الهی


نظر خود بر ما مدام کن

 
و به وقت رفتن بر جان ما سلام کن


الهی


می دانی که ناتوانم پس از بلا برهانم


الهی


قصه به این درازی ! من در یافتم به بازی


الهی


بر آن روز می خندم که یافته می جستم


دل و دست از دانش نشستم به نا بینایی می نگرستیم


به مردگی می زیستیم


الهی


نا دیده و ناجسته حاصل ! ای جان و دل را زندگانی و منزل


از پیش خطر و از پس نیست راهی


بپذیر که جزدوستی توام نیست پناهی


الهی


اکنون چون بر من است تاوان


آفتاب صدق و صفت بر من تابان


که بشر از شرک جستن نتوان


و به نجاست نجاست شستن نتوان


الهی


تو غیب بودی و من عیب بودم


تو از غیب جدا شدی من از عیب جدا شدم


الهی


میپنداشتم که ترا شناختم


اکنون آن پنداشت و شناخت را در آب انداختم


الهی


در ملکوت تو کمتر از مویم


این بیهده تا کی گویم


الهی


نه نیستم نه هستم نه بریدم و نه پیوستم . نه به خود میان بستم


لطیفه ای بودم از آن مستم. اکنون زیر سنگ است دستم


الهی


همه شادی ها بی یاد تو غرور است و همه غم ها با یاد تو سرور است


الهی


بنیاد توحید ما را خراب مکن و باغ امید ما را بی آب مکن


منا جا تنامه خواجه عبد ا.. انصاری
 

 

دوستان برای همهتون بهترين ارزوها رو دارم > منو هم دعا کنين تا به حقيقت

نزديک و نزديک تر بشم و بشيم  . ان شاء الله

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٥ امرداد ،۱۳۸٥
تگ ها :