فردي کوشيد خدا را بشناسد ، به آثار و کتب مقدس مراجعه کرد ،اما هر چه بيشتر خواند بيشتر گيج مي شد .يک روز عصر مطالعه را کنار گذاشت ، به ساحل دريا رفت تا هوايي تازه استنشاق کند .


انجا پسر بچه ايي را ديد که در ماسه ها گودالي حفر کرده بود و از دريا آب بر مي داشت و به گودال مي ريخت ، با تعجب از پسر بچه پرسيد : فرزندم چه کار مي کني ؟ پسرک پاسخ داد :مي خواهم دريا را توي اين گودال بريزم ، مرد گفت : اين کار مسخره ست ، توچه طوري مي تواني درياي به اين بزرگي را در اين گودال جاي بدهي؟!


همچنان که حرفها را به پسرک مي گفت ، دريافت که خود نيز به کاري چنين احمقانه مشغول بوده است. در واقع او هم مي کوشيد که سراسر خرد لايتناهي خداوند را با ذهن کوچک انساني خويش بشناسد .

 

Image hosting by TinyPic

هولمن هانت تصويري را ازحضرت عيسي را نقاشي کرده است ، که در آن مسيح در باغي ايستاده است ، در يک دست فانوسي دارد و با دست ديگربر در مي کوبد ، يکي از دوستان هانت به او گفت : هولمن تو در اين نقاشي مرتکب اشتباه شده ايي ، اين در دستگيره ندارد ،هانت پاسخ داد اين اشتباه نيست ، زيرا اين در قلب بشر است که تنها مي تواند از درون باز شود .

براي حرکت به سوي خدا لازم است که برخيزيم و در را باز کنيم و بگذاريم که خدا وارد شود ، اين امر فقط زماني اتفاق مي افتد که انسان نياز به خدا را احساس کند و از اعماق قلب خويش آن را فرياد کند .....



  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۱ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها :