هوای دلم ...

دلم گرفته. دلم عجيب گرفته. اين روزا خدا داره تو گرفتن حال من

سنگ تموم مي ذاره. خستم. خيلي خستم. دلم مي خواد برم يه

جاي دور. گم شم. تنها باشم. فقط من و خدايي که نمي دونم چه

خوابي برام ديده. هر چند که اين تنهاييه هميشه با منه ولي دلم

يه ريزه آرامش مي خواد. کاش يکي بود برام مي خوند:

اي مه من، اي بت چين، اي صنم

و من عاشقش مي شدم...

بهم کمک کن بازم به کمکت محتاجم

/ 6 نظر / 4 بازدید
م ی ث م

الا بذکرالله تطمئن القلوب. بله .

مهران

ای قوی باش دختر. يک روزی چنان از تنهائی در ميای که بعدش می فهمی اين همه تنها بودن ارزشش رو داشته. اينو قول ميدم حالا رنگ مشکی پشت وبلاگتم درست کن. خوب؟

مهران

نفهميدم اسمتون چيه؟چرا دو اسمه اين؟ دونفر وبلاگ رو می نويسين؟

جواد رحيمی...

یکی بود هیشکی نبود تا قصّه رو شروع کنه تو این شبِ بی انتها به سمتِ من طلوع کنه . سلام مهتاب عزیز... نمیدونم اسمش و قصه باید گذاشت؟ یا ترانه ؟ به هر حال مهم اینه که این هم زخم خورده... زخمی که انتظار مرهم تو رو به شماره نشسته... شاد در پناه یزدان...