عشق نخستین
(از لئوپاردی)
همیشه روز آغاز عشق نخستین را به یاد می آورم. آن روز را به یاد می آورم که برای اولین بار کشاکش عشق را در دل احساس کردم و  با خود گفتم: « اگر عشق این است، چه درد جانکاهی است!<.
دیده بر زمین افکندم و مدتی دراز دنبال آن کس که برای نخستین بار، شاید بی آنکه خود بخواهد، دلم را آماج تیر عشق کرده بود نگریستم. راستی ای عشق، چه رهبر بدی بودی! آخر چرا یک چنین احساس دلپذیر، باید این همه هوس و این همه رنج به دنبال خود داشته باشد؟
وقتی که عشق در دلم راه یافت، دریافتم که این شادمانی، نه با صفا و خلوص، بلکه با غم واشک همراه است. ای دل آشفته، وقتی که بدین حقیقت پی بردی، دچار چه هراس و اضطرابی شدی! یادت هست که چطور مرا در غو غای روز و خاموشی شب، گاه نگران و گاه خوشبخت واداشتی که آه های سوزان از دل بر آرم و بی تابانه بر بستر خود بغلتم؟ یادت هست که هر وقت افسرده و خسته، دیدگان را از پی خفتن بر هم می نهادم، چگونه تب و هذیان مرا ناگهان از خواب بیدار می کرد؟ اوه! در میان تاریکی، چهره ی زیبای دلدار چه روشن در نظرم جلوه می کرد! دیده بر هم می نهادم تا بهتر او را تماشا کنم. سراپایم را لرزشی دلپذیر فرا می گرفت و همچنان که باد هنگام گذشتن از جنگل های کهن درختان را به زمزمه ای مبهم و طولانی و امید دارد، اندیشه های آشفته و پریشان روحم را فرا می گرفتند، اما در آن هنگام که من خود خاموش بودم، دل دیوانه ام می نالید و رنج می برد.
............................................
ای عشق دیریست قلب مرا که پیش از این از آتش امید سوزان بود ترک گفته ای. ترک گفتی و به جای تو سردی نومیدی و غم را احساس کردم. در بهار زندگی، خاموشی خزانی را در دل خود حکم فرما دیدم. اما هنوز همچنان به یاد آن روزگاران هستم که تو به خانه ی دلم فرود آمدی. روزگاری که در آن نوجوان ساده دل صحنه ی غم انگیز جهان را از نزدیک می نگرد و در خوش بینی لحظات شیرین عمر، آن را گوشه ای از بهشت می پندارد، دل در برش از امیدها و هوس های نورسیده می تپد. او که به حقیقت جز طعمه ای نیست که برای درد و غم آفریده اند، چنان این زندگی را استقبال می کند که گویی به مجلس رقص یا تفریحگاهی می رود.
اما من، ای عشق، همان وقت هم که برای نخستین بار در خانه ی دلم را کوفتی، پیر بودم، زیرا طوفان غم بنای زندگانیم را در هم ریخته بود. دیگر برای دیدگان من کاری جز گریستن باقی نبود.
ای عشق، من تو را تا دیر باز نمی شناختم، اما می دانم که از اول برای اشک و غم آفریده شده بودم. پیش از دیدار تو، به همه ی لذات جهان بی اعتنا بودم.از لبخند ستارگان لذت نمی بردم. معنی خاموشی سپیده دم را نمی دانستم. از راز سر سبزی چمنها بی خبر بودم. وقتی که تو را شناختم همه چیز برایم عوض شد، زیرا عشق خانه ی دلم را معبد جمال کرد. دیگر صدای شهرت طلبی را که پیش از آن پیوسته در گوش دلم طنین افکن بود نشنیدم. زیرا کتاب و دفتر که روزگاری همه چیز من بودند، ناگهان در نظرم از ارزش افتادند.
راستی چطور شد که عشق نخستین همه ی عشق ها را از دل من بیرون برد؟ چطور شد که اسیر اندیشه و رؤیائی پایان نا پذیر همه چیز را رها کردم تا شادی غم را احساس کنم؟

 

اميدوارم از اين مطلب انتخابي هم خوشتون بياد

 

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها :