زندگی حس غریبیست که یک مرغ مهاجر دارد.

سبزه ها در بهار می رقصند

 من در کنار تو به آرامش می رسم،

و آنجا که هیچ کس به یاد ما نیست ،

تو را عاشقانه می بوسم،

 تا با گرمی نفسهایم ،

 به لبانت جان دهم و با گرمی نفسهایت،

 جانی دوباره می گیرم.

دوستت دارم،

 با همه هستی خود ای هستی من دوستت دارم.

 و هزاران بار خواهم گفت که :

من دوستت دارم.

 نیما یوشیج

 

از دست رفته ام من و از پا فتاده ام
ز آندم که دل به عشق بلا خیز داده ام
مولود تیره روزی و پرورده ی غمم
چون صبح آتشین ز شب تیره زاده ام
جانم زبی وفایی یاران نیمراه
صد بار تیره گشت و همان لوح ساده ام
بر چهره ام فروغ دل و جان من ببین
چون صبح صادق است جبین گشاده ام
ای ساحل نجات کجا جویمت که من
چون کشتی شکسته به توفان فتاده ام
تا رفته ای چو باد از کنار من
چون گردباد، سر به بیابان نهاده ام
(غزلی از ابوالحسن ورزی(
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
ای گیسوی پر موج(شارل بودلر(
 
ای گیسوی پـریشان که بـر شانـه های مرمرین فــرو ریخته ای، ای حلقه هـای عـطرآگین و مـواج، امـشب می خواهم شما را آشفته تر کنم تا بستر عشق را از خاطره ی شما به پا کنم.
ای گیسوی پریشان!
ای جنگل عطرآگین که گویی آسیای سرمست و آفریقای آتشین را در دل خود جا داده ای، همچنان که نوای موسیقی روح مرا به ارتعاش در می آورد، جسم من نیز بی اختیار هوس شناوری در امواج معطر دریای تو دارد.
دلم می خواهد در این دریای عطرآگین بر امواج طره های پر پیچ و تاب تو نشینم و بدان جزیره ی دور دستی روَم که درختان سر سبز، از فرط گرما، خسته در کناری آرمیده اند، اما دلی پر شور و مست دارند.
ای دریای آبنوسی، مگر تو خود نمی دانی که چه اندازه قایق های بادبانی و شعله های آتش و گل های سحر آمیز در دل خود پنهان داری؟
دلم می خواهد در بندرگاه این دریا نشینم و ساعتی با امواج عطرآگین و موسیقی دلپذیر و رنگ های زیبای آن به سر برم.
دلم می خواهد مستانه در این اقیانوس پهناور فرو روم و آنقدر در دل امواج آن جستجو کنم که آخر بدان جزیره ای که گاهواره ی رؤیا های دلپذیر و سستی جان پرور است برسم و در آن جا خانه گیرم.
ای گیسوی پرموج که گوئی غرفه ی تاریک آرزوهای دور و دراز منی ، خبرداری که هروقت تو را می بینم آسمان لاجوردین در نظرم پهناورتر جلوه می کند. دلم می خواهد سر بر حلقه های پرپیچ و تاب تو نهم و در آن جا مشتاقانه عطر مشک آمیز تارهای تورا ببویم.
دلم می خواهد مدتی دراز، به دازای ابد، بر طره های پرشکن تو باران یاقوت و مروارید و زمرد فرو بارم تا برای همیشه تو را در اختیار خویش گیرم و مطیع هوس های خود کنم. آخر مگر نه تو همان جزیره ی رویایی هستی که در آن می توان زمام عقل را آسان به دست آرزو سپرد؟ مگر تو آن جام زرین که می توان لب بر لب آن نهاد و جاودانه از آن باده ی خاطرات شیرین نوشید.... ؟
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من به خورشيد اعتقاد دارم، حتي اگر ندرخشد من به عشق اعتقاد دارم، حتي اگر تنها باشم من به خدا معتقدم، حتي اگر ساکت باشد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
 
پروانه سوخت شمع فرو مرد شب گذشت
ای وای من که قصه ی دل نا تمام ماند

 

 

دوستان

ياريم کنيد تا ياريگر لحظات هم باشيم . ما با هم افکار و ايده هايمان را بسوی متعالی شدن همسويی می دهيم اگر فقط با هم باشيم

 

اميدوارم خوشتون بياد منتظر نظرات ارزشمندتون هستم .

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱٢ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :