به آسمان که می نگرم به ياد خاطرات اولين روز ها می افتم...
 
ياد آن روز ها که کبوتر سبکبال دلم ، در آسمان يکدست آبی زندگی، فارغ از هر گونه غم و

حسرت پرواز می کرد. و تو چقدر ساده غافلگيرش کردی. شاهين نگاهت تيز پرواز تر از کبوتر

بچه بود....

هر چه تلاش می کنم يادم نمی آيد آن زمان که سبزه دلم را در سيزده سبز چشمانت گره 

می زدم، به کدامين افق خيره شده بودم؟انديشه ام چگونه به دست باد سپرده شده بود؟

احساس من در کدامين آتش خاکستر شده بود؟ غرورم در طوفان کدام دريا آخرين نفس هايش

را می کشيد؟

به خودم می آيم. هوای سرد از بيرون خانه به درون سرک می کشد. آخرين باز مانده غرورم سر

 از دريا بيرون می آورد و می گويد:

نلرز! گرمای عشق در وجود توست...

می گويم: آری وجود من از عشق گرم است.

باد آرام و ساکت می وزد.

ناگهان از اعماق درونم،از زير خاکستر، صدايی می شنوم:

پس چرا کبوتر دلت مي لرزد؟

/ 1 نظر / 5 بازدید
علی

سلام.بسيار زيباست.اگه ميتونيد برام بگيد چطوری سيستم شمارنده رو نصب کرديد.