سلام دوستان این بار هم مي خواهم كمي با هم همقدم این راههاي پر

 

احساس زندگي باشيم ياريم كنيد و همراهيم كنيد تا ارام و مقتدر تر راه را

 

طي كنيم .

 

 

راستش امشب سر شار از زندگي هستم و احساس مي كنم عشق در همه كالبدم

 

جريان گرفته اصلا به نظر مي ياد يه جوري مي خواد خودشو بهم نشون بده از جسم

 

مي خواد بيرون بياد براي همين براي اينكه بهتر لمسش كنم چشمم رو دوختم به

 

مهتاب بالاي سرم كه بعد از يه بارش بهاري يه جلوه خاصي مي گيره . خلاصه تو این

 

عالم بودم كه يه هو سر صحبتو با عشق باز كردم و اون از خوش گفت و من از

 

خواستنام  .اولش عشق بهم گفت تو كه این مدت تو كره ي خاكي زندگي كردي به

 

چي دلت خوش بود كه تونستي   خوبي و بديهارو رو تحمل كني.من بهش گفتم

 

راستش اميد داشتم كه يه روز شعله هاي عشق تو خودم زنده ميشه و سو مي گيره

 

 بعدش ادامه داد  و پرسيد:تا حالا شده يه چیز رو بيشتر از حد متعارفش دوست

 

 داشته باشي ؟ بعد از این كه فكرمو يه كم جمع كردم گفتم اره. ولي جوابي كه مي

 

 دادم بازم به عشق ختم مي شد .بعدش سر حرفو من گرفتم و گفتم مي دوني

 

 عشق ما ادما يه جوريه كه اگه دنبالشو بگيريم چشمامون كور ميشه و ديگه توان

 

 لمس حقيقت عشق و از دست مي ديم وقتي به دنبال عشق خونده مي شيم همه

 

چيز و از ياد مي بريم و همه او ميشيم .عشق گفت تا حالا به چه چیز عشق حقيقي

 

 پيدا كردي و چطور عشق واقعي رو لمس كردي؟ ذهنم چنان اشفته ي حرفا بود كه

 

 انن به نظرم رسيد تنها عشقه من، دوست داشتن حقايق و صداقت و راستيه .

 

 همينو كه گفتم عشق يه نفس پر از حسرتي كشيد و گفت مي دوني فكر مي كنم

 

این بهترين لحظه براي عقده گشايي عشق خود منه گفتم چطور ؟ گفت من همراه

 

 همه ي ادمهاي مجذوب بودم و همه يه جورايي خودشونو به عشق وابسته مي

 

دونستن و ادامه ي راه و مديون همين عشق بودن .اونا رو يه جوري ديدم كه حتي اگه

 

تا اوج برن بيشتر عاشق مي شن ولي شايد از درك واقعي عشق محروم باشن

 

.خلاصه يه هو اون و من زديم زير گريه چون هر دو تامون از همين عشق زحمتها ديده

 

بوديم من و اون يه بار ديگه چشماي پر احساسمونو به بلندا دوختيم و ها هاي گريه

 

 كرديم  چون هميشه خودمونو به عشق وابسته مي ديديم  و در عین حال از عشق دور

 

بوديم . من به عشق گفتم تو ديگه چرا؟ بذار من گريه كنم كه هر چه به من رسيد از

 

این ناتواني درك معني واقعي عشقه .اون گفت من به این گريه مي كنم كه اي كاش ايكاش

 

 من هم كمي صداقت داشتم  فقط كمي  صداقت . اون وقته كه حتي اگه يه سنگ و

 

 دوست داشته باشي معني دار مي شه. بماند كه والاترين عشقها ادمارو تا ثريا راه

 

مي برن و هر ان ادمارو عاشق تر و عاشق ترو عاشق تر مي كنن.

 

 

نوشته ي حقيقت اسمان

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ فروردین ،۱۳۸٥
تگ ها :