجاد شود،

ارتباط با ريشه ي خنود را از دست مي دهيد.

اگر اجازه ديهد ناآرامي به وجودتان رخنه کند،

ارتباط با اصل خود را از دست مي دهيد.
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

مــن كه ميدانم شبي عمرم به پايان مي رسد

نوبت خامو شي مـن سهل و آســـان مي رسد

من كه ميدانم كه تـا سر گرم بزم و مستي ام

مرگ ويرانگر چه بي رحم و شتابان مي رسد

من كه ميدانم به دنيا اعتباري نيست نيست

بين مرگ و آدمي قول و قراري نيست نيست

من كه ميدانم اجل نا خوانده و بيداد گر

سر زده مي آيد و راه فراري نيست نيست

پس چرا عاشق نباشم


فقط يادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

از دوري خون گريه مي كنم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 
نادان  را  زنده  مدان
 
نفس  خود  را  مراد مده كه بسيار  خواهد
 
خود شناسي  را  سرمايه  بزرگ  دان  و  از  دشمن دوست  روي  حذر  كن
 
دشمنانت  اگر  چه  حقير  باشند  از  آنان  حذر  كن
 
از  دشمن  خانگي بسيار  بترس
 
با  نا  شناخته  سفر  مكن
 
امانت نگهدار تا  توا نگر شوي
 
نمام  و دروغگو  را  به  خود  را مده 
 
گمان  مردما نرا   در حق  خود  خطا  مكن 
 
در مهمات  ضعيف  راي  و سست همت  مبا ش
 
عهد  را در حالت  سخط  و غضب  نيكو  نگهدار
وقت  را  هيچ  بدل  مشناس
 
سود  هر دو جهان را خاموشي دان
 
مگو  حرفي كه عذر بايد خواستن 
 
راست  گوي و عيب مجوي ;  راست  را به  دروغ مانند مگوي
 
 نخست  انديشه  كن  آنگاه   بگوي
 
با  هيچ  بدي  همداستان   مباش
 
بلا را به  صدقه  و  دعا  دفع   كن
 
پيران  كار  ديده  را حرمت  بدار
 
از  آموختن  علم و پيشه عار  مدار
 
جرم  و  بهتان  بر كسي  منه  تا  انفعال  به  تو  باز  نگردد 
 
با كسي چيزي  را  كه جواب آن  را  نتواني  شنيد  مگوي
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


نيروي مذکر را بشناسيد

ولي ارتباط خود را با انرژي مونث از دست ندهيد.

جهان را با آغوش باز بپذيريد.

اگر جهان را اين گونه بپذيريد.

تائو هرگز شمارا ترک نمي کند

و شما چون کودکي کوچک خواهيد بود.

سفيد را بشناسيد

ولي سياه را هم ناديده نگيريد.

الگويي براي جهانيان باشيد

اگر الگويي براي همگان باشيد،

تائو در وجودتان تقويت مي شود

وچيزي وجود نخواهد داشت که از عهده اش برنياييد.

حالات شخصي خود را بشناسيد.

و در عين حال از حالات اجتماعي غافل نشويد.

جهان را آن گونه که هست بپذيزيد.

اگر جهان را بپذيريد،

تائو در وجودتان خواهد درخشيد

وبه خود اوليه ي خويش با مي گرديد،

هستي از بيستي به وجود آمده است؛

همانند ظرفي چوبي که از قطعه اي چوب ساخته شده است
 
فرزانه ظرف چوبي را مي شناسد

ولي در عين حال از قطعه اوليه چوب نيز غافل نيست،

به اين ترتيب او مي تواند همه چيز را به کار گيرد.
 
 
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

We cannot direct the

winds but we can adjust

the sails
 
ما نميتوانيم بادها را هدايت کنيم

اما مي توانيم

بادبانهاي خود را تنظيم نماييم
 

         ********

Prayer doesn t

necessarily change things

for you it

changes you for things
 
عبادت

الزاما حوادث را براي شما تغيير نمي دهد

بلکه شما را براي تحمل آنها تغيير مي دهد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 اميد نا اميدان(قسمت چهارم)

بسم رب الزهراء

***********

خب!

دحو الارض هم که گذشت... خوشبحال اونايي که بهرشون رو از

اين روز بردند.

ايشا الله که عطر نماز رو هم تو دعاهاشون دخيل کردند.

و اما...

گفته بودم سه قسمت قبلي اميد نا اميدان رو بخونيد که مطمئنم

خيلياتون نخونديد.

پس اول خلاصه اي از سه قسمت قبل و بعد هم قسمت چهارم:

اميد نااميدان داستان پزشکي به نام قهار و بيماري به نام احسن

الخالقين است.

احسن الخالقين دچار رذايل اخلاقي و امراض نفساني شده بود و

همه پزشکان از او قطع اميد کرده بودند تا اينکه در کمال نا اميدي با

پزشکي به نام قهار آشنا مي شود. احسن الخالقين با قهار تماس

مي گيرد و قهار براي او وقتي را تعيين مي کند.

خلاصه اينکه پزشک مي گويد: شرط ورود به مطب اين است که از

همه قطع اميد کني.

تنها و تنها به من اميد داشته باشي و مرا حلال مشکلاتت بداني.

(تکبيره الاحرام)

احسن الخالقين پس از اينکه با قهار روبرو مي شود به دنبال کلامي

مي گردد که هم به نوعي آغاز سخن کند و هم در همين کلام اول از

 قهار استمداد و طلب ياري کند تا نهايت سعي خود را براي بهبودي

او بکار گيرد که در اين ميان صحبتهايي بين پزشک و احسن الخالقين

 رد و بدل مي شود. (بسم الله الرحمن الرحيم)

سپس در ادامه صحبتها احسن الخالقين از اينکه سنگ صبور و

مربي يافته جمله الحمد لله رب العالمين را بر لب جاري مي کند و در

 اينجاست که قهار مسير تربيتي خود را براي احسن الخالقين

توضيح مي دهد.


و اکنون ادامه داستان:

((قبل از اينکه شروع به خوندن کنيد اين نکته را متذکر شوم که در

يادداشت زير هر کجا که کلمه راهنمايي به کار برده شده منظور

همان رحمت است....

بخونيد! متوجه ميشيد.))

قهار به احسن الخالقين مي گويد: بيمار من! من درمان و بهبودي

همه کساني را که به من مراجعه مي کنند بر خود لازم و واجب 

مي دانم.

منتهي چون علمي که من در طبابت دارم منحصر به فرد است و نزد

 هيچ طبيب ديگري يافت نمي شود من نسبت به کساني که بيمار

نمي شوند و نزد من نمي ايند نيز توجهاتي دارم. اصلا بگذار مردم را

براي تو دسته بندي کنم.

يک دسته کساني هستند که بيمار نمي شوند منتهي هميشه به

من مراجعه مي کنند و با دستوراتي که به آنها مي دهم پيشگيري

از امراض مي کنند.

يک دسته کساني هستند که به فکر من نيستند اما زماني که به

مرضي دچار مي شوند سراغ من را مي گيرند و آنها هم مثل گروه

اول بعد از آن دائم با من در ارتباطند.

