دوستان سلام : از اين كه به وبلاگ من نظر مي كنين و نظرمي دين بسيار متشكرم .

 

اميدوارم از اين مطالب نوشته شده هم خوشتون بياد . فقط خواهشمندم حوصله كنين و مطالب و                                                                                          

 

تا اخرش بخونين من مطمئنم كه به درد همه مون مي خوره .با تشكر از همگي

 

ازسخنرانی های  اوشو

 

 

پرسش سوم

 

باگوان عزيز: چرا من احساس مي كنم كه شكست خورده ام؟ آيا به اين سبب است كه هنوز

 

اشتياق كامل بودن، ابرانسان بودن و ويژه بودن را دارم؟

 

 سورابي Surabhi ، پاسخي كه به سوراج پراكاش دادم، پاسخ تو نيز هست.

 

فقط آناني كه مي خواهند كسي باشند و به جايي برسند، هستند كه مي بايد اندوه شكست را رنج

 

ببرند. ولي انساني كه هرگز نمي خواهد كسي باشد و هرگز مايل نيست به جايي برود


نمي تواند از شكست خوردن رنج ببرد. او هميشه موفق است، درست مثل من!

 

از همان ابتداي كودكي، والدينم، كساني كه مرا مي شناختند، همسايه ها، آموزگاران و همگي مي

 

گفتند، "تو كاملاً موجودي بي فايده خواهي شد' به هيچ دردي نخواهي خورد."

 

من به آنان مي گفتم، "اگر تقدير من چنين است، كاملاً خوشحال هستم. چرا بايد بكوشم تا كس

 

ديگري باشم؟   كاملاً به درد نخور؟ عالي است! موجودي بي فايده؟ من هيچ اشكالي در اين نمي

 

بينم!"

 

 

و آنان مي گفتند، "آيا تو هرگز مي تواني منطقي صحبت كني؟"

 

مي گفتم،"منطق من اين است: هر اتفاقي بيفتد، من موفق خواهم بود. زيرا من معيار تعيين

 

نكرده ام كه بايد چنين شود، و تنها در اينصورت است كه موفق خواهم بود

.

درست عكس آن صادق است: من موفق هستم. هرچه پيش آيد اهميتي ندارد' توفيق من قطعي

 

است."

 

يكي از استادهاي من خيلي مرا دوست داشت و چنان نگران من بود كه مي گفت، "تو


مي تواني با دست چپت دانشگاه را سردست بلند كني' ولي رفتارت چنان است كه اگر با درجه

 

ي سوم هم قبول شوي، يك معجزه است__ زيرا من هرگز نديده ام كه تو يك كتاب درسي

 

بخواني." او عادت داشت به خوابگاه بيايد و بازرسي كند.

 

او هرگز يك كتاب درسي در اتاق من پيدا نمي كرد. من هرگز يكي از آن كتاب ها را نخريدم.

 

او مي گفت ،" وقتي استادها درس مي دهند تو در خواب هستي. و استادها مزاحم خواب تو نمي

 

شوند زيرا وقتي كه بيدار هستي با آنان بحث مي كني. بهتر اين است كه خواب باشي تا اينكه

 

اخلال كني!"

 

او خيلي نگران من بود: شايد به سالن امتحانات بروم و شايد هم نروم. درست پيش از امتحانات

 

فوق ليسانسم، يك روز عصر به ديدارم آمد و گفت: "يك قول به من بده."

 

گفتم، " مي توانم قولي بدهم. ولي دروغ مي گويم. پس فايده اي ندارد."

 

او گفت، " تو دروغ هم  مي گويي؟"

 

گفتم، "آري، دروغ هم مي گويم' هر چه منظور مرا برآورده كند انجامش مي دهم. تو قول مي

 

خواهي؟ من قول مي دهم. اگر ديگري هم بيايد و قولي بخواهد، به او نيز قول مي دهم."

 

گفت، "اين يعني كه تو مرا شكنجه مي دهي. فردا صبح ساعت هفت آماده باش' من مي آيم و تو را

 

به سالن امتحانات مي برم ___ هر روز!"

 

و اين واقعاً براي او يك شكنجه بود، زيرا او دائم الخمر بود، يك انسان بسيار خوب. او هرگز

 

عادت نداشت پيش از ساعت يك بعداز ظهر بيدار شود. حالا بيدار شدن ساعت شش و


آماده شدن .. و او شايد يكي از قديمي ترين مدل هاي ماشين را داشت __ مدت ها طول


مي كشيد تا روشن شود. تمام همسايه ها عادت داشتند آن را هل بدهند!

 

 

ولي با تمام اين مشكلات، او دقيقاً ساعت هفت ظاهر مي شد. و مرا مي ديد كه خواب بودم و

 

بيدارم مي كرد و مي گفت ،"اين خيلي زياد است. من هيچوقت قبل از ساعت يك بيدار


نمي شوم و حالا ساعت شش بيدار شده ام.

 

و تو ماشين مرا مي شناسي: از من تنبل تر است. و حالا تو در خواب هستي؟"

 

گفتم، "وقتي گفتي كه مي آيي من خيالم راحت بود كه مي آيي. پس چرا زودتر بيدار شوم؟

 

هروقت بيايي از تخت بيرون مي آيم و سوار ماشين مي شوم."

 

گفت، "آيا حمام نمي گيري؟"

 

گفتم، " اين چيزها همه اش بعد از امتحان."

 

گفت ، "هيچ آمادگي لازم نداري؟"
 
گفتم، "چه كسي زحمت آماده شدن به خودش مي دهد؟"
 

در راه، او همه گونه سفارشي مي كرد كه چطور امتحان بدهم و زودتر از وقت بيرون نيايم.

 

او به مامور مسئول امتحانات گفت، "نگذار او تا سه ساعت از سالن بيرون برود." زيرا او

 

نگران بود كه وقتي آنجا را ترك كند، من دوباره به رختخوابم بازگردم!

 

ممتحن نزد من آمد و گفت، "يادت باشد: نيازي نيست تا عجله كني.

 

سر فرصت پاسخ بده. تا سه ساعت نمي تواني از اينجا بيرون بروي. استاد تو به من دستور داده و

 

من به آن پيرمرد احترام مي گذارم."

 

گفتم، "اين عجيب است." سپس ورقه را ظرف دو ساعت يا يكساعت و نيم تمام كردم و به ممتحن

 

گفتم، "مي تواني ببيني كه من به تمام پرسش ها پاسخ داده ام. حالا بگذار بروم زيرا هنوز حمام هم

 

نگرفته ام و لباس هايم را عوض نكرده ام. مستقيماً از رختخواب


به اينجا آمده ام."

 

او گفت، "مستقيم از رختخواب؟ ولي چه كسي تو را وادار كرد چنين كني؟"

 

گفتم، "همان استادي كه تو را وادار كرد! من عليه تو چيزي به او نمي گويم. هيچكس ملتفت نمي

 

شود. همه درگير اوراق خودشان هستند."

 

او گفت، "اگر اوضاع چنين است مي تواني بروي. ولي آيا به تمام پرسش ها پاسخ داده اي؟"

 

او ديد كه من جواب نوشته ام ولي نگاهي كرد و گفت، "عجيب است. در امتحان فوق ليسانس

 

پاسخ تو به پرسش فقط يك صفحه است، نيم صفحه است. آيا اميد داري كه قبول شوي؟"

 

گفتم،" من هرگز اميدي به هيچ چيز ندارم. من از همين مقدار لذت بردم. بيش از اين ... من هرگز

 

كاري را كه از آن لذت نبرم انجام نمي دهم."

 

و از روي تصادف چنين شد كه ورقه ي امتحان من براي  تصحيح به دست پروفسور

 

رانادRanade  از دانشگاه الله آباد ___ كه شهرت جهاني دارد __ افتاد.  بنابراين استاد من

 

كاملاً ديوانه شده بود. او گفت، "اول اينكه من فكر نمي كنم با نمره ي درجه سوم هم قبول شوي

 

__ درحالي كه شايستگي اين را داري كه شاگرد اول تمام دانشگاه شوي' ولي اينك ورقه ات در

 

دست مردي خطرناك افتاده   است. او در تمام عمرش به كسي نمره ي درجه يك نداده است. اينك

 

او بازنشسته شده ولي بااين حال اوراق را براي تصحيح قبول مي كند.


كارتو تمام است!"

 

گفتم، "نگران نباش. سبب خوشحالي من است: يك سال ديگر با تو خواهم ماند."

 

گفت، "حرف هاي بي معني نزن."

 

گفتم، " بي معني نيست. تو فرصتي ديگر خواهي داشت تا مرا به سالن امتحانات ببري و مرا

 

عذاب بدهي. بايد خوشحال باشي."

 

ولي چيزهاي عجيب اتفاق مي افتند: راناد به من نمره 99 داد همراه با يك يادداشت ويژه كه: "مي

 

خواستم صد بدهم، ولي شايد قدري متعصبانه به نظر برسد. دليلي كه نمره 99 را


مي دهم __ كه براي نخستين بار است ­__ اين است كه من هميشه مي خواستم پاسخ ها مربوط و

 

درست باشند و كوتاه. و من هرگز كسي را نديده بودم كه يك پرسش كامل را فقط با يك پاراگراف

 

پاسخ بدهد. من عاشق اين پسر شدم!"

 

 

او اين يادداشت را براي معاون دانشگاه نوشت و اضافه كرده بود: " از جانب من به اين پسر

 

بگوييد كه اين نخستين بار در عمرم است كه نمره ي درجه يك به كسي مي دهم."

 

 

من شاگرد اول دانشگاه شدم. استاد من __كه بسيار نگران بود __   اينك باورش نمي شد. وقتي كه

 

نتايج را اعلام كردند از من پرسيد، "موضوع چيست؟ بايد اشتباهي رخ داده باشد. تو شاگرد اول

 

دانشگاه شدي؟  به اتاق معاون دانشگاه برو و تحقيق كن. حتماً اشتباهي رخ


داده است."

 

گفتم، "ناراحت نباش. اگر هم اشتباهي رخ داده باشد، بازهم كاملاً خوب است!"

 

ولي او چنان مضطرب بود كه من مجبور شدم ماشين او را هل بدهم و روشن كنم و او را نزد

 

معاون دانشگاه ببرم. او تا وقتي كه آن يادداشت را نديد باورش نمي شد.

 

وقتي از اتاق بيرون آمديم سراپاي مرا ورانداز كرد و گفت، "اين عجيب ترين چيزي است كه من

 

در تمام عمرم ديده ام: كه تو بدون هيچ آمادگي از رختخواب بيرون بيايي و شاگرد اول شوي.

 

براي نخستين بار به خدا ايمان آوردم زيرا تو خودت نمي توانستي ترتيبش را بدهي. خدا بايد

 

پشتيبانت بوده باش

گفتم، "اين مطلقاً روشن است. براي همين بود كه من آنقدر آسوده بودم. تو بي جهت نگران بودي.

خداوند همانطور پشت من است كه من پشت ماشين تو هستم و آن را هل مي دهم تا روشن شود! او

 هم مرا روشن مي كند و وقتي من روشن شوم همه چيز به خوبي پيش


مي رود!"

 

سورابي ، در زندگي شكستي وجود ندارد. همه اش بستگي به اين دارد كه امور را چگونه

 

ببيني. اگر خواسته هاي فراوان داشته باشي __ بخواهي خيلي بالا بروي و نتواني ___ آنوقت

 

شكست و ناكامي وجود دارد. ولي اگر هيچ خواسته اي نداشته باشي و همانطوري كه هستي

 

كاملاً شاد باشي' زندگي يك پيروزي لحظه به لحظه است.

 

 

اري زندگي يك پيروزي لحظه به لحظه است. فقط همين وبس

اميدوارم امال و ارزوهاتان هر ان به حقيقت نزديك تر بشن   .           ان شا الله...

 

 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٥:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :