نامه اي به يك  يا هزاران دوست
 
سلام و دوباره سلام به تودوست عزيز

مي دانم كه مانند هميشه سختي ها و مشكلات زندگي مجال كارهاي ديگري را به تو نمي دهدو مي دانم كه به هر كاري دست مي زني براي پيدا كردن آرامشي كه آرزويش را داشتي و ديگرجايي براي خواندن نامه يك دوست نمي ماندولي دوست من،اگر اين نامه را بخواني يا نخواني آن را مي نويسم براي تمام دوستان.
باز هم مثل هميشه دلتنگم . دلتنگي من به دليل تنهايي و مشكلات روزمره نيست،دلتنگي من از بي مهري و بي وفايي نيست،بلكه از درماندگي انسانهاي (يا بهتر بگويم تبعيد شدگان) اين سرزمين است كه عامل قسمتي از مشكلات، بي اراده بودن آنها است.
تبعيد شدگاني كه نا خواسته آمده اند ، نا خواسته پذيرفته اند ،به سختي زندگي (كه همان گذراندن دوران تبعيد) كرده اند وبه اجبار هم مي روند.
دلم تنگم است زيرا مي بينم و مي شنوم ،ودلم تنگ است از اينكه بايد ديده ها وشنيده ها را انكار كنم. ودلتنگم از اينكه نمي توانم بازگو كنم ادراكم را و بايد مانند هميشه خاموش باشم.
دوست من! تو هم مثل من ،ومن مثل هزاران تبعيد شده ديگر.
مي گويند انسانها داراي اختيارهستند ،و جهان قانونمند است.آري مي دانم اين اختيار همان اجباريست كه بايد در نبودن هيچ راهي ا نتخاب كرد،و قانونمند بودن جهان هم همان قانون بقاي جهان و قانون نظم ! و .......... است.
ولي آيا اخلاق انسانها هم قانونمند است؟
آيا همه انسانها در شرايط يكسان به يك نحو عمل مي كنند؟
دوست من! آيا من ،تو و ........كه از انسانيت حرف مي زنيم به آن عمل مي كنيم؟
آري اين من و ما هستيم كه باعث مي شويم ديگري از زندگي درس بگيرند و در شرايط مختلف رنگ عوض كند. گر چه اينها همه جزيي از فطرت محسوب مي شود ،ولي باز هم تكرار و تكرار دستاويز وبهانه اي براي آن .
دوست من ! امروز من تو را مي شكنم ،فردا توديگري را مي شكني و ....اين شكستنها آنقدر ادامه مي يابد تا خوي ها تغير كند ،تا جاييكه كسي وچيزي مانع من و تو ما نمي شود براي انكار يكديگر .
با هم زندگي مي كنيم اما غريبه ايم ،يك غربت طولاني كه رابطه تنها زنجيري براي تداوم آن است.
دوست من! آنقدر غريبيم كه حتي خودمان  هم نمي خواهيم آنرا قبول كنيم ،و تنها خصلت خوبي كه داريم همان دلخوشي است كه به خودمان مي دهيم و با توّهم اينكه تنها نيستيم و با هميم، دوران تبعيد را سر مي كنيم.
توي دنيا صداهاي زيادي به گوش مي رسد ،همهمه ،فرياد و....ولي تنها چيزي كه به گوش نمي رسد صداي قلبهايي هست كه با فرياد قلب محبوب را صدا مي زنند.
دوست من منو ببخش اگر نمي توانم زيبا بنويسم چون دلتنگم .

) از افلاطون پرسيدند: در دنيا جگونه زندگي كردي؟
گفت:به اجبار آمدم،متحير زيستم واينك به اكراه از جهان مي روم ،و اينقدر معلوم مي شودكه هيچ معلوم نشد).

منو از نظرات ارزشمندتون بی بهره نذارين لطفا منتظر تون هستم تا با ياری شما وبلاگی پر بار اماده کنيم . با تشکر از همگی

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٦ شهریور ،۱۳۸٥
تگ ها :