چشمهايي كه نمي بينند

 

 

 

مرد نجوا كنان گفت: اي خداوند و اي روح بزرگ با من حرف بزن

 

 

و چكا و كي با صداي بلند خواند ،اما مرد نشنيد،پس مرد دوباره فرياد زد: با من حرف

 

 

 بزن.و برقي در اسمان جهيدو صداي رعد در اسمان طنين افكن شد،اما مرد باز هم

 

 

نشنيد.

 

 

مرد نگاهي به اطراف انداخت و گفت:اي خالق توانا،پس حداقل بگذار تا من تو را ببينم

 

 

 و ستاره اي به روشني درخشيد،اما مرد فقط رو به اسمان فرياد زد :پروردگارا،به من

 

 

معجزه اي نشان بده و كودكي متولد شد و زندگي تازه اي اغاز شد،اما مرد متوجه

 

 

 نشدو با نا اميدي ناله كرد:خدايا،مرا به شكلي لمس كن و بگذار تا بدانم اينجا حضور

 

 

 داري و انگاه خداوند بلند مرتبه دست خود را از اسمان بر روي زمين دراز كردو مرد را

 

 

لمس كرد،اما مرد با حركت دست ،پروانه را دور كرد و قدم زنان رفت...

 

 

اميدوارم ما هميشه حقايق را چنان كه هست قبول كنيمو هر ان با تامل بيشتر

 

 

راهمان را اغازگر رهرويي ديگر كنيم و هر لحظه به مكتب او نزديك تر.

 

 

 

 

الهي به هر كه نا فرماني كند تو بردباري.

 

 

 

 

خوب صبر كردن پيش درامد پيروزي است. حضر ت علي

 

 

 

فرشتگان الهي در صبحگاه روز عيد بر سر كوچه ها مي ايستند و مي

 

 

 

 گويندبر خيزيد و به ديدار پروردگاركريمي برويدكه نعمت هاي فراواني مي

 

 

 

دهدو گنا هان بزرگ را مي بخشد . پيامبر اكرم ص

 

 

 

آب زنيد راه را هين كه نگار مي رسد

 

 

مژده دهيد باغ رابوي بهار مي رسد

 

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز جمعه ۱ اردیبهشت ،۱۳۸٥
تگ ها :