. هنر زندگی کردن

 

  The Art of Living

 

 

پرسش سوم:

 

اوشوی عزیز، با گوش دادن به تو احساس می کنم که گویی می میرم،


 گویی که تو پیوسته مرا بیشتر و بیشتر هل می دهی. تو آن قله ی من هستی،


آن اورست من، بسیار زیبا و بسیار دور؛ و بااین وجود بطور باورنکردنی، نزدیک.


آیا کاری هست که من انجام دهم تا خودم را به تو باز کنم؟

 

تمام تلاش من در اینجا این است که شما را به سوی مرگ هل بدهم، تا شما را به چاهی

 

ناشناخته هل بدهم، تا شما را به یک تجربه ی صفر سوق دهم. ما این را در هند

 

سامادیsamadhi می‌خوانیم. یک تجربه ی صفر __ جایی که به نوعی وجود داری و به

 

نوعی وجود نداری؛ جایی که از تمام محتویات خالی شده ای و فقط ظرف باقی مانده باشد؛

 

جایی که تمام نوشته‌های کتاب ازبین رفته و فقط خود کتاب باقی مانده باشد: خالی. انجیل واقعی

 

و ودای واقعی همین است. وقتی که تمام نوشته ها ازبین رفته باشد و کتاب مطلقاٌ خالی باشد؛

 

زمانی که تمام محتویات، تمام افکار، ذهن، احساسات، خواسته ها ازبین رفته باشند و فقط یک

 

 

 

 

 

 

آگاهی خالص باقی مانده باشد، خالی از هرگونه محتوا __ من این را آن چاه بی پایان می

 

خوانم.

 

می گویی، " تو آن قله ی من هستی ، آن اورست من..." آری، این درست است؛ ولی آن قله فقط

 

بعدها خواهد آمد. نخست مغاک است. من آن مغاک شما نیزهستم. بگذار داستانی بسیار بسیار زیبا

 

برایتان بگویم. خوب به آن گوش بدهید و بعدها وقتی که در خانه ساکت نشسته اید روی آن مراقبه

 

کنید.

 

مردی برای خرید اسب به مزرعه ای رفت و اسبی را نشان کرد و پرسید، "واه، چه اسب قشنگی

 

است آن! از کدام نژاد است؟"

 

 

مزرعه دار گفت، "یک پالومینوPalomino است."

 

 

مرد گفت، "باشه، می خواهم آن را بخرم."

 

 

مزرعه دار پاسخ داد، "این را باید به شما بگویم آقا: صاحب این اسب قبلاٌ یک کشیش بوده. وقتی

 

 

 

 

 

بخواهید راه بیفتد باید بگویی "شکر خدا" Good God ؛ و وقتی بخواهید بایستد باید بگویی

 

"آمین"

 

 

خریدار گفت، "بگذار این اسب را امتحان کنم."

 

 

سوار شد و گفت، "شکر خدا" و اسب راه افتاد و به زودی چهارنعل در کوهستان می دوید. مرد

 

مرتب می گفت، " شکر خدا، شکر خدا!" واسب واقعاٌ چهارنعل می تاخت. ناگهان به لب پرتگاهی

 

رسیدند و مرد وحشت زده گفت، "هی! هی!" ولی اسب متوقف نمی شد و ناگهان یادش افتاد و

 

گفت، "آمین!" و اسب درست بر لب پرتگاه عمیق ایستاد. مرد که از وحشت عرق کرده بود،

 

دستی به پیشانی اش کشید و با احساس راحتی گفت، "شکر خدا!"

 

پرسیده ای، " آیا کاری هست که من انجام دهم تا خودم را به تو باز کنم؟"

 

فقط بگو "شکر خدا" و آنوقت همه چیز به خودی خود اتفاق می افتد!

 

 

پرسش چهارم:

 

 

اوشوی عزیز، من همیشه عاشق شنیدن حرف های شماهستم ولی محبوب ترین گفته شما

 

 

 


 چند روز پیش بود که از ما سوال کردید که آیا می توانیم شما را بشنویم؟

 

 

من دوست دارم این را هر روز و هر لحظه بپرسم. آیا می توانید مرا بشنوید؟ ولی فقط برای

 

رعایت ادب این را نمی پرسم. آن روز میکروفن از کار افتاده بود و من جرات کردم!


ولی به یاد بسپارید: شما به من دروغ گفتید. وقتی گفتم، "می توانید مرا بشنوید؟" شما گفتید "نه"

 

دروغ گفتید. اگر سوال مرا نشنیده بودید چطور توانستید به آن پاسخ دهید؟ بازهم برای مودب بودن

 

ساکت ماندم. باید می ماندم.

 

زن جوانی برای مشورت نزد ملانصرالدین رفت. به ملا گفت، "آیا با مردی که به من دروغ می

 

گوید ازدواج بکنم؟"

 

ملا گفت، "بله، مگر اینکه بخواهی تا آخر عمر مجرد باقی بمانی."

 

من باید شما دروغگوها را به عنوان مریدانم بپذیرم زیرا راه دیگری وجود ندارد، مگر اینکه

 

بخواهم مرشدی بدون مرید باقی بمانم. شما در آن زمان مطلقاٌ به من دروغ گفتید. مرا شنیده بودید

 

و بلافاصله گفتید، "نه". نه تنها شما دوست داشتید که از شما بپرسم، "مرا می شنوید"، من نیز از

 

پاسخ شما خوشم آمد.

 

اميدوارم   نظراتتونو در مورد اين مطالب از بنده دريغ نفرماين  . قبلا از تک تک شما

بازديد کننده ها متشکرم و دستتون را برای ياری دادن  و ياری خواستن می فشارم

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ تیر ،۱۳۸٥
تگ ها :