اي كاش مي‌بودي و مي ديدي وقتيكه تو رفتي چقدر دلم گرفت . آخر با تو عاشق بودم و به

عشق نزديكتر. با تو ميشد به پيشواز صنوبرها رفت و پرستوها را تا دريايي دور بدرقه

كرد. وقتي تو رفتي دلم گرفت آخر با تو ميشد تا آنسوي ساحل دلها كوچيد و عشق را زيبا

ترديد . وقتي كه تو بودي ،‌دلم چه آرامش غريبي مي يافت. درحريم نگاهت و آسمان چه

حقير مي نمود درمصاف چشمانت . وقتي تو رفتي دلم شكست ،‌آخر مي توانستم دلتنگيهايم

را به ضريح چشمانت بسپارم و تبسم ستاره ها را در برقي نگاهت ببينم . اينك :


اينك بي تو دلم درجستجوي كوچه اي است كه به باغ ياد تو بپيوندد.


بگو اي مسافر نازنينم:


براي ديدنت از كدامين كوچه بيايم ... ؟!


مرا درياب كه دل دريايي من بي تو مرداب است


سادگي مرا ببخش كه خويش را تو خوانده ام


براي برگشتن تو به انتظار مانده ام


سادگي مرا ببخش كه دلخوش از تو بوده ام


تو را به انگشتر شعر مثل نگين نشانده ام


به من نخند و گريه كن چرا كه جز نياز تو


هرچه نياز بود و هست از درخانه رانده ام


اگر به كوتاهي خواب ،‌خواب مرا سايه شدي


به جرم آن داغ عطش برلب خود  نشانده ام


گلوي فرياد مرا سكوت دعوت توبود


ولي من اين سكوت را به قصه ها رسانده ام


دوباره از صداقتم دامي براي من نساز


از ابتدا دست تو را دراين قمار خوانده ام


گناه از تو بود و من نيازمند بخششت

 
چرا كه من درابتدا تورا ز خود نراند ه ام


گناهكار هركه بود كيفر آن مال من است


به جرم آن داغ عطش برلب خود نشانده ام

  
نویسنده : ** ناهید ** ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ مهر ،۱۳۸٥
تگ ها :