حكايت من هم حكايت همين پرنده هست .

                    ***********

حکايت پرنده :

روزي روزگاري ، پرنده اي بود با يك جفت بال زيبا و پرهاي درخشان

، رنگارنگ و عالي و در يك كلام ، حيواني مستقل و آماده ي پرواز ،

در آزادي كامل، هر كس آن را در حين پرواز ميديد ، خوشحال

ميشد. روزي زني چشمش به پرنده افتاد و عاشقش شد. در

حالي كه دهانش از شدت شگفتي باز مانده بود ، با قلبي پر تپش

و با چشماني درخشان از شدت هيجان ، به پرواز پرنده

مينگريست. پرنده به زمين نشست و از زن دعوت كرد با هم پرواز

كنند... و زن پذيرفت... هر دو با هماهنگي كامل به پرواز در آمدند...

 زن ، پرنده را تحسين مي كرد ، ارج مينهاد و ميپرستيد.. ولي در

عين حال ، ميترسيد. مي انديشيد مبادا پرنده بخواهد به

كوهستانهاي دور دست برود. ميترسيد پرنده به سراغ ساير

پرندگان برود و يا بخواهد در سقفي بلندتر به پرواز در آيد... زن

احساس حسادت كرد... حسادت به توانايي پرنده در پرواز و

احساس تنهايي كرد.

انديشيد : برايش تله ميگذارم. اين بار كه پرنده بيايد ، ديگر اجازه

نمي دهم برود. پرنده هم كه عاشق شده بود ، روز بعد بازگشت ،

به دام افتاد و در قفس زنداني شد. زن هر روز به پرنده

مينگريست. همه ي هيجاناتش در آن قفس بود. آن را به

دوستانش نشان مي دادو آن ها به او ميگفتند:تو همه چيز داري!

ناگهان دگرگوني غريبي به وقوع پيوست. پرنده كاملا در اختيار زن

بود و ديگر انگيزه اي براي تصرفش وجود نداشت. بنابراين علاقه ي

او به حيوان ، به تدريج از بين رفت. پرنده نيز بدون پرواز ، زندگي

بيهوده اي را ميگذراند و در نتيجه ، به تدريج تحليل رفت .،

درخشش پرهايش محو شد، به زشتي گراييد و ديگر موقع غذا

دادن و تميز كردن قفس ، كسي به او توجه نميكرد.سرانجام ،

روزي پرنده مُرد. زن دچار اندوه فراواني شد و همواره به آن حيوان

مي انديشيد، ولي هرگز قفس را به ياد نمي آورد. تنها روزي در

خاطرش مانده بود كه براي نخستين بار پرنده را خوشحال در ميان

ابرها و در حال پرواز ديده بود.اگر زن اندكي دقت ميكرد ، به خوبي

متوجه مي شد آنچه او را به آن پرنده دلبسته كرد و برايش هيجان

به ارمغان آورد ، آزادي آن حيوان و انرژي بال هايش در حال حركت

كردن بود، نه جسم ساكنش.بدون حضورپرنده ، زندگي براي زن

مفهوم و ارزشي نداشت و سرانجام ، روزي مرگ زنگ خانه ي او

را به صدا در آورد. از مرگ پرسيد:- چرا به سراغ من آمده اي؟!

مرگ پاسخ داد:- براي اينكه دوباره بتواني با پرنده در آسمانها پرواز

كني . اگر اجازه ميدادي به آزادي برود و بازگردد ، هنوز هم

ميتوانستي به تحسين و عشق ورزيدن ادامه بدهي. حالا براي پيدا

 كردن و ملاقات با آن پرنده ، به من نياز داري...
 
حكايت من هم حكايت همين پرنده هست .

 

/ 8 نظر / 12 بازدید
بهونه ها

سلام،نوشته های شما هم عالی بود.. اما،راستی تو پرند بودی؟زن عاشق؟یا شایدم فرشته؟

سوتام

زندگی شايد... همين لحظه ويرانيست که من وتو دستهايمان را به نشانه دوستی پی موجها روان می داريم! خوشحال ميشم به كلبه ي محقر من بيائي

مرگ گلبرگهای مريم(ريما جون)

برو! برو و برو… من و ما را فراموش کن مگذار دستان خاکی زمين تو را محصور کنند پرواز کن بالا و بالاتر… تا آنجا که دستان خدا هم نتوانند تو را لمس کنند…» برو، بی هيچ تعلقی! ديگر رها شدی! و اين را بدان که ديگر بخاطرت نخواهم گريست ديگر به خاطرت حتی قطره ای اشک نمی ريزم چون ديگر آنقدر قوی شده ام که بی تو باشم برو و بدان که هرگز محتاج تو نيستم… هيچ وقت نبودم اگر هم بودم احتياجم تنها به اندازه يک لبخند، به اندازه لمس دستان تو بود! به اينها هم ديگر احتياجی ندارم برو! برو…

امين

سلام ممنون که به وبلاگ من سر زدی .وبلاگتو ديدم معلومه که برای مطالب آن وقت ميگذاری

عمو داوود

اگر حکايت شما حکايت پرنده است خدا زن حکايت شما رو قبل از فاجعه به راه بياره

خنده دار

هادی

هيچ کس نبايد پروازو فراموش کنه چه پرنده باشه چه با پرنده.