عده اي تنها زمان بيماري به سراغ من مي ايند.

اما عده اي هم هستند که چه بيمار بشوند چه بيمار نشوند اصلا به

سراغ من نمي ايند.

احسن الخالقين: جناب دکتر معذرت مي خوام ميشه در مورد شيوه

درمان و اين گروههايي که نام برديد کمي بيشتر توضيح بديد؟!

قهار: ببين احسن الخالقين همونطور که قبلا گفتم هم شيوه

درماني من با ديگر پزشکان متفاوت است و هم مريضهايي که به

من مراجعه مي کنند با مابقي مريضهايي که به ديگر پزشکان

مراجعه مي کنند فرق دارند.

من پزشکي هستم که بين مردم هستم. مي گردم. مي چرخم. به

همه توجه مي کنم و همه را راهنمايي مي کنم.

خب! راهنمايي هاي من اسم داره.

اون راهنمايي را که همه را راهنمايي مي کنم. چه بيمار چه سالم

چه کسي که مراجعه مي کنه چه کسي که مراجعه نمي کنه اون

راهنمايي رحمن نام دارد و دسته سوم و چهارم توي اين دسته قرار

مي گيرند.

اما يه راهنمايي مخصوص دارم که به همه کس نمي گم و فقط

مخصوص افراديست که شخصا مراجعه مي کنند اين راهنمايي

رحيم ناميده مي شود و دسته اول و دوم مشمول اين راهنمايي

هستند.

احسن الخالقين: جناب پزشک چرا شما همه رو راهنمايي 

مي کنيد؟!

چرا به خودتون زحمت مي ديد؟!

چرا دنبال همه راه ميفتيد و راهنمايي رحمن را اعمال مي کنيد؟!

خب! شما به همون رحيم اکتفا کنيد. وقتي خود مردم دلشون براي

خودشون نمي سوزه ...

در اينجا قهار حرف احسن الخاقين را قطع مي کنه و مي گه: اما من

دلم براشون مي سوزه. اينا طاقت رنج و سختي رو ندارن. بدنشون

ضعيفه نمي تونن درد رو تحمل کنن. دنبالشون مي رم نکنه بفهمند.

اونا دلشون براي خودشون نمي سوزه اما من خيلي دلم براشون

مي سوزه.خيلي دلم مي سوزه.

من اگر هم رحمن هستم و هم رحيم به خاطر اينه که (( کتب ربکم

علي نفسه الرحمه ...54-انعام)) من بر خودم واجب کردم که دنبال

همه برم.

احسن الخالقين به قدري من مشتاقم که در اين مطب زده بشه و

يکي وارد بشه.

به قدري من بيمارانم را دوست دارم.

به قدري من عاشق اين مردم هستم و علاقه مندم که چه بيمار و

چه سالم بيان و در اين مطب رو بزنن.

احسن الخالقين همشون منو ميشناسن...

اما بعضياشون سراغم ميان و به يادم هستند. بعضياشون گهگاهي

به يادم هستم. بعضياشون هم هيچ وقت يادي از من نمي کنند.

اما من به ياد همشون هستم به ياد همشون.


*********************************************************

نکته قابل توجه اينکه:

آوردن الرحمن الرحيم بعد از رب العالمين اشاره دارد به نکته که ما

در عين قدرت نسبت به بندگان خويش با مهرباني و لطافت رفتار

مي کنيم.


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :

امروز  بسيار دلم گرفته و آنچه را مي نگارم ممكن است از لحاظ

جمله بندي ايراد داشته باشد چون آنچه كه از اين دل زار و نحيف 

مي آيد من وظيفه حركت دادن كيبرد را دارم .

خدايا امروز چقدر سخت است،زمان چون مردابي ساكن است وبيم

تعفنش مرا مي هراساند،خدايا نوري از رحمت براين مرداب بتابان تا

كه شايد نيلوفر دلم رمقي بيابد،ريشه هايم در اب است از اين

بيشتر آزارم نده و ريشه هايم را بر باد ، من چشم اميدم به كرامت

ورحمتت خشك شد و ديدگانم در چشمخانه ام خشكيده است از 

بس كه به مسير كور نوري كه بر اين مرداب مي تابد.

 خدايا اميد دارم تا كه شايد اين درختان سر كشيده از بن مرداب و

مانع از رسيدن نور به دل مرداب مرحمتي نمايند و به نسيمي از

روي لطف حركتي به خود داده تا كه شايد اين گلبرگهاي تشنه به

نور خورشيد گرماي خورشيد را بر تك تك سلولهاي خود لمس كرده

و طراوت خود را به رخ مرداب بكشد.
 
خدايا از بس كه در اين حركت و سير ساكن بوده ام نا ملايمات چون

خاك و رسوبي بر ذره آب وجودم سنگيني مي كند و بيم آن دارم

اين همه اشتياق در گِلِ انتظار بچسبد و چون حماري در گل ،تازيانه

هارا بر جان نحيف خود بخرد ولي گام از گام بر ندارد وچون از نفس

افتاد همه بر نبودش حسرت دار شوند.

خدايا  درد مرداب را با كه مي توان گفت كه حسرت نيلو فر خود را

بر دل نگه داشته و سنگيني سايه هاي اين ناجوانمردان درخت را

كه آبشخوري به جزمرداب ندارد و مرداب صبورانه سنگيني  درختان

 را به دل محكم نگه داشته تا مبادا درختان با نسيمي سرنگون

شوند.

خدايا به جز تو دستگيري ندارم و من مانده ام تنها و تنهايي تنها

مونسم گشته است و چون سايه به دنبالم روان است از فرط بيم از

 اين مونس نا مانوس بجاي نور و خورشيد بايد به تاريكي پناه ببرم

اما چه كنم كه سنگيني اين مونس چنان بر دلم چنگ مي اندازد كه

آه از نهادم و من در اين كشاكش روز به روز هر روز بيشتر تحليل

مي روم و توانم را صرف تك نيلوفر دلم كرده ام كه شايد بتوانم اين

نگين رنگين را به دل پاس بدارم و او زيباييش را به تماشاگه هستي

فخر بفروشد و در اين معامله من نيز پستي خود را نثار ريشه

هايش كه در دل دارم مزين كرده ام.

خدايا در زير اين همه فشار خسته شده ام اما دوست ندارم ببرم،

به صبوريت قسم كه بيش از اينم شكيبايي ام بده تا بتوانم اين

نيلوفررا هميشه شاداب و پر طراوت نگه دارم.


 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر چه بزرگ تر مي شوم

انگار اشتباهاتم بزرگ تر مي شود

تنهاييم عميق تر مي شود

ايکاش بودي و باز مي گفتي بچه اي

تا دلم خوش باشد که روزي بزرگ مي شوم و...

مي داني از هميشه تنها ترم؟

مي نويسم تا ديواره ذهنت ترک بردارد

خرد شود

و

منظره سرد افکارم را لمس کني

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


بت شکن

گروه خود پرستان بت پرستند

که از جام غرور خويش مستند

*
خوشا بخت خدا جويان عالم

که در يک دم بت خود را شکستند


مهدي سهيلي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هر کسي سهم خودش را طلبيد

سهم هر کس که رسيد

داغ تر از دل ما بود

ولي نوبت من که رسيد

سهم من يخ زده بود!

سهم من چيست مگر؟

يک پاسخ

پاسخ يک حسرت!

سهم من کوچک بود

قد انگشتانم

عمق آن وسعت داشت

وسعتي تا ته دلتنگيها

شايد از وسعت آن بود

که بي پاسخ ماند

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چند كلمه از بزرگان در مورد زن
 
- يك زن چيزي جز شوهرش نمي خواهد ولي وقتي كه به او رسيد

همه چيز ميخواهد.

- زنان به خوبي مردان ميتوانند اسرار را حفظ كنند ولي به يكديگر

مي گويند تا در حفظ آن شريك باشند.( فئودور داستايوسكي )

- زنها مثل ماهي هستند. بدست آوردن آنها آسان و نگهداشتن آنها

مشكل است. (ولتر)

- زن اگر موافق باشد رحمت الهي است والا بلاي آسماني. (

روشني )

- اختلاف زن و مرد در اين است كه مردان هميشه آينده را 

مي نگرنند و زنان گذشته را بخاطر مي آورند.

- زن مخلوقي است كه عميق تر ميبيند و مرد مخلوقي است كه

دورتر را ميبيند.عالم براي مرد يك قلب است و قلب براي زن عالمي

است.( گرابه )

- زنهايي كه سر پيري مقدس و مؤمن ميشوند چيزي را به خدا

تقديم مي كنند كه از بخشيدن آن به شيطان شرم دارند.

- زبان زن به منزله شمشير اوست.هميشه آن را بكار ميبرند تا زنگ

نزند .

- چنين است طبيعت زن: دوستت ندارد تا دوستش داري و چو

دوستش نداري دوستت دارد. (ميگوئل بوفلر )

- شاهراه موفقيت پر است از زنهايي كه شوهران خويش را به

پيش ميبرند.( توماس دوار )

- زن گردنبند است.دقت كن چه چيزي را به گردن ميآويزي. (امام

جعفر صاذق )

- مردان آفريننده كارهاي بزرگند و زنان بوجود آورنده مردان. (رومن

رولان )

-دو چيز را دوست دارم و نميخواهم آني از آن منفك شوم.زن و عطر

را. حضرت محمد (ص)

- زنها هرگز نميگويند ترا دوست دارم ولي وقتي از تو پرسيدند مرا

دوست داري بدان كه درون آنها جاي گرفتهاي.( رو شفوكو)

- من زني را كه از خانه براي شكايت از شوهرش بيرون ميآيد

دشمن دارم حضرت محمد (ص)

- آسياب و ساعت و زن هميشه نيازمند تعمير هستند. (پروربس )

- نه گفتن زن به معني پاسخ منفي نيست. (اس - پي - سيدني)

- زنان اميال خود را بهتر از مردان پنهان مي كنند.اما مردان بهتر از

زنان اميال خود را كنترل مي كنند. (ريچارد استل )

- به قول قديمي ها : زن بلاست ولي الهي هيچ خونه اي بي بلا

نباشه
 
خانم هاي محترمه اميدوارم به دل نگيرن

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

کبوتر بخت

اي واي که يار آمد بر در زد و رفت

در غيبت من به خانه ام سر زد و رفت

* * * *

در خانه ي من کبوتر بخت آمد

غافل شدم وز بام من پر زد و رفت


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

نـيـسـتــش !

نمي دونم كجاسـت ؟!

چه مي كـنـه ؟

ولي مـيـدونـم كـه ندارمـش ...

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


مرا از ياد خواهي برد

و من از ديدگان سرد يک روز مي خوانم

سرود تلخ و غمگين خدا حافظ

*

مرا از ياد خواهي برد و از يادم نخواهي رفت

من اين را خوب مي دانم که

روزي هم مرا از خويش خواهي راند

و قلبت را که روزي آشيان گرم عشقم بود خواهي برد

*

چه تلخ است آهنگ خدا حافظ

چه غمگينم از اين رفتن

و از اين روزهاي سرد تنهائي بيزارم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به شنيدنش مي ارزه :

 هر كه  دانست  كه خالق  در حق  خلق  تقصير نكرد از بد پاك شد
 
و هر كه دانست كه قسام  قسمت  روزي  بد  نكرد  ازحسد  پاك  شد
 
سخن  جز  به  راستي  مگوي 
 
صحبت  با خلق  دردي  است كه  درمانش  تنها يي  است
 
هر چند كه نفس  طالب  بقا ست  اما  بقا ي  جاويدان  در فنا است
 
زبانت را به  دشنام عادت  مده
 
به غم كسان شادي مكن , در جايگاه تهمت مرو
 
هر كه از ملامت  نترسد از او بگريز
 
سر خود را با زن مگو
 
دنبال  سرگرميها ي  ناروا  مثل  دود و مشروب  و از اين دست  مرو

كه  زندگيت را به باد مي دهي 
 
بيمار و نادان  و مست  را  پند  مده
 
شغل اگر چه خرد باشد  به  نا آزموده  مفرماي
 
دوستان  را از عيب  ايشان  آگاه  كن
 
از دوست به يك جور و  جفا كرانه مگير
 
چون  به  خانه ي  كسان  در آئي  چشم  را  صيانت  كن
 
مردم را به معامله بيازماي   آنگاه  دوستي  كن
 
مردم  را به  چرب  زباني  مفريب
 
با صاحبدلان  دولت مناكحت  مكن  كه  كم  آيي
 
بدان  را  طعنه  مزن   

رعيت  بي اطاعت  را رعيت  مدان
 
در  جهانگردي  سلاح  و سخاوت  را  مدار  ساز
 
به  عيب  خود  بينا  باش  تا  به  جايي  بر سي
 
مشورت  با  دشمن  مكن  و  چون  كردي   از گفت  او  حذر  كن 
 
خود  را  از  معتمدان  گردان  تا  همه  به تو اعتماد  كنند

صحبت  با  خردمندان  دار
 
پاي  از گليم  خود  دراز  مكن
 
به  ظاهر هر  كسي  فريفته  مشو
 
از  نيكان  برادري  گير , از  معصيت  بگريز
 
چون  پيش  بزرگان  و  هنرمندان   بنشيني  همه  گوش  باش  و

چون  سخن  گويند  تو  خاموش باش
 
سرمايه ي عمر را مغتنم  شمار

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هيچ مي داني چرا،چون موج

در گريز از خويشتن پيوسته مي کاهم؟

ـــ زانکه بر اين پرده ي تاريک

اين خاموش نزديک

آنچه مي خواهم نمي بينم،

و آنچه مي بينم نمي خواهم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


 
مي خواستي چيزي بگويي

نه!

لازم نيست

اصلا لازم نيست

پريان

دريا دريا گريسته اند

که چشمانم

اين چنين به خشک سالي رسيده است

لازم نيست

اصلا لازم نيست

تنها

آينه را بردار

و تيري رها کن

بر پيشاني ام اگر نشست

آماده ام

ترديد مکن

من زنده به گور تو ام!!


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

چرا وقتي آدم تنها ميشه

غم و غصه اش قد يه دنيا ميشه

ميره يه گوشهء پنهون مي شينه

اونجا رو مثل يه زندون مي بينه

غم تنهايي اسيرت ميکنه

تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه

وقتي تنها ميشم اشک تو چشم هام پر ميزنه

غم مياد يواش يواش خونه ء دل در ميزنه

ياد اون شبها ميافتم زير مهتاب بهار

توي جنگل ، لب چشمه مي نشستيم من و يار

غم تنهايي اسيرت ميکنه

تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه

ميگن اين دنيا ديگه مثل قديما نميشه

دل اين آدما زشته ديگه زيبا نميشه

حالا باد داره زاغ ابر ها رو چوب ميزنه

اشک ابرها زياد ولي دريا نميشه

غم تنهايي اسيرت ميکنه

تا بخواهي بجمبي پيرت ميکنه

 
شاعر ؟

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

کسي آمد و صدايت کرد

                    ديگر صدايم مکن

کسي آمد و نگاهت کرد

                    ديگر نگاهم مکن

پشت سر

قاعده يي

به وسعت مکث با قي است

الباقي

کاريست که نکرده ايم

اما باقيست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


هيچ وقت نخواستم كه تو رو با چشمـات به ياد بـيـارم

نمي خواستم كه تو رو ، تو گم ترين آرزوهام ببينم

نميخواستم كه بي تو به ديوارها بگم هنوزم دوستـت دارم ...

آخه تو حول و ولاي پريـشونـيهـام ، تورو نداشتـم !

تو گير و دار اي بابا دل تو هيچ و حال او خوش ،

اي بي ‌مروت ، ديگه دلي ميمـونه كه جور دل كبوتر بـتـپـه ؟!

كـه با تو از جون زندگي اش بـگـه ؟

بگه كه هـنــوز زنـدســـت ؟!

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

داستان کوتاه

اين داستان را بارها وبارها خوانده ام بسيار زيباست شما هم

بخوانيد فقط يک بار...

                          کله کدو           نوشته مصطفي مستور     
    
کله کدو گفت شرط مي بندم نمي تواني اين قصه را بنويسي و

وسط هاي قصه گريه ات

 نگيرد . من گفتم شرط مي بندم تو نمي تواني اين قصه را بشوني

و آخر سر نخندي .

 من شرطم را باختم . مثل هميشه . کله کدو اما ، شرطش را برد .

مثل هميشه .
                                                 
عيدي خپل به من مي گويد ( کله کدو ) . آبجي منيژه مي گويد ( هم

 کله کدو هستي و هم گوش دراز ) . مي گويد : ( تو خري . يه خر

گامبو بوگندو ) مادرم مي گويد من خوشگل ترين بچه عالم هستم و

 تنها کله ام کمي بزرگ است . مادرم راست نمي گويد مي خواهد

من ناراحت نشوم . خودم مي دانم که هم کله ام بزرگ است و هم

گوش هايم . تازه ، زبانم هم مي گيرد . وقتي مي خواهم يک کلمه

به منيژه بگويم آنقدر طول مي کشد که خودم هم خسته مي شوم

، چه برسد به منيژ . من پدر ندارم ، پدرم سه تابستان پيش مرد .

ظهر يکي از اين مگس هاي گنده ي سبز رنگ را کشتم . هي مي

نشست روي دماغم ، روي سرم ، روي چشم هايم . کشتمش و بعد

 سنجاق روي موهاي آبجي منيژ را کردم توي شکمش . منيژه گفت

: ( قاتل ! آدم کش ! ) داشت موهايش را شانه مي زد که اين را

گفت . موهاي منيژه تا پشت زانوهايش بلندند . بلند و صاف و نرم و

طلايي . يعني نه خيلي طلايي ، کمي طلايي . وقتي مي خواهد

موهايش را شانه بزند مي نشيند و آن ها را مي اندازد روي دامنش

و بعد شانه شان مي زند. انگار دارد گربه عيدي خپل را روي زانو

هاش ناز مي کند . منيژه هيچ وقت نمي گذارد من موهايش را

شانه بزنم . مي گويد دست هاي من کثيف است . مي گويد بروم

موهاي خود را شانه کنم ، اما من مو ندارم . يعني موهام هميشه

کوتاه است . خيلي کوتاه  باز گفت ( چرا کشتيش ؟ آدم کش ) مي

خواستم بگويم ( آخه هي مي رفت توي چش و چالم ، تازه مگس

که آدم نيست ) اما نگفتم . هزار سال طول مي کشيد تا اين چيزها

را بگويم .

شبها من پيش آبجي منيژه مي خوابم . روي بام . منيژه هفتاد و پنج

 تا ستاره دارد . من چهل و دو تا . تا يک ستاره جديد پيدا مي کنم

آبجي زود آن را بر مي دارد براي خودش . منيژه همه ستاره هاي

گنده و پور نور را برداشته است براي خود ش . شب ها هر وقت مي

 خواهيم بخوابيم من توي تاريکي يواشکي موهايش را مي گذارم

توي دهانم . منيژه دوست ندارد با موهايش بازي کنم . اگر بفهمد

موهايش را گذاشتم داخل دهانم مي زند توي کله ام و تا سه روز با

 من حرف نمي زند . تازه ، بعد از سه روز مي گويد تا دو تا از ستاره

هايم را به او ندهم آشتي نمي کند . براي همين است که روز به

روز ستاره هاي من کمتر مي شوند و ستاره هاي منيژ زياد تر .

دست خودم نيست ، من موهاي منيژه را بيشتر از هر چيزي توي

اين دنيا دوست دارم . يعني اول موهاي منيژه را دوست دارم بعد

مادرم را ، بعد ... نه ، اول مادرم را دوست دارم ، بعد موهاي منيژ ،

 بعد خود منيژ بعد ستاره ها . بعضي وقت ها چند تا گل ياس از توي

باغچه مي چيند و مي گذارد لاي موهاش . يک بار گفتمش : (

منيژه، کاش من ياس بودم . خوش به حال ياس ها .)

ديروز عصر منيژه با دفتر مشق اش محکم زد توي سر عيدي خپل .

عيدي به من گفته بود منگل و منيژ زد توي سرش و گفت منگل

خودش است و آن گربه زشت و دم بريده اش . گربه عيدي از روز

اول دم نداشت . يعني دمش خيلي کوتاه بود . هيچ کس نمي داند

کي دمش را بريده اما عيدي مي گويد کار غلام سگي است . من که

 چيزي نمي دانم . يعني من هيچ چيز نمي دانم . من فقط بلدم نان

يا يخ بخرم . يعني پول ها را مي دهم به عباس آقا و آن هم نان هارا

مي گذارد توي دستم اما من براي اينکه دستم نسوزد آن ها را مي

گذارم روي سرم . تا برسم خانه کله ام آتش مي گيرد . بس که نان

ها داغ اند . يخ را هم وقتي مي خرم مي گذارم روي سرم اما تا

برسم خانه نصفش آب شده و پيرهنم خيس خيس مي شود . به

جز اين ها من هيچ کار بلد نيستم . حتي بلد نيستم ستاره هايم را

بشمارم . ستاره هايم را هميشه منيژ مي شمارد من حتي نمي

دانم منگل يعني چه . اما لابد حرف خوبي نيست . عيدي مي گويد

چون کله ام و گوش هايم بزرگ است چيزي نمي دانم . به همين

خاطر است که بعضي وقت ها مي روم جلوي آينه مي ايستم و زل

مي زنم به کله ام ، به گوش هام ، به مو هام ، گاهي چشم هام

را مي بندم و دست هام رو از دو  طرف به کله ام فشار مي دهم و

فشار مي دهم و فشار مي دهم تا از درد ، نزديک است جيغ بزنم

اما نمي زنم .هزار بار اين کار را کرده ام تا کله ام کوچک تر شود .

اما نمي شود.

توي آفتاب حياط دراز کشيدم و زل زده ام به چراغ هاي رنگي بالاي

سرم . آبي ، سرخ ، سبز ، زرد . جيب هاي شلوارم را پر از سنگ

کرده ام . مادرم توي آشپزخانه دارد ظرف مي شويد . منيژ توي

مهتابي جلوي آينه نشسته و دارد ابروهايش را کوتاه مي کند . براي

آن پدر سگ . زير لب آوازي مي خواند که من آن را نمي شنوم . بس

که گنجشک ها سر و صدا مي کنند . از اين جا که من نگاه مي کنم

موهاي منيژ توي نوري که از آينه توي دستش مي تابد به آنها برق

مي زند . چند گربه توي باغچه کنار من خوابيده اند . هزار تا

گنجشک هم لابه لاي شاخه هاي درخت کنار جيک جيک مي کنند

اما من هرچه نگاه مي کنم حتي يکي از آنها را نمي توانم ببينم .

هميشه فکر مي کنم گربه ها چطور مي توانند توي اين سر و صدا

بخوابند ؟ دست مي کنم توي جيب و يکي از سنگ ها را بيرون مي

آورم . از سر و صداي گنجشک ها دارم ديوانه مي شوم . نور

خورشيد صاف افتاده است توي چشم هام و به همين خاطر وقتي

سنگ ها را پرتاب مي کنم به سمت يکي از چراغ ها و حباب سرخ

آن خرد مي شود . نمي توانم شکستنش را ببينم . يکي از گربه ها

با صداي شکستن چراغ از خواب مي پرد و مي رود لابه لاي بوته

هاي ياس . گنجشک ها هم فقط براي لحظه ساکت مي شوند اما

باز شروع مي کنند به جيغ کشيدن . چند سنگ ديگر هم از جيبم

بيرون مي آورم و اين بار آنها را پرت مي کنم سمت حباب هاي زرد ،

سبز ، آبي ، نارنجي ، منيژ جيغ مي زند : ( ديوونه شدي ، خره )

مادرم مي گويد وقتي فردا شب براي بردن عروس آمدند من بروم

توي زير زمين . مي گويند شگون ندارد با آن کله گنده ام راه بيفتم

دنبال عروس .مادرم راست مي گويد . خودم از نرگس خانم شنيدم

که مي گفت من نبايد شب عروسي توي دست و پاهايشان باشم .

روي بام خوابيده ايم و آسمان آنقدر سياه است که انگار ستاره ها

ده برابر شده است . اين آخرين شبي است که منيژ خانه ما مي

خوابد . منيژ مي گويد قول مي دهد شب هاي جمعه من را ببرد

امام زاده داود زيارت .باد خنکي از سمت رود خانه مي آيد و موهاي

منيژ را مي ريزد روي صورتم . منيژ چيز هاي ديگري هم مي گويد

اما من به حرف هايش گوش نمي دهم . نمي خواهم گوش بدهم .

صورتم را بر مي گردانم و از لابه لاي موهايش به چراغ هاي رنگي

توي حياط نگاه مي کنم . بعضي چراغ ها خاموش اند . يعني حباب

هايشان شکسته است . چراغ ها انگار آدم هايي که دار شان بزنند

، از سيم برق آويزانند . منيژ مي گويد اگر بچه خوبي باشم فردا

شب همه ستارهايش را مي دهد به من . اين را که مي گويد نگاه

مي کند و مي خندد. من چند تار مويش را مي گذارم توي دهانم و از

 لابه لاي موهايش زل مي زنم به ستاره ها . ستاره ها انگار

نورشان کم مي شود و بعد زياد مي شود

و باز کم مي شود .توي تاريکي منيژ دست مي کشد روي کله ام ،

روي گوش هام

روي چشم هاومن بي خودي ، مثل آن وقت ها که منيژه با من قهر

مي کرد،

بغض مي کنم تاچشم هايم خيس مي شوند ، تا ستاره ها انگار

غرق مي شوند توي

آب . سه شب بعد که منيژه مي آيد خانه مان همين که در را باز مي

کنم و چشمم

به موهاش مي افتد ، پاهام بي خودي مثل بال هاي مگس شروع

مي کنند به لرزيدن.

گوش هام داغ مي شود و سرم گيج مي رود . مي خواهم بگويم (

موهات چي شدند ،

منيژه ؟ )اما زبانم نمي چرخد . توي دل فحش مي دهم به زبانم و

کله ام و گوش هايم .

منيژه کله ام را مي بوسد و گوش هايم را ناز مي کند و مــي رود

ســراغ مادرم .

حتما کار آن داماد پدر سگ است . بر مي گردم توي حياط و مي

نشينم لب حوض .

صداي حـــرف ها و خنده ي منيژ و مادرم را از توي اتاق مي شنوم

اما نمي خواهم

گوش بدهم زل مي زنم به عکس خودم که توي حوض افتاده و بعد

دســــت ها م را

مي گذارم روي کله ام و فشار مي دهم تا کله ام از درد مي خواهد

بترکد . بعد

يک هوچشمم مي افتد به چــند نقطه پر نور تــــوي حوض . به چند

ستاره که انگار

رفته اند ته حوض شنا کنند اما بعد غرق شده اند و مرده اند و ديگر

نمي توانند

از جايشان تکان بخورند .
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


دل شکسته

از من به ره تو خسته تر نيست

در عشق توچشم بسته تر نيست
*
گفتي که دل شکسته خواهم

دل از دل من شکسته تر نيست

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

من نشاني از تو ندارم اما نشاني ام را براي تو مي نويسم:

درعصرهاي انتظار،به حوالي بي کسي قدم بگذار! خيابان غربت را

پيدا کن و وارد کوچه پس کوچه هاي تنهايي شو! کلبه ي غريبي ام

را پيدا کن، کناربيدمجنون خزان زده و کنارمرداب ارزوهاي رنگي ام!

درکلبه را باز کن و به سراغ بغض خيس پنجره برو! حرير غمش را

کنار بزن! مرا مي يابي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 


ديگر نه تشنه ام  و نه  خواهم شد....

بگو چه کسي من و تو را در آسمان ديده ...

بگو چه کسي چشم  ديدنمان را نداشت که ...

نفرين بخشش بر او باد!!!

نفرين بخشش کم است

درود بر او باد که به خواسته اش رسيد....

او نمي داند من هنوز خـــــــــــــدا را دارم...

اگر مي تواند او را از من بگيرد!!!!

مي دانم که بايد همه را بخشيد

حتي خودم را !!!!

که صادقانه و عاشقانه دوستش داشتم!

پس مي بخشم...

خدايا تو نيز مرا ببخش............................

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اميد نا اميدادن(قسمت سوم)


بسم رب النور النور

در اين قسمتي که با نام اميد نا اميدان به نظر شما مي رسد

داستان احسن الخالقين را پي گيري کرديم که دچار بيماري روحي

و رواني من جمله رذايل اخلاقي شده و به مطب پزشکي به نام

قهار مراجعه کرده است.

و اکنون ادامه داستان:

(در درمان بيمارهاي رواني اولين کاري که پزشک مي کند جلب

اطمينان بيمار است تا به نوعي به او قوت قلبي دهد که درمانت

قطعي و حتمي است.)

احسن الخالقين در دل احساس خشنودي مي کند که عاقبت

پزشکي را پيدا کرده که دواي دردش را مي داند.از طرفي مهرباني

پزشک را مي بيند.

احسن الخالقين تاکنون اينچنين مهرباني را از هيچ کس نديده است

. به خاطر همين به شدت مجذوب اين پزشک گشته و در دل بسيار

مسرور است.

مي خواهد اين شادي را ابراز کند. مي خواهد به قهار بگويد که قبل

از اينکه من پزشکي را يافته باشم سنگ صبوري را پيدا کرده ام که

تنها همنشيني اش برايم تسکين است.

بي اختيار احسن الخالقين مي گويد:

الحمد لله رب العالمين

با گفتن الحمد لله مي گويد:

قهار با تمام وجود تو را مي پرستم و به شيوه درمانيت اعتقاد دارم.

(( حمد ترکيبي از مدح و شکر است و يکي از خصوصيتهاي انسان

اين است که در برابر جمال و کمال و زيبايي, ستايش و در برابر

نعمتها و احسانها تشکر مي کند.))

با گفتن رب العالمين ابراز مي کند که نه تنها بيماران گذشته که به

تو مراجعه کرده اند همه سالم از اين اتاق بيرون رفته اند بلکه من و

هر کس که بعد از اين خواهد آمد نيز سالم از اينجا بيرون مي رود.

قهار به صحبتهاي احسن الخالقين گوش مي کند.

بعد از اينکه احسن الخالقين مي گويد: رب العالمين. قهار مي گويد:

بيمارم حال که چنين گفتي پس قدري به سخنم گوش کن. رب

يعني مربي, يعني تربيت کننده, پس اقرار کردي که علاوه بر اينکه

پزشکت هستم مربي ات نيز هستم.

از آن جهت مربي هستم که راه درست را به تو نشان مي دهم تا با

پيمودن آن در کنار عمل به نسخه ات به طور قطع و يقين بهبود

يابي.

احسن الخالقين مي گويد: جناب پزشک راه درست کدام است؟

مسيري را که بايد طي کنم را از هم اکنون مي خواهم بدانم.

قهار مي گويد: اين حق توست که مسيرت را بداني.

من مربي ام و نشانگر راه, راهي را که به تو نشان خواهم داد

راهيست که هم بهبودي مي يابي و همه هميشه در کنارم چرا که

بيماريت هر آن احتمال دارد که مجددا بروز کند پس بايد در کنارم

باشي تا اگر دوباره عوارض بيماري نمايان شد سريع درمانت کنم.

احسن الخالقين تا اين جمله را مي شنود. دست از پا 

نمي شناسد.چرا که احسن الخالقين نيز به دنبال راهي بود که

بتواندهميشه در کنار قهار بماند. 

همينکه مي فهمد راهي هست که براي هميشه در کنار قهار بماند

گوشهايش را تيزتر مي کند تا مبادا اشتباه بشنود.

قهار مي گويد: احسن الخالقين همانطور که در بدو ورودت مرا با نام

 الله خطاب کردي (بسم الله الرحمن الرحيم(قسمت دوم)) نام ديگر

من الله است. نام من نيز بر روي راه من است. راهي که به تو

نشان خواهم داد مسير هدايت است است.

پس شيوه درماني قهار و راه پيشنهادي او را تربيت الهي مي ناميم
.
و مقصود از تربيت الهي مسير هدايت الهي مي باشد که خداوند

پس از خلقت هر چيزي آن را به راه کمالش هدايت نموده است.

ربنا الذي اعطي کل شي خلقه ثم هدي


خوب در اين قسمت از سريال اميد نا اميدان قهار توضيح کوتاهي

درباره شيوه درماني اش و راه پيشنهادي اش به احسن الخالقين

داد..........

بايد در قسمت هاي بعدي منتظر شويم تا ببينيم چه رخ خواهد داد.

آيا احسن الخالقين بهبود ميابد؟

آيا شيوه درماني قهار را دنبال خواهد کرد؟

آيا احسن الخالقين پاي در مسير تربيت الهي خواهد گذاشت؟

و .......

ذکر چند نکته:

نکته بسيار ظريفي که در رب العالمين وجود دارد اينست که:

در رب العامبن, عالمين اشاره به همه موجودات است و عالمين به

معناي تمام مخلوقات است.تمام مخلوقات.رب العالمين يعني در

همه مخلوقات امکان رشد است. چه انسان و چه حيوان. چه جاندار

 و چه بي جان و ....

هم انسانها را با راهنمايي انبياء تربيت مي کند.(تربيت تشريعي)

و هم جمادات و نباتات و حيوانات را مثلا يک دانه را تا مرحله خوشه,

 پيش مي برد.(تربيت تکويني)

پس در اينجا دو نتيجه مي گيريم:

1. راهنمايي انبياء ابزار تربيتي انسانهاست.

2. تربيت تکويني جبريست.

رب العالمين يعني: امکان رشد و تربيت در همه موجودات وجود

دارد.

رب العالمين يعني: رابطه خداوند با مخلوقات رابطه دائمي و

تنگاتنگ است.

رب العالمين يعني: همه هستي تحت تربيت خداوند يکتاست.

از کلمه رب پي مي بريم که خداوند هم مالک است و هم مدبر. زيرا

در معناي رب, صاحب و مدبر بودن نهفته است( له الخلق و الامر

تبارک الله رب العالمين) هم آفرينش از اوست و هم اداره آن و او

پرورش دهنده همه است.

الحمد لله رب العالمين

بهترين تشکر از خداوند است


بار الها!

پروردگارم!

به ما زباني گويا و شاکر در مقابل همه نعماتي که به ما دادي را

عنايت بفرما.

التماس دعا

يا علي

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

دست نوشته :


بيكاري به شك و ترديد انرژي و قدرت مي دهد و هرچه شك و ترديد

قوي تر شود تو بي حال تر و بي حركت تر مي شوي . اگر به شك و

 ترديد اجازه دهي مي تواند تمام زندگي و هستي تو را در بر گيرد .

اما همه اين ها به محض آنكه تو تلاش و عمل را شروع كني ، يخ

ترديد بلافاصله آب مي شود و شك ها و ابهامات به سرعت قدرت و

توان خود را از دست مي دهند و تو موفق مي شوي .


همه عالم جمال و آواز است

چشم كور است و گوش كر چه كنم


« عطار»

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

به روي گونه تابيدي و رفتي

مرا با عشق سنجيدي و رفتي

تمام هستي ام نيلوفري بود

تو هستي مرا چيدي و رفتي

كنار انتظارت تا سحر گاه

شبي همپاي پيچك ها نشستم

تو از راه آمدي با ناز و آن وقت

تمناي مرا ديدي و رفتي

شبي از عشق تو با پونه گفتم

دل او هم براي قصه ام سوخت

غم انگيزست توشيداييم را

به چشم خويش فهميدي و رفتي

چه بايد كرد اين هم سرنوشتي ست

ولي دل رابه چشمت هديه كردم

سر راهت كه مي رفتي تو آن را

به يك پروانه بخشيدي و رفتي

صدايت كردم از ژرفاي يك ياس

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

بخوانيم و تامل كنيم :

من ميانديشم پس من وجود دارم .

انسانها قبل از اينکه خوب يا بد باشند متفاوتند

 در راه ،‌ ديدن چراغ يك كلبه كوچك رسيدن را نويد مي دهد .

 در تابستان ، يك درخت سايه مي اندازد بر داغي تن خيابان.

 سايه همچنان گسترده ست، بر روي هستيم .

 خانه اي مي خواهم كه پنجره هايش به سوي فردا باز شود .

 هميشه در تاريكي شب به فردا، به سپيده ي فردا انديشيده ام .

 هميشه با خستگي اي باور نكردني هر يك تيك سرگردان را را به

يك تاك سر به هوا چسبانيده ام تا شب بگذرد .

 نمك نشناس ترين افراد كساني هستند كه دوره آلي شيمي را

نديده اند .

 بعضي ها خط تان را نمي خوانندو بعضي دورتان را خط كشيده اند.

 اكثرا” كاري به ‹ كار › شما ندارند ، به بيكاريتان چه عرض كنم .

 حقيقت هرچه باشد ، واقعيت چيز ديگري است .

 از بخت ياري ماست شايد آنچه که مي خواهيم يا بدست نمي آيد

يا از دست مي گريزد .

 گاه آنکه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاريست .

 عشق نيازمند رهايي است نه تصاحب .

 در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه .

 دلم براي خودم کلي تنگ شده .

 دوست كسيه كه آدم از كنارش مثله غريبه رد نميشه .

 دوستي يه قرارداد نوشته نشده بين آدماس به قيمت محبت و

مدت بينهايت .

 بي تفاوتي در قبال محبت بدترين بي احترامي به آدماس .

 در نوشته هاي هيچ كس به غير از تو نشاني از من نيست .

 بدترين چيز اينكه كه اسير روزمرگي بشي ، حتي اگه بهار باشه .

 كتاب سفره گسترده‏اى مى‏ماند كه دهها اغذيه و اشربه مطبوع در

آن نهاده شده .

پيري مانع از عشق نيست اما عشق تا حدودي مانع از پيريست .

هرگز ندا نستم چگونه ستايش کنم تا آنکه آموختم  .


  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 داشتن ايام خوشدلي و سرفرازي و همراه با تجلي "عشق" در

سينه تک تکتون ,  غايت آرزوي من کمترين است. اگر خدا بخواهد ,

ميخواهم از امروز هر بار فرازهايي از نيايش بزرگان "عرفان" در

مذاهب و اديان مختلف برايتان بنويسم که اميد دارم تا مطلوب طبع

ظريف و زيباپسندتان واقع شود.

========================

-  چراغها بسيارند , اما نوري که از همه آنها ميتابد فقط يکيست .

نور متعلق به چراغ نيست , بلکه از منشا فراسوها بر مي آيد .

   تمامي عرفا و شاعران اديان و آيين هاي گوناگون از آن يگانه الهام

گرفته اند . زبان و فرهنگ و طرز بيان و نوشتار و استعاره هايي که

به کار برده اند مختلف است ، اما حقيقتي که در وصف او سروده

اند؛ يک حقيقت واحد است ؛

 " حضرت عشق" ؛

1) خدايا ! وقتي مرا بخواني ، به تو خواهم رسيد.

             درنام مطهرت، سرور وصال نهفته است.

             در عشق تو مرگ پايان مي پذيرد.

             آن که با کلامت زندگي کند ، هجوم ترديدها را فرو مي

گذارد و
                                                        شب و روز کمر به خدمتت مي بندم.

 2) خدايا ! آن زمان که به نامت گوش مي سپارم ،

                                          از همه وحشت هاي زندگي فراترم.

             ديگر حتي از فرشته مرگ نمي هراسم.

        
   تو تجسم خرد هستي و با تاجي از گلهاي عشق از قلب من گذر مي کني !

 3) خدايا ! اگر صدهاهزار طومار داشتم و

                    قلم من شتابي چون تندبادها و

                              جوهري پايان پذير داشت ؛

                                      بازهم قادر به وصف تو نبودم.

 4) خدايا ! جسم من دشتيست ، که بذر نيکي در آن مي کارم و

                                          با نام تو آن را آبياري مي کنم !

                                           ؛ تا گل عطرآگين حضورت در قلبم برويد
.
 5) خدايا! آن کس که معبود را حتي در يک نفس زندگي ازياد نميبرد

و
                                         نام اورا در گرامي مي دارد ؛

                                                                 بي ترديد متبرک است.

 6) خواست خدا براي عاشق حقيقتي دلنشين است.

      نام خدا حامي زندگي اوست.

      خواندن نامش ، سروربخش است.

      چنين وارسته اي در دشمن و دوست ، نور آن يگانه را مي بيند و

 
                                                                         کسي را- جز خدا نمي شناسد.

 7) خدايا ! به گناه آلوده ام و تو پاک و مطهر هستي.

     خدايا ! تشنه رحمت توام ، تا از درياي خطاهايم عبور کنم.

     خدايا ! بخشايش تو بي کران است ، اين خطاکار را از خاطر مبر.


                                                                                  "گوروباني"
 *********************************************************************

حالا با زبان واحد از وجود يگانه اش :

 دعا ميکنيم ؛ براي  آرزومنداني که ازو حاجت خواستن و از ما دعا .

يا حق

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

تنها منشين

آمد آمد با دلجويي گفتا با من

تنها منشين - برخيز و ببين - گلهاي خندان صحرايي را

از صحرا درياب اين زيبايي را

با گوشه گرفتن درمان نشود غم

برخيز و بپا کن شوري تو به عالم

تو که عزلت گزيده اي

غم دنيا کشيده اي

ز طبيعت چه ديده اي تو

تو که غمگين نشسته اي

زجهان دل گسسته اي

به چه مقصد رسيده اي تو

آمد آمد با دلجويي گفتا با من

تنها منشين - برخيز و ببين - گلهاي خندان صحرايي را

از صحرا درياب اين زيبايي را

زين همه طراوت از چه رو نهان کني

شِکوه تا به کي ز جور اين و آن کني

دل غمين به گوشه اي چرا نشسته اي

جان من مگر تو عمر جاودان کني

تا کي تو چنين باشي

عمري دل غمين باشي

گلگشتِ چمن بهتره

يا گوشه نشين باشي

تا کي بايد باشي

افسرده در بند دنيا

خندان رو شو چون گل

تا بيني لبخند دنيا

آمد آمد با دلجويي گفتا با من

تنها منشين - برخيز و ببين - گلهاي خندان صحرايي را

از صحرا درياب اين زيبايي را


(رحيم معيني کرمانشاهي)

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

 ديدم در آن کوير درختي غريب را

محروم از نوازش يک سنگ رهگذر

تنها نشسته اي،

بي برگ و بار، زير نفسهاي آفتاب

در التهاب،

در انتظار قطره ي باران

در آرزوي آب.

ابري رسيد،

ــ چهره درخت از شعف شکفت.

دلشاد گشت و گفت:

«اي ابر، اي بشارت باران!

«آيا دل سياه تو از آه من بسوخت؟!

غريد تيره ابر،

برقي جهيد و چوب درخت کهن

بسوخت!

چون آن درخت سوخته ام در کوير عمر

اي کاش،

خاکستر وجود مرا با خويش

مي برد باد،

باد بيابانگرد.

اي داد،

ديدم که گرد باد

ــ حتي

خاکستر وجود مرا،

با خود نمي برد

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

اين روزا شبا همش تو خوابمي

گاهي گريون،گاهي خندون كنارمي

اين روزا دوست داشتنت بغض راه گلوم شده

صبر و انتظارم پيش تو انگار ديگه تموم شده

اين روزا دوريِ تولحظه هاش روز به روزه

من كه قابل ندارم بذار دل نازم بسوزه

اين روزا آه نفسام بوي خاك دارن

انگاري روي دلم سنگ قبري ميزارن

اين روزا دلم ديگه هوايي نيست

بس كه حسرت به پا داره، ديگه به تن تواني نيست

اين روزا ديگه چيزاي خوب نمي بينم

از انبوه جملات جمله خوب نمي چينم

اين روزا،اين روزا سياه نويسي كارم

گلايه از زمين و زمون ،گرمي بازارم

اين روزا دارم عشقم و تاوان مي دم

عشق كه نه!حسرتامو قربوني بيكران مي دم

اين روزا سنگيني خواهشامو حس دارم

بي دلي و بي قراري هامو حس دارم

اين روزا سيگار، لبِ روي لباي من

مي و ساغر بي ساقيم ،همدم شباي من

اين روزا خلاصه دارم جون مي كنم

اما از مهربونم نمي تونم دل بكنم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

درد و نفرين بر همه بيوفايان .......آنان كه سر سوزني بويي از

احساس و درك مهربانيها نبرده اند....


بغض شعرم را شكست آواز تو

بي بي دل كشته ي سرباز تو

بر چكاد قاف مخمل پوش شعر

حسرت سيمرغ من پرواز تو


پيش درگاه تو چون ويران كده ست

هر چه ميسازد ترانه ساز تو

شب هميشه نقطه ي پايان روز

هر شب آخر شب آغاز تو

زير باران ها به بيداري گذشت

من برهنه خرقه رو انداز تو

زخمه ي سازم به دست تو خودي ست

من ولي بيگا نه ام با ساز تو

قفل هر در را كليدي محرم است

من ولي نامحرم ام با راز تو

هر كس از بازار تو شعري خريد

من نبايد مي خريدم ناز تو....

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

هو من هو في احسانه قديم
 
 
بر عيب  خو د  بينا  باش  و عيب  كسان  مگو
 
در جواب  تعجيل  منما  , نا پرسيده  مگوي ,  دل  را  بازيچه  ديو مساز
 
تا  به  محاسبه  خود  نپردازي  در  ديگران  شروع  مكن
 
اندك  خود  را  بهتر  از بسيار  ديگران   دان
 
دوستي  خد ا را  در  كم  آزاري  دان
 
سعادت  دنيا  و آخرت  را  د ر صحبت  دانا شناس
 
فخر  به  فقرا  مفروش  و با ايشان  محبت  كن
 
به  حكم  خد ا راضي  باش
 
كسي را به  سخن  رنجه مكن , مال  را  عاريت  دان
 
بدان  كه هزار دوست كم است و يك  دشمن  بسيار
 
از مردم  نو كيسه  وام  مخواه
 
مردم  را  در غيبت همان  گوي  ,  كه  به  روي  تواني  گفت
 
درويشان  را نا اميد  باز مگردان .
 
حاجت  برادران  مومن  را  كاري  بزرگ  بدان 
 
نيكويي  خود  را  به  منت  بر  زبان  ميار
 
مردم  را  در  بدي  مدد مكن
 
وفا از جوانمرد  طلب  كه جوانمرد  چون  درياست  و بخيل  چون  جوي , در از دريا  جوي  نه  از جوي
 
دوستي او را شايد در وقت  خشم  بر تو  ببخشايد
 
در رعايت  دلها  بكوش
 
دوست  را  در  وقت  خشم  آزماي  و مصاحب  را در نيستي  تجربه  نماي
 
به هر كجا  كه  باشي  خدا را  حاضر  دان
 
هرگاه  به  نماز ايستادي   فكر  كن    آخرين   نما ز  تو  ا ست
 
چشم  طمع  از  جان  و  مال  و  ناموس  مردم  بردار  تا  همه  تو  را  دوست  بدارند
 
از عيبي  كه در توست  ديگران  را  ملامت مكن , طاعت  نكرده دعوي  كرامت مكن
 
كار تنها  نه  به  روزه  و  نماز است ,  كار  به شكستگي  و نياز است
 
نماز كردن زياد كار پيرزنان است , روزه داشتن  بي  صدق  صرفه جويي در نان است
 
حج رفتن تماشاي  جهان است , نان دادن  كار مردان است
 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ اردیبهشت ،۱۳۸٦
تگ ها :


 

در دلم گنجي نهان دارم

تاج بر سر نيستم من،

ويرانه اي تنها تر از بادم

عاشقي بي زر و زورم ،

عشق سرمايه ي من

در دل ويرانه ي من عشق خود کردي نهان

گنج در ويرانه خوشتر مي نمايد ،

تا که در بالاي تاج!

در دلم گنجي نهان دارم...

بس شنيدم من حکايت،

از زبان حافظ و سعدي

در بيان حال چاه !

قتل پور زال زر در چاه نامردان؛

يا که جنگ يوسف ريبا با زشتي آن چاه؛

قصه ي چاه حزين و بيژن تنها؛

ديده ام من بارها ماه را در بن چاهي ،

ليکن اما من نديدم چاه را بر روي ماه !

چاه خندان بر مه رويت ، عزيزم

جلوه اي دارد شگفت

چه خيالي به سرم بود ؛

نمي دانم... آه ....!

در طريق عشق او

بس سواران بيني و بس کاروان

پايشان بر مرکب زرين لگام

من، پياده ، به کجا خواهم رسيد

پاي من در غل و زنجير حيات !

در طرب آورده،

سخن پر تب و تاب دل من،

دل کوه و دل سنگ ؛