دست نوشته :

امروز توي اتاق ، چراغ روشن بود و يه پروانه دائما دور اون ، مي چرخيد

 و پر و بال مي زد ، رفته بودم توي بحر اون...

تا ببينم کي خسته ميشه و يه گوشه مي نشينه ، ولي انگار نه

انگار که اون لامپ داغه و ممکنه پر و بالش رو بسوزونه...

اصلا ميشد کاملا حس کرد که اون از اين گرما داره لذت مي بره و

 بقدري محو نور بود که اخرش هم بعد از چند دقيقه ، بر اثر 

سوختن بالهاش افتاد روي زمين...

اون رو برداشتم و بردم بيرون گذاشتمش ، نمي دونم زنده بود و

رفت يا نه...ولي من رو به فکر فرو برد.

با خودم فکر کردم ، توي تاريکي يه شب بي مهتاب ، در دل  يه

کوير ...يه نفر يه اتش روشن مي کنه... ممکنه حيوونهاي زيادي از

اون اتش بترسن و از يه حدي نزديکتر  نيان ، ولي هر حيواني هم

که باشه ، با ديدن نور اتش ، از دور جذب اون ميشه و شايد اصلا

به طرف اون نور نياد ، ولي قطعا ، يه لحظه و چند ثانيه رو روش

رو به طرف اون برميگردونه تا ببينه چيه؟

فکر کردم که ما ادمها ، چقدر غافليم که نور خداوند و وجود اون رو ،

  حس مي کنيم ولي براي نزديکتر شدن به اون ، سعي 

نمي کنيم...

يا بعضيهامون ، همون يه نگاه هم نميندازيم... البته بعضيها مثل

همون پروانه اونقدر مجذوب حق ميشن که فنا ميشن در اون...

و بعضي هم ميفهمن که نور کجاست ولي از اون گريزون ميشن ...

 و برخي ، اونقدر غرق در خودشون هستن که همون يک توجه

ساده رو هم ندارن...عجيب نيست... پروانه عجب سوخت ، ز

شمع رخ دوست...

منزلگه ما زمين و او ، ان ســــــــرِ کوست... مشغول حقند ،

جـــــــــــنّ و حيوان و مَلک خود ، دشمنِ ادم است و او ، گرمِ

عدوست...

/ 42 نظر / 12 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مهدی

سلام ممنون كه سر زدي وقت كردي بازم بيا آپ كردم. در ضمن اگه مايل به تبادل لينکي بهم خبر بده.

مجيد

وبلاگ خوبیه به ما هم سر بزن اگه مایل به تبادل لینک هستید خبرم کنید

صوفی سياهپوش

سلام ممنون که سر زدی . قشنگ نوشته بودی . گاهی اوقات بايد دست به دست هم داد و کور ها رو هم به سمت آتيش هدايت کرد . وقتی همه دور آتيش برقصن نور هم قشنگ تر با سايه ها بازی ميکنه نه؟

جريان زنده

درخشش مهتاب و تابش آفتاب و نوازش باد و آواز پرندگان و نواي عشق و... همگي جريان زنده و زنده بودن و زنده گي كردن است . به اين زنده انديش هم نظري بينداز و نواي روحبخش خود را براين حقير بيفشان. من بروز هستم.

ميلاد

سلام دوست عزيز ممنونم که روشن کردی وصفادادی با آمدنت به کلبه میلاد . متن واقعا زیبای بود خیلی حال کردم وبلاگه شما قشنگتروزیباتره موفق وموید باشید

سوگل

از اومدنت خوشحال شدو

تنها و منتظر

سلام. ممنون که به ما سر زديد . سعی من بر اينه که تو هر مطلبی نکته ای باشه و فقط هدف نوشتن يک چيزی نباشه .بازم بيايد . اين مطلبی هم که نوشتيد قشنگه . کاش ما اونقدر که ادعا داريم مثل ژروانه عاشق هم می بوديم . اين مدعيان در طلبش بی خبرانند آن را که خبر شد خبری باز نيامد ای مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز کان سوخته را جان شد و آواز نيامد.

سحر

خوب بود خوشمان امد وبلاگ خيلی قشنگی داشتيد خوشحال می شم به من هم يه سری بزنيد

محمد

آدمی به سه چیز زنده است ارزو امید و انتظار و تمام این گفته ها و اجرای نقش های مختلف در زندگی به خاطر رسیدن به همین منظور است اما در یک تعریف کلی میتوان گفت که هر گاه انسان بتواند من بودن خودش را ثابت کند موفق خواهد شد که به تمام خواسته هایش برسد و اینکه من کی هستم از کجا امده و خلاصه به کجا میروم گاهی هم در طی طریق عواملی مثبت و منفی دخیل هستند به عنوان مثال دوستان خوب و بد من معتقد هستم قسمت بیشتری از سرنوشت ادمی در اختیار خودش هست و چون اگر دقت بکنیم طبیعت همه امکانات را برای احساس خوشبختی در اختیار ما گذاشته و فقط ما باید ان را پیدا بکنیم من خودم ادم خوشبختی هستم چون هم انسان بامنطق هستم و هم دوستان گلی مثل شما دارم و الخ......