لطفا مطالب نوشته شده را تا اخر بخوانيد تا نتيجه ی مطلوب حاصل شود .با تشکر

. هنر زندگی کردن

  The Art of Living

 

پرسش ششم:

اوشوی عزیز،

دیشب، صبح زود دو خواب پشت سرهم دیدم. در اولی شما را دیدم که در اتاق،
 در سکوت کامل نشسته بودید. بسیار آهسته وارد اتاق شدم و نزدیک و نزدیک‌تر شدم،
 تعظیم کردم و پای شما را لمس کردم. شما دستتان را روی سر من قرار دادید.
 بسیار مشعوف بودم و بسیار بسیار سبک. در خواب دوم: اتاقی بسیار زیبا بود، بسیار خنک و آرام بخش با نور آبی. شما روی تخت دراز کشیده بودید؛ لاکشمی و چند نفر از مریدان نزدیک و من حضور داشتیم. لاکشمی به من اشاره کرد تا نزدیک تخت شما بیایم. انگشتان شما حرکتی بسیار متفاوت داشت. گویی که می خواهید آخرین پیام خود را بدهید. من حتی توانستم آنرا خیلی روشن و واضح بشنوم. پیام این بود: "مرا بنوشید، مرا بخورید، مرا تنفس کنید.
نگذارید من نوشیده نشده، خورده نشده و تنفس نشده بمانم." و ما همگی گریه می کردیم.

 

همینجا را از دست دادی. شما باید می خندیدید. رویایت رااصلاح کن. بار دیگر چنین اشتباهی نکن!

 

 

پرسش هفتم:

اوشوی عزیز، "آیا روز وداع، همان روز وصل است؟ آیا شامگاه من، همان سحرگاه من است؟ آیا قلب من همان درخت پرباری است که باید میوه هایش را به مردم بدهم؟ آیا من آن چنگم که دست های آن توانا مرا لمس می کند و یا یک نی که دم او مرا به نوا در می آورد؟ آیا من سالک سکوتم و در آن سکوت چه گنجی یافته ام که می توانم با اطمینان آن را ببخشایم؟"

 

آری، میلیون ها میلیون بار، آری. بگذارید این راهنمای شما باشد. شما فقط به الوهیت اجازه بدهید و او شروع می کند به ترانه خواندن از طریق آن نی شما. فقط مانع نشوید.

فقط به یک چیز نیاز است __ مانع خداوند نباشید. مسئله این نیست که خداوند در نی شما می‌دمد یا نه. مسئله فقط این است که آیا به او اجازه می دهید یا نه. اگر به او اجازه بدهید، آن نوا هم اکنون نواخته می شود. اگر به او اجازه ندهید و شروع کنید به دعا کردن که، "مرا بنواز"، آنوقت هرگز ترانه ای آغاز نخواهد شد.

انسان هیچ کار دیگر به جز تسلیم شدن ندارد __ در یک توکل عمیق، در عشقی عمیق. یک کننده نباش، فقط تسلیم باش. بگذار رهاشدگی وجود داشته باشد. و آنچه پرسیده ای: من می‌گویم آری، میلیون ها میلیون بار، آری.

 

پرسش هشتم:

اوشوی عزیز، من کودکی بودم غمگین، نوجوانی ترسان و مرد جوانی خشمگین.
بااین وجود در تمام زندگیم در عمق درونم احساس کرده ام که همه چیز خنده دار،
 مسخره و بی معنی است. زمانی که سال ها پیش در مدرسه ی علوم دینی بودم،
 دوستی به من گفت که ما برای کارهای الهی چنان ظرفیت محدودی داریم که اگر خداوند برای ما لطیفه ای تعریف کند، از خنده خواهیم مرد. من این گفته را به این خاطر به یاد دارم که از وقتی که وارد پونا شدم احساس می کنم یک خنده ی از ته دل در درونم بالا می آید. احساس می کنم که خداوند برایم لطیفه ای تعریف کرده من آهسته به خط آخرش نزدیک
 می‌شوم. قدری می ترسم که نتوانم آن نکته‌ی نهایی را تا قبل از رفتنم از پونا، تا ماه دسامبر بگیرم، و آنوقت چنان بلند و باصدا خواهم خندید که شما صدای خنده ام را از تگزاس بشنوید. لطفاٌ بگویید آیا من از این جوک جان سالم به درخواهم برد؟

 

جان سالم به‌دربردن از این جوک غیرممکن است. آن خنده ای که من به شما می آموزم چیزی است که شما را کاملاٌ نابود می کند. خنده ای که من آموزش می دهم بسیار مخرب است، یک مصلوب شدن است. ولی آفریده شدن فقط پس از تخریب وجود دارد. ستارگان فقط از درون آشوب زاده می شوند و رستاخیز فقط پس از مصلوب شدن ممکن خواهد بود.

نه، تو قادر نخواهی بود از این جوک جان سالم به در ببری. اگر واقعاٌ به آن اجازه بدهی، تو را غرق خواهد کرد، ازبین خواهی رفت و فقط خنده باقی خواهد ماند. اگر تو بخندی آنوقت آن خنده کامل نیست. وقتی که فقط خنده باشد و تو نباشی، آنوقت کامل است. و تنها آنوقت است که تو آن جوکی را که خداوند تعریف کرده شنیده ای.

آری، تمام کائنات یک جوک است؛ هندوها آن را لی‌لاleela   می خوانند. یک لطیفه است، یک بازی است. و روزی که این را درک کنی آنوقت شروع می کنی به خندیدن و آن خنده هرگز متوقف نمی شود. ادامه دارد و ادامه دارد. در تمام کائنات منتشر خواهد شد.

خنده نیایش است. اگر بتوانی بخندی نیایش را آموخته ای. جدی نباشید؛ انسان جدی هرگز نمی‌تواند مذهبی باشد. فقط انسانی که می تواند بخندد، نه تنها به دیگران بلکه بتواند به خودش هم بخندد می تواند انسانی با دیانت باشد. انسانی که بتواند مطلقاٌ بخندد، کسی که می تواند تمام مسخرگی و تمام بازی زندگی را ببیند، در همان خنده به اشراق می رسد.

نه. می پرسی " آیا من از این جوک جان سالم به درخواهم برد؟"  نه اگر آن جوک را شنیده باشی نمی توانی جان سالم به در ببری. اگر نشنیده باشی آنوقت با عث تاسف بسیار است زیرا زنده خواهی ماند.

 

آخرین و مهمترین پرسش:

اوشوی عزیز، چرا یهودیان دماغ های درازی دارند؟

 

حالا نترسید. من زیاد صحبت نخواهم کرد و نود دقیقه طول نخواهد کشید! نه، زیرا پاسخ را می دانم. وقتی که پاسخ را نمی دانی می توانی زیاد در موردش حرف بزنی. می بینید؟ برای همین است که سخنرانی های من طولانی هستند!   وقتی که حرف می زنم شما پرسش های خودتان را از یاد می برید. ولی وقتی که پاسخ را بدانم، آنوقت نیازی نیست. و من پاسخ این پرسش را می دانم. چنین روی داده که آن را بدانم.

چگونه شد که من این پاسخ را دانستم __ در مورد این باید چیزی بگویم:

یک روز __ همین چند روز پیش __ صبح زود ویوک Vivek این سوال را از من پرسید: "چرا یهودیان دماغ های درازی دارند؟" من روی صندلی‌ام نشستم و در موقعیت خودم مستقر شدم. حوله ام را راحت قرار دادم و به‌ساعت نگاه کردم و تازه می خواستم یک سخنرانی بزرگ در مورد فلسفه و فیزیولوژی دماغ یهودی ها شروع کنم. ولی آنوقت او ترسید و نگران شد! طبیعی است _ زیرا وقتی که من راه بیفتم، دست کم نود دقیقه طول می کشد تا دوباره روی زمین بنشینم! بنابراین او گفت، "بس است، بایست! من خودم پاسخ را می دانم! نیازی نیست پاسخی بدهی!"

من خیلی تعجب کردم زیرا تازه شروع کرده بودم به حرکت. ولی ویوک با عجله گفت، "چون که هوا مجانی است!"

خیلی زیباست. عاشقش شدم. همه چیز را شرح می دهد. یهودی ها به این دلیل دماغ های درازی دارند که هوا مجانی است!

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٦ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :