سلام  به همه ي دوستاني كه لطف مي كنن و به وبلاگ بنده نظر مي كنن و االبته نظر  هم ميدن :<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

 

ترجمه ی  رسایی از صحبتهای اوشو ارسالی از محسن خاتمی عزیز مترجم

 

 

. هنر زندگی کردن

 

  The Art of Living

 

پرسش دوم:

اوشوی عزیز، آیا نمی توانی برای من انجامش دهی؟ آیا نمی توانی سر مرا ببری؟


 چون خودم نمی توان آن را رها کنم. این را می دانم زیرا آزمایش کرده ام.

 

 

می توانم، ولی دردسر درست می شود. بگذار لطیفه ای بگویم:

 

پطر مقدس رو کرد به تازه واردی که بی‌صبرانه در پشت دروازه بهشت درانتظار بود و گفت،

 

"نمی توانم اسم تو را پیدا کنم. آیا ممکن است برایم هیجی‌اش کنی؟" مرد چنین کرد.


پطر مقدس رفت تا لیست انتظارش را دوباره چک کند. پس از چند دقیقه برگشت و گفت، "ببینم

 

وقت تو ده سال دیگه است. دکترت کیه؟"

 

اگر من سرت را ببرم، آنوقت پطرمقدس از تو خواهد پرسید، "وقت تو برای چندین زندگانی دیگر

 

است. مرشد تو کیست؟"

 

 

 

 

 

این کار توسط دیگری انجام نمی گیرد. این چیزی نیست که بتواند از بیرون انجام شود. درواقع تو

 

خودت نیز نمی توانی. باید در آن رشد کنی. چیزی نیست که بتوانی انجامش دهی یا تحمیلش کنی،

 

این توسط درکی عمیق فرا می رسد.

 

 

رهاکردن سر یکی از دشوارترین کارهاست زیرا تو با سر هویت گرفته ای. تو سر هستی!

 

افکارت، ایدئولوژی‌ات، مذهبت، سیاست تو، متون مذهبی ات، دانش تو، هویت تو __ همه‌چیز

 

سر است. چگونه می توانی آن را رها کنی؟ فقط فکر کن که سر را انداخته ای؟ آنوقت تو کیستی؟

 

بدون سر تو هیچکس نیستی

 

 

باید در ادارک رشد کنی. وقتی که بتوانی سری تازه در بالای این سر رشد بدهی، فقط آنوقت

 

است که می توانی این سر را بیندازی. تمامی تلاش مراقبه همین است __ کمک به شما برای

 

رشددادن یک سر جدید، یک سر تازه که نیازی به افکار نداشته باشد، سری که نیاز

 

به‌ایدئولوژی نداشته باشد؛ سری که هشیاری خالص باشد و برای خودش کفایت کند؛ سری که

 

برای زندگی کردن نیاز به تاثیرات خارجی نداشته باشد؛ سری که با هسته ی دورنی خویش

 

زنده باشد.

 

 

 

وقتی سری تازه رشد دادی، سر کهنه بسیار آسان خواهد افتاد: به خودی خودش خواهد افتاد.

 

 

اگر من چیزی را برتو تحمیل کنم، مقاومت خواهی کرد، خواهی ترسید، هراسان می شوی.

 

 
و هیچکس نمی خواهد بمیرد. مردن هنر ظریفی است که باید آموخته شود.

 

 

شنیده ام:

 

 

روز اعدام بود و ملانصرالدین را برای دارزدن به پای سکوی اعدام آورده بودند. وقتی به‌پایین پله

 

 

ها رسیدند، ملا ناگهان ایستاد و دیگر حتی یک قدم هم جلوتر نمی رفت.

 

 

نگهبان با بی صبری گفت، "راه بیفت! چی شده؟"

 

 

ملانصرالدین گفت، "این پله ها خیلی قدیمی و خراب هستند، به نظر اصلاٌ امنیت ندارند که از آنها

 

 

بالا بروم."

 

 

او می رود که اعدام شود ولی آن پله ها "اصلاٌ امنیت ندارند" __ راه رفتن روی آنها امن نیست!

 

حتی در وقت مردن هم شخص به چسبیدن ادامه می دهد __ تا آخرین دم. هیچکس نمی‌خواهد

 

بمیرد، وتا وقتی که مردن را نیاموزی هرگز قادر به زندگی کردن نیستی، هرگز قادر نیستی

 

زندگی را بشناسی. کسی که قادر است بمیرد، کسی است که می تواند زندگی کند، زیرا مرگ و

 

زندگی دو روی یک سکه هستند. می توانی هردو را انتخاب کنی و یا هردو را رها کنی، ولی این

 

دو باهم می آیند و در یک بسته قرار دارند، دوچیز متفاوت نیستند.

 

 

وقتی که از مردن بترسی حتماٌ از زندگی کردن هم خواهی ترسید. برای همین است که من در

 

 مورد این رویکرد هاسیدی سخن می گویم. تمام این رویکرد حاوی راه ها و روش هایی است

 

برای چگونه مردن __ هنر مردن همچنین هنر زندگی کردن هم هست. مردن به عنوان یک نفس

 

یعنی زاده شدن به عنوان یکی غیرنفس؛ مردن همچون یک بخش یا پاره، یعنی زاده شدن همچون

 

 یک کل؛ مردن همچون یک انسان گامی اساسی است برای زاده شدن همچون یک خدا.

 

 

ولی مرگ سخت است، بسیار دشوار. آیا مشاهده کرده ای؟ به جز انسان هیچ حیوانی نمی تواند

 

خودکشی کند. حتی فکرکردن به خودکشی برای حیوانات غیرممکن است. آیا در این مورد فکر

 

کرده اید؟ آیا شنیده اید که درختی یا حیوانی خودکشی کرده باشد؟ نه، تنها انسان و هوشمندی انسان

 

است که خودکشی را در انسان سبب می شود.

 

 

و من در مورد خودکشی معمولی سخن نمی گویم _ زیرا این واقعاٌ خودکشی نیست، فقط بدن را

/ 1 نظر / 6 بازدید
رود جوان

از اينکه از اوشو می‌نويسی بسيار ممنون و خوشحالم. اوشو انسان بزرگی است. کسانی که اوشو را می‌خوانند نيز بزرگ!!!