سلام دوستان .اين چندتا از ارزوهامونه که ديگه شايد دارن فراموش ميشن هست 

 راستی چرا؟

 

وقتيبزرگ مي شوي<?xml:namespace prefix = o ns = "urn:schemas-microsoft-com:office:office" />

 

وقتي بزرگ مي شوي ديگرخجالت مي كشي به گربه ها سلام كني و براي پرنده هايي كه

 

 آوازهاي نقره ايميخوانند دست تكان بدهي

 

خجالت ميكشي دلت شور بزند براي جوجه قمري هايي كه مادرشان بر نگشته، فكر مي

 

كني آبرويتميرود

 

اگر يكروز مردم _همانهايكه خيلي بزرگ شده اند_ دل شوره هاي قلبت را ببينند و به تو

 

 بخندند

 

  وقتي بزرگ مي شوي ديگر نمي ترسي كهنكند فردا صبح خورشيد نيايد،حتي دلت نمي

 

خواهد پشت كوهها سرك بكشي و خانه خورشيد رااز نزديك ببيني

 

ديگر دعا نمي كني براي آسمان كهدلش گرفته ، حتي آرزو نمي كني كاش قدت مي رسيد و

 

اشكهاي آسمان را پاكمي كردي

 

 

وقتي بزرگ مي شوي قدتكوتاه مي شود .آسمان بالا مي رود و تو ديگر دستت به ابرها

نميرسد و برايت مهمنيستكه توي كوچه پس كوچه هاي پشت ابرهاستاره ها چه بازي مي

 

كنند

 

آنها آنقدر دورند كه توحتي لبخندشان را هم نمي بيني و ماه ، همبازي قديم تو آنقدر كمرنگ

 

مي شود كه اگرتمامشب را هم دنبالش بگردي پيدايش نميكني

 

وقتي بزرگ مي شوي دور قلبتسيم خاردار مي كشي و درمراسم تدفين درختها شركت مي

 

كني و فاتحه تمام آوازهاوپرنده ها را مي خواني و يكروز يادتمي افتد كه تو سالهاست

 

چشمانت را گم كرده اي و دستانت را در كوچه هاي كودكي جاگذاشته اي ، آنروز ديگر

 

خيلي دير شده است

 

فرداي آنروز تو را به خاكمي دهند و

 

مي گويند: خيلي بزرگ شدهبود

 

نوشته عرفاننظر آهاري

 

 

/ 0 نظر / 5 بازدید