والاترين آزادي


گوتام بودا از زندگاني هاي پيشين خودش داستان هاي زيادي نقل

 كرده است. يكي از داستان هاي او اين است كه زماني يك فيل

بود و يك شب در ميان شب آتش سوزي بزرگي در جنگل رخ داد.

آتش چنان وحشي و باد چنان قوي بود كه تمام حيوانات جنگل

شروع به فرار كردند، ولي راه فراري پيدا نمي كردند.

فيل از دويدن خسته شده بود و زير درختي ايستاد تا اطراف را

ببيند و راه فراري پيدا كند. درست همانطور كه مي خواست حركت

 كند __ يك پايش را به هوا بلند كرده بود كه يك حيوان كوچك رفت

و زير پاي او نشست. پاي او بزرگ بود و آن حيوان كوچك شايد فكر

كرده بوده كه جاي مناسبي براي سايه گرفتن است. ولي فيل

دچار مشكل شد: اگر پايش را برزمين

مي گذاشت، آن حيوان مي مرد و اگر پايش را زمين نمي گذاشت

، خودش مي ميرد __ زيرا آتش به سمت او مي آمد.

باگوان عزيز:

اين درختان چه دارند كه چنين احساس هاي كهني را در من 

برمي انگيزند؟

آنان چه موجودات ساكت و ساكني هستند!

به نظر مي رسد آن ها شرافتي را حمل مي كنند كه نتيجه ي

شناخت ابديت است و آن ها

نماينده ي چيزي هستند كه من بايد بدانم وياوقتي مي دانسته ام،

. شكل آن ها فقط زيبا و شكيل نيست

آن ها چنان اغواگر و چنان جذاب هستند كه بيانگر چيزي بي شكل

هستند كه من حتي احساس مي كنم

نياز ندارم دركش كنم، بلكه مشتاقم در آن دربرگرفته شوم.

غريزه اين است كه به سمتشان بروم و ارتباط پيدا كنم، ولي

درآغوش گرفتن يا لمس درخت به نظر نمي آيد كه نكته ي اصلي

باشد. و مي دانم كه بيشتر اوقات، شما را همچون يك درخت

احساس كرده ام،

زيرا كه همان كيفيت ها را داريد.

آيا درختان سعي مي كنند چيزي به ما بگويند؟

در جهان هستي همه چيز سعي دارد چيزي به تو بگويد __ نه

فقط درختان. كوهستان ها، اقيانوس، رودخانه ها، آسمان، ابرها

___ همه به تو چيزي مي گويند. به تو مي گويندكه جهان هستي

 ابدي است،

كه شكل ها عوض مي شوند، ولي عصاره هميشه باقي است.

بنابراين با شكل ها هويت نگير،

با عصاره تنظيم شو.

بدن تو شكل تو است. ذهن تو، شكل تو است. واقعيت وجود تو

وراي اين دو است.

و آن واقعيت، همه چيز دارد.

اين جهان هستي در برابر آن واقعيت دروني تو فقير است. درخت

چيزهاي بسيار دارد، كوهستان چيزهاي بسياري دارد، ولي

واقعيت دروني تو تمام آن ها را، به اضافه plus، دارد.

و اين نكته ي اضافي، هشياريawareness است.

درخت وجود دارد، ولي از اينكه هست هشيار نيست. وتاوقتي كه

هشيار نشوي كه هستي، فقط يك درخت متحرك هستي: تكامل

نيافته اي. تكامل، از طريق انسانيت مي كوشد تا به قله ي غايي

معرفتconsciousness دست بيابد.

چند نفري رسيده اند، وجود آنان گواه كافي است كه همه مي

توانند برسند __ فقط قدري تلاش، فقط قدري صداقت، قدري

جست و جو. همه چيز به تو مي گويند كه طريقي كه تو زندگي

مي كني كافي نيست، كارهايي كه مي كني همه اش نيست.

زندگي معمولي تو فقط سطحي است، زندگي واقعي تو،

در بيشتر موارد دست نخورده باقي مي ماند.

مردم به دنيا مي آيند، زندگي مي كنند و مي ميرند __ و بدون

اينكه بدانند كيستند.

تمامي هستي ساكت است. اگر تو نيز بتواني ساكت باشي، اين

معرفت دروني را خواهي شناخت،

وبا شناخت اين، زندگي يك خوشي مي شود، يك شادماني لحظه

به لحظه، يك جشن نور بي وقفه.و آنوقت درختان به تو

حسوديشان خواهد شد، به جاي اينكه تو به آن ها حسودي كني

__ زيرا تو مي تواني گل هاي معرفت شكوفه دهي. آن درخت ها

 بسيار فقير هستند، خيلي در عقب راه هستند.

آن ها نيز مسافر هستند، روزي آن ها نيز به جايي مي رسند كه تو

 اكنون هستي.

تو مي بايست يك روز، آن ها بوده باشي.

گوتام بودا از زندگاني هاي پيشين خودش داستان هاي زيادي نقل

كرده است. يكي از داستان هاي او اين است كه

زماني يك فيل بود و يك شب در ميان شب آتش سوزي بزرگي در

جنگل رخ داد. آتش چنان وحشي و باد چنان قوي بود كه تمام

حيوانات جنگل شروع به فرار كردند، ولي راه فراري پيدا نميكردند.

فيل از دويدن خسته شده بود و زير درختي ايستاد تا اطراف را

ببيند و راه فراري پيدا كند. درست همانطور كه مي خواست حركت

 كند __ يك پايش را به هوا بلند كرده بود كه يك حيوان كوچك رفت


و زير پاي او نشست. پاي او بزرگ بود و آن حيوان كوچك شايد فكر

كرده بوده كه جاي مناسبي براي سايه گرفتن است. ولي فيل

دچار مشكل شد: اگر پايش را برزمين

مي گذاشت، آن حيوان مي مرد و اگر پايش را زمين نمي گذاشت

، خودش مي ميرد __ زيرا آتش به سمت او مي آمد.

ولي بودا گفت كه آن فيل تصميم گرفت كه مهم نيست: "يك روز،

 فرد بايد بميرد.

من نبايد اين فرصت را ازدست بدهم.

اگر بتوانم يك زندگي را نجات دهم.... تا وقتي زنده ام از اين موجود

 محافظت مي كنم."

ايستادن در آن وضعيت براي مدت طولاني دشوار بود. فيل به پهلو

 و به طرفي افتاد كه

آتش به آنجا مي آمد.

او سوخت و مرد. ولي تصميم او براي نجات يك زندگي، احترام او

به مخلوقي كوچك،

سبب شد تا در زندگاني بعدي اش در كالبد انساني زاده شود.

ما حركت مي كنيم، آن درختان نيز همچنين حركت مي كنند.

بستگي به اين دارد كه ما چه مي كنيم،

بستگي به اين دارد كه ما با چه معرفتي زندگي مي كنيم، اين

چيزي است كه ما را به گامي بالاتر مي برد.

لذت بردن از درختان، لذت بردن از تمام جهان هستي قشتگ

است، ولي به ياد بسپار:

هم اكنون تو در والاترين اوج هستي __ و كار اصلي تو اين است

كه اين فرصت انسان بودن را

از دست ندهي، بلكه مركز وجود خويشتن را بيابي.

اين يافتن تو را بخشي از روح كيهاني مي كند، آنوقت نيازي به

هيچ شكل ديگر نداري.

و داشتن يك هستي بدون شكل، بزرگترين آزادي است. حتي بدن

نيز يك زندان است، ذهن يك زندان است.

وقتي كه معرفت خالص شدي، با كل يكي شدي، آزادي تو تمام

است __ و هدف اين است.

                ********

انتقال چراغ/ فصل نه

سي مي 1986 ، عصر

با عصاره تنظيم شو

ترجمه محسن خاتمي
         
        *********

سلام

اميدوارم  حالتون خوب خوب خوب باشه

سر آغاز سخن مطلبي بود از سخنراني هاي اوشو اگر در مورد

مطلب بالا يا کلا مطالب اوشو نظري داريد براي من بفرستيد

منتظرنظراتتون هستم

/ 9 نظر / 11 بازدید
دكتر مجتبي كرباسچي

سلام " صاحبدلان " این سایت مجموعه گرد آوری اشعار عارفانه و عاشقانه شعرای قدیم وجدید است واین بار " گلدون دل نازك من "و " موسي و شعبان" منتظر حضور سبز تان هستم خدا يارتان

هادی

سلام مثل همیشه اميدوارم که خوب باشی بودا اعتقاد دارد که پس از مرگ دوباره در قالب جسم دیگری متولد می شود و به زندگی ادامه می دهد. موفق باشی به امید فردایی بهتر در پناه خالقمان تا بعد یا حق.

رضـــــا

سلام.. ممنون که به وبلاگم اومدی.. برات آرزوی موفقیت میکنم.. و امیدوارم وبلاگ پر رونقی داشته باشی..

رضا

كاش مي شد از ميان ژاله ها / جرعه اي از مهرباني را چشيد / در جواب خوبها جان هديه داد/ سختي و نامهرباني را نديد / كاش ميشد با محبت خانه ساخت / يك اطاقش را به مرواريد داد / كاش مي شد آسمان مهر را / خانه كرد و به گل خورشيد داد / كاش ميشد بر تمام مردمان/ پيشوند نام انسان را گذاشت / كاش مي شد كه دلي را شاد كرد / بر لب خشكيده اي يك غنچه كاشت / كاش ميشد در ستاره غرق شد / در نگاهش عاشقانه تاب خورد/ كاش مي شد مثل قوهاي سپيد / از لب درياي مهرش آب خورد / كاش ميشد جاي اشعار بلند / بيت ها راساده و زيبا كنم/ كاش مي شد برگ برگ بيت را / سرخ تر از واژه رويا كنم/ كاش ميشد با كلامي سرخ و سبز / يك دل غمديده را تسكين دهم/

رضا

اي كاش من آيينه بودم / يا انعكاس نور بودم / با نقره هايم گرد غم را / از صفحه دل مي زدودم / اي كاش من يك قطره بودم / يك قطره اشك پاك و جاري/ اشكي به روي گونه اي سرخ / يا در دل چشم انتظاري/ اي كاش من يك ياس بودم/ تا بيكران مي رسيدم / دست پر از احساس خود را/ بر قلب باران ميكشيدم /

مدار صفر درجه

در مکتب ما رسم فراموشی نیست در مسلک ما عشق هم آغوشی نیست چون مهر تو اکنون به دل ما افتاد هرگز به سرش خیال خاموشی نیست همین.... فقط اومدی و گفتی سلام.... آپیم

mohajer

mohajer