فقط براي مادر:


 خدا نگهبان هماره اين فرشتگان نگهبان باد !
 
قبل از اينکه پا به اين دنياي پر مشغله ي آدما بزارم دربهشت بودم
 
آنجا مکان امني بود ... از کينه و دروغ و ريا خبري نبود...
 
روزها با فرشتگان بازي مي کردم
 
 و شبها با نوازش و داستان هاي زيبايشان به خواب مي رفتم
 
تا اينکه روزي خداوندمرا نزد خود خواست و گفت:
 
 " وقت رفتنت به زمين فرا رسيده ..."
 
 من با شنيدن اين حرف ناراحت شدم به خداگفتم:
 
"خدايا اما من نمي خواهم از اينجا بروم دلم براي فرشته ها تنگ

ميشه"
 
خداگفت:"نگران نباش يکي ازاين فرشته رامحافظت خواهم

گذاشت..."
 
كه با بهانه گيري گفتم :خدايا ولي ديگر فرشته اي نيست که با

من بازي کند و شب ها برايم قصه بخواند و خيلي از کار هاي ديگر

 را برايم  انجام دهد و بهم بياموزد..." 
 
 
خداوندلبخند زد و گفت:
 
" فکر اون را هم کردم به زمين که بروي فرشته اي منتظر تو

 است

 او به تو مي آموزد که چگونه حرف بزني
 
 
راه بروي و تمام کارهايي را که مي گويي او برايت انجام خواهد

داد اگر مريض شدي
 
شب را بخاطرت با بيداري به صبح مي رساند
 
 او حتي از فرشته محافظت هم برايت عزيزتر خواهد بود"....
 
 از خداپرسيدم:"نام آن فرشته ي مهربان چيه؟!..."
 
خدا بار ديگر لبخندي زد و گفت:
 
" نام او مهم نيست فقط کافي است به او بگويي

 
•¤**¤•مادر •¤**¤•


/ 2 نظر / 13 بازدید
جوينده نور

سلام ممنون که سرزدی . مايلی تبادل لينک داشته باشيم؟ دوست عزيز

مسافر

از ميان کبود آهن و دود می فرستم به اهل دل درود. ممنون از حضور گرمت نظرت با تبادل لينک چيست؟