مطالب جديد و جالب ديگری از زبان اوشو

دوستان لطفا تا اخر مطالب رو بخونين تا نتيجه مطلوب حاصل بشه .

 

از مقالات برگزیده اوشو

از مجله ي "اوشوتايمز بين الملل" ، اكتبر 1998

 

 

 بي حوصلگي، بودا و بافلو

Boredom, the Buddha and the Buffalo

 

لطفاً طبيعت تجربه اي را كه بي حوصلگي و بي قراري مي خوانيم تشريح كنيد .

 

 بيحوصلگي و بي قراري عميقاً به هم مرتبط هستند. هروقت حوصله تان سربرود، سپس بي قرار مي شويد. بي قراري محصول جانبي بي حوصلگي است.

سعي كن مكانيسم آن را درك كني. هروقت حوصله ات سر مي رود، مي خواهي
از موقعيتي كه در آن هستي فرار كني. اگر كسي چيزي مي گويد و حوصله ي تو
سررفته است، شروع مي كني به وول خوردن و تشنج پيداكردن. اين اشاره اي ظريف است كه مي خواهي از آن مكان، از آن شخص و از آن صحبت هاي بي معني دور شوي.

بدنت شروع به حركت مي كند. البته براي اينكه با ادب باشي، آن احساس را سركوب
مي كني، ولي بدن پيشاپيش به حركت درآمده است ___ زيرا بدن بيش از ذهن اصالت دارد، بدن بيشتر از ذهن صداقت و صفا دارد!

ذهن سعي دارد باادب باشد، لبخند مي زند. مي گويي، "چه قشنگ،" ولي در درون
مي گويي، "چه مزخرف! من بارها به اين داستان گوش داده ام و او بازهم تكرار
مي كند!"

هروقت حوصله ات سربرود، بي قرار مي شوي. بي قراري، نشاني بدني است:
بدن مي گويد: "از اينجا دور شو.هرجا كه خواستي برو، ولي اينجا نباش!"

ولي ذهن به لبخندزدن ادامه مي دهد و چشم ها برق مي زند و مي گويي گوش مي دهي و هرگز چيزي به اين زيبايي قبلاً نشنيده اي. ذهن متمدن است، بدن هنوز وحشي است.
ذهن انساني است، بدن هنوز حيواني است.

ذهن كاذب است، بدن صادق است. ذهن آداب و مقررات مي داند __چگونه بايد رفتار كرد

و چگونه بايد درست رفتار كرد __ بنابراين وقتي كه آدم كسل كننده اي را هم مي بيني، مي گويي، "چقدر از ديدارت خوشحالم!" و در عمق وجودت، اگر اجازه داشتي، اين مرد را مي كشتي! او تو را وسوسه مي كند كه به قتلش برساني! آنوقت احساس بي قراري
مي كني و ول وول مي خوري! اگر به بدن گوش بدهي و فرار كني، بي قراري
ازبين مي رود.

امتحان كن! اگر كسي حوصله ات را سر برده است، شروع كن به پريدن و دويدن
به اطراف. ببين: بي قراري ناپديد مي شود، زيرا بي قراري فقط نشان مي دهد كه انرژي نمي خواهد در اينجا باشد. انرژي پيشاپيش به حركت درآمده است، انرژي پيشاپيش اين مكان را ترك كرده است. حالا، تو انرژي را دنبال كن!

بنابراين، نكته ي اصلي، فهميدن بي حوصلگي است نه بي قراري. بي حوصلگي پديده اي بسيار بسيار بااهميت است. فقط انسان است كه احساس بي حوصلگي مي كند، نه هيچ حيوان ديگري. نمي تواني كاري كني كه يك بافلو احساس بي حوصلگي كند. غيرممكن است! فقط انسان بي حوصله مي شود، زيرا فقط انسان هشيار است. سبب آن هشياري انسان است.

هرچه بيشتر حساس باشي، هرچه بيشتر آگاه باشي، هرچه معرفت بيشتري داشته باشي،

بيشتر حوصله ات سر مي رود. در موقعيت هاي بيشتري احساس بي حوصلگي مي كني.

يك ذهن ميانحاله mediocre  احساس بي حوصلگي نمي كند. او ادامه مي دهد، اوضاع را قبول مي كند، هرچه كه باشد اشكالي ندارد! او زياد هشيار نيست.

هرچه هشيارتر بشوي، بيشتر احساس خواهي كرد كه برخي از موقعيت ها فقط يك تكرار هستند، گويي كه تحمل آن موقعيت برايت دشوار است و موقعيتي بيات و فاسد است.
هرچه حساس تر باشي، بيشتر احساس بي حوصلگي مي كني. بي حوصلگي نشانه ي  حساس بودن است. درختان احساس بي حوصلگي نمي كنند، حيوانات بي حوصله
نمي شوند، سنگ ها بي حوصله نمي شوند ___ زيرا به قدر كافي حساس نيستند.

اين بايد يكي از اساسي ترين نكات براي فهميدن بي حوصلگي باشد __ كه شما
حساس هستيد.

ولي بودا نيز بي حوصله نمي شود. نمي تواني به يك بودا احساس بي حوصلگي بدهي.

حيوانات بي حوصله نمي شوند و بوداها نيز بي حوصله نمي شوند.

بنابراين بي حوصلگي پديده اي است بين حيوان و بودا. براي بي حوصلگي قدري حساسيت بيشتري نياز است كه به حيوان داده شده. و اگر بخواهي به وراي آن بروي، آنوقت بايد تماماً حساس بشوي.

آنگاه بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. ولي در اين ميان، بي حوصلگي وجود دارد.

اگر همچون حيوان بشوي، بازهم بي حوصلگي ازبين مي رود. بنابراين درخواهيد يافت كه مردماني كه زندگي حيوان گونه دارند كمتر بي   حوصله مي شوند. آنان با خوردن و نوشيدن و خوش بودن شاد هستند و حوصله شان سر نمي رود، ولي آنان موجودات حساسي نيستند. در حداقل زندگي مي كنند. آنان فقط با همان قدر آگاهي زندگي مي كنند كه براي زندگي روزمره كفايت كند.

درخواهيد يافت كه روشنفكرها، كساني كه زياد فكر مي كنند، بيشتر بي حوصله مي شوند، زيرا فكر مي كنند. و به سبب همين فكركردن است كه مي توانند ببينند كه چيزهايي فقط تكرار است. زندگي شما يك تكرار است: هر روز صبح تقريباً همانطور از خواب
برمي خيزيد كه هميشه در عمرتان برخاسته ايد. هميشه يك جور صبحانه مي خوريد. سپس به اداره مي رويد __ همان اداره، همان مردم، همان كار. آنوقت به خانه مي آييد __ همان همسر! اگر حوصله تان سربرود، طبيعي است!

برايتان بسيار دشوار است كه چيزي جديد ببينيد، همه چيز كهنه و گرد گرفته است.

داستاني شنيده ام:

روزي مري جين، دوست خوب يك دلال ثروتمند با خوشحالي در را باز كرد و سپس به سرعت خواست آن را ببندد زيرا دريافت كسي كه در پشت در است همسر آن معشوقش است.

زن به در تكيه داد و گفت، "عزيز ، بگذار بيايم تو. قصد ندارم صحنه اي برپا كنم، فقط مي خواهم گفتگويي دوستانه داشته باشم."

مري جين با عصبيت فراوان او را به داخل راه داد و با احتياط گفت، "چه مي خواهي؟"

همسر مرد در حالي كه به اطراف نگاه مي كرد گفت، "چيز زيادي نمي خواهم فقط يك سوال دارم: كه پاسخ آن را مي خواهم. به من بگو عزيزم، فقط بين خودمان دو تا باشد،
در آن احمق مزخرف چه چيز جالبي مي بيني؟"

همان شوهرهر روزي يك احمق مزخرف مي شود، همان زن هر روزي..... تقريباً
از ياد مي بري كه او چه شكلي است! اگر از شما بخواهند كه چشمانتان را ببنديد و
چهره ي همسرتان را به ياد بياوريد، اين را غيرممكن خواهيد يافت. صورت زن هاي بسياري در نظرتان مي آيد، تمام زنان همسايه، ولي نه صورت همسرتان!

تمام آن رابطه يك تكرار شده است. عشقبازي مي كنيد، يكديگر را در آغوش
مي گيريد،همسرتان را مي بوسيد، ولي اينك تمام اين ها حركاتي توخالي شده اند.
آن شكوه و وقار خيلي وقت است كه از بين رفته است. وقتي كه ماه عسل تمام شود، ازدواج تقريباً تمام شده است، سپس به وانمودكردن ادامه مي دهيد.

ولي در پشت آن تظاهرها، بي حوصلگي انباشته مي شود.

مردم را در خيابان تماشا كن و خواهي ديد كه كاملاً بي حوصله هستند همه بي حوصله هستند، تا سرحد مرگ بي حوصله هستند. به صورت هايشان نگاه كن __ هيچ هاله اي از خوشي در آن نيست.

به چشم هايشان نگاه كن __ گردگرفته است، هيچ نوري از شادي درون در آن نيست.

از اداره به خانه مي روند و از خانه به اداره، يك تكرار مدام.

و يك روز مي ميرند... مردم تقريباً هميشه بدون اينكه زندگي كرده باشند مي ميرند.

گفته شده كه برتراند راسل گفته است:"وقتي به ياد مي آورم، نمي توانم بيشتر از چند لحظه را به خاطر بياورم كه واقعاً زنده و باحرارت بوده ام."

آيا مي تواني به ياد بياوري؟ چند لحظه از زندگيت بوده كه واقعاً باحرارت بوده اي؟
خيلي به ندرت رخ مي دهد. انسان خواب آن لحظه ها را مي بيند، آرزويشان را دارد و اميد دارد كه چنين لحظاتي داشته باشد، ولي هرگز رخ نمي دهند.

حتي اگر هم رخ بدهند، دير يا زود تكراري مي شوند. وقتي كه عاشق زن يا مردي
مي شوي، معجزه اي را احساس مي كني. ولي رفته رفته آن معجزه ازبين مي رود و
همه چيز تكراري مي شود. بي حوصلگي آگاه شدن از تكرار است. حيوانات چون
نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، پس نمي توانند بي حوصله شوند. آن ها نمي توانند گذشته را به ياد بياورند، بنابراين نمي توانند احساس تكرار كنند. يك بافلو همان علف را هر روز با همان لذت مي خورد. تو نمي تواني! چطور مي تواني همان علف را با همان لذت، هر روز بخوري؟ به ستوه خواهي آمد!

بنابراين مردم سعي مي كنند تغيير بدهند. به خانه ي جديد مي روند، اتومبيلي جديد به خانه مي آورند، شوهر قديم را طلاق مي دهند و رابطه اي جديد مي زنند!

ولي دير يا زود اين چيز جديد هم يك تكرار خواهد شد.

تعويض خانه، تعويض شريك زندگي، تعويض افراد و روابط هيچ كاري از پيش نخواهند برد.

و هرگاه جامعه اي بسيار كسل شود، مردم از شهري به شهر ديگر مي روند، از شغلي به شغل ديگر، از همسري به همسر ديگر، ولي دير يا زود درمي يابند كه همان چيزها بار ديگر با همين زن، با همين مرد و با همين خانه و اتومبيل تكرار مي شود.

آنوقت چه بايد كرد؟

با تشکر از همگی دوستان ِکه برای بهبود و پر بارشدن وبلاگ بنده رو ياری می دن

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱۱ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :