.اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...

 


پرواز را از همان كودكي آموخته بودم

 


اما فرصتش پيش نيامد كه پرواز را تجربه كنم و ترس دارم كه

 

 
اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...

 


چرا دروغ ؟ چرا ريا ؟ مگر دروغ ،‌عشق هم مي آفريند ؟ هميشه پنداشت من اين بوده است كه

 

عشق زائيده سادگيست و ميوه درخت شيطاني دروغ ، نفرت است و بس ، ‌فاصله است و

 

دوري ،‌ فرار است ،‌فرار از خود ،‌فرار از او ،‌فرار از همه و زنداني كردن خويش درون غار

 

تاريك تنهايي روح !

 

 



اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا...

 


همواره در مسير عبور خويش از زندگي تصور نمودم كه اين ايستگاه ،‌خود خود عشق است

 

ولي همانند دونده‌‌اي كه يك كفشش از پا در مي آيد لنگ زدم ،‌ماندم و ديدم كه درخت دروغ

 

حتي يك برگ هم براي سايه به من هديه نكرد ! پس كفش به پا كردم و دوباره دويدم و مرا

 

همواره اين انديشه ياري مي داد كه :

 


«
عشق مي ورزم و اميد كه اين فن شريف چو هنرهاي دگر موجب حرمان نشود »

 


و من دانسته بودم كه تنها پاهاي من بايد بدوند پس دويدم وپيوسته اين فكر به من اميد مي داد كه

 

 « بهترين چيز رسيدن به نگاهيست كه از حادثه عشق تر است »

 


اكنون كه از آخرين ايستگاههاي هفت شهر آرزو مي گذرم مي انديشم كه

 

اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ...

 


كه چرا تني كه همه اشتياق است براي سرسپردن ،‌ يك نفس در ايستگاهي تازه نكرد!

 


و هر ايستگاه بغضي شد نشكسته و اكنون مي انديشم كه

 


واي به ايستگاه آخر !

 


آيا اين بغض شكسته خواهد شد يا كه

 


اين بغض عصيانگر خفه خواهد ساخت مرا ؟

 

از اين که به وبلاگ من نظر می دين از صميم دل از همتون متشکرم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢٥ خرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :