لطفا با تامل تا اخر مطلبو بخوانيد تا نتيجه مورد قبول حاصل شود با تشكر:

 

. هنر زندگی کردن

  The Art of Living

 

پرسش پنجم:

اوشوی عزیز، شما هاسیدها را جمعی از مردم مسرور و به اشراق رسیده می خوانید،
ولی هاسیدهای مدرن نیویورک به نظر می آید که مردمانی خشک و ریاضت کش
 و جزمی هستند که هم با یهودیان دیگر و هم با مردمان غیریهودی
 به نظر تحقیر و ستیزه نگاه می کنند. این تحول چگونه صورت گرفت؟

همیشه چنین می شود.

حقیقت نمی تواند برای مدت زیادی روی زمین باقی بماند؛ می آید و ازبین می رود. اگر
در دسترس باشی، به تو برخورد می کند، و سپس رفته است. نمی توانید آن را روی زمین نگه دارید. زمین چنان کاذب است و مردمان چنان در دروغ هایشان درپیچیده اند که حقیقت نمی‌تواند مدت زیادی در اینجا دوام آورد. هرگاه یک بودا روی زمین راه برود، حقیقت برای لحظاتی کوتاه روی زمین راه می رود. وقتی که بودا برود، حقیقت نیز ناپدید می گردد. فقط جای پایی برجای می ماند و شما به پرستش آن جای پاها ادامه می دهید. آن جاپاها خود بودا نیستند و سخنانی که بودا گفته فقط واژه هستند. وقتی شما آن ها را ادا می کنید، بی معنی هستند. معنی پشت آن سخنان خود وجود بودا بوده است. می توانی دقیقاٌ همان سخنان را تکرار کنی، ولی آن سخنان به‌همان معنا نخواهند بود، زیرا شخصی که در پشت آن سخنان است دیگر همان شخص نیست.

هاسیدها یک جمع برگزیده و منتخب بودند. وقتی بال شم Baal Shem حضور داشت. وقتی او زنده بود، هاسیدیسم یکی از زیباترین جمع هایی بود که روی زمین شکوفا شده بود. یک مرشد لازم است، یک مرشد زنده لازم است. فقط در حضور یک مرشد است که غنچه ی درون شما باز می شود و شکوفا می گردد.

وقتی بال شم ازبین رفت، فقط یک سنت برجای مانده بود. گفته های او، کارهایی که کرده و افسانه هایی که در موردش گفته اند بسیار است. و آنوقت مردم به تکرار آن ها ادامه می دهند و مردم از آن ها تقلید می کنند. این مردم باید که دروغین باشند.

ولی این طبیعی است، پس از ایشان خشمگین نباش. زمانی که من از اینجابروم این جمع اینگونه سرخوش نخواهد بود، نمی تواند باشد. فقط طبیعی است. آنوقت سخنان وجود دارند و مردم آن ها را تکرار می کنند و سعی می کنند بطور مذهبی از آن ها پیروی کنند، ولی آنوقت تلاش وجود دارد. هم اینک تلاشی درکار نیست. شما فقط بامن جاری می شوید. هم اکنون چیزها خودانگیخته هستند، اینک یک رابطه ی عاشقانه است. آن زمان نوعی انجام وظیفه خواهد بود. به‌نوعی احساس اجبار خواهید داشت.

مرا به یاد خواهید آورد. مایل هستید که مانند حالا زندگی کنید، ولی چیزی بسیار حیاتی کسر خواهد بود __ آن سرزندگی کسر خواهد بود. هر زمان مرشدی بمیرد، فقط جسدی بی جان از آموزش های او باقی می ماند.

بنابراین همیشه مرشدی زنده را بجویید. مرشد مرده نفعی ندارد __ زیرا یک مرشد مرده چیزی نیست جز یک آموزش بیجان. همیشه مرشد زنده ای را جست و جو کنید. ولی این خیلی دشوار است زیرا ذهن های مردم بسیار کند عمل می کند. تا زمانی که شما مرشدی را بازشناسی کنید، او رفته است. مشکل در این است. تا زمانی که دریابی که مسیح یک مرشد است، مسیح دیگر وجود نخواهد داشت. آنوقت تنها مسیحیون   وجود خواهند داشت، آنوقت کلیساها وجود خواهند داشت، آنوقت فقط پاپ ها و کشیشان خواهد بود و آنان گریبان شما را خواهند گرفت.

آری، هاسیدیسم به یک سنت تبدیل شده ولی هاسیدها چنین نبودند. آنان یک دین زنده بودند، خود یک رودخانه ی زنده بودند.

شنیده ام:

یک یهودی متعصب که بسیار ضدمسیحی بود در بستر مرگ قرار داشت. تمام خانواده  دور او جمع شده بودند تا آخرین سخنان او را بشنوند و با او وداع کنند. او با صدای خفیفی گفت، "یک کشیش خبر کنید."

همگی حیرت کردند ولی همسر مرد روکرد به پسر بزرگ و گفت، "برو، این آخرین خواسته‌ی او است. یک کشیش بیاور."

کشیش کاتولیک حاضر شد و پیرمرد را با آداب و رسوم کاتولیکی به مذهب جدید مشرف کرد و رفت.

پسر بزرگتر که اشک در چشمانش جمع شده بود درگوش پدر زمزمه کرد، "پدر، تو تمام عمرت باور داشتی که کلیسای کاتولیک ضد مسیح بوده است. چطور شد که در آخرین لحظات خودت عضو کلیسای کاتولیک شدی؟ تو یک یهودی هستی و همیشه به سنت یهود اعتقاد داشتی. چطور در آخرین لحظات می توانی این کار بکنی؟"

و مرد با آخرین نفسش این را گفت و از دنیا رفت، "یکی دیگر از آن حرامزاده ها مرد!"

او خودش را یک کاتولیک ساخت تا یک کاتولیک دیگر از دنیا برود: "یکی دیگر از آن حرامزاده ها مرد!"

مردم همیشه چنین می کنند زیرا مردم با ذهن هایشان زندگی می کنند. ذهن یک سنت است.

شنیده ام:

دختر جوان یهودی از دوست پسر جدیدش پرسید: "آیا پدربزرگت خیلی مذهبی است؟"

پسر گفت، "او چنان طبق سنت زندگی می کند که وقتی شطرنج بازی می کند از فیل (بیشاپ = اسقفbishop ) استفاده نمی کند؛ بجایش از خاخامrabbis  استفاده می کند!"

نفس انسان بسیار سنتی عمل می کند. برای انقلابی بودن، انسان باید به ورای نفس برود. و چنین نیست که شما یک بار و برای همیشه بتوانید چنین کنید، باید هرلحظه بارها و بارها به‌ورای ذهن بروید، زیرا ذهن همیشه شما را در محاصره دارد و در شما رسوخ می کند. تمام لحظاتی را که زندگی کرده اید، هرآنگونه که زیسته اید و هرآنچه را که تجربه کرده یاد، نفس شما می شود. باید آن را دور بیندازید. ترک نفس یکبار و برای همیشه نیست. باید هرلحظه نفس را ترک کنی؛ هرآنچه که جمع شده باید آن را ترک کنی؛ فقط آنوقت است که ترک نفس یک انقلاب باقی می ماند. و نه تنها باید چیزهای معمولی زندگی را ترک کنی، باید ایدئولوژی‌های معمولی را نیز ترک کنی __ یهودیت، مسیحیت، هندویسم، محمدنیسم را.

باید افکارت را ترک کنی تا بتوانی در یک بازتاب آینه گون باقی بمانی. آنوقت آگاهی تو می‌تواند بدون اختلال باقی بماند، رنگ افکار را نگیرد و می توانی چیزها را مستقیماٌ ببينی و آگاهی تو با هیچ تعصبی آلوده و مختل نشده است.

زمانی که یک سنت جا می افتد، وقتی که یک مذهب دیگر یک انقلاب نیست، شما شروع می‌کنید به تفسیر آن به روش های خودتان. آنوقت نگران این نیستی که بودا چه گفته است، آنوقت شروع می کنید به خواندن افکار خود در گفته های بودا. آنوقت نگران این نیستید که کریشنا چه گفته است، در گیتا آنچه را می خوانید که می خواهید بخوانید. آنوقت انحراف جا می افتد. برای همین است که بارها و بارها تاکید می کنم: اگر بتوانید مرشدی زنده را بیابید، با او باشید _ زیرا نمی توانید مرشد زنده را منحرف کنید. شما سعی‌تان را خواهید کرد! ولی نمی‌توانید او را منحرف کنید، زیرا یک مرشد زنده می تواند شما را از این کار باز بدارد. ولی یک کتاب مرده، یک کتاب مذهبی __ انجیل مقدس، قرآن مقدس، گیتای مقدس __ چکار می‌توانند بکنند؟ شاید مقدس باشند ولی کاملاٌ بیجان هستند، شما می توانید هرکاری که خواستید با آن ها بکنید. و انسان بسیار زرنگ و بسیار حیله گر است.

وقتی که فنسی پیر در خیابان از حال رفت و برزمین افتاد، جمعیتی دورش جمع شدند و هریک شروع کرد به توصیه که چگونه او را به حال بیاورند.

زنی فریاد زد، "به این پیرمرد بیچاره کمی ویسکی بدهید."

کسی به حرف او توجهی نکرد و بازهم همگی شروع کردند به حرف زدن در مورد اینکه چه باید بکنند. عاقبت فنسی یک چشمش را باز کرد و با آرنجش قدری از زمین بلند شد و با صدای آهسته گفت، "میشه همگی زبون هاتون را نگه دارید و بگذارید آن زن صحبت کند؟"

هرآنچه که می خواهیم بشنویم، هرآنچه که دوست داریم، می‌شود متون مقدس ما، می شود تفاسیر ما. مردم خشک هستند. بنابراین چه هاسید باشند و چه بودایی و چه صوفی و چه اهل ذن، اهمیتی ندارد __ مردم خشک هستند؛ ذهن های مردم خشک است. به هرکجا که تعلق داشته باشند، در آنجا خشکی ایجاد می کنند. می توانی دینت را تغییر بدهی و از هندو بودن دست بکشی و یک مسیحی بشوی و یا از مسیحیت دربیایی و محمدی بشوی، ولی تفاوت زیادی نخواهد داشت، زیرا تو همانی که بودی باقی خواهی ماند و همان کارهایی را قبلاٌ می‌کردی انجام خواهی داد. مهم نیست که به کدام عقیده باور داشته باشی. آنچه واقعاٌ اهمیت دارد تو هستی، معرفت تو، موقعیت آگاهی تو.

شما اینجا با من هستید. فرزندان شما، نسل آینده، فقط به این سبب مرا باور خواهند داشت که پدرشان یا مادرشان مرا باور داشته. آنان هیچ تماس مستقیمی با من نخواهند داشت و فقط باور خواهند داشت؛ این یک اعتماد نخواهد بود، فقط یک چیز ذهنی است، یک چیز تشریفاتی.

گاهی اتفاق می افتد که وقتی یک مادر می خواهد به سانیاس مشرف شود، فرزند او نیز می‌خواهد سالک شود. آن کودک نمی داند که چه می کند، نمی داند به کجا می رود؛ او فقط از مادرش تقلید می کند. مادر خودش آمده است، ولی آن کودک همچون یک سایه آمده است. برای آن مادر، من یک معنای کاملاٌ متفاوت دارم؛ برای آن کودک من ابداٌ معنایی ندارم. اگر آن مادر نزد مرشد دیگری می رفت، آن کودک نیز در همانجا مشرف می شد. اگر مادر مسیحی یا محمدی می شد، آن کودک نیز یک مسیحی یا محمدی می شد.

برای آن کودک اهمیت و ربطی وجود ندارد __ و شاید بخشی از نفس او شود که حالا او یک سانیاس است. شاید بعدها در زندگی لباس نارنجی بپوشد و تسبیح مخصوص به گردن بیاویزد و کارهای تشریفاتی را انجام دهد ولی او همان ذهن معمولی را خواهد داشت که در سراسر دنیا وجود دارد. و او با این اعتقاد خودش همان کارهای معمولی را انجام خواهد داد که ذهن همیشه مستعد آن است: او در مورد اعتقادش خشک و متعصب می شود و فناتیک می شود. او شروع خواهد کرد به ادعای اینکه حقیقت اینجاست و نه درهیچ کجای دیگر!

وقتی ادعا می کنی که باور تو درست است و تمام باورهای دیگر کاذب، تو ابداٌ  توجهی به حقیقت نداری. تنها علاقه ی تو به تایید نفس خودت است. این یک ادعای نفسانی است: "حق باید با کشور من باشد، مذهب من باید درست باشد. درست یا غلط، کشور من باید درست باشد، مذهب من باید درست باشد __ زیرا که مذهب من است."

در عمق؛ این همان "من" است که باید حق داشته باشد.

اين نوشته ها منتظر نظرات ارزشمند شماست تا ادامه دار شود با تشکر از همگی

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ٢:۳٢ ‎ب.ظ روز جمعه ۳ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